August 23, 2004

دوشنبه, 2 شهريور 1383

داستان

در بالکن را باز گذاشتی آقای میم


اما سال‌ها بعد، وقتی نه زهره بود و نه تخم سگ و نه پله‌های باريک و تاريک آن ساختمان، هنوز توی خيابان آقای ميم را می‌ديدم.
خودش بود. با لباسِ کارِ آبیِ آلوده به لکه‌های سياه روغن و موهای بلند و ريش‌های خاکستری، که يک دسته‌ی پول در دستی و با دست ديگر اهرم دستگاه پمپ را بالا می‌داد و کلاه بافتنی سياه‌اش را روی گوش‌هايش می‌کشيد و به آسمان نگاهی می‌انداخت و شايد می‌خواست بداند فردا هوا ابری‌است يا آفتابی. و من بوی بنزين را با ولع می‌بلعيدم.
آن‌قدر خودش بود، که شک کردم مردی که در اتاقک شيشه‌ای عوارضی اتوبان با خِسّت دست‌اش را بيرون آورده بود تا ماهيچه‌ی پشت بازویم کِش بيايد و برگه‌ی بی‌مصرفِ رسيدِ عوارضِ جاده‌های پيچ در پيچ را بگيرم، آقای ميم بود يا نه؟
و حالا فکر می‌کنم به همين سادگی می‌شود آقای ميم را توی يک پوستر تبليغ انتخابات شورای فلان يا رياست جمهوری بهمان، روی ديوارهای کثيف و پوسته پوسته شده از اعلانات مختلف شهری٬ ديد. يا توی يک دکه‌ی روزنامه‌فروشی در حال ديدن يک مسابقه‌ی فوتبال، و از او سه نخ وينستون کوتاه سگی خريد و دنبال بقيه‌ی پول، لابه لای آدامس‌ها گشت.

***

دانستن اين كه چه كسي دارد از پله‌ها بالا مي‌رود چه فايده دارد؟ کافی است آن قدر كه بداني آقاي ميم است با نفس‌هاي بريده بريده از سيگارهايِ بعد از هر وعده‌ی غذا و نوشیدن هر ليوان چاي پرملات در بالكن ريخت‌وپاشِ خانه‌شان، که پاي‌اش را لخ و لخ، خسته از پشت‌ميزنشيني، روي كف پله‌ها مي‌كشد ، نوك كفش‌هايش به ديواره‌ي پله‌ سائيده مي‌شود و باز بالا مي‌رود.
اصلن دقيق شدن در زندگي آدمي مثل‌آقاي ميم

كسالت و بي‌هودگي‌ات را بيشتر مي‌كند، براي‌ات حالت تهوع مي‌آورد. فكر كن كه دراز بكشي و ته استکان‌ات را سر بکشی و ضربه‌هايي كه كونه‌هاي پا به سقف روي سرت مي‌كوبند را بشمري و تخيل ات را به‌كار بگیری كه اين صداي پا مال خانم آقاي ميم است يا خودش يا تخم‌سگ‌شان.
هرقدر بخواهم حواس خودم را پرت كنم، نمي‌شود. آقاي ميم با تمام جثه‌ي نحيف و ناديدني‌اش حضور پررنگي دارد. دائم جلوي چشم‌ام رژه مي‌رود. چندبار بيش‌تر با هم هم‌كلام نشديم و توي آن گپ‌های مردانه، انگار راجع به هوا و آلودگي و وضعيت وخيم اتوبوس‌ها و دير رسيدن سركار حرف زديم. و اين‌كه چرا آن‌بار قبض برق مشترک، مبلغ زيادي را نشان داده بود. آقاي ميم اعتقاد داشت كه بايد چراغ‌هاي سردر، شب‌ها خاموش شوند. و من فكر كردم براي اين است كه وقتي توي بالكن خانه‌شان كه بالاي سردر است، سيگارش را دود مي‌كند و به دوردست‌ها خيره مي شود٬ كسي نبيندش. احتياط‌اش انگار از خيلي وقت پيش‌ها آب مي‌خورد. از وقت‌هايي كه دانشجو بوده و اسلحه داشته و توي جوی ‌ها سنگر مي‌گرفته يا شايد هم از شهري به شهر ديگر فراري بوده.و همه‌ی این‌ها را من، فکر می‌کنم. آقاي ميم از خانواده‌اش نمي‌گويد. شرم دارد يا غيرت يا مذهبي است٬ نمي‌دانم. فقط اين را مي‌دانم كه به زن‌اش مي‌گويد خانم‌ام و نمي‌گويد "منزل" يا "مادرِ بچه‌ها" يا "بچه‌ها".

