September 21, 2004

سه شنبه, 31 شهريور 1383

غرابت تنهایی...

مقنعه‌ی لیمویی رنگ با حاشیه‌ی گیپور سفید که سرید روی زیتونی ِ روپوش‌اش، نشناختم‌اش. نه این‌که غریبه باشد. فرشته‌ی کوچولویی بود که انگار ندیده بودم‌اش تا حال. شب پیش خوابم نبرد. گوشت و لوبیا را بار گذاشتم که به دل بجوشد تا صبح و قرمه‌سبزی جاافتاده‌ای ضیافتِ روز اولِ کلاس اولِ دخترکم شود. خواب‌ام نمی‌برد. نگران بودم. دل شوره داشتم. مدام به آشپزخانه سر می‌زدم و به اتاق‌اش. یک بار روی‌اش را می‌کشیدم یک‌بار هم کتری را پر آب می‌کردم تا برای صبحانه آماده باشد. ماهزاده شب پیش‌اش گفته‌بود عکس و دوربین و... اما نداشتم. ولی قرآن چرا. از زیرش رد شد و با لبهای قیطانی کوچک‌اش بوسید. وقتی دست‌ام را گرفت و اولین قدم را توی کوچه‌ی باریک‌مان گذاشتیم، فهمیدم که دارد کوچه به کوچه از من دور می‌شود. به آدم‌ها نگاه می‌کرد تا واکنش‌شان را ببیند. همه لبخندش می‌زدند. و خیره می‌شدند به یاد اولین روز مدرسه‌ی خودشان. سردر ِمدرسه‌اش را که دیدم و مادر و پدرهای شاد با دوربین و عکس و فیلم٬ یک هو حس کردم آن سپینودِ قوی نیستم. توی دلم خالی شد. بعد از سه چهار سال تنهایی انگار تازه الان تنها شدم. چشم‌چشم کردم تا آشنایی کسی را ببینم دلم برای غربت‌ام سوخت. اشک از زیر عینک آفتابی شره می‌زد روی رژ گونه و از آنجا سریع می‌بلعیدم‌اش.
روز اولِ کلاس اول٬ صبا نبود که گریه می‌کرد. من بودم. نمی‌دانم چرا. برای این که او هم زن می‌شد مثل خودم ، مثل خاله پونه‌اش یا برای این که ... هیچ چیز نمی‌دانم.
گذاشتم‌اش خانه‌ی مادربزرگ‌اش که بیایم راحت هق بزنم. توی راه برگشت از دست‌فروش زیر پل عابر پیاده کنار پارک، بیگانه‌ی آلبر کامو را خریدم.

سپینود | September 21, 2004 12:14 PM
Comments

تلخ ولي شور و نشاط تْير و تخته كلاس براي صبا شيرين

ولي شيرينيش رو وقتي ميفهمه كه وقتي داره از خريد خانه برميگره تا يك غذاي لذيذ براي مامانش درست كنه دختر كوچولو ئي رو ببينه كه با روپوش
مدرسه هاج و واج دست در دست مامانش داره به مردم نگاه ميكنه تا بلكه
بتونه بهشون بفهمونه كه منم بزرگ شدم .

احساست در نوشته كاملا محسوس بود . قوي باش مثل مادرت .

Posted by: mehran at September 21, 2004 02:21 PM

سپينود جان سلام قطعا احساس تاسف و ناراحتي و يا سيمپتي من و ديگران كمكي نه به شما نه به هيچ كس نميكنه و آنچه كه مهمه وجود مسائل ناراحت كننده با همه تلخي و تيزي اونهاست فقط ميتونم بگم كه محكم و قوي باشيد يعني همون كاري را بكنيد كه هميشه و هميشه انجام ميدهيد در لحظه هاي مختلف زندگي چه داخل آشپزخانه چه داخل حمام چه در حال گوش دادن به موسيقي مورد علاقتون من فقط اين چند خط را نوشتم كه بگم من هم هستم و مطلب شما را خواندم وگرنه هيچ چيز ديگر با ارزشي ندارم كه به مادري بگويم كه ....هميشه محكم باشيد حالا كي تكيه گاه خود شما براي لحظه هاي تنهاييتون باشه بماند براي اون جايي كه خواستيد با فرزند دلبندتون تنها باشيد بالخره ما هم بايد يك طوري خودمون را توجيه كنيم .

