September 17, 2004

جمعه, 27 شهريور 1383

داستان

پیراکتوس لیترانوس

برگ‌هایی باریک و سوزنی‌شکل داشت که از شاخه‌های ترد و نازک‌اش یکی در میان جدا می‌شدند. زن وقتی به باغچه رفته بود و زیر نور گرم و چسب‌ناک خورشید به رزهای هفت‌رنگ آب داده بود، و پیچک‌های هرزه‌ی مزاحم را که دور تنه کوکب پیچیده بودند و با شهوت ازتنه‌ی او بالا می‌رفتند، با ناخن‌هایش پاره کرده بود، اصلن نفهمید که نهال کوچک پیراکتوس لیترانوس از خاک باغچه‌اش سر درآورده و آرام آرام دارد بالا می‌رود٬ ساکت و محجوب. آن‌وقت هنوز اسمش را نمی‌دانست. وقتی مرد باغبان، که هر روز ساعت پنج بعدازظهر می‌آمده بود و آنجا می‌ایستاده بود و او را تماشا می‌کرده بود و روزی بالاخره به او گفته‌بود سلام، نام پیراکتوس لیترانوس را به زبان آورد، زن ابتدا تعجب کرد. سپس نام را تکرار کرد و یاد سیاره‌ی اورانوس افتاد. تازه فهمیده بود که آن مرد شندر پندری که هر روز ساعت پنج بعد از ظهر می‌آمده و آن‌جا می‌ایستاده٬ با گیاهان آشناست.
پیراکتوس لیترانوس - که ما می‌توانیم از همین‌جا او را پیراک بنامیم چون ‌ما به عادت، نام‌ها را مختصر می‌کنیم- گرچه که از خانواده‌اش اطلاعی در دست نیست٬ اما گیاه کمیابی نبود. اصلن شاید یک نوع خودرووی بی‌عار بود. گیرم نه به بی‌عاری کاکتوس و به خودرووییِ بائوباب – که می‌توانست سیاره‌ای را بپکاند – اما یک چیزی داشت. چیز معانی زیادی دارد. گاهی نیاز به توضیح نیست و شما خودتان می‌توانید بفهمید که چیز بر چیز بدی دلالت ندارد. چیز فقط چیز است. کلمه‌ای که با آن بحران را از سر می‌گذرانید. پیراک در استواری و قد و قامت‌اش اصالتی داشت که تا نبینیدش نمی‌فهمید. نازک نارنجی نبود که با یک باد خزان کند و با یک کپه نور ذوق کند و گل بدهد. همیشه جایی می‌روئید که از یک سوم آفتاب و دو سوم سایه‌ی کامل بهره بگیرد. شاید کلمه‌ی چیز این‌جا بر هوش‌مندی پیراک دلالت کند. اینها همه را باغبان به زن گفته بود. و شاید هم دروغ گفته بود.چرا که در هر حال او مردی بود که با زنی سخن می‌گفت و زنان همیشه فکر می‌کنند مردان دروغ می‌گویند.