بدم نمی‌آید فکر کنم خانم آقاي ميم صب‍‌ح‌ها خواب‌آلود با چشماني پف كرده پسر و شوهرش را صبحانه خورده نخورده راهي مي‌كند ومي‌آيد جلوي تلويزيون، روي كاناپه يله می‌دهد و باز خوابش مي‌برد، چون ساعت 4 بعدازظهر كه آقاي ميم نزديك برگشتن‌اش مي‌شود، انگار طبقه‌ي بالا فرمان حمله داده‌اند. و خانم آقاي ميم به ضرب و زور آهنگ‌هاي بندتنباني و تلفن‌هاي مدامِ دوست و آشنا به جنب‌و‌جوش مي‌افتد. لابد غذایی، دست‌کم چیزی که بشود خورد، درست می‌کند و بعد از شام، دعواها شروع مي‌شود مادر با پسرك، پسرك با پدر و جدال نهايي مادر با پدر كه آخر شب‌ها در نهايت، با تلاش بسیار در به صدا درآوردنِ فنرهاي رختخواب ختم به خيرِ موقت مي‌شود. نسخه پيچيدن براي زندگي آقاي ميم خيلي ساده است. گشت و گذار با رفقا، دوره‌هاي قمار و بازي كه همراه باشد با يك دو شات عرق سگي. گاهي هرز پريدن با زني چيزي. يا به‌كل درويش شدن و به سيم‌آخر زدن. كه اين آخري، بعيد است از آقاي ميم بربيايد.
اما انگار آن روزها آقاي ميم طور ديگريش بود. اين را از بالكن آمدن‌هاي مكرر و پك‌هاي عميق و زمزمه‌ها‌ي شعرگونه‌ لابه لاي پس دادن دود به هواي سرد و خشك بيرون خانه، مي‌شد فهميد. اولين حدس‌ات مي تواند درگيري عشقي و عاطفی باشد اما قيافه‌ي آقاي ميم به‌قولي چندان شكل اين حرف‌ها نيست. شايد هم من بخيل باشم و حسود یا آقاي ميم را بی عرضه و نالایق برای روابط آن‌چناني بدانم. فعاليت‌هاي سياسي دارد؟ نه! اگر اين‌كاره بوده، ديگر الان چون مار گزيدت‌اش، هوس چريك‌بازي به سرش نمي‌زند. اصلن با طبع محتاط و كارمندزاده‌ي او سازگار نيست. دچار ياس فلسفي شده بود؟ شايد. راستي آقاي ميم از فلسفه چه مي‌دانست؟ انگار كه بنشيني توي يك پارك و يك گداي ژنده بيايد و برايت از پيچيده‌ترين مانيفست‌هاي فلسفي و پسافلانی بگويد. و الان كه فكرش را مي‌كنم زياد هم دور از ذهن نيست و ما در اين دنيا چيزهاي عجيب زياد مي‌بينيم.
و اين شد كه يك روز صداي لخ‌و لخ پاي آقاي ميم نيامد. و در بالكن چندروز باز نشد. و داستان ما از این جا آغاز می‌شود. ممکن است دقیقن از این لحظه‌ی خاص آغاز نشود. اما همین حوالی را برای روایت انتخاب کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنم شاید از انتها به ابتدا بیایم بهتر است. اما مشکل کوچکی هست - که چندان هم کوچک نیست! - آن این است که نمی‌دانم در انتها چه می‌شود.
آقای میم ماموريت بود يعني؟ آن‌قدر سوت و كور بود كه انگار كونه‌هاي پاي خانم آقاي ميم و تخم سگ‌شان را بريده‌بودند. يك ماه گذشت. صداي توري بالكن بالا آمد و اولين چيزي كه به ذهن آدم مي‌رسيد اين بود كه آقاي ميم برگشته. و دومي، يكه‌خوردن از اين كه فکر می‌کنی چرا خانم آقاي ميم كه ران‌هاي سفيد و گوشتالويِ لابه‌لاي پيرهن گلدار و گشادش از زير ميله‌هاي موازي و بدبختانه به‌هم چسبيده‌ي بالكن، باز هم پيداست، سرفه‌كنان دود سيگاري را با ناشي‌گري فوت مي‌كند به هواي خنك و بهاري توي كوچه‌ي باريك و دراز؟ خبري هم از پسرك نيست و خانم آقاي ميم شب‌ها نمي‌خوابد. نورِ چراغِ اتاق خوابِ سوت و كورش به درختِ وسطِ کوچه مي‌تابد.

