September 30, 2004

پنجشنبه, 9 مهر 1383

معرفی یک کتاب

حرف اول سخنی از شیخ ابوسعيدابی‌الخير
خدايا! به آن‌که عقل ندادی٬ چه دادی؟
و به آن‌که عقل دادی٬ چه ندادی؟

حرف دوم
راجع به يک کتاب خوب چه می‌توان نوشت؟ نقدش کرد؟ تحليل و موشکافی‌اش کرد؟ مروری کرد و يادداشتی؟ يا آن را معرفی کرد؟

ريشه‌يابی درخت کهن عنوان زيبای پژوهشی‌است از بهرام بيضايی چاپ اول ۸۳ در شمارگان ۳۰۰۰ و منتشر شده توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان٬ که برای تهیه‌ی آن ۱۹۰۰۰ ریال باید بپردازید.

بهرام بیضایی حساس است و نکته سنج و باریک‌بین که گاهی در این راه افراط می‌کند. همه٬ او را کارگردان سینما و تئاتر و نویسنده‌ی نمایش‌نامه و فیلم‌نامه می‌شناسند. بهرام بیضایی اما پژوهش‌هایی در تئاتر کابوکی ژاپن و تاریخ نمایش آن و تعزیه در ایران و ... انجام داده که بسیاری چاپ قدیم هستند و نایاب. لیکن این پژوهش اخیر او در باب ریشه‌ی داستان مادر یا افسانه‌ی هزار و یک شب٬ یا همان الف لیله است. بررسی‌ای به‌غایت دقیق بر مبنای همان وسواس‌های بیضایی. این‌که ریشه‌ی اصلی و بدوی داستان هزار و یک شب از عرب است یا اسطوره‌ای هندوایرانی شاید اساسن اهمیت زیادی نداشته باشد.(که به زعم من دارد! چرا که در این کتاب شواهدی انکار ناپذیر ارائه شده تا خیال‌انگیزی و فراست و هوش ایرانی بر من اثبات شود٬ تا بر خود ببالم) اما آن‌چه در این کتاب چشم‌گیر است٬ علاوه بر زبان زیبا و نثری فرهیخته٬ مقابله و معرفی اساطیر ایرانی از شاهنامه و اوستا و تاریخ و روایات و یشت‌ها و منابع هندی است٬ که علاوه بر ریشه‌یابی نام‌ها و وقایع و تقابل و رودررویی‌شان با یک‌دیگر فرصتی برای دوباره‌خوانی آن‌ها فراهم می‌کند.

"حقیقت این است که از زمان خواندن دیباچه[هزار و یک شب (پنج جلد) به همت محمد رمضانی؛ با مقدمه‌ی علی اصغر حکمت(نوشته‌ی ۱۳۰۸). انتشارات کلاله خاور - ۱۳۱۵ . چاپ دوم - ۱۳۳۷. انتشارات ابن سینا.]همیشه خیال کرده‌ام که باید به احترام مولف آن٬ و به احترام ترجمه‌ی عبداالطیف طسوجی٬ و در جبران و به احترام لغت‌نامه‌ی دهخدا٬ چیزکی درباره‌ی ریشه‌ی گفته نشده‌ی هزار و یک شب بنویسم. از سویی به خودم می‌گفتم شاید یک هموطن شهرزاد[عرب] نیز حرفی بزند که نور تازه بر وی بتاباند؛ و از سوی دیگر می‌گفتم این ریشه ‌زیاده آشکار است؛ یا دست‌کم٬ آن همه پوشیده نیست که پیش از این کسی آن را درنیافته باشد؛ و همیشه منتظر بودم روزی پژوهشی را بیابم که این نگره در آن گشوده و همگانی شده باشد. و حالا که چهار دهه از این انتظار بیهوده می گذرد٬ خیال می کنم این حرفی است که اگر نزنم دیر می شود"
ريشه يابی درخت کهن - پيشگفتار ص ۲۱

و به حق و به مصداق معما چو حل گشت آسان شود٬ با خواندن اين مقاله درمی‌يابيم که اين معنا بسیار روشن و آشکار است. همان‌قدر که شهنواز و ارنواز همان شهرزاد و دين ازاد و شاه همان ضحاک است که پس از ديدن همسران‌اش در بستر با فريدون٬ غضبناک به قتل زنان می‌انديشد و فراست شهرزاد در گفتن قصه و تعليقی که در داستان‌هايش می‌افکند٬ سرنوشت شوم را از او دور می‌کند.
از سويی کتاب با مقايسه‌ی اين اسطوره‌های ايرانی و هند با رجوع به اوستا و شاهنامه و مهابهارات و ساير منابعی که نام‌های اينان و داستان‌هايشان تکرار شده به وجهه تاريخی و حماسی و خردورزانه‌ی شاهنامه و اوستا که نقش تقدس و باروری و تابناکی فر و شکوه ارنواز و شهنواز را در برابر منابع هندو کم رنگ تر نمايانده٬ اشاره می‌کند و فرهنگ و قوميت را به ميان می‌کشد. و اين‌که نهايتن هزار افسان و هزار و يک شبی که ما می‌شناسيم با توجه به نسخه‌های مردمی‌تر و عام و روي‌کردهای سنتی دهان به دهان گشته.

