October 17, 2004

يكشنبه, 26 مهر 1383

هذیان های دم صبحی نم ناک از باران و نصیحت های پدرم که شعرگونه بود

در يک دخمه‌ام. دخمه‌ای از سنگ و چوب. چوب‌هايش نمورند و سنگ‌هايش سرد. سرم سنگين است و تکيه‌گاه‌اش شايد نرمي ِ لزج پوست تن ماری باشد٬ چنبره زده در گوشه‌ای٬ خواب است و زبانش را با تکان هر لرزشی از سوز سرما بيرون می‌آورد.
تاريک٬ سرد٬ سخت٬ تلخ٬ پوچ. اين همه‌ی من است. ديگر نه به خرمهره‌ای که از گردن‌ام آويزان است٬ آويزان‌ام و نه آويخته به صدای پچ‌پچه‌هايی که در گوشم با فاصله می‌خوانند.
ديگر هيچ برای‌ام همه است.

جنگل ای دوست به يک افرا يا تبريزی جنگل نيست...

يخ‌فروش بغل کوچه‌ی ما
با دو فرزند بزرگ‌اش
و زن‌اش گل‌بانو
همه‌گی با هم فاميل سليمانی را می‌سازند
و تو به تنهايی می‌خواهی جنگل باشی؟*

* جعفر کوش آبادی

سپینود | October 17, 2004 03:59 AM
Comments

وقتي نميتوان حتي به درخت زيباي سبز ديگري كه آن گوشه ايستاده پشت كرد كه ناگه با تبر، كمر اعتمادت را نشكند ، تنها چاره اين است كه به تنهايي جنگل باشيم حتي بيشتر !

Posted by: پدرام at October 17, 2004 05:32 AM

چه جنگل خر تو خري

Posted by: همشهری کاوه at October 17, 2004 05:39 AM

جنگلشم اونقدر خر تو خر نيست واقعا چقدر امشب قشنگ اون از تگرگ اولش و الانم از رعد و برق و بارونش

Posted by: سکوت مرگ at October 17, 2004 06:02 AM

منتظر اين رنگ هاي برگ و برگ بودي و خنكاي دلگشايش. اما تنهايي اش انگار تورا هم اسير كرد. اول به سفري به اغما و بعد به تنهايي جنگلوارت. نگاه كردم ديدم وقتي كلمات را مي گذاشتي در اين صفحه من كنار پنجره به صداي پاي باران در طنين تنهايي ام گوش مي دادم و دلم آن سوي زمين بود در سرزميني سبز و زمزمه ي لبهايم دعايي نوميدوار.

Posted by: فرهاد at October 17, 2004 08:36 AM

دير آمدي اي نگار سرمست...چه بي نمك!(شعرمو مي گم)اين روزها همه چيز بي رنگ و بي نمك و بي حال است . خدايا اوي مي شنوي؟ يه تكوني به من بده من مي خوام بنويسم...

Posted by: زن آبی at October 17, 2004 08:39 AM

دنيا رو آب ببره منو خواب ميبره . من كجاي خواب بودم كه بارون و تگرگ و اين حرفا زده نفهميدم . راستي هذيان گويي هم براي خودش تيريپيه ها . ديروز يه خبري شنيدم از يه دوستي كه اونم داستان مي نويسه و بعد از مدتها ايمل زده بود بهم . ديدم اونم زده زندگيشو داغون كرده . عجيب بود . دارم كم كم شك ميكنم به اين جماعت هنري . مثلن من خودم اصلن دلم نميخواد متفاوت باشم ولي نميدونم چرا هميشه باد به طرف غرب ميره موهاي منو به طرف شرق ميره . اين ديگه خيلي عجيبه . يا مثلن وقتي بهم فحش ميدن مي رم يه گوشه با دردش حال مي كنم ولي وقتي ازم تعريف مي كنند ميرم يه گوشه اينقدر به ذهنم پنجه مي كشم كه درب و داغون و خراب ميام سر سفره . چن تا اونموقع كسي باهام كاري نداره . عجيب نيست . متخصص خرابي زندگي هستيم . نيستيم . حتي به جريان آب هم نگاه نمي كنيم كه برعكسش بريم . فقط سنگ مي زنيم توش انگار . ببخشيد چرت و پرت ميگم ها .

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at October 17, 2004 09:01 AM

بسیار یبا بود......

Posted by: shahla at October 17, 2004 06:56 PM

بسیار زیبا بود و دلنشین....

Posted by: shahla at October 17, 2004 06:57 PM

سلام.دارم بر مي گردم

Posted by: فرشته at October 18, 2004 10:14 AM

من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ماران مانند است
و اين چهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه تو را مي بوسند
در ذهن خود
طناب دار ترا مي بافند.

ليلا

Posted by: laila at October 18, 2004 12:59 PM

و اين همه كه گفتى، اثرات بازگشت از «اغما» است، يا دستاورد سفر به «اعماق»؟ نگو دوباره كه «فرقى ندارد»!

Posted by: سیاوشون at October 18, 2004 03:29 PM

سلام . متن زيبا و شعر بسيار زيبايي بود . موفق باشيد

Posted by: ghoghnoos at October 18, 2004 11:49 PM

سلام سپینود عزیز. امیدوارم خوب و خوش و موفق باشی. سایت گروه تئاتر پرچین همزمان با آغاز اجرای نمایش بی شیر و شکر راه اندازی شده. خوشحال می شویم اگر سر بزنی، و خوشحالتر می شویم که از هفته ی آینده هر شبی که خواستی (به ما خبر بدهی و) برای دیدن تئاتر بیایی. با بر وبچه ها.

Posted by: گروه تئاتر پرچین at October 19, 2004 12:13 PM

زيبا بود عزيز

Posted by: bahman at October 19, 2004 02:06 PM

متن جالبي بود فقط همين

Posted by: احسان at October 19, 2004 05:52 PM

ديگر خر مهره ها آويزان گردنم نيستند.
من آويزان خر مهره های پوچ و بی صدا شده ام.

Posted by: این يک زن است at October 19, 2004 07:38 PM

قشنگ بود.موافقی به هم لینک بدیم؟

Posted by: unknown woman at October 19, 2004 09:07 PM

سلام . من اون قسمتي كه در مورد اون يخ فروش بود رو خيلي بيشتر دوست دارم . نميدونم حالا .... فعلا...

Posted by: ارنواز at October 20, 2004 02:36 PM

حرفي جز اين نيست كه همه ما به نوعي در دخمه اي گرفتاريم

Posted by: بانوي باران at October 20, 2004 04:28 PM

ساحل افتاده گفت
گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شده آه كه من كيستم
موج زخود رسته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر مي روم
گر نروم نيستم

Posted by: Leila at October 20, 2004 06:29 PM