- بياين تو.... مي‌دونستم كه يك روز درميزنین.... نه كفش‌هاتون رو درنياريد….. معطلش نكنين٬ در بازه. الانه که همسایه ها بريزن توي راه پله.

در زده‌بودم. خانم آقاي ميم در را بازكرده بود..طولي نمي‌كشد كه خانم آقاي ميم مي‌شود زهره و يادم مي‌رود براي چه رفته‌ام آنجا. وقتي تعارف‌ام مي‌كند به بالكن انگار رفته باشي موزه يا كاخ ناپلئون و يا روي صندلي هنري پنجم بنشيني. صندلي‌اي كه آقاي ميم مي‌نشست. و ميزي كه لق مي‌زد و جاسيگاريِ آقاي ميم روي‌اش بود و انگار كه يك ماه است خالي نشده پس چندتايي از سيگارهاي آقاي ميم هم توي‌اش هست كه ارزش آن جاسيگاري با خاكسترهايي كه باد برده بودشان، را زياد مي‌كرد. زهره چايي آورد. لباس‌اش را ولي عوض نكرد و خوش‌ام آمد. حتا دستي هم به موهايش نكشيد. ژولیده.

- انگار توی خونه كار مي‌كنين؟.
- آره.
- چكار؟
- مي‌خونم و مي‌نويسم.
- مگه كسي بابت خوندن و نوشتن پول هم مي‌ده؟

جواب ندادم. تخته‌سياهِ سبزِ كلاس اول را ديدم و معلمي كه به بچه‌ها پول مي‌دهد اگر "بابا با اسب رفت" را بنویسند.
- اول فكر مي‌كردم شما پول بادآورده‌اي داريد٬ ارثی٬ درآمد خاصي.

نپرسيدم كه چرا حالا جور ديگري فكر مي‌كند.

- بعد شب‌ها، صداي ضربه‌هاي انگشتتون روي ماشين تايپ‌ رو كه مي‌شنيدم كم‌كم دستگيرم شد.

خنديدم. خوشم آمده بود. خيلي مبتذل و مسخره بود. اما خوب بود. مي‌دانستم با او مي‌خوابم و مي‌دانستم كه بعد از يك‌بار دوبار خوابيدن با او٬ ديگر اين حس بكر را ندارم. پس مي‌خواستم زمان بيشتري در خلسه‌ي اين بكارت باشم.

دراز كه كشيده باشي و به سقف نگاه كني ديگر صداي پاي زهره را مي‌شناسي. خيلي چيزها را مي‌داني. اين‌كه غفلتن آقاي ميم ناپديد شده و زهره، تخم سگ را فرستاده شهرستان پيش خانواده‌اش تا بلكه خاكي به سرش بگيرد اين تابستاني و قبل از شروع مدرسه‌ها آقاي ميم را پيدا كند. زهره انگار فهميده بود حوصله‌ي شنيدنِ ماجراهايش را ندارم٬ درز گرفت و من براي‌اش شعري خواندم از وحشي بافقي.

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدی رمیدیم.

صبح‌ها كه براي روزنامه‌ خريدن پاي‌ام به خيابان باز می‌شد، چشم‌ام برخلاف هميشه ميان چهره‌ي آدم‌ها مي‌گشت. به‌شدت گره خورده بودم توي نبودنِ ناگهانيِ آقاي ميم. حالا در روزهاي يك‌اندازه و يك‌جور زندگي‌ام اتفاقي افتاده بود. يك آدمي را شناخته‌ بودم كه دست‌آخر كار بزرگي كرده‌بود، توي زندگي‌اش. آدمي كه ادعایی هم نكرده بود.
با اين‌كه به زهره قول داده بودم كه كمك‌اش كنم آقاي ميم را پيدا كنيم، وقتي نزديك‌اش مي‌شدم انگار، بوي‌اش را که مي شنيدم، يا رد كفش‌هاي كهنه‌ي هزاربار واكس‌خورده‌اش را مي‌ديدم، راه‌ام را كج مي‌كردم.

- برگرديم زهره. من خسته‌ام.

و زهره انگار كودك خردسالي كه‌ از ترس گم شدن توي خيابان‌ها محكم دست مادرش را بگيرد، بي‌حرف پشت‌ام مي‌آمد.

