حرف اول سخنی از شیخ ابوسعيدابیالخير
خدايا! به آنکه عقل ندادی٬ چه دادی؟
و به آنکه عقل دادی٬ چه ندادی؟
حرف دوم
راجع به يک کتاب خوب چه میتوان نوشت؟ نقدش کرد؟ تحليل و موشکافیاش کرد؟ مروری کرد و يادداشتی؟ يا آن را معرفی کرد؟
ريشهيابی درخت کهن عنوان زيبای پژوهشیاست از بهرام بيضايی چاپ اول ۸۳ در شمارگان ۳۰۰۰ و منتشر شده توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان٬ که برای تهیهی آن ۱۹۰۰۰ ریال باید بپردازید.
بهرام بیضایی حساس است و نکته سنج و باریکبین که گاهی در این راه افراط میکند. همه٬ او را کارگردان سینما و تئاتر و نویسندهی نمایشنامه و فیلمنامه میشناسند. بهرام بیضایی اما پژوهشهایی در تئاتر کابوکی ژاپن و تاریخ نمایش آن و تعزیه در ایران و ... انجام داده که بسیاری چاپ قدیم هستند و نایاب. لیکن این پژوهش اخیر او در باب ریشهی داستان مادر یا افسانهی هزار و یک شب٬ یا همان الف لیله است. بررسیای بهغایت دقیق بر مبنای همان وسواسهای بیضایی. اینکه ریشهی اصلی و بدوی داستان هزار و یک شب از عرب است یا اسطورهای هندوایرانی شاید اساسن اهمیت زیادی نداشته باشد.(که به زعم من دارد! چرا که در این کتاب شواهدی انکار ناپذیر ارائه شده تا خیالانگیزی و فراست و هوش ایرانی بر من اثبات شود٬ تا بر خود ببالم) اما آنچه در این کتاب چشمگیر است٬ علاوه بر زبان زیبا و نثری فرهیخته٬ مقابله و معرفی اساطیر ایرانی از شاهنامه و اوستا و تاریخ و روایات و یشتها و منابع هندی است٬ که علاوه بر ریشهیابی نامها و وقایع و تقابل و رودرروییشان با یکدیگر فرصتی برای دوبارهخوانی آنها فراهم میکند.
"حقیقت این است که از زمان خواندن دیباچه[هزار و یک شب (پنج جلد) به همت محمد رمضانی؛ با مقدمهی علی اصغر حکمت(نوشتهی ۱۳۰۸). انتشارات کلاله خاور - ۱۳۱۵ . چاپ دوم - ۱۳۳۷. انتشارات ابن سینا.]همیشه خیال کردهام که باید به احترام مولف آن٬ و به احترام ترجمهی عبداالطیف طسوجی٬ و در جبران و به احترام لغتنامهی دهخدا٬ چیزکی دربارهی ریشهی گفته نشدهی هزار و یک شب بنویسم. از سویی به خودم میگفتم شاید یک هموطن شهرزاد[عرب] نیز حرفی بزند که نور تازه بر وی بتاباند؛ و از سوی دیگر میگفتم این ریشه زیاده آشکار است؛ یا دستکم٬ آن همه پوشیده نیست که پیش از این کسی آن را درنیافته باشد؛ و همیشه منتظر بودم روزی پژوهشی را بیابم که این نگره در آن گشوده و همگانی شده باشد. و حالا که چهار دهه از این انتظار بیهوده می گذرد٬ خیال می کنم این حرفی است که اگر نزنم دیر می شود"
ريشه يابی درخت کهن - پيشگفتار ص ۲۱
و به حق و به مصداق معما چو حل گشت آسان شود٬ با خواندن اين مقاله درمیيابيم که اين معنا بسیار روشن و آشکار است. همانقدر که شهنواز و ارنواز همان شهرزاد و دين ازاد و شاه همان ضحاک است که پس از ديدن همسراناش در بستر با فريدون٬ غضبناک به قتل زنان میانديشد و فراست شهرزاد در گفتن قصه و تعليقی که در داستانهايش میافکند٬ سرنوشت شوم را از او دور میکند.
از سويی کتاب با مقايسهی اين اسطورههای ايرانی و هند با رجوع به اوستا و شاهنامه و مهابهارات و ساير منابعی که نامهای اينان و داستانهايشان تکرار شده به وجهه تاريخی و حماسی و خردورزانهی شاهنامه و اوستا که نقش تقدس و باروری و تابناکی فر و شکوه ارنواز و شهنواز را در برابر منابع هندو کم رنگ تر نمايانده٬ اشاره میکند و فرهنگ و قوميت را به ميان میکشد. و اينکه نهايتن هزار افسان و هزار و يک شبی که ما میشناسيم با توجه به نسخههای مردمیتر و عام و رويکردهای سنتی دهان به دهان گشته.
