در يک دخمهام. دخمهای از سنگ و چوب. چوبهايش نمورند و سنگهايش سرد. سرم سنگين است و تکيهگاهاش شايد نرمي ِ لزج پوست تن ماری باشد٬ چنبره زده در گوشهای٬ خواب است و زبانش را با تکان هر لرزشی از سوز سرما بيرون میآورد.
تاريک٬ سرد٬ سخت٬ تلخ٬ پوچ. اين همهی من است. ديگر نه به خرمهرهای که از گردنام آويزان است٬ آويزانام و نه آويخته به صدای پچپچههايی که در گوشم با فاصله میخوانند.
ديگر هيچ برایام همه است.
جنگل ای دوست به يک افرا يا تبريزی جنگل نيست...
يخفروش بغل کوچهی ما
با دو فرزند بزرگاش
و زناش گلبانو
همهگی با هم فاميل سليمانی را میسازند
و تو به تنهايی میخواهی جنگل باشی؟*
* جعفر کوش آبادی
وقتي نميتوان حتي به درخت زيباي سبز ديگري كه آن گوشه ايستاده پشت كرد كه ناگه با تبر، كمر اعتمادت را نشكند ، تنها چاره اين است كه به تنهايي جنگل باشيم حتي بيشتر !
چه جنگل خر تو خري
جنگلشم اونقدر خر تو خر نيست واقعا چقدر امشب قشنگ اون از تگرگ اولش و الانم از رعد و برق و بارونش
منتظر اين رنگ هاي برگ و برگ بودي و خنكاي دلگشايش. اما تنهايي اش انگار تورا هم اسير كرد. اول به سفري به اغما و بعد به تنهايي جنگلوارت. نگاه كردم ديدم وقتي كلمات را مي گذاشتي در اين صفحه من كنار پنجره به صداي پاي باران در طنين تنهايي ام گوش مي دادم و دلم آن سوي زمين بود در سرزميني سبز و زمزمه ي لبهايم دعايي نوميدوار.
دير آمدي اي نگار سرمست...چه بي نمك!(شعرمو مي گم)اين روزها همه چيز بي رنگ و بي نمك و بي حال است . خدايا اوي مي شنوي؟ يه تكوني به من بده من مي خوام بنويسم...
دنيا رو آب ببره منو خواب ميبره . من كجاي خواب بودم كه بارون و تگرگ و اين حرفا زده نفهميدم . راستي هذيان گويي هم براي خودش تيريپيه ها . ديروز يه خبري شنيدم از يه دوستي كه اونم داستان مي نويسه و بعد از مدتها ايمل زده بود بهم . ديدم اونم زده زندگيشو داغون كرده . عجيب بود . دارم كم كم شك ميكنم به اين جماعت هنري . مثلن من خودم اصلن دلم نميخواد متفاوت باشم ولي نميدونم چرا هميشه باد به طرف غرب ميره موهاي منو به طرف شرق ميره . اين ديگه خيلي عجيبه . يا مثلن وقتي بهم فحش ميدن مي رم يه گوشه با دردش حال مي كنم ولي وقتي ازم تعريف مي كنند ميرم يه گوشه اينقدر به ذهنم پنجه مي كشم كه درب و داغون و خراب ميام سر سفره . چن تا اونموقع كسي باهام كاري نداره . عجيب نيست . متخصص خرابي زندگي هستيم . نيستيم . حتي به جريان آب هم نگاه نمي كنيم كه برعكسش بريم . فقط سنگ مي زنيم توش انگار . ببخشيد چرت و پرت ميگم ها .
بسیار یبا بود......
بسیار زیبا بود و دلنشین....
سلام.دارم بر مي گردم
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ماران مانند است
و اين چهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه تو را مي بوسند
در ذهن خود
طناب دار ترا مي بافند.
ليلا
و اين همه كه گفتى، اثرات بازگشت از «اغما» است، يا دستاورد سفر به «اعماق»؟ نگو دوباره كه «فرقى ندارد»!
سلام . متن زيبا و شعر بسيار زيبايي بود . موفق باشيد
سلام سپینود عزیز. امیدوارم خوب و خوش و موفق باشی. سایت گروه تئاتر پرچین همزمان با آغاز اجرای نمایش بی شیر و شکر راه اندازی شده. خوشحال می شویم اگر سر بزنی، و خوشحالتر می شویم که از هفته ی آینده هر شبی که خواستی (به ما خبر بدهی و) برای دیدن تئاتر بیایی. با بر وبچه ها.
زيبا بود عزيز
متن جالبي بود فقط همين
ديگر خر مهره ها آويزان گردنم نيستند.
من آويزان خر مهره های پوچ و بی صدا شده ام.
قشنگ بود.موافقی به هم لینک بدیم؟
سلام . من اون قسمتي كه در مورد اون يخ فروش بود رو خيلي بيشتر دوست دارم . نميدونم حالا .... فعلا...
حرفي جز اين نيست كه همه ما به نوعي در دخمه اي گرفتاريم
ساحل افتاده گفت
گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شده آه كه من كيستم
موج زخود رسته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر مي روم
گر نروم نيستم