صبح‌های بفهمی‌نفهمی خنکِ تابستان، با کرختی بی‌خوابی‌های شب قبل، پشت میز لق توی بالکن می‌نشستم و چای و نان بیاتی را سق می‌زدم و راه می‌افتادم. مثل هر روز. "در بالکنو ببند". بی کلام در را می‌بستم. و یک‌هو پرت می‌شدم توی این فکر که این در خانه‌ی خودم است یا در خانه‌ی آقای میم. وقتی به این فکر می‌کردم، گوش‌هایم تیز می‌شد و نگاه‌ام می‌آمد پائین، می‌رسید به سگک آهنی کمربندم و به تای تیز شلوارم که زهره با بی‌حوصله‌گی صدها بار اتوی‌اش کرده بود، آن‌قدر که برق افتاده‌بود. کفش‌هایم را می‌مالاندم به پاچه‌ی شلوارم و می‌کشیدم‌شان روی موزائیک کفِ پله‌ها. شنیدنِ صدای پای خودم توی راه پله‌های باریک و تاریک آن ساختمان، مرا می‌ترساند. لخ و لخ. هرچه فکر می‌کردم٬ این صدای پا مال من نبود. آن‌قدر مال من نبود که یادم نمی‌آمد صدای پای قبلی‌ام در آن راهروهای باریک و تاریک چه طنینی داشت. کفش‌هایم چه شکل و چه اندازه بود؟

و آن روزِ آخر٬ یک بعداز ظهر شهریور بود٬ که بچه‌های کوچه ته دل‌شان دل‌شوره‌ی مدرسه بود و توی ساقِ پاهاشان آخرین رمق‌های یک تابستان پر از شوت و تکل و گل و بازی، بازی نهایی بود. رقتم توی بالکن با سیگارم٬ پشت میز لق نشستم . پک می‌زدم و دودش را می‌دادم توی هوای گرم و خشک کوچه‌ی باریک، درست وسط خاک‌های به پا شده از بازی بچه‌ها و لابه‌لای صداها و کلمات هیجان‌زده و فحش‌های رکیک پسرها به هم‌دیگر و هم‌سایه‌ها به آن‌ها. آن روز به زهره هیچ نگفتم. آن روز بعد از مدت‌ها اصلاح کردم. و انگار آن روز فقط یک مدادِ سوسمار نشانِ هاش.ب. همراه‌ام بردم. پله‌های تاریک و باریک را دوتا یکی پائین رفتم. قبل از این‌که در را باز کنم، چراغ سردر خانه را بی‌خودی روشن کردم. دستی هم لای موهای خاکستری‌ام کشیدم. به کوچه و به بازی پسرها که رسیدم کفش‌های هزار بار واکس خورده‌ام را به خاک و توپ سه لایه‌ی‌ پلاستیکی‌شان دادم و خلاص.


سپینود.
اردی‌بهشت تا شهریور 83

سپینود | August 23, 2004 12:53 AM
Comments

ميبينم كه تموم شد بالاخره و جمعش كرديد از تو كوچه . ميرم بخونم و بر ميگردم . داغونش ميكنم . فكر كردي چي ؟ نامردم اگه نزنم شل و پلش كنم . يه چوبم ميارم . با ارادت ...

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at August 23, 2004 07:56 AM

من آخر از همه نظرمو بدم اشكالي نداره؟( كودك مرد پير دريايم را بايدببرم داندانپزشكي !! يه خورده خنده اش زده توي ذوقم)

Posted by: mahzadeh at August 23, 2004 03:29 PM

من برای امشب زنبیل گذاشته ام اینجا

Posted by: زن آبی at August 23, 2004 03:38 PM

ميداني هيچ وقت فكر نمي كردم به جايي برسم كه منتظر باشم هر كدام از ما آن داستاني را كه رويش كار مي كرده تمام شود تا بخوانم .... اما حالا انقدر توي خواندن همين داستان اضطراب دارم كه فكر مي كنم بهترين داستان عمرت است .. با اينكه مطمئنم اينطور نيست......دلم ميخواهد يك وقتي خودت بخوانيش ... كامل نمي خوانمش.... تا.....