حتی اگر درباره پیراکتوس لیترانوس( اوه ببخشید پیراک... می‌بینید که قوانین زیاد هم واجب الرعایه نیستند) باشد. از وقتی پیراک در باغچه‌ی زن روئیده بود، زندگی‌اش از روال و جریان عادی خارج شده بود. یا دست‌کم خودش این‌را تصور می‌کرد. او پیراک را نمی‌شناخت. غریبه بود. نمی‌توانست مثل اقاقیا یا دراسنا یا اسطوقودوس با او حرف بزند. آب بدهد یا کود بپاشدش. یک عنصر ناشناخته در باغچه‌اش بود٬ که هم باید از او خوب پذیرایی می‌کرد و هم ناچار او را تحمل می‌کرد. شب‌ها که با پیراهن خواب نازک‌اش به حیاط می‌آمد تا کمی قدم بزند٬ حس می‌کرد زیر نگاه پیراک است. و وقتی نزدیک‌اش می شد، لمس برگ‌های او می‌لرزاندش. گاهی که فکر می‌کرد نفس پیراک را روی پوست کتف‌اش احساس می‌کند، می ترسید که خیالاتی شود یا حتا شب‌هایی خواب می‌دید که زیرتنه‌ی پیراک نفس نفس می‌زند. و صبح که می‌شد هنگام آب دادن باغچه، روی گونه‌هایش ردی از سرخی پیدا می‌شد که از هوای خنک صبح‌گاهی نبود.
و این‌جا جایی است که باغبان باید وارد قصه ‌شود. چرا که زن یکه و تنها بود. وباغبان هرچه بود یک مرد. و منطقی نبود که زنی با درختچه‌ای نرد عشق ببازد. روز اول که باغبان از در پرچین باغچه گذشت روز آفتابی و قشنگی بود. نسیم ملایمی می‌وزید، پرنده‌ها می‌خواندند و همه چیز برای دیدار زنی و مردی آماده بود. آن روز نوک برگ‌های پیراک کمی زرد شده بود و این بهانه‌ی مناسبی برای دعوت از مرد به داخل حیاط بود. شب پیش که زن متوجه زردی نوک برگ‌های سوزنی پیراک شده بود، فرداش حمام کرده بود و گونه‌هاش را با گل‌برگ کوکب کمی سرخ کرده بود. و مرد این‌را به سرعت فهمیده بود. مرد تشنه نبود ولی گفت که تشنه است و زن برایش مایعی آورد که آن‌را نوشیدنی می‌نامیم. و شما می‌توانید از تخیل و یا سلیقه خود کمک بگیرید. بنابراین فکر کنید که مرد و زن برای دقایقی نسبتن طولانی پیراک را فراموش کردند و به خودشان پرداختند. پیراک بی‌چاره که خود را در این بازی مغلوبه می‌دید، با باد تکان می‌خورد. شاخه‌هاش را تکان می‌داد. زن و مرد را دید که دست در دست هم به سویش آمدند. ایستادند و پشت زن را ‌دید و دست مرد که کمرگاه زن را گرفته بود. آفتاب ملایم بود.نسیم می‌وزید و پرندگان هم‌چنان می‌خواندند. گفتن این‌ها همه برای این است که شما فکرتان از چیزی که ناخودآگاه به سمت‌اش کشیده می‌شود منحرف شود. و فراموش نکنید که چیز ماهیتن بد نیست. چشم‌هاتان را ببندید و فقط به پیراک فکر کنید که حالا دیگر از غم و غصه برگ‌هایش همه زرد شده‌اند و ساقه‌ی تردش شکسته است و روی زمین مچاله شده و بوته‌ی کوکب که سوگلی گل‌هایش را از دست داده تا زن به یقه پیراهن خود بچسباندش. و زن که گل و لای و کود را از روی پیراهن گل درشت خود می‌تکاند. و مرد هم که دارد سیگار روشن می‌کند.
پیراکتوس لیترانوس عاشق بی‌چاره...

