دوشنبه ۸ آبان
اگر نوشتههای پراکندهی مرا گردآوری کنند، زبان و زمان را گسسته خواهند یافت و بعد از خواندن آنها میفهمند که حلقههای مفقودهی این زمان دورانی است که به سرخوشی سپری شده. (الان پنجرههای مغازه رو باز گذاشتم. باد خنکی میاد. فردا حتمن با خودم یه نواری٬ سیدی چیزی میارم. توی این هوا میچسبه) میگفتم٬ اصلن دست به قلم بردن مال آدمهای الکیخوش نيست. خوش بخوری٬ خوش بگردی٬ خوش بخوابی و خوش گاز بدهی به پدال ظريفی که صدای ملودی موتور ماشين زيبايت در بیاید٬ ديگر رمق نوشتن برایات نمیماند. انگار بار آوردند. بروم قفسهها را خالی کنم. الان بوی مرکب تازه است که میپيچد توی مغازه.
سهشنبه ۹ آبان
نمیدانم چرا نوشتهی قبل را که خواندم برايم غريبه بود. انگار مال من نبود. عجيب است. تنها يک جایاش که میگويم فردا نوار يا سیدی بياورم مغازه٬ آشنا بود چون از صبح که رسيدم سراغ ضبط رفتم و اين آهنگ را تقريبن ۱۵ بار گوش دادم؛ No woman no cry و اين جمله مثل ورد روی زبانم شد. جادويم کرد. بعد که میگوید: Everything's gona be alright پشت پيشخوان پائين تنهام را تکان میدادم. مثل خودِ Bob Marley*. آخ که انگار کس ديگری بودم. اينجور وقتها دوست دارم عاشق بشوم. انگار که ماشين آبميوهگيری است که دگمهی روشن و خاموشاش را بزنی!
پنج شنبه ۲۵ آبان
مدتی بود... بگذار ببینم چه طور بگویم!... وای... ننوشته بودم دیگر! نه ! ماشین نخریدم میتوانید فرض کنید که عاشق شدم. فقط فرض کنید! کف دستهام دارد عرق میکند و این خودکار آبی هی لیز میخورد. مبتذل شده ام؟ خودم فکر میکنم که دیگر روان نمینویسم. کلمات و واژه ها را فراموش میکنم. انگار دستور زبان بلد نیستم. کتابهای تازهای آوردند برامان اما حوصلهی خواندن ندارم. در عوض در دلم غوغاست. هر روز با هم حرف میزنیم. هر روز که چه عرض کنم! هر شب تا صبح. وقتی سپیده میزند٬ دلمان نمیآید از هم خداحافظی کنیم. هی او میگوید اول تو قطع کن٬ هی من. یک چیزهای میگوید که قلبم تکان میخورد. مثل وقتی توی هواپیما نشستی٬ یک هو خالی میشود. نفسم بند میآید و نمیتوانم جواباش را همان لحظه بدهم. خودش هم میفهمد. وای الان هم همانطور شدم. با اینکه این حالتها را میشناسم اما همیشه انگار بار اول است. گفت بیا مثل هامون و مهشید توی کتابفروشی قرار بگذاریم. گفتم که بیاید مغازه ی ما. جسارتم برایم عجیب است. صاحب مغازه و آن یکی همکارم هم فهمیدند انگار. زنگ می زنند... خودش است.
دوشنبه ۲۹ آبان
خستهام ولی راضی. خیلی وزن کم کردهام. گونههایم فرو رفته. شبها را تا صبح بیداریم و اینکه اصلن غذا از گلویم پایین نمیرود. تا حالا چند شب را هرطور بود با هم گذراندیم. من به آتلیه او رفتم. او به آپارتمان همکلاسی دانشکدهام آمد. شوق زیادی برای شناختن هم داریم. درک ذهن و قلب و جسم. زوایای نادیده. خیلی حرف داریم. تمام نمیشود. دیدگاههای خاص و عجیبی دارد. این روزها از درس هم افتادهام. امتحانات میانترم است.
جمعه ۱۰ آذر
اینکه بخوام بگم عصر جمعه دلگیره حرف تازهای نیست. پس خفه می شم.
جمعه ۱۰ آذر
نتونستم جلوی خودمو بگیرم. خیلی دلم میخواد با یکی حرف بزنم بلکه بتونم روال عادی زندگیمو شروع کنم. از اون گذشته این دفتر با خودکار آبی گوشهی میز به من نگاه میکنه. خب اعتراف میکنم. همهچی تموم شد. به همین سادگی.(ساده؟) تعریف نمیکنم. تا همینجاش هم نوشته هام شده مثل دختربچه های ۱۳ ساله... ورق زدم. مسخره است. پوچه. زندگی در آبان و مردن به وقت آذر. خدا رو شکر که تا امتحانام مونده و میتونم خودمو جمع و جور کنم. برای احتیاط یه ازمایشگاه هم میرم و ...