Posted by: آرین دینا زاد at August 23, 2004 04:09 PM

نشد تا شب آروم بگیرم . یک چیزهایی توی سرم پرپر می زند . ببین اول بگم که دارم جسارت می کنم و کاری را تجربه می کنم . نقد و بازخوانی و نطر دادن را می گویم . بیماری ام را هم که خوب می دانی بی آن که حالیم باشد گاهی جوری حرف می زنم که به طرف برمیخورد حالا حتی اگر طرف سپینود عزیز خودم باشد که می داند چطور دربست مخلصش هستیم . پس پیشاپیش ببخش اگر گنده گویی کردم و توی خاکی زدم :
الف: داستان را با /اما / شروع کردی . خیلی زیبا بود به نظرم ، آن قدر که فکر کردم دوست دارم همین امشب داستانی بنویسم که این طوری شروع شود ، از وسط کار، تا خواننده همان آغاز خودش را معلق ببیند در فضایی که نویسنده ساخته برایش .
ب: کلنجارت به عنوان راوی که همان نویسنده است و خوشبختانه دانای کل هم نیست بلکه اطلاعاتی محدود دارد از میم و خانواده اش ، به خاطر نقش آفرینی برای آقای میم زیباست و خوب جا افتاده .
پ: باز می گویم با این که راوی نویسنده است ولی چون دانای کل نیست ، تصمیم قاطع برای شخصیتها گرفته نشده و آدمهای داستان زنده و پویا هستند و مستقل از مولف زندگی می کنند . این کاملن ملموس است .
ت: اما نفهمیدم چرا نهایتن آقای میم شد پشت میز نشین . برای این که بگویی زندگی مکرری دارد ؟ خیال نمی کنی این شغل اداره جاتی دیگر زیادی دستمالی شده و شکل کلیشه پیدا کرده برای نشان دادن زندگی باطل دایره ایی ؟ مثلن اگر آقای میم خیاط بود و تو می توانستی در همین رفت و آمد مکرر نخ و سوزن آن همه ملال را نشان دهی ...شاید بد نمی شد ... نه شاید هم همین خوب است ...شاید هم اصلن من بد فهمیدم و میم اصلن پشت میز نشین نیست .
ث:من این جمله را نگرفتم آبجی :دانستن اين كه چه كسي دارد از پله‌ها بالا مي‌رود چه فايده دارد؟ کافی است آن قدر كه بداني آقاي ميم است با نفس‌هاي بريده بريده ...
بالاخره دانستن بی فایده است یا کافی ؟ و این که این جور که معلوم است توی این مجتمع آدمهای دیگری هم غیر از نویسنده و خانواده ی آقای میم هستند . اما این فقط در حد اشاره ایی می ماند و هیچ ملموس نیست برای خواننده . چرا هیچ اشاره نکرده ایی به رفت و آمد آدمها ؟ صدای پاها و چراغهایی که توی راهرو خاموش و روشن می شوند؟ و تمام نشانه های حضور که توی زندگی آپارتمانی هست ؟
ج:چرا نویسنده یا راوی خیال می کند آقای میم قبلن چریک بوده ؟ درحالی که این شک هیچ در دل خواننده نمی افتد . آقای میمی که ما می بینیم آدم این حرفها نیست . یا شاید هم این در راستای همان جدایی مولف از آدمهای داستان و حتی خواننده است که راوی دوست داشته این طوری خیال کند حتی به غلط .
چ:از بعضی عبارات که مال خودت هست لذت می برم . البته شاید مخترعش خودت نباشی . مثلن نیاکان ما هم از عبارت تخم سگ استفاده می کردند و شاید حتی روی الواح سنگی باقی مانده از دوران کوروش کبیر هم بشود دید این عبارت را . اما نمی دانم چرا وقتی تو این تخم سگ را اینجا می آوری این قدر به دلم می چسبد . مثل پدرسگ گفتن بعضیها که قند توی دل آدم آب می کند .
ح:فضاسازیت که مثل همیشه معمولن موفق بوده . آن جا که از دعواهای خانوادگی و همآغوشی مضحک بعدش می گویی . بی آن که مثل من صفت بدهی به چیزی این حس بطالت را نشان می دهی و البته تمام این فضاها در خدمت داستان است .
خ: اما با جنسیت راوی مشکل دارم . خب روشن است که مرد است راوی . چون یک جایی رفته سروقت خانم میم . اما اگر من ادعا کنم که نویسنده که همان راوی است لزبین بوده تو کجا می خواهی ثابت کنی غیر این بوده ؟ سیگار کشیدنش ؟ موهای خاکستریش؟ کفشهای واکس خورده اش؟حتی نگاهش به خانم میم هیچ مردانه نیست ... و بازی با توپ سه لایه هم راوی را از این دو جنسی بودن خلاص نمی کند .
د:و خیال کنم این آخرین چیزی باشد که به نظرم می آید . ببینم اگر این جمله نبود چه می شد؟....
تخته‌سياهِ سبزِ كلاس اول را ديدم و معلمي كه به بچه‌ها پول مي‌دهد اگر "بابا با اسب رفت" را بنویسند
اما در عوض جمله ی بعدش بسیار زیبا و به جا بود . اصلن بعضی از جملات درست می نشینند جای خودشان مثل این یکی : اول فكر مي‌كردم شما پول بادآورده‌اي داريد٬ ارثی٬ درآمد خاصي.
نپرسيدم كه چرا حالا جور ديگري فكر مي‌كند.
ذ: و خسته نباشی رفیق ، پایدار بمان.