"... اين نجات بخشی[شهرناز و ارنواز در اسطوره‌ی هندو ایرانی نماد ابرهای باران‌آور نجات‌بخش هستند که زندانی و سترون شده‌اند] از سويی٬ در بيان مردمی‌تر و بازاری‌تر اسطوره يعنی داستان داستان‌های «هزار افسان» باقی‌مانده؛ اما از سوي ديگر - و شايد همزمان - در متن‌های آيينی و حماسی٬ در جهت تعريف رسمی جهان( و تثبيت اين اخلاق مردانه که به هر روی زن نبايد عليه شوی خود - حتی ضحاک - باشد) هم اين نقش نجات‌بخشی٬ و هم بر اثر انديشه ی متناقض با آن( که زن نيک نبايد از بيگانه و دشمن و پلشت و اهريمن‌خوی فرزند بياورد) - و نيز البته در تثبيت سترونی ضحاک - حتی نقش خلاقه‌ی فرزندآوری از شهرناز و ارنواز - تا همسر ضحاک‌اند - ربوده شده..."همان٬ ص ۶۹-۷۰

لذت بخش است خواندن و دریافتن پیچیدگی‌های این نسخه‌ها با هم و نگاه دین‌مدارانه و جامعه‌شناسانه از سویی که با خیال و داستان‌های اساطیری آمیخته شده‌اند. و این‌که در نهایت بهرام بیضایی با ادله‌ی محکم به صراحت بیان می‌کند که این افسانه ریشه در اساطیر هندی و ایرانی دارد. و مبدا آن ایران باستان و داستان ضحاک و شهنواز و ارنواز است.

اين بررسی به قدری جامع و کامل است که می‌تواند الگويی برای پژوهش‌های آتی باشد. ضمن اين که بايد اذعان کنم که برای شخص من که دغدغه‌ی داستان و روايت دارم دانستن ريشه‌ها و مبدا و اصل اساطير و افسانه ها هميشه جذاب بوده و هست. و گمان بر اين دارم که زحمت و رنج و صرف زمان و دقتی که در تاليف اين کتاب بر بهرام بيضايی وارد شده٬ به شيرينی نتيجه‌اش می‌ارزد. گواراش باد!

سپینود | September 30, 2004 01:12 AM
Comments

سلام... مجیز نمی گویم. یعنی اصلا اهل این حرف ها نیستم. اما تو واقعا یک منقد - و نه منتقد - توانائی. داستانک هایت را هم خوانده ام. سعی و تلاشت برای بازنویسی آنها گواه ذهن پویا و پرسنده توست. امیدوارم روز به روز موفق تر از قبل ببینمت. به امید آن روز...

Posted by: passenger at September 30, 2004 02:04 AM

سلام وارادت و وقت بخير...

Posted by: علی قانع at September 30, 2004 06:39 AM

من با ابوسعيد ابولخير تله پاتي دارم . اينو امروز فهميدم.

Posted by: MOHSEN at September 30, 2004 11:17 AM

درود / سپاس بسيار كتاب دلنشين و جذابي است البته به نظر مي آيد درباره الهگان باكره آناهيتا يك ادغامي صورت گرفته كه در نظر اسطوره شناسان زياد موثق نيست و در ديرهاي مربوط به زهره كاركرد دارد اما كتاب بسيار خوبي است/ پايدار بمانيد

Posted by: sora at September 30, 2004 12:17 PM

نقد خوبي بود اگرچه من نصف آن را هنوز بيشتر نخواندم، ولي جالب بود، موفق باشي، تا بعد

Posted by: فؤاد at September 30, 2004 05:04 PM

کاشک که همه دید بازی داشتند......

Posted by: shahla at September 30, 2004 05:57 PM

سلام
و خسته نباشی
هر وقت اینجا می یام خسته گیم در میره .


موفق و شاد باشی

علی ن
وبلاگ هزار حرف نگفته

Posted by: هزار حرف نگفته at October 1, 2004 02:41 PM

خيلي خواندني بود . مي بينمتان و موفق باشيد . با سلام ...

Posted by: yekallepook at October 3, 2004 07:35 AM

من که مخلص جناب بيضاييم

Posted by: آوات at October 3, 2004 10:14 AM

سلام ...حالا اگه بگم من خیلی چیزا هست که نمی دونم و دارم کم کم و نم و نم ازت یاد می گیرم باز نگی خودمو لوس می کنم ... راستی الان اینجا ساعت 3:51 صبحه اونجا ساعت چنده؟

Posted by: زن آبی at October 4, 2004 03:50 AM

سلام سپينود...من هم كامنتت رو به فال نيك مي گيرم.. از قبل خواننده وبلاگت بودم و هيچوقت نفهميدم آن سو’تفاهم چطور به ذهنت رسيد.. كاش مرا از نزديك مي شناختي و مي ديدي كه من هم از روشنفكران متظاهر كه كپي ديگرانند و دائم حرفهاي روشنفكرانه و نخ نما لق لقه ي دهانشان است چقدر بدم مي آيد و انسان هاي نوآور و متفكر و روشن فكر واقعي را دوست دارم!
برم تو فاز خودموني:)
يه چيزي يادم مي ره بهت بگم... خوشحالم پيشرفتت رو در نوشتن در يه سال اخير شاهد بودم:) موفق باشي!

Posted by: زیتون at October 4, 2004 04:20 PM

Is there anybody Out There?

Posted by: raha at October 5, 2004 12:11 AM

پدر اينان را ببخش. اينها نمي دانند. اينها نمي دانند.
آخرين حرف مسيح بعد از مصلوب شدن.

Posted by: Fredrik at October 6, 2004 12:43 AM

این 1001 شب داستانهای به شدت ایرانی یی داره، همیشه برای من هم شک بر انگیز بوده

Posted by: همشهری کاوه at October 16, 2004 01:22 AM