Posted by: يك مادر ديگه at September 21, 2004 02:56 PM

سلام... تبريك مي گم هم به تو و هم به صبا... ببوسش از طرف من. قربانت يوسف

Posted by: تادانه at September 21, 2004 03:36 PM

سلام .....و تبريك ..

Posted by: أرين at September 21, 2004 06:42 PM

چقدر زيبا نوشته بودي. احساست را كاملا درك كردم.

Posted by: koozeh at September 21, 2004 07:47 PM

سبز باشي و قوي براي صبا و خودت ... تنها نيستي و او از تو زن بودن - انسان بودن را خواهد آموخت ...

Posted by: nilo at September 21, 2004 10:38 PM

سلام .....متن خوموني و خوبي شده..يه روزنگار كوتاه كه شايد تو بساط اون دسته از زناي خونه داري كه نگاهي هم به كتب ميندازن پيدا شه..!!ارتباط دقيقه ايي بر قرار كردن با اين تيپ نوشته هاي ساده و بي تكلف با خواننده عام عاليه!! موفق باشين..!

Posted by: ensi at September 21, 2004 11:18 PM

سلام/ حس پدربزرگ‌بازی‌ام غليان کرده بود و می‌خواستم مثل خيلی‌ها احساس تاسف و يا هم‌دردی(!) کنم! و شما را نصيحت کنم به تقوی و نظم در امور و قوی شدن و البته صبوری و خويشتنداری!! اما يادم افتاد که فردا صبح را مرخصی گرفته‌ام تا بروم مدرسه. مدرسه‌ای که شش سال آن‌جا درس داده‌ام ... دريغ که هيچ اميد و امکانی نيست که بروم برای ديدن مدرسه‌ی خودم ... يادم افتاد که فردا می‌روم آن‌جا و صبح می‌روم مراسم صبحگاهی. به بچه ها می‌گويم که سه بار پشت سر هم تکرار کنند: «زندگی يعنی ايمان و اميد» و بعد می‌نشينم دفتر تا زنگ تفريح بخورد و بروم توی حياط پيش بچه‌ها ... يادم افتاد اين چهار سال را که از مدرسه دورم، گاهی دلم خيلی پر می‌زند که بروم آن‌جا ... يادم افتاد که من هم با ديدن بچه‌های دبستانی می‌خندم و بعد گاهی در خلوت خودم ...
بگذريم!
پيشنهادی دارم. يک دفتر بگير و از همين روز اول، خاطرات دخترک را توی آن بنويس. هر شب دخترک را بنشان تا برای مادرش تعريف کند و تو دست‌های او باش و برايش بنويس. بنويس تا روزی که خودش قلم را از تو بگيرد و ادامه بدهد. می‌دانی چه سرمايه‌ای می‌شود برای دخترک؟! شايد آن موقع خود دخترک وقتی بزرگ‌تر شد، با مرور آن‌ها بتواند به ياد بياورد که ...
باز هم بگذريم!

Posted by: حميد at September 22, 2004 12:20 AM

سلام سپينود... دلم گرفت، آخه چرا اينجوري؟ خيلي قشنگ بود، ولي قوي باش... بايد از تو ياد بگيره قوي بودن را، قوي بودن كه به اين چيزا نيست... قري باش، بي استرانگ...

Posted by: mehdi at September 22, 2004 12:29 AM

درود بر سپينود عزيز اول از آشنايي با شما بسيار خوشحال شدم دوم هم كه اشك منو در آوردي با ياد روزهاي قديم . اي كاش هميشه همونقدي ميمونديم .