شنبه ۱۱ آذر
اینکه زندگی ادامه دارد خیلی خوب است. اینکه خورشید فردای روز مرگات طلوع میکند ترسناک است، اما جای شکر دارد. هیچکس برایات صبر نمیکند. نه آفتاب و نه ماهتاب.
دوشنبه ۱۳ آذر
همیشه هرگاه٬ هنوز از این گسیختگی شگفت زده بودم. تاریخ و انسان و طبیعت حافظههای ضعیفی دارند. اما من در حسرتم. آنکه خود را باور ندارد چگونه میتواند دیگری را. دینستیزی و خداگریزی در نهادم سرکشی میکند. حسرتم برای آن دم راز و نیاز است. بروم مرخصی بگیرم. فردا سودایی می شوم و به کوه میزنم.
چهارشنبه ۱۵ آذر
رفتم کوه. برگشتم. حاصلاش یک نفس عمیق بود. یک دسته والک کوهی. چند شاخه زرشک سیاه و قوزک ورم کرده.
شنبه ۲ دی ماه
دیروز اول دی ماه بود و من راز فصل ها را ندانستم!
امتحان دارم. جواب آزمایش هم عجیب بود. یک آزمایش دیگه هم دادم. مدتیه توی گلوم دردی دارم.
پنجشنبه ۱۴ دیماه
دنبالم آمدهاند. بوق میزنند. خیره به چشمهاشان نگاه میکنم. از من میترسند. هنوز میتوانم تپش قلبشان را از پشت روپوشهای یک رنگشان بخوانم. کاش تا آخر میتوانستم بخوانم.
دوشنبه ۲ بهمن
دفترم را تازه به من دادند. لابد فکر کردن بهترم. چون سه چهار روز پیش هم اجازه دادن کتاب بخونم. ولی نه کافکا. موسیقی هم گفتم... میگن نباید باهاش بخونی. اونا فکر میکنن حالم بهتره. اکنون حالتی است که قبل از مردن است. یه هو آدم حالش خوب میشه لپاش گل میندازه. بعد احتظار. یه کم خودمو جمع کنم. فکرامو. ببینم چی باید بنویسم. دوست داشتم وقت مردن میخوندم. نه اینکه بخوام بگم من کتابخون بودم بعد از من بگن بهبه. برای این که این درد لعنتی رو نفهمم. بیاین دیگه ببریدم. نه نوشتههایم را نه. بگوئید درد من نه حنجره بود٬ نه جنون٬ نه نوشتن٬ نه خواندن٬ نه عشق... درد من٬ من بود.
سپینود
شهریور 83
-----
* خواننده ی سیاهِ سبکِ reggae در امریکا که با تزریق مرفین به رگ پیشانی از دنیا رفت.(1944-1981)
سلام ..ببخشيد جايزه ي نفر اول چقدر ره؟
سلام...سپينود خط آخرت خيلي خوب بود ...ببين راستي 12ام آذر رو واسه اين ننوشتي كه تولد من بود و سر شخصيت داستاني ات شلوغ بود آره ديگه؟ واينكه ايول آبميوه گيري!(خيلي حال وزيتيدم)...دلنواز من بيمار شماييد همه ...بهر بيمار نوازي به من آييد همه... درد من چيست؟...من كجايم؟ خبرم نيست، كه مست خطرم ...گر شما نيز نه مستيد ، كجاييد همه؟.
اون قدر از دیدن این متنت دچار هیجان شدم که هنوز نخونده اموم تا برات کامنت بذارم ...بخونم بر می گردم احتمالن
... درد من من بود. منو با خودش برداشت و برد. حداقل ميتونه دوبرابر طولاني تر بشه. يعني جا داره. اين بهترين قالب براي شخصي نوشتنه. ديگه كه چقدر از اين يارو خوشم اومد. انگار باهاش رفتم كوه و باهاش مردم. توپ بود.
احتضار ؟
سلام سپينود عزيز
از لطفت واقعا مچكرم
:)
این جا قاعدتن مولف باید بمیرد! ولی جناب حمید خان خیلی منت گذاشتند پس باید بگم که لحظات آخر زنی در حال احتضار که ض را ظ می نویسد. و به همین دلیل کلمه برجسته شده... دیگر مولف مرد از حالا به بعد!