Posted by: زن آبی at August 23, 2004 04:55 PM

بخشید باز که خواندم دیدم قسمت اول بند ث بیخود بوده . اشکال از گیرنده است به فرستنده دست نزنید!!!

Posted by: زن آبی at August 23, 2004 05:10 PM

خوندم . خيلي زبان يكدستي داشت . آفرين . خيلي استفاده كردي ! بعدن مفصل صحبت مي كنيم . مي بينمت و موفق باشي. با سلام ...

Posted by: yekallepook at August 23, 2004 05:23 PM

به خط آخر داستان که رسیدم از شدت شعف و احساس بال در اوردن، نزدیک بود از صندلی بیفتم پایین (دمت گرم. مخلصیم. ). اینا چیزاییه که به نظرم رسیده. البته به احتمال قوی بازهم در روزهای بعد می رسه. خیلی دوست دارم نظر باقی بچه ها رو هم بخونم. این کار بدون تعارف کار زیبایی بود.


1- هر بار که با کلمه چریک برخورد می کنم، بی اختیار یاد چه گوارا می افتم و این فکر که اون عاشق خود مبارزه بود و نه به هدف رسوندنش.
2- راوی جایی در داستان میگه " و داستان ما از این جا آغاز می‌شود." اما داستان درست در همین نقطه تموم میشه. و این نقطه، نقطه ایه که دایره کامل شده و دایره تازه ای شروع میشه با راوی دیگه که دوباره برسه به جایی و بگه " و داستان ما از این جا آغاز می‌شود."

Posted by: وحید at August 23, 2004 05:45 PM

3- چند وقت پیش توی سایتی که اسمش مهم نیست مثلا داستانی می خوندم از نویسنده ای. داستانی که نویسنده توی داستان حضور داشت و جا به جا، بودنش رو به رخ خواننده می کشید و این حضور فقط برای همین به رخ کشیدن بود و برای فحش دادن به کاراکترهایی که توی داستانش می اومدن. یه جور خود برتر بینی مثل وقتی که یک بازیگر دست چندم، اون هم از نوع تلویزیونی میاد تو برنامه ای و میگه "ما هنرمندا...". در بند دوم این داستان راوی با چنین لحنی شروع به گفتن می کنه. از کسالت بار بودن آقای میم می گه، از روزمرگی تهوع آورش از حرفهای بی ارزشش در مورد آب و هوا، از زندگی قالبیش. و بعد شروع می کنه به ساختن آقای میم. با غرور می گه " و همه‌ی این‌ها را من، فکر می‌کنم." البته با توجه به اینکه راوی چند خط بالاتر گفته که گفتگوهای کوتاه و اندک اون و آقای میم در مورد چه چیزایی بوده، شاید تاکید روی اینکه باقی چیزهایی که راوی در مورد میم میگه زاده و پرورده خودشه، اضافه به نظر بیاد اما به نظر من این یکی از بهترین جاهای داستانه، به خاطر "من" و به خاطر "فکر می کنم" که به خوبی از یه طرف خود برتر بینی راوی رو نسبت به میم نشون میده، نسبت به تیپ کارمند زاده و از طرف دیگه خودشیفتگیش رو به نمایش میذاره در مورد اینکه فکر می کنه، خلق می کنه و می نویسه.

Posted by: وحید at August 23, 2004 05:46 PM

4- "و داستان ما از این جا آغاز می‌شود." در واقع داستان آقای میم اینجا تموم میشه و داستان راوی آغاز میشه. داستان تبدیل شدنش به آقای میم. از اینجا به بعد ما خصوصیاتی تازه رو از راوی می بینیم. راوی به خونه آقای میم میره، شاید در ابتدا برای سر و گوش آب دادن و کنجکاوی ( که به نظر من اینطور نیست. با توجه به دید زدن زهره از بین میله های بالکن) اما در نهایت خوابیدن با زنش، تصرف میز و زیر سیگاری و بالکن و باقی چیزهاییه که مریوط به آقای میم میشه. احساس شاهانه و نگاه از بالای راوی هنوز ادامه داره: " مي‌دانستم با او مي‌خوابم" و احساس خوشایندی که از نویسنده بودنش و احترامی که زهره به اون میذاره، بهش دست میده.
5- می رسیم به اولین نقطه عطف داستان: " ديگر صداي پاي زهره را مي‌شناسي" راوی بیشتر و بیشتر به آقای میم سایق، تبدیل می شه و دیگه از لحن متکبرانه اش خبری نیست. حالا با ستایش به آقای میم تازه نگاه می کنه.
6- پاراگراف آخر. حضور نوستالژیک کودکان به عنوان نمادی از آزادی. رسیدن جایی که باید داستان دیگری و دایره تازه ای آغاز بشه و نقطه عطف دیگه ی داستان :" کفش‌های هزار بار واکس خورده‌ام را به خاک و توپ سه لایه‌ی‌ پلاستیکی‌شان دادم و خلاص."

