از روزهای کوتاه عاشقی
تنها يادگار
قابی است از خاطره٬
و شايد
يکدروغ بزرگ
که ديگر دوستت ندارم!
" اگر شيطان سخن بگويد " - رضايیزاده ٬ پدرام٬ نشر آرويج ۱۳۸۳
سلام خانم پارسیپور؛
نمیشناسید مرا اما خوب شناساندید خود را. آنقدر خوب که تو خطابتان میکنم و ما میدانیم که دیگر دورهی اسطورهها و حضرتها هم گذشته و بین خودمان هم که باشد٬ نام ِتو ٬شاید بهانهایست برای این نامه یا بهانهایست برای روایت از رنجی که میبریم.
محمود کریمیحکاک در کلاسهای بازیگری پیشرفته باب کرده بود٬ شیوهای را که در آن بازیگر باید در مقابل جمع٬ پنهانیترین و درونیترین زوایای روحاش را آشکار کند. حالا چرایاش بماند ولی تصور میکنم این بهترین روش درمان برای کسانی است که از خفقان و زور و فشارهای اجتماع قدرت فرافکنی ندارند و درونگرا هستند و اِل هستند و بِل که باز هم ربطی ندارد. مصاحبههای اخیر تو که اعترافات تکاندهندهی یک زن نویسنده که متاسفانه آِثارش به نسبت دیگران آنقدرها شناختهشده نیست٬ شاید برای خالهخانباجیها و خالهزنکها و یا برای مردانی که شهوتِ شنیدن اینگونه خاطرات زنانه را دارند و ... جالب و سرگرمکننده باشد٬ اما دلالت بر چند چیز میکند به زعم من. یکی از آنها به خودت برمیگردد که فکر میکنم نشان سلامت روحی تو باشد و اینکه تو نویسندهی موفقی هستی. در بازخوانی کتابِ "اتاقی از آن خود" اثر ویرجینیا وولف که به قصد قلمی کردن مطلبی دربارهی زنانِ نویسنده در ایران بود که امیدوارم اوضاع روحیام بهتر شود و تماماش کنم٬ این سئوال برایام پیش آمد که چرا زنان نویسنده ما کمیت خودشان و کیفیتِ آثارشان افت محسوسی دارد در مقابل مردان. باید بروی توی ذهن زنان تا بتوانی به این سئوال جواب بدهی. بعد نمونههای موفق زنان ادیب(از دید خودم) را به دقت بررسی کردم زنانی که اسطوره شدند. مثل فروغ فرخزاد( آن فروغی که روی دفترچههای یادداشت و کارت پستالها و ... مبتذل نشده را میگویم) یکی از دلایل موفقیتشان شاید این بوده که جسارتِ کافی برای بیان حقیقت زنانگیشان را داشتند. بنابراین دیگر در اثرشان ناله و آه و ترسیم یک دنیای سیندرلاوار که با وجود مردی(شاهزادهای) رویایی زیبا میشود٬ به چشم نمیخورد. باورپذیر میشوند و حرفهاشان از جنس ِخاکستریِ واقعیتِ موجود در کوچه و خیابان است و لاجرم در ذهن و روان مخاطب رسوخ میکنند و همیشه هستند و زنده میشوند و جسارتشان هم تکثیر پیدا میکند در زنان دیگر٬ که این آخری شاید به دلیل انقلاب و مسائل به تبع آن که زنان را ساکت و منزوی کرد ٬ متوقف شد. پرت شدم شهرنوش جان٬ پرت.