"... اين نجات بخشی[شهرناز و ارنواز در اسطورهی هندو ایرانی نماد ابرهای بارانآور نجاتبخش هستند که زندانی و سترون شدهاند] از سويی٬ در بيان مردمیتر و بازاریتر اسطوره يعنی داستان داستانهای «هزار افسان» باقیمانده؛ اما از سوي ديگر - و شايد همزمان - در متنهای آيينی و حماسی٬ در جهت تعريف رسمی جهان( و تثبيت اين اخلاق مردانه که به هر روی زن نبايد عليه شوی خود - حتی ضحاک - باشد) هم اين نقش نجاتبخشی٬ و هم بر اثر انديشه ی متناقض با آن( که زن نيک نبايد از بيگانه و دشمن و پلشت و اهريمنخوی فرزند بياورد) - و نيز البته در تثبيت سترونی ضحاک - حتی نقش خلاقهی فرزندآوری از شهرناز و ارنواز - تا همسر ضحاکاند - ربوده شده..."همان٬ ص ۶۹-۷۰
لذت بخش است خواندن و دریافتن پیچیدگیهای این نسخهها با هم و نگاه دینمدارانه و جامعهشناسانه از سویی که با خیال و داستانهای اساطیری آمیخته شدهاند. و اینکه در نهایت بهرام بیضایی با ادلهی محکم به صراحت بیان میکند که این افسانه ریشه در اساطیر هندی و ایرانی دارد. و مبدا آن ایران باستان و داستان ضحاک و شهنواز و ارنواز است.
اين بررسی به قدری جامع و کامل است که میتواند الگويی برای پژوهشهای آتی باشد. ضمن اين که بايد اذعان کنم که برای شخص من که دغدغهی داستان و روايت دارم دانستن ريشهها و مبدا و اصل اساطير و افسانه ها هميشه جذاب بوده و هست. و گمان بر اين دارم که زحمت و رنج و صرف زمان و دقتی که در تاليف اين کتاب بر بهرام بيضايی وارد شده٬ به شيرينی نتيجهاش میارزد. گواراش باد!
سلام... مجیز نمی گویم. یعنی اصلا اهل این حرف ها نیستم. اما تو واقعا یک منقد - و نه منتقد - توانائی. داستانک هایت را هم خوانده ام. سعی و تلاشت برای بازنویسی آنها گواه ذهن پویا و پرسنده توست. امیدوارم روز به روز موفق تر از قبل ببینمت. به امید آن روز...
سلام وارادت و وقت بخير...
من با ابوسعيد ابولخير تله پاتي دارم . اينو امروز فهميدم.
درود / سپاس بسيار كتاب دلنشين و جذابي است البته به نظر مي آيد درباره الهگان باكره آناهيتا يك ادغامي صورت گرفته كه در نظر اسطوره شناسان زياد موثق نيست و در ديرهاي مربوط به زهره كاركرد دارد اما كتاب بسيار خوبي است/ پايدار بمانيد
نقد خوبي بود اگرچه من نصف آن را هنوز بيشتر نخواندم، ولي جالب بود، موفق باشي، تا بعد
کاشک که همه دید بازی داشتند......
سلام
و خسته نباشی
هر وقت اینجا می یام خسته گیم در میره .
موفق و شاد باشی
علی ن
وبلاگ هزار حرف نگفته
خيلي خواندني بود . مي بينمتان و موفق باشيد . با سلام ...
من که مخلص جناب بيضاييم
سلام ...حالا اگه بگم من خیلی چیزا هست که نمی دونم و دارم کم کم و نم و نم ازت یاد می گیرم باز نگی خودمو لوس می کنم ... راستی الان اینجا ساعت 3:51 صبحه اونجا ساعت چنده؟
سلام سپينود...من هم كامنتت رو به فال نيك مي گيرم.. از قبل خواننده وبلاگت بودم و هيچوقت نفهميدم آن سو’تفاهم چطور به ذهنت رسيد.. كاش مرا از نزديك مي شناختي و مي ديدي كه من هم از روشنفكران متظاهر كه كپي ديگرانند و دائم حرفهاي روشنفكرانه و نخ نما لق لقه ي دهانشان است چقدر بدم مي آيد و انسان هاي نوآور و متفكر و روشن فكر واقعي را دوست دارم!
برم تو فاز خودموني:)
يه چيزي يادم مي ره بهت بگم... خوشحالم پيشرفتت رو در نوشتن در يه سال اخير شاهد بودم:) موفق باشي!
Is there anybody Out There?
پدر اينان را ببخش. اينها نمي دانند. اينها نمي دانند.
آخرين حرف مسيح بعد از مصلوب شدن.
این 1001 شب داستانهای به شدت ایرانی یی داره، همیشه برای من هم شک بر انگیز بوده