Posted by: وحید at August 23, 2004 05:47 PM

7- به جای "میم" خیلی چیزها میشه گذاشت: مردم، متوسط، مرده، مهوع و .... اما همونطور که خود داستان در شروع میگه : میم می تونه هر چیزی باشه. پس دنبال رمز "میم" گشتن چیزی نیست که داستان دنبالشه. از این شروع خیلی خوشم اومد. مخصوصا وقتی بعدا رسیدم به اینجا " گاهی فکر می‌کنم شاید از انتها به ابتدا بیایم بهتر است." اما همونطور که نوشتم این داستان ابتدا و انتهای مشخصی نداره. روی اینکه میم هر کسی می تونه باشه، می شد بیشتر کار بشه. اخساس می کنم به سختی بیان شده. مثل وقتایی که آدم می دونه چی می خواد بگه اما هر طور میگه به دلش نمی شینه.
8- به دلیل خاطره ای که از داستانهای قبلیت توی ذهنم بود، ناخودآگاه انتظار داشتم بار اصلی داستان روی یک زن باشه و در اینجا یک زن، داستان رو روایت کنه. راوی مرده و مشخصه که مرده و این خوبه که زور نمی زنه تا بقبولونه اگرچه نویسنده یه زنه راوی یه مرده. ریزه کاریها، راوی رو ساختن.
9- ویژگیهای خاص زبانی که بهش علاقه داری، توی این داستان هم هست نه به معنای تکراری بودنش از دید خوب قضیه. این زبان سپینوده. البته بعضی جاها زبان از حالت داستانی در میاد. مثل: " آقاي ميم اعتقاد داشت كه" (اعتقاد داشت، یه جوریه)
10- جمله ها و عبارات قشنگی توی این داستان هست: " گاهي هرز پريدن با زني چيزي"
11- با پرداختن به ریزه کاریها، فضا به خوبی ساخته شده. اما شاید اگه تصویرهای بیشتری از داخل این دو تا خونه (خونه آقای میم و خونه راوی) و نمای ساختمون و خیابون ارایه می شد، بهتر بود.
12- اشاره به گذشته سیاسی آقای میم، باعث عمق گرفتن داستان شده. حتی اگه این سابقه فقط زاییده ذهن راوی باشه. طنز تلخیه: تبدیل یک چریک به تیپ آقای میم و تبدیل یک نویسنده به آقای میم. اما این قسمت به نظرم اضافه میاد و ارتباط چندانی به خط این داستان نداره:" انگار كه بنشيني توي يك پارك و يك گداي ژنده بيايد و برايت از پيچيده‌ترين مانيفست‌هاي فلسفي و پسافلانی بگويد. و الان كه فكرش را مي‌كنم زياد هم دور از ذهن نيست و ما در اين دنيا چيزهاي عجيب زياد مي‌بينيم. "
13- و زهره. شباهت زیادی به زن "زنی که مردش را گم کرده بود" هدایت داره. زنی که به حضور یک مرد برای ادامه حیاتش و موجودیتش وابستس. راوی با قرار گرفتن در جایگاه آقای میم تبدیل به آقای میم میشه و زهره اینجاست که احساس آرامش میکنه چون می تونه به روزمرگیش برگرده.
14- و آخرین چیزی که به نظرم می رسه: " حالا در روزهاي يك‌اندازه و يك‌جور زندگي‌ام اتفاقي افتاده بود. يك آدمي را شناخته‌ بودم كه دست‌آخر كار بزرگي كرده‌بود، توي زندگي‌اش. آدمي كه ادعایی هم نكرده بود." به سادگی گفته میشه. کاش یه جور دیگه می گفتی. با مقایسه. با نشون دادن تناقضی، تضادی. این خیلی آماده و خامه.

Posted by: وحید at August 23, 2004 05:48 PM

بسیار لذت بردم از خوندن نوشته زیبایت ... دلم می خواست آقای میم خودش برگرده ...

Posted by: نیلوفر at August 23, 2004 11:31 PM

فعلا بهتر دانستن حال آشفته ی خانم آقای میم است که سیگار پشت سیگار دارد جای پای آقای میم را هی پاک می کند هی پاک میکند هی پاک... .