میخواهم کمی به تو حسادت کنم. چرا؟ خب اولیاش را که لابد باید بدانی! تو یکی از بهترین نویسندگان زن ایرانی هستی.(گفتم یکی... اگر آن جسارت را داشتم یکی را حذف میکردم!) خب یکمقدار هم متاسفام برای ادبیات ایران و زنان نویسندهمان که گذاشتند تو به این مرتبه برسی! دلیل دیگرم برای غبطه و حسادت به تو شرایطی است که از آن برخورداری. خودت را جای یک زن نویسنده حدودن سی تا سی و پنج ساله بگذار. یک زن تنها توی یک شهرستانی دورافتاده که حتا سالن سینما هم ندارد. حلقهی اتصال این زن نویسنده(که البته اثر چاپ شده هنوز ندارد ولی ما میدانیم که زیاد هم مهم نیست. چرا که قلماش بسی بسیار از کتابچاپشدهبهدستان و لاغرنویسان و... بهتر است.) به دنیای ادبیات کتابهای تاریخمصرفگذشتهی تنها کتاب فروشی شهرش است که باید به زور از لابهلای کتابهای آن یکی زن نویسندهمان که برای خودش سبکی ایجاد کرده و مکتبی(!) به نام رحیمی٬ پیدا کند و رویاش را فوت کند و بخرد و بیاورد خانه و با ولع بخواند٬ انگار که یک کیک شکلاتی خوشمزه را گاز میزند. حلقهی دیگر اتصالاش به ادبیات و داستان٬ خانهی کوچکی در دنیای مجازی است که هر از چند گاهی میتکاندش و اسم و رسماش را عوض میکند و داستانی و نقدی و مروری بر کتابی و خلاصه پشتکاری دارد این زن به اندازهی چنتهی خودش و امکاناتاش. خیلی هم بیعیب نیست. گاهی گاف میدهد و گاهی اشتباه هم میکند. اما او هم جسارت دارد. از جنس مال تو ولی افسوس! افسوس که میدانی ندارد و نمیدهند تا بلاهایی که به سرش آوردهاند و میآورند را بیرون بریزد و با خیال راحت داستاناش را بنویسد. داستانی را که باید بنویسد. داستانی که رها از عقده ها و فشارهای درونیاش باشد. داستانی که به قول ویرجینیا وولف با یک لیوان شراب گوشهی اتاقی از آن خودش و با خیال راحت بنویسد.
کجایی شهرنوش جان که اینجا عشق و عاشقی هم مخرب است. مخرب روانات. حالا میخواهد طرف معاشقه٬ متفکر و روشنفکر و نویسنده و هنرمند باشد یا مکانیکی سر خیابان با آن دست های سیاه و آلودهاش که گاهی سگاش میارزد... عشق در تعاریف دنیا٬ مثلن جایی که تو الان زندگی میکنی ترکیبی زیباست که با آن نیازهای روحی و جسمیات را برطرف میکنی و مینشینی با خیال راحت سرکارت. نیاز نیاز است دیگر! باید رفعاش کرد. فرض کن مثانهات پر باشد و بروی به یک دستشویی که عوض راحتتر کردنت میگویند هی آب بخور! خب میترکی. حالا بیا و با مثانهی پر داستان بنویس! اشتباه نکن منظور من نیاز جسمی فقط نیست(که به برکت اینهمه فشار در این نقطه از دنیا٬ زنان راههای عجیبی پیدا کردهاند برای رفع نیازهاشان از همانها که خودت میدانی!) نیاز روحی از همه بدتر است. چرا که نمیتوانی بروی دستشویی و تخلیهاش کنی و سیفون بکشی رویاش. میدانی کجا خِرت را میگیرد؟ متاسفانه درست آنجا که قلمات را دستات گرفتی. میشوی پر از عقده یا پر از خیالبافیهای بچهگانه و احمقانهی غیرواقعی که گریبان تو و داستان و شعرت را میگیرند. و اتوپیایی را ترسیم میکنی که دیگر در دنیای مدرن کسی به آن اعتقاد ندارد و تو زنِ نویسنده میشوی:دروغگو. مردان هم که میتازند. و اتفاقن از این خفقان و اختناق و خودسانسوری زنان بهرهی زیادی میبرند. حالا دانسته یا ندانسته. چرا که خیال که راحت باشد٬ راه که هموار باشد٬ میتوانی تا ابدالدهر بتازی و نگران پنچر شدن چرخهایت نباشی.