سپینود
آذر 82 (بازنویسی شهریور 83)

سپینود | September 17, 2004 03:51 AM
Comments

سلام سپينود...عجالتن تشكر به خاطرهمه چيزتا بخونمش...

Posted by: جاويد at September 17, 2004 10:07 AM

تو ي نويسنده داستانت را نوشتي . ديگر كارت تمام. حالا داستان رامن خواننده ادامه مي دهم. شروع داستان با توصيف گياهي است كمياب.با نامي غريب.راوي جانبدارانه زاويه هايي را مي شكافد.نام اين گياه اورا ياد سياره ي اورانوس مي اندازد. و در ذهن ما تداعي مي شود كه :اورانوس(آسمان) پدر كرونوس بوده كه با مادر (زمين) آميزش كرده و فرزندان زيادي بدنيا مي آورد.سرانجام كرونوس آلت تناسلي اورانوس را قطع مي كند و فرآيند باروري هاي مكرر!!! به انتها مي رسد.در اينجا تلميح مضموني مي سازد كه ما از خلال بقيه روايت دسترس آن قاعدتن بايد باشيم.چيزي دارد اتفاق مي افتد.راوي تاكيد مي كند روي اين چيز. وآن پيدايش اين گياه است كه براي رشد نيازمند يك سوم آفتاب و دوسوم سايه دارد.بوسيله دلالت هاي ضمني زباني ما به كشف زير لايه هاي متن نزديك مي شويم.اين از نقاط قوت داستان توست.گياه تمثيلي از زن است و درگير شدنش با عنصري ناشناخته. و آن كشف زنانگي و نيروي باروري و درك غريزي جنسي است كه در سايه اي تاكنون پنهان بوده . دو سوم سايه.براي خروج از اين سايه نياز است به تابش نور. گياه بهانه است. حرف ازگياه و نام و خصوصيات ديگرش بهانه اي كه راوي از تمناي بيدار شده ي زن بگويد . قرينه سازي ترفندي است براي اين روايت. اگررواي به من خواننده اجازه مي دهد با تخيل خودم پيش بروم. من اين گياه را به مثابه ي بيداري غريزه اي سركوب شده مي بينم كه نمي توان انكارش كرد و ناديده گرفت. بيرون از تو رشد مي كند اگر مجراهاي طبيعي دروني را هم مسدود كني و نجواي نرينه خواهيت را ناديده بگيري يك روز سرانجام روبرويت قد علم ميكند.راوي اينجا آن من ِ زيرك و ناخودآگاه زن است. ناخودآگاهي كه به بهانه ي رشد گياهي در باغچه پاي باغبان را وسط مي كشد و باعث نزديكي آنها به هم مي شود آخر الامر نيز زيركانه براي گياه دل مي سوزاند كه حالا ديگر از نظر توجه باغبان و زن دور شده .در داستان تو همه چيز زير پرده مي گذرد." مرد تشنه نبود و گفت تشنه است."" ... و زنان فكر مي كنند مردان دروغ مي گويند."نزديك شدن زن و باغبان نشان مي دهد كه يكي از معاني "چيز" تظاهري است براي نهان كردن تمنيات دروني.اما... من اين راوي زيرك را دوست دارم. توانسته خوب ازپس روايتش بربيايد. منتها زبان نويسنده گاهي مزاحم است.مثل:آنجا مي ايستاده بود و اورا تماشا مي كرده بودو... خوانش را كند مي كند بدون اينكه اين كندي محلي از اعراب در داستان داشته باشد. و يا توضيحاتي كه در مورد چيز مي دهد.فاصله اي بي سبب را مي سازد.

Posted by: mahzadeh at September 17, 2004 05:21 PM

با اجازه سپينود عزيز.. براي زن آبي.. چون نتونستم اين كامنت رو وبلاگ خودت بگذارم به علت طولاني بودنش در وب خودت بگذارم !!! اينجا گذاشتم ...... زن ابي عزيز..در نوشته قبل ات ...آمده بود که ......./اینجا در یک کافه نت است ... حالم خوب است . ,,خیال می کنم بلوغی که منتظر ظهورش بودم دارد خودش را به من می نمایاند . حالا قوی و سرکش قدم میزنم در راهی که بازگشتی ندارد . می دانم ، این را فهمیده ام که من زاده شده ام تا بنویسم . شاید نویسنده ی بزرگی نشوم. ....../