Posted by: pedrum at September 22, 2004 06:03 AM

سلام . اين متن رو آنلاين خوندم و خيلي قشنگ بود و برد به همون قديما و مادرم . دلم نمياد جواب كامنتتون رو اينجا بدم . س ميرم روي همون قبليه جواب ميدم . اينجا بايد قشنگ نوشت . راستي من كه دوربين داشتم خاله . مطمئنم قرمه سبزي خيلي خوشمزه شده . چون قرمه سبزي خوش نمك مي چسبه . با اشك شور هم خوش نمك ميشه . جمله ي آخر هم خيلي جالب بود . ولي حيف كه خوندمش و گرنه ... چرا اين نوشته اينقدر به دل ميشينه ؟

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 22, 2004 08:34 AM

سپينود جان تبريك / ديروز خيلي ياد صبا بودم ... فرشته كوچكت مباركت باشد هزارباره ..

Posted by: سالومه پزشكپور at September 22, 2004 08:46 AM

از طرف من دو تا ماچ گنده از لپاش کن. دلم براتون تنگ شده...تازه نگران هم نباش از اين به بعد اونقدر صبا واست حرفای جديد داره که يادت می ره تنهايی چيه! ( حالا نمی خوام از تکاليفی که به خودت هم می دن حرف بزنم...)

Posted by: angel at September 22, 2004 08:57 AM

ديدي كودك به درس و مشق و ادبيات احتياج نداره باز بگو رفتم و بيگانه ي آلبر كامو خريدم ... تلفن رو چرا بر نمي داري مي خوام بگم كه 1- صاحب كارم رفته بود عروسي و من هم يه هفته مرخصي بودم پس نمي تونستم نمونم 2- دلم گرفته بود و نمي خواستم كسي بفهمه 3- كار دايي ام (صاحب كارم ) به مشكل خورده بود و يه چيزي تو مايه هاي 27 ميليون تومان از جنس هاي امانتي كه بايد ترخيص مي شده را دزد زده و برده كرمانشاه و قرار بود من با دايي ام برم كرمانشاه براي دزد گرفتن! 4- دلم براي محمد رضا تنگ شده بود رفتم 78 چون مي دونستم فرداش ممكنه نتونم بيام 5- جريان اون مرده كه گربه اشو ميزاره از بچه اش مراقبت كنه رو شنيدي ؟ 7- اينقدر منو لوس نكنيد! 8- خاصيته پاييزه ...

Posted by: MOHSEN at September 22, 2004 11:45 AM

مبارک باشد.

Posted by: فرهاد at September 22, 2004 12:08 PM

صبای نازنین ببخش که خاله ی خوبی نیستم معمولن ... این روزهای اخیر هم که ...به هر حال ببخش . اما به تو قول می دم به آرش و آریا یاد بدم راه و رسم مردونگی رو تو هم قول بده سخت و دیر باور باشی ... می بوسمت صمیمانه . باز هم ببخش که بلد نیستم زیاد قربان صدقه بروم

Posted by: خاله پونه خوب است تو چطوری ؟ at September 22, 2004 12:17 PM

ارادت . باشه هستم خفن . براي هر گونه بحث منطقي اماده ام . ميرم لينكي كه داديد رو بخونم و بر مي گردم .

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 22, 2004 07:50 PM

تبریک می گم..فکر می کنم روز بزرگی بوده برای تو و صبا:) امیدوارم موفق بشه و در دنیایی بهتر از دنیای ما زندگی کنه.. از ما که گذشت

Posted by: زیتون at September 30, 2004 03:40 AM

سلام عزيز،نمي دانم چي بگم ولي به نحوي متاثر شدم،آخه من ياد كودكي دخترم تارا افتادم.
در هر حال خوشبختي را بايد كسب كرد،و تو خواهي توانست.
صباي عزيز را بوسه اي ده .
فرشيد.

Posted by: farshid at October 20, 2004 01:15 PM