میدانی مشکل من چیست؟ مشکل من این است که از فمنیسم و فمنیسم بازی بدم میآید اما همینطور پیرامونام اتفاقاتی سلسلهوار رخ میدهد که باورم میشود آنهایی که فریاد میکشند به نفع زنان٬ پربیراه هم نمیگویند. کاش میشد آلات تناسلی همه بریده میشد و یک دنیای یکجنس ساخته میشد - از تو چه پنهان الان که اینها را میگویم از زخم تیز خنجر نرینهها یا مادینهگانی که میگویند گناه یکی را نباید به پای همه نوشت٬ میترسم- انگار ترس ترکیبی لاینفک از زن است. برای همین است که من جسارت امثال تو را میستایم و در عینحال میدانم که زنانی اینجا٬ در این مرز و بوم پرگهر هستند٬ که میترسند. راستی میدانم که میدانی سنگسار چیست. اما خودمانیم تاحال شده تصور تعلیق لحظهای را کنی که تا گردن توی خاکی و منتظر اولین سنگ که آیا به کجا بخورد؟... میان دو کتفم تیر کشید.
حالا تو بگو چه باید کرد؟ برای آن زن نویسنده بگو باید چه فکری کرد؟ آنکه نمیتواند بگوید. و اصلن جایی هست که زبان و عناصر داستانی راه نمیدهند. شعر حق مطلب را ادا نمیکند و اگر هم همهی اینها سرجایش باشد ذهنهایی هستند مثل گچ که نمیفهمند. یا نمیخواهند بفهمند. از اینها همه بدتر تجاوزاتی است که با روح و جسمات با نام عشق انجام میدهند. آنوقت دیگر چطور میشود داستانی از همجنسات بخوانی که در آن زنی ٬ شیرزنی٬ برایاش بهترین و رویاییترین و شیرینترین اتفاقات میافتد؟ یا چطور از زنی که میفهمد بخواهی که یک داستان بنویسد که از عقل سلیم و سوژههای بکر و مضامین نو لبریز باشد؟ بنویسد بدون آنکه جانبدار جنس خاصی باشد؟ بنویسد بدون آنکه شعار بدهد؟
میخواهم بگویم که همهی لرزش دست و دلمان باید از آن باشد که ادبیات تکیهگاهی شود برای زنان و نه پروازی بلکه گریزگاهی بشود تا در پناه آن و به توسط آن فریاد بزنند. نه این ادبیات٬ ادبیات سالمی نیست.
سرت را مانند مال خودم درد آوردم. خدا کند ارزش اش را داشته باشد. می دانم نگفته زیاد است اما من می ترسم!
سپینود
روز اول پائیز 83 شمسی
سپینود عزیز سلام.....چه خوب نوشتی....دارم اتاقی از آن خود را می خوانم...هر چند من اهل نوشتن نیستم و حتما درک نخواهم کرد....وضعیت زن..زن و داستان را....حرفت را می فهمم...سخت است نوشتن...نوشتن بدون جانبداری از جنسیت....آخ که این واژه چه بد است...حالم را بد میکند...
سپینود عزیز نه فقط از طرف خودم که از طرف خیلی از زنها از تو ممنونم . بله کاش می شد جنسی فکر نکنیم اما در دنیایی پایین تنه ها انگار نمی شود جنسی نیاندیشید .
سلام. خوشحالم كه پيداتون كردم. به من هم سر بزنين لطفا.
سلام
گر چه مخاطب نامه من نيستم، اما خواندمش. چند باز هم خواندمش . آن دو كلمه ي آخرش كه پررنگ شده هي توي گوشم زنگ مي زند: (من مي ترسم!)
مي گفت: ترس، سوغات ناشناخته هاست ... حاصل ندانستن ها ...
سپينود جان . ممنونم و اگر اشكالي نداره مي خونم و دوباره ميام و نظر مي دم . مي بينمت و موفق باشي . با سلام ...
عجب لذت بردم از این نامه! در حق شهرنوش کم کملطفی نکردهاند. حتی ادبینویسهای ما و نویسندههای ما هم به نوعی بایکوتش کردهاند. کم دیدهام نقد جانانهای دربارهی دنیای داستاننویسی پارسیپور. حالا اینکه چرا به قول تو، به بهترین نویسندهی زن معاصر ما اینقدر کملطفی میشود را نمیدانم. واقعا نمیدانم. موضوع وقتی جالب میشود که این طرف و آن طرف، مدام از شهرنوش دربارهی ادبیات ایران نقد میخوانیم. آنوقت در مورد خودش تا این حد سکوت میشود و این خیلی غیر عادی است.