************
زن آبي از نوشته ات خيلي خوشم امد..اول اينکه اعتماد به نفس بزرگي در تو ميبينم..آنقدر بزرگ که ميگوئي /شايد نويسنده بزرگي نشوم ../ پس فکر ميکني احتمالش زياد است..وگرنه ميگفتي : شايد نويسنده بززگي بشوم... خو ب خوشحالم هر چه احساس کردي گفتي..دوست دارم به نصيحت طنز الودم گوش کني و عصباني نشوي.. قول ميدي؟؟ باشه
براي نويسنده معروف شدن !! بايد شرايط زير را رعايت کني..
۱.اول اسمت را عوض کني .. زن ابي که نميتونه اسم يک نويسنده بزرگ باشه چون مترسم با زن هاي ديگر رنگ ها... اشتباه بشي. يک اسم مستعار انتخاب کن .. اگر اسم حقيقي ات را دوست نداري..
۲. هر گز بر نوشته ساير نويسنده ها انتفاد ننويس..کامنت هم هيچ کجا نگذار...!!
۳. از هر کجا گير آورده اي بسرعت کتابي چاپ کن..
۴ از دوستان نزديک بخواه که بر ان کتاب در روزنامه هايا مجله ها ي ادبي يا در وب ها انتفاد بنويسند...
۵. حتما يک زبان خارجي بلد باش يا وانمود کن که بلدي.. ولي ترکي عربي . کردي شامل زبان خارجي نيست..اگر هم ميداني اذعان نکن..!!
۶. اسم نويسنده هاي معاصر جهان را ياد بگير ولي لازم نيست که کتابها يشان را خوانده باشي.
۷. بايد مجرد باشي سعي نکن که ازدواج کني البته معنايش اين نيست که...!!
۸بايد در پايتحت زندگي کني تا در گردهمائي ها ساير نويسنده *خودي *نشان دهي....
۹ مصاحبه با مجلات و روز نامه ها يادت نره...
۱۰. سرو ضع ژوليده به نويسنده معروف بودن کمک ميکنه.. سيگار را هم فراموش نکن.. .
۱۱ موضوعات جار وجنجالي به هت کمک ميکنه اگر زندان هم افتادي چه بهتر..
تاره بعد از همه اي اين کار ها من قول نميدن که نويسنده بزرگي بشي.. اوون بستگي به استعداد خلاقه دارد نه به فانتزي ات..اين نسخه فقط را براي نويسنده معروف شدن ات پيچيدم..
مشاور نويسندگان!!

Posted by: moshaver neveesandegan at September 17, 2004 09:11 PM

نخواندم. حتماَ مي خوانم و نظر مي دهم. راستي جريان ترازو چيه؟. در ضمن من خيلي مخلصم. عوامري داريد تعلل نكنيد. بدون درنگ انجام خواهم داد. ( محسن چشات دراد D: ) يادش بخير...

Posted by: Fredrick at September 18, 2004 09:52 AM

اين كه ايجاز داري و قلم نقاشي باغ را به استعاره غم و عشق و شهوت و تنهايي به كار مي بري و اينكه داستان است و چنان است و چنان باشد براي دوستاني كه دوست دارند از تئوري هاي ادبي و نقد داستان بگويند ولي براي من تنها حسرتي داشت در گذر عادي روزها.

Posted by: فرهاد at September 18, 2004 12:26 PM

سلام سپينود . قصدمن از نوشتن قسمت بدل اين بود كه چون نتوانسته بودم دقيقا راهي را براي نشان دادن تفاوت هاي زماني و مكاني داستانم پيدا كنم بنابراين تكه هاي همزماني و هم مكاني آن را با شماره ها از هم جدا كردم . به نظر خودم بايد بيشتر كار كنم . درباره فريب و خودنمايي من به ياد اين شعر فروغ افتادم : وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد ديگر چگونه مي توان به سوره هاي رسولان سرشكسته ايمان آورد . من مي دانم كه اصل زيبايي از فريب خوردن و فريفتن بوجود مي آيد البته وقتي لفظ فريب را بكار مي بريم قطعا يك چيز به معناي نه_فريب تعريف مي شود و چون نمي دانم كدام فريب است و كدام حقيقت بنابراين مي توانم بگويم اصل زبيايي از فريب خوردن و فريفتن هست و نيست . پس مشكلي وجود ندارد .

Posted by: MOHSEN at September 18, 2004 01:13 PM

درود بر شما... فكر كنم همشهري باشيم...... شما به همشهريها لينك مىدهيد؟؟ حتي اگر 14 سالشان باشد؟
سپاسگزارم

Posted by: كوروش ضيابري at September 18, 2004 08:27 PM

سلام. داستانت خيلي قشنگ بود، خيلي... من فعلا نمي تونم نقدي چيزي براش بنويسم. ( اين چيز هم از همون چيزها بود ها... ). فقط دلم به حال اين پيراك سوخت... جدي كه دلم به حالش سوخت.

Posted by: mehdi at September 18, 2004 09:14 PM

مي دوني، اينقدر قشنگه كه شايد هيچوقت نتونم نقدي براش بنويسم...