ما بی معرفت نیستیم با مرام :
داستان یا طرح ؟ من همین طرح را بیشتر می پسندم چون خیلی کار می شود رویش کرد ، انگار دست نوشته های شخصی آدمی است . طرف مرد است . جنسیتش خوب از آب درآمده . بی آن که گپ مردانه توش باشد یا کلمات کلیشه ایی که مثلن از دهان مرد درآمده . خیلی خوب شخصیت طرف توی کلماتش ساخته شده طوری که سن و سال و موقعیت اجتماعی و تحصیلی اش برای خواننذه روشن است . آن قدر که لازم بوده اطلاعات دادی . اما چند جای کار به نظرم جا نیوفتاده . اولن شیوه ی نگارش ... نثر می گویند بش ؟ گاهی شکسته شده و گاه کتابی ... خب می شود این را به حساب سبک نگارش شخصی گذاشت . وقتی برای خودت می نویسی همین است ، گاهی شعر می گویی و گاه فحشهای ک دار !!! نصیب زمین و زمان می کنی . اما این نوشته ها انگار مخاطب دارند . جایی مثلن می گوید تعریف نمی کنم ... انگار تمام اینها را خطاب به کسی نوشته . راستش خودم هم به این حرفم شک دارم که اگر برای کسی نوشته باشد باید نثرش یک دست تر از این باشد یا نه ؟!!! ببخش من دارم مرور می کنم نه نقد خودت که می دانی مدام با خودم حرف می زنم . با تو هم که حرف می زنم انگار با خودم حرف زده باشم ... بعد یک جای کار طرف کارش به جنون رسیده . چرا ؟ خواننده حق ندارد بداند چرا ؟ حالا هر دلیلی می شد داشته باشد فقط باید با منطق داستان جور در بیاید . یعنی آن پروسه که یک آدم که توی اجتماع است ، کتاب خوان است ، مدت کوتاهی وابستگی احساسی داشته ، درس هم که می خواند ، ... باید طی کند تا کارش به دیوانه خانه برسد را من اینجا ندیدم . یکهو بی نشانی از جنون کارش به تخت تیمارستان کشیده . من فکر می کنم آن اتفاق که انگار بزنگاه داستان هم قرار است باشد باید حسابی جا می افتاد و لمس می شد . برای همین مثل خودت معتقدم این طرح است . حالا منتظریم تا بازنویسی اش را ببینیم استاد .
بابا ما شرمنده ی این آی کیوی نم کشیدمون هستیم
سلام. نميدونم چرا خوندن طرحت منو سيراب نكرد. تشنه داشتم تو كامنت ها ميگشتم كه "زن آبي" به دادم رسيد. حالا فهميدم چرا تشنه بودم...
فقط .... سلام.....
گمشده ام مرا دریاب .
توي داستان قبليت، يه قسمت داشتي كه نوشته بودي: نمي دانم چه خواهد شد يا آخر داستان چه مي شود. يا اينكه : از اول شروع كنم بهتر است يا از آخر. حس كردم كه نويسنده داره دست خودشو رو مي كنه، و خلاص آخر هم به نظرم اومد كه خلاص داستان است بعلاوه نويسنده. ولي اونجا خوب سر جاي خودش نشسته بود و اصلا هم آدم رو پرت نمي كرد و شايد هم كه برداشت هاي من به خاطر پيش زمينه قبلي از داستان بود. ولي اينجا يه داستان هست كه ممكنه هزار مدل بعدها تغيير كنه و يه شكل ديگه بشه، يه موضوع خيلي ساده كه مي تونه فوق العاده نوشته بشه، ولي همين الان، اون ذات و سادگي قصه رو شده. مي دوني فكر مي كنم حالا ديگه نوشتن اين داستان خيلي سخت شده! موفق باشي و خوش. در پناه خدا.
ببخشيد که اين کامنت رو براي همه مي زنم.
خوب بلاگ منم به آخرش رسيد . از اين بابت هم شرمنده که ميومديم و کامنت ميذاشتين اما من اين چرت و پرتارم براي کسايي نوشتم که بلاگشونو ميخونم .
خوب مام رفتيم ديگه.
زت زياد
چه شود ز در درآيي؟
سلام.
تو که رگی گوش می کنی، چرا این موزیک باسمه ای را روی وبلاگ گذاشتی؟
يازدهم و پانزدهم آذر را عميقاَ درك مي كنم ...چطوري خانوم گل ؟
سلام. يكي از اساتيد دانشگاه ميگفت براي درك هر چيز بايد شعور متعارف در اون زمينه داشت. شكي نيست! من شعور متعارف رو نداشتم. پس روي مرد يا زن بودن راوي داستان بحث نميكنم. فقط دنبال خوندن يه متن احساسيم مثل دختربچه های ۱۳ ساله...
خب . من مي خونم دوباره ميام بعدش استفاده كنيد ديگه . با سلام ...
تق تق ... كسي خونه نيس؟ مي نويسم: اومدم نبودي . رفتم. قربانت آنكه ازقطار جا ماند. 21/6/83
مثل هميشه ... فقط ميتونم همينو بگم ... قشنگ بود!
همه واسه احتضار لپاشون گل ميندازه؟
بهتون لينك دادم با اجازه
منم خوندمش فقط بگم احساس 13سالگي رو يك " چيزي " كه تحت شرايطي ميشه تو 20 يا 30 يا 40 يا 60 سالگي ام كرد. زياد غصه اش رو نخور .