اما از این حرفها گذشته، هر وقت از اینجور مصاحبهها، مصاحبههایی از جنس این مصاحبهی شهرنوش را میخوانم، میترسم که مبادا از این به بعد وقتی در جایگاه خوانندهی داستانهای مصاحبهشونده قرار میگیریم، دنیای داستانیاش را با دنیای واقعی زندگی نویسنده خلط کنم. این بدترین بلایی است که خواننده میتواند به سر خودش و به سر یک داستان یا رمان یا یک شعر بیاورد، بهنظرم.
خب خیلی پر حرفی کردم! خوانندهی قدیمی اینجا هستم، منتها چون بی دعوت میآمدم، بیحرف میآمدم و بیحرف هم میرفتم! کامنتت را که توی سیاوشون دیدم فهمیدم که انگار از این به بعد اجازه هست! به هر حال! شاد باشی سپینود عزیز.
خسته نباشي سپينود...چه قدرقشنگ ودلنشين بود...ولي پارسي پوربهترين نويسنده زن كه نيست ....هست؟....پس بذاراون (يكي)سرجاش باشه...ولي بي شك جسورتريننويسنده زن فارسي نويسه....
ديگه داره حالم به هم ميخوره از اين جو سنگين جنسي كه همه رو به تب و تاب انداخته و آرامش و راحتي و خلاقيت رو از هر كسي گرفته ...
هي راه مي روم. بالا . پايين.مي چرخم.سنگي قورت دادم. سنگي عظيم .هواي رفتن دارم . رفتن كنارآن سورچي نشستن.كنار او و اسبش. وقتي خر شب توي آن طويله دارد آهسته برايش مي گويدكه عزيزي را دفن كرده است.گوشهاي آن اسب درشكه حالاكاغذهاي سفيدي است.خاموش و نجيب و رازدار.شهرنوش كنار اين گوشهاي سفيد به نجوا نشسته است. هواي نشستن دارم كنار سورچي عزادار.
سلام! نوشتهتان را خواندم. با بعضي جاهايش نميتوانم ارتباط مفهومي برقرار كنم و بفهمماش. در نهايت اعتذار همان جا را كه هم با ترس و هول و ولا نوشتهاي، به نظرم خيلي سطحي شدهاي. ادامه نميدهم تا مبادا به آن دامن بزنم. و البته چه ضرورتي به اين نامهي سرگشاده نوشتن؟ به نظرت ناسالمي ادبيات را بهتر نبود در قالبي فراتر و مفصلتر از اين ياداشت به جدل ميكشيدي؟
راستي، خوشحالام كه به بهانهي تبليغات باز گذري كردم به اينجا و نوشته هاي ديگرت را هم خواندم.
و يك سؤال: آيا در نوشتن «احتظار» با چنين املايی دليل ويژهاي داشتهاي؟
در هر حال، دست مريزاد و خسته نباشي به خاطر دغدغههات و تلاشهات!
و به خاطر نومدرسهگي عزيزت هم تبريك! :)
با دوستي و احترام
شین عزیز(!) فقط به این سئوال جواب می دهم که اگر آن طرح را با دقت خوانده باشی نویسنده ی آن خاطرات در حال احتضار دارد می نویسد و حواس به املای نوشته ندارد. ممنون که سر زدید.
سپینود نازنین :
محشر بود .
تنها چیزی که میشه گفت .
قربانت
----------------------
علی ن
خوندمش . راستش علاقه اي ندارم كه حرفي داشته باشم . حتي اگر داشته باشم . با أرزوي موفقيت برايت ، ان هم بدون ترس . چون آرزويم بخشي از واقعيت است و با سلام ...
خانوم محترم اشتباه گرفتي لطفا من رو قاطي «شماها» نكن و فكر نكن فقط خودت خيلي چيزها درك ميكني و ميتوني فرياد كني. ممنون
دوست عزيز! من يك زنم! و خوب مي دانم زن بودن يعني چه!