Posted by: mehdi at September 18, 2004 09:16 PM

ممنون خاله جان از احوال پرسي شما . حالا چرا با علامت تعجب ؟ در هر صورت موفق باشيد . يزد خوش گذشت ؟ اين بازنويسي رو نخوندم ولي اين كلمه ي چيز رو در داستان دارم مي بينم كه پر رنگ تر نوشته شده . يعني چي ؟ قسمتي از داستان و فرم داستانه يا اينكه مي خواستيد به چيز توجه خاصي بشه ؟ من زياد با اين كار مشكل دارم . حالا كه نخوندم . ببينم چي ميشه . ولي هر چيزي خودش بايد خودشو نشون بده ها !!!

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 19, 2004 08:41 AM

چقدر با بقيه داستانهات فرق می کنه

Posted by: آوات at September 19, 2004 04:40 PM

سلامن عليكم استاد . با سلام ...

Posted by: yekallepook at September 20, 2004 11:39 AM

ارادت . داستان رو خوندم . فرقش رو با باز نويسي نشده اش نگرفتم . در هر صورت داستان بيش اندازه كوتاهي بود كه به نسبت محتواي به نظرم گنده اش كم بود . البته سوادم زياد نيست ولي يه چيزايي بايد از از اين گياه تاكيد شده و با غچه و باغبان و زن راوي و اورانوس . بعد اونجاي داستان كه حالا بايد باغبان وارد داستان بشه واقعا بد بود . از داستان زياد خوشم نيومد . دوست داشتم نوع روايت تصاوير به درد ديده شدن داستان بخوره . منظورم از اين فهميدن بيش از حد راوي . ( باغبان وارد شود چون زن تنهاست و اونم مرد و منطق ) . هنوز برام جالب نيست كه كلمه ي چيز رو پر رنگ كرديد . و اصلن كارحرفه اي نيست .

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 21, 2004 09:15 AM

چيزايي هم هست از محتوا كه اصلن فرصت تايپ كردنش نيست .

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 21, 2004 09:19 AM

سپينووووووووود !!!!!!
خودم ميدونم وقتي داستاني ميخونم كي بايد از تخيلم كمك بگيرم موضوعت
قشنگ بود ولي با كوتاهي داستان زياد حاشيه رفته بودي خلاصه يك
" چيزيش " كم بود! كه احتمالا چيز بدي ام نيست!

Posted by: mehran at September 21, 2004 02:52 PM

حالا مي فهمم خاله جان چرا كامنتهاي تند ميذاري واسه من . براي اينكه تازه اين كامنتهاي بالايي رو خوندم و ديدم ملت از داستانتون خوششون اومده و خب تكليف يكي كه خوشش نياد معلومه . در هر صورت ببخشيد . احتمالن داستان خوبيه براي مخاطبانش و اونهايي كه سوادشون از من بيشتره ديگه . چي بگم ديگه . راستي همه كامنت پاك ميكنند . نه من مستثنا هستم و نه شما . به حافظه بلند مدت و كوتاه مدت رجوع شود . جلد پنجم وبلاگ اول سال دوم و شايد اول و ... ديگه بقيه آدرس رو بلد نيستم .