خيلي خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما وقتي قرار است قلم كسي را توي بوق و كرنا كنيم، اجازه دهيد پس فقط قلمش را توي بوق و كرنا كنيم! چه نيازي است كه براي بالا بردن يك زن نويسنده به زنيتش بياويزيم! اجازه ندهيد مرزهاي جنسي قلم نويسنده را تا حد يك تريبون فمينيستي پايين بياورد! اجازه ندهيد آلودگيهاي اجتماعي ذهن روشن و آزاد يك نويسنده را نيز آلوده كند! اگر هنوز زن بودن را بر انسان بودن ترجيح مي دهيد پس هنوز زود است براي اينهمه آواز ...
دوست عزيزي درباره قلم نويسنده و زنيت او مطالبي گفته.دلم مي خواد به او و به ديگراني كه اين دو را از هم جدا مي كنند بگويم: هركسي قلمي مي زند. چيزي مي نويسد چه زن و چه مرد ، اينكه كجايي است و در كدام سرزمين و با كدام پشتوانه ي تاريخي و فرهنگي تمام اين ها جزلاينفك قلمي اومي شود. خواه ناخواه. حتي آنكسي كه سوژه ها ي تخيلي را دستمايه نوشتن مي كند از زبان استعاره اي بهره مي برد كه بازتاب نامكشوف درون اوست.يا نيروي پيشگويي او. مثلن ژول ورن.بنابراين چرا مي ترسيم از اين تقسيم بندي ها كه در عرصه ي رواشناختي قابل اعتنا هستند و درخور توجه.حيرتا كه يكي از انتقادها اين است كه چرا فلان زن سعي مي كند مردانه بنويسد يا مردانه رفتار كند و يا برعكس.درنگاه من صادقانه ترين نوشته ها آن است كه سرچشمه ي آن از درون باشد.از دهليزگاهاي پيچيده ايي كه واكنش هاي حيرت انگيز آدمي از قتل و جنايت بگير تا عشق ورزي و محبت همه از آنجاست.
سپينود عزيز...من از اين پونه خانم شما كه ارادتمند شون هم هستم چون EGO بزرگي دارن. يك گله دارم ايشون بانوشته اخيرشون×و این منم زنی تنها...بصورت خودشون و زن آبي ها وشايد به صورت خيلي زنهاي ديگه
لجن پاشيدن.. تا از يك آدم ديگه حالا هركه ميخواد باشه وبا احساسات ايشون بازي كرده
محافظت كنن ..ژاپني ها يه ضرب المثل قشنك دارن ميگن هر كس
باهتون هر كاري كرد حالا چه خوب يا بد سعي كنين باهش even بشين تا احساس راحتي كنين..پونه خانوم ملاحظه چي رو در باره اين آدم ميكني..ايشون به صورت زن آبي گل پا شيده به صورتش گل بپاشين شجاع باشين.مگر يه چيز ديگه باشه كه نميخاين به گين..مشاور نويسندگان!!!!
مشاور نویسندگان عزیز خانم پونه یا زن آبی خودشان تریبون(!) یا وبلاگ دارند. می توانید همان جا حرفتان را بزنید. ممنون.
سپینود عزیز، سلام. من هم مصاحبهء شهرنوش پارسی پور را خواندم و او را به خاطر شهامتی که در برملا کردن حقیقت به خرج داده، تحسین می کنم. نمی دانم اگر شهرنوش در ایران بود چه هزینه ای برای هویدا کردن اسرارش می پرداخت، اما می دانم که ایرانیِ حقیقت جو و حقیقت گو را از هر حقوقی محروم کرده اند تا خدشه ای به فرهنگ مثلا با شکوهمان وارد نکنیم. کافی ست قوانین طلاق و حضانت بچه ها را بخوانیم تا ببینیم فمینیسم ایرانی واکنشی ست منطقی در برابر جامعهء به غایت ماسکولینیست مذهبي. در این گیرودار فرهنگی، در این جامعهء رادیکالیزه شده، در این تمدن معیوب، مرد ایرانی هم البته قربانی ست، چون او هم به نوبهء خود در لای چرخ دنده های غیرت و ناموس پرستی – بخوان حسادت و خودخواهی و حس مالکیت نسبت به زن- دارد له می شود و از سرچشمهء رنجی که می برد خبر ندارد. وقتی نماد روشنفکری ما، صادق هدایت، زن را به لکاته و اثیری تقسیم می کند، چه توقعی می توان داشت از عمادالدین باقی، که زنهای بی چادر را عفریته و زنهای محجب را فرشته می خواند؛ تازه ایشان بیدق اصلاح طلبی را هم در درست دارند. به هر حال، می خواستم آفرینی گفته باشم بر نوشتهء بی پردهء شما، که کمی روده درازی کردم و کارم افتاد به شعر و شعار.
من منظور ديگه اي داشتم . اميدوارم ناراحتت نكرده باشم . انشاالله كه ظهور مي كنه و مال همه رو از بيخ مي بره و جهان از پليدي ها پاك خواهد شد ! شما كه بعد از اين همه مدت كه ما سر نزده بودي خيلي خوشحالمون كردي . مي بينمت . با سلام ...
سپينود عزيز درود/ متاسفانه مصاحبه را نتوانستم بخوانم لينك يا ايراد دارد يا كامپيوتر من بنابراين واقعا نمي توانم در بحثي كه اطلاعاتم در آن ناقص است شركت كنم در ضمن اينكه از ايشان هم اثري نخوانده ام پس صادقانه به نبود اطلاعاتم اعتراف مي كنم/ اما/ كامنتها را خواندم و نوشته شما را كه ياداشتي بر ان مصاحبه بود و بسط دادنش به مقوله زن و انديشه زن بودگي/ خوب سخن بسيار است مسلما در نگاهي كه به زنان در تاريخ هنر يا فرهنگ يا هر چيز ديگري كه محيطي است براي رشد و احيانا رشد ذهني و خلاقيتي و شايد شهرت، بايد گفت حضور زنان بسيار كمرنگ تر از واقعيات موجود است به واقع دلايلي دارد كه مسلما پردازش به ان اينجا امكان ندارد اما به هر حال انچه در پيرامون خود نسبت به زناني كه در حال قدم گذاري در راهي هستند كه نتيجه آن نويسنده بودن هنرمند بودن نقاش بودن و هزاران بودن است، مي بينيم افتي است كه شايد دلايل زيادي را در بر بگيرد در واقع جدا از موانع بعضا حسي كه خود زنان براي خود به وجود مي اورند جامعه و سلامت رواني جامعه نيز عامل عقب ماندگي زيادي است
/ زن بودن و درست زن بودن و زني كه مي خواهد بار مسئوليت ذهنش را و علاقه اش را و فكرش را نيز به عهده گيرد مي بايست يك چيز را حداقل در خود روشن كند و ان اين است كه زاويه ديدش مي بايست رنگ جنسيتش را داشته باشد يعني عقلا مي بايست از ابزارهايي كه درش وجود دارد و امكاناتي كه به عنوان يك موجود در خود دارد بهره برداري كند پس انچه كه باعث مي شود زنان سپري مردانه به خود گيرند يك حالت تدافعي غلط است كه راهي نادرست را در بر دارد هر كس با داشته هايش و اگاهي از آنها بايد شروع كند و در طي شناخت كمبودهايش را حل كند و جايگزينان درستي را جايگزين كند و بعضا دور ريزد/ زن بودن مطمئنا همانند مرد بودن داراي بافت مخصوص به خود است كه سرمايه گذاري مي طلبد/ حركت در مسير بايد اگاهانه با شناخت و با ابزار خود باشد مرد بودن يا زن بودن مهم نيست مهم اين است كه هر وجود با نهايت بهترينها موجود باشد و بماند/ موجودات دو جنسه شدن تمسخر اميز ترين چيزهاي ممكنه است/ زنان همان قدر عنصر مردانه دارند كه مردان عنصر زنانه و مسلما داراي هر دو قدرت تنها اين خط جامعه است كه مرزبندي و قالب بندي مي كند و مي بايست در اين قالب بندي از ابزار مناسب استفاده كرد/ زن بودن زيبا است همان طور كه مرد بودن زيبا است سختي هاي يك راه را بايد كشيد تنها نبايد هدف را گم كرد چشم دوختن به هدف و گم نكردنش در لا به لاي روزمرگي و جامعه و موانع بهترين راه رسيدن به موقعيت برتر است چه زن بود يا مرد
/ دوست خوبم سپينود عزيز خشنودم موجودي هستيد كه به هدفتان چشم دوخته ايد و من مي بينمش و مي خواهم دوستش باشم/ پايدار و جاويد بمانيد
بر تو مي با لم ...