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 22, 2004 08:54 AM

در ابتدای بحث یک مقدمه رو برای شما می نویسم که بلکه به جای بحث بی مورد و تعیین تکلیف و حرفهایی که فقط اتهام هستند یک موضوع بحث داشته باشیم تا به اون بپردازیم .
اول در مورد بر خورد شخصی و سلیقه ای بگم که چون شما اون رو به من گفتید به معنیه این نیست که خودتون از این موضوع مبرا هستید . از کلماتی استفاده نکنید که متهم کنند و نتیجه بحث رو از پیش تعیین کنند . در مورد نقد و تحلیل صحبت کردید و گفتید که باید قوای ذهنی رو جمع کرد و خلاصه برای نقد وتحلیل باید خیلی کارها کرد . شما را ارجاع می دهم به روز جلسه ای که من داستان چادر سیاه را خواندم و بحث کردیم بر سر اینکه نقد و تحلیل چگونه باید باشد . منهم آن روز همیین حرفها رو به شما زدم ومتهم به چیزهایی شدم که حالا همانها را تحویل خودتان می دهم تا بدانید که شما هم نقد و تحلیل نکردید و نگرفتید و چه و چه .و چه .... البته تکرار مکررات نمی کنم . در مورد اینکه گفتید نقد و تحلیل چیست دقیقن با شما موافقم چون منهم همه همین را می خواستم و می خواهم که معمولا اتفاق نمی افتد . مگر کسانیکه با داستان به نقطه ای می رسند که دغدغه ی آن را داشته باشند و یا اینقدر برایشان کشش داشته باشد که برایش وقت بگذارند . البته این را در مورد داستانهای خودم می گویم . پس این چیزی که به من گوش زد می کنید در مورد خودتون هم صدق می کنه و باز هم شما را مبرا نمی کنه . مثل همون پاک کردن کامنت که در مورد همه صدق می کنه . پس نتیجه می گیریم که بحث میان ما بین نظرات شخصی من و نقد و تحلیل شما نیست بلکه همه مثل هم هستیم . که اگر بخواهیم و به قول خودم اگر توانمان را پای یک داستان بگذاریم آن را نقد و تحلیل هم خواهیم کرد و ربطی به ذهن گچی و سواد و آی کیوی کسی ندارد و فقط مربوط به چیزهایی می شود که در همه مشترک است و چند موردش را بالاتر ذکر کردم . موضوع دیگر که در مقدمه لازم است بگویم . شما چند کلمه ی عاقلانه و منطقی و بدون غرض ورزی را بکار بردید که به نظر من باز هم متهم کردن بود که می گویم در من چنین سابقه هایی وجود ندارد و شما نمی توانید از پیش تعیین کنید که مثلا باید دست از این بی منطقی برداشت . هنوز که بحثی نشده پس از سابقه ی ذهنی استفاده کردید که برداشت شما بوده و مورد قبول نیست . ولی بحث منطقی و عاقلانه و بدون غرض ورزی را من هم می پسندم . و اما موضوع دیگر اینکه خوش بختانه با دادن اون لینک به یکی از نوشته های خود کار من را ساده تر کردید . و اینکه در پایان نوشته ی خود نوشته بودید که مرجع بحث چند کتاب و درسهای دانشگاه و نظرات و برداشتهای خودتون بوده که بعد به خود این حق را دادید که افاضات هم بکنید . و این یعنی میشل فوکو و دریدا و ویتگنشتاین و رولان بارت و ... هم انسانهایی متفکر بوده اند و هر کسی می تواند نظرات و برداشتهای خودش را برای کارهای خودش و کلام خودش مد نظر قرار داده و به آنها ارجاع دهد . چون من شخصن هیچگاه ادعای نقد نداشته ام و همیشه با تاکید فراوان نظر داده ام و نقد را گذاشته ام برای اهلش . فقط در موراد اشکالهایی که از نظر داستان نویسی مورد بحث باشد حتمن به مدرسان داستان نویسی و معرفانش ارجاع می دهم و گر نه در تمام موارد هر ارجاعی به یک نظریه خواهد بود که هم قابل تردید و هم قابل پذیرش خواهد بود و هر کسی خودش به تنهایی یک نظریه دهنده است . و فقط تعداد ارجاعات به نظریاتش ارزش علمی و سندی نظرش را تعیین میکند و نظر شخصی طرف مقابلش . باز هم تاکید می کنم که کامنتی را که برای من گذاشتید رو با دقت دوباره بخوانید که منهم همین را در داستانهایم از شما می خواهم . از این بابت خوشحالم که داد و فریادهایم را در جلسه اینجا خواندم .
اما از مقدمه خارج می شوم . اما موضوع مورد بحث ما . آیا می توان نقد و تحلیل و نظرات مربوط به داستان را با حرفهای بی پایه و اساس یکی دانست ؟