سلام سپينود عزيز.در جامعه ما كه در آن هيچ چيزي ثابت نيست نبايد فكر كرد و نبايد نوشت و نبايد حرف زد و نبايد درخت كاشت و نبايد عاشق شد و نبايد و نبايد و نبايد ها....بيا از اين نبايد ها استفاده يا بهتر بگويم سو استفاده كنيم: آري نبايد ماند. فقط دلمان براي آناني بسوزد كه همه ي عمر و زندگي خود را صرف آسايش و آرامش و زيبا تر كردن رنگ خاك اين جامعه كردند و تمام ثانيه هاي زندگي خود را براي نگه داشتن رنگ خاك اين مملكت كردند.بيا دعا كنيم. نميگويم بنشينيم در خانه و از پشت پنجره هاي خاك گرفته به عصر ها ي دلگير بنگيرم كه چه كسي در خيابان آدامس ها ... ميفروشد و چه كسي تخم مرغ هاي مادر بزرگش را. اين را نميگويم. در خانه بايد نشست در اين جامعه ي آلوده به فكر.بايد نشست و عقده ها را جمع كرد و هر شب در آنچه كه فعلآ دفتري است براي بيان احساسات و عقده ها و اشك ها خالي كرد و چه عالي كه مخاطبان در امروز چه بهتر از قبل در كنار هم در اين دنياي مجازي دور هم جمع ميشود و بحث ميكنند و جدل مي كنند و به عقايد هم در كنار هم فكر ميكنند.نعمت ها را بايد قدر دانست. نگران نباش. هيچ كدام از اين فرياد هايي كه در درون زده ميشود از بين نميرود.هيچ كدام از اشك هايي كه در تنهايي براي اعتقادات ريخته ميشوند هدر نمي رود و هيچ كدام نه تنها خشك نميشود بلكه روز به روز به قدرتت در نوشتن و خواندن مفهوم هاي ديگران اضافه ميكنند.اين دلسردي ات را قدر ميدانم نه به خاطر حمايت از آنچه كه فمينيسم ناميده ميشود فقط به دليل وجود زن و اهانت هايي كه به او و نوشته هاي او و حتي فلسفه ي وجودي او ميشود.دلسرد نباش كه هيچ كدام از اين فرياد هاي بي صدا از بين نميرود.آنچه كه فروغ و امثال فروغ به زبان آوردند را هر كسي نمي تواند به زبان بياورد. هر كسي نميتواند بفهمد كه چقدر براي رسيدن به آرمانشان اشك ريختند.اين اسطوره هايي كه صفت مبتذل بر آنها نچسبيد براي رسيدن به هدفشان تلاش كردند و ديدي كه چه رسا فرياد در دلشان را زدند و رفتند و تبديل به اسطوره هايي شدند كه هيچ گاه نه تنها زنان بلكه مردان هم فريادشان را فراموش نكردند و نميكنند و بدان هنوز هم انسان هايي پيدا ميشوند كه با شنيدن نام ايشان براي آنان بلند ميشوند و ... .اين كارت هاي رنگيني كه پشت ويترين مغازه ها ميبيني هيچ كدام براي نگه داشتن اسم اين عزيزان نيست و رنگهايش ديواري است كه حقايق را پوشانيده و در دل خود فلسفه ي وجودي آنان را از بين برده است.بدان هنوز هم انسان هايي پيدا ميشوند كه شبها در كوچه هاي شهر راه ميروند و شعر هاي فروغ را زمزمه ميكنند و اين نشانه اي است از باور پذير بودن وجود جسارت هايي كه بالاخره يك روزي چهره ي خود را (بر همگان) نمايان ميكنند.نگران نباش كه اين كوه آتشفشان اشك ها و جسارت هاي مرده و فرياد هاي بي صدا فوران خواهد كرد.قلم هاي كوچك شده ي خودت را نگاه دار و به جاي انداختنشان به دور و سيفون كشيدن بر آنها روي طاقچه ي گلي خانه ي خود بگذار كه در هر خانه اي طاقچه هاي گلي پيدا نميشود. اين ديوار هاي سيماني و گچ بري هاي كليشه اي فرو خواهند ريخت.هنوز هم براي طاقچه ي كاه گلي خانه ها خريدار پيدا ميشود.خريداران حرف ها و نوشته ها هيچ گاه نميميرند.دل ارام ها همگي زنده اند.هميشه.براي وجود جاودانه ي طاقچه ي كاه گلي خانه ات دعا كن.
با اميد
امير عطا...
...
..
.
و همچنان ادامه دارد، زن بودن و مجرم شدن به جرم زن بودن
يه چيزی نوشتم، اميدوارم تاختن حساب نکنی
پر پرواز ندارم / اما دلي دارم وحسرت درناها/...................بدرود.
عجب ب ب ب ب ب !
ميدوني چرا دين افيون ملتهاست؟
يكيش اينه كه سيدها با بقيه فرق دارن !
بقيه اش هم بماند.
هميشه دليلي براي فرق گذاشتن پيدا ميشه حتي اگه همه مرد بودن يا زن!
يا هيچكدام !
پس دنبال بريدن نباش ... علتش " چيز " ديگه اي .
براي اثبات عدم فرق رودرروئي تناقض ايجاد ميكنه.
سلام !!
گريز گاه ؟!! " گريز اصل زندگي ست . گريز از هر آنچه اجبار را توجيح مي كند " !!!! گريزگاه... !! چه مي شود گفت !!! راستي موسيقي قشنگي رو انتخاب كردين !!! خيلي زيباست !!! همينجور نشسته ام و گوش مي كنم !!!! دارم گم مي شم توش ! عجيب به فكر فرو رفتم !! در فكر چه ؟ نمي دانم !!! درس لعنتي مجالم نمي دهد ... اين ميله هاي آهني لعنتي نامرئي نمي گذارند....... ( تندرست و شاد و هميشه شيدا باشيد !!! بدرود )
انگار از زبون خودم میشنيدم.....حالا تو بگو چه باید کرد؟ و اصلا جايی هست که شعر و عناصر داستانی راه نمیدهند و......شايد باور نکنی که چقدر نوشتت به دلم نشست ،چه خوبه در عين پنهان نکردن زنانگي و اخساساتمون دنبال چراهامون باشيم ...دردناکه !!! زخمایی که یه زن به خاطر جنسیتش می خوره و این رو حتما یه زخم خورده می فهمه و بقیه بازم با عقلشون دنبال یه راهن واسه زخمی که نخوردن....نه نمیتونن بفهمن پس چطور ممکنه حتی بهش درست فکر کنن..... کاش می شد همه یک جنس باشن،کاش!! شاید این راهش باشه ...خوشحالم که اينجا رو پيدا کردم.....سلاممممممم دوست من.
سلام..از وبلاگ ترزا دوباره پرتاب شدم به اینجا..من هم شهرنوش پارسی پور رو به خاطر جسارت و شهامتش می ستایم..اولین بار که مطلبی درباره ی خود ارضاییش نوشته بود نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.. وقتی که فکر کردم گفتم چرا باید مردها اینقدر راحت از کوچیکترین مسائلشون بنویسن ولی خانم ها همیشه باید تموم احساساتشون رو پنهون کنن..البته هنوز هم اعتقاد ندارم که 90 درصد خانم ها دست به این کار می زنن. ولی حتی اگه یک درصد باشن و شهرنوش هم یکی از آنها ، خیلی حرفش جسارت می خواد و همین طور شجاعتش به خاطر تابو شکنی جالب است.. دومین مقاله ش که کمتر متعجبم کرد درباره شهبانو فرح بود در مورد کتاب کهن دیارا...
از روشنفکرانی که مرتب ادا در میارن و سعی می کنن کپی دیگران باشن و همدیگر رو تکرار کنن بدم میاد..افراد جسوری مثل فروغ و شهرنوش رو دوست دارم.. و تو که این قدر احساساتی می نویسی:)