البته که جواب این سوال مشخص و واضح است . ولی چیزی که ما در گیر می کند این ست که نقد و تحلیل و نظر دادن بر چه اساسی ست ؟. گاهی کسی داستان را بر اساس اصول داستان نویسی مورد بررسی قرار می دهد که اصول داستان نویسی همگی مرجع دارند و در تمام دنیا ثابت هستند و کسی نمی تواند نظرات شخصی در آن وارد کند . این اصول در دنیا تدریس می شوند و قاعده و قانون دارند . و این اصول را هم بر مبنای اسامی آنها تقسیم بندی می کنند که مثلا نظرگاه و راوی و درون مایه و... از این دست هستند .
اما ان چیزی که تمام دعوا ها بر سر آن است . گاهی داستان را بر اساس نظریه های فکری و فلسفی و جامعه شناسی و زیبایی شناسی و اجتماعی و روانشناسی و ... تحلیل می کنند که این نظریه ها گاهی بر اساس نوع تفکرات عقیدتی و جامعه شناسی مدرنیسم و سنت گرایی و هر گونه تفکر عام و نوع تمدنها و اقلیم و اب و هوا و ارزش گذاری و ... با هم متفاوت هستند و بر اساس یک بحث قدیمی همه ی دعواها بر این است که کدام نظریه بهتر ست که هیچ گاه در هیچ کجای دنیا به قطعیتی نرسیدند . و کسی نتوانسته داستانی بر اساس منظر خودش تحلیلی جهان شمول کند .
گاهی داستان را بر اساس نظریه ها و سبکهای نوشتاری و دوره های هنری و تعاریف هنری و بصورت تطبیقی مورد بررسی قرار می دهند که این نیازمند شناخت دقیق و کارشناسانه وموشکافانه و با علم کامل به تمام نظریات و سبکها و تعاریفشان و همچنین اشراف و دقت نظر بسیار زیاد بر خود اثر مورد بحث و یافتن تمام لایه ها و مباحث زیر متنی و بینا متنی و المانهای دیگر است که این اشراف و ان علم می شود پایه و اساس این نوع تحلیل و بررسی .
گاهی داستان را بر اساس منطق روایی داستان و یا در واقع بر اساس منطق موجود و تعریف شده در دنیا و یا منطق موجود و شناخته شده در داستان که می تواند ساخته و پرداخته ذهن نویسنده باشد و آن را برای مخاطبانش باور پذیر ساخته باشد مورد تحلیل قرار می دهند . اما پایه و اساس این نوع تحلیل و نظر چیست ؟ که فکر می کنم به اصل موضوع نزدیک شده باشم . تا کنون تمام مباحث بدیهی بوده .
اینکه پایه و اساس این تحلیل از چیست بر می گردد به فهم و گره گشایی داستان و نزدیک شدن به دنیای نویسند و آنچه او به تصویر کشیده و مخاطبش را به چالش کشیده . حال به مباحث داد و فریادی خودم می رسم . ایا کسی که داستان را نفهمیده و نتوانسته دنیای داستان را باور کند یا آن را بفهمد و یا در واقع قصه ی داستان و یا خط داستانی را از دل آن بیرون نیاورده چگونه می تواند داستان را تحلیل کند . و یا در واقع چه چیزی را تحلیل می کند . چون موضوعی که تحلیل می شود اصلن مورد فهم و درک قرار نگرفته . در واقع منطق هایی که نویسنده در داستانش آنها را ساخته بر اساس قصه و دنایی است که آن قصه و داستان در آن جریان دارد و اتفاق افتاده است . اینکه راوی در فلان جا چرا دست به روایت چنین چیزی می زند فقط دلایلش به قصه داستان و تفکر داستان و اهداف نویسنده و نوع نگاهش به بهانه ی روایت و اینکه راوی در دنیای خویش چه چیزی را برای روایت آنچه که به درد قصه خوانی اش می خورد روایت می کند بر می گردد . و ربطی به سلیقه های شخصی کسی ندارد . و این فقط یک مثا بود ودر مورد نظرگاه و فلسفه فکری داستان و لایه های زیرین و اهداف داستان و درونمایه نیز همین ها را می توان گفت . که اگر دیده باشید من در جلسه ی خودمان هم اول از همه برداشتم را از خط داستان و برداشتهایی که کرده ام می گویم و تحلیلهایم را بر اساس برداشتهایم می گویم و اصلن از جای دیگری آغز نمی کنم که در واقع هر گونه رفتاری غیر از این نادرست و بی محتوا و بی پایه و اساس خواهد بود . این بود انشای من . منتظرم ...

Posted by: شاهزاده ی سرطانی at September 25, 2004 12:32 PM

موضوع های خود را زیر دیپلم ارائه دهید

Posted by: at October 10, 2004 04:20 PM