Posted by: باران at August 24, 2004 01:23 AM

سلام.خوندم.نميتونم كامنت بذارم.اين چه سايتيه!

Posted by: hamed at August 24, 2004 10:07 AM

خوب بود همي

Posted by: ماهي دودي at August 24, 2004 01:35 PM

خواهر ناجيان ! آق آرين رو دريابيد . ما كه قصه مي خوريم . با سلام ...

Posted by: yekallepook at August 24, 2004 02:34 PM

داستان استخوانداري نوشتيد خانم. تبريك.

Posted by: ناصر غیاثی at August 24, 2004 10:05 PM

يكي كلك رشتي زده دو نفرو پين ( پين پيم چيه اين همين چيز.. خلاصه آورده بالا) كرده.

Posted by: khorosemahl at August 25, 2004 03:15 AM

سلام خانم سپینود. داستانتان را با علاقه خواندم. داستان خوبی بود. مرا یاد کارهای جمال میرصادقی انداخت. به هر حال داستان موفقی بود. در ضمن دارم می آیم ایران. شاید بخت یار بود و شما رو دیدم. پس به امید دیدار.

Posted by: امیر مهاجر at August 25, 2004 11:27 PM

سلام سپينود.
به نظر من داري به يه جور پختگي نوشتاري نزديك ميشي...خيلي پخته شده قصه هات..

Posted by: پدر at August 26, 2004 12:48 AM

در خدمتيم.

Posted by: ahoo at August 26, 2004 10:01 AM

درست!

Posted by: پینی at August 26, 2004 10:12 AM

سلام . ماييم و هزار ادا و اطوار .نمي توانستم براي داستان آقاي ميم بطور معمول كامنت بگذارم يا نظر بدهم . انگار ذهنيت نقد كردن از سرم پريده است . باز ياد ابرداستان هاي داستان مي افتم . راستش من آنقدر سرم به سريرا و آن زن آپارتمان نشين داستان هايت گرم بود كه الان نمي توانم آقاي نويسنده ي همسايه ي آقاي ميم را درك كنم . پس مي گويم نه سپينود اين داستان را درك نمي كنم . البته اين همه احساسات گرايي نه به درد من مي خورد نه به درد خانم نويسنده و حتي بسيار مضر هم هست اما باور كن كه ذهنيت نقد داستاني در من نابود شده است . حالم از نظرگاه و گره و درونمايه و اين جور چيزها بد مي شود . حالا شايد هم خوب شديم گفتم كه ماييم و هزار ادا و اطوار و اينهمه زمين كه نميدانم چرا فقط براي من كج است ؟

Posted by: MOHSEN at August 26, 2004 12:59 PM

وبلاگ ( ببخشيد سايت!!) خوبي دارين. به من هم سر بزنيد!!!!( چطوره؟)

Posted by: mahzadeh at August 26, 2004 01:53 PM

avalin hozoore man dar 3pinood

Posted by: bita at August 26, 2004 07:05 PM

راستش من فكر مي كنم تاثيرات "21گرم" به شدت توي اين داستان نمايان بود (فك كنم هميني كه گفتم به عنوان نظر بسه)

Posted by: همشهری کاوه at August 27, 2004 02:13 AM

براتون مثل هميشه آرزوي موفقيت مي کنم. هرچند تا بحال چيزي ننوشته بودم.

Posted by: غزل at August 27, 2004 04:23 PM

سلام. داستانتو خوندم. خیلی خیلی قشنگ بود. کلی می گم که بیشتر از همه از زبانش خوشم اومد. جمله ها یه طوری نوشته شدند که حالتشون مدتها با آدم می مونه، یا حداقل برای من اینطوری بوده. اول اینکه: دو تا موضوع تو این داستان مبهم می مونه، یکی اینکه چرا با اینکه آقای میم آدم روزمره و معمولیه، اینقدر توجه راوی (آقای میم 2 ) رو به خودش جلب کرده. و بعد اینکه چرا هر کسی که تو اون آپارتمان می ره، به حالت آقای میم دچار می شه. حسی می گم که برای من این ابهام جذابه ولی دلیل برای جذابیتش ندارم. حداقل می تونه یه مدتی آدم رو به فکر بندازه.
دوم: قسمت اول یا دو تا پاراگراف اول فوق العاده بود. به نظرم اومد که روی هر کلمه ش خیلی فکر شده. خیلی دقیق سر هم شده و به بهترین وجهی منظور رو می رسونه. خیلی راحت می خونیمش و در عین حال چندین حالت برای آقای میم تصور می کنیم. آقای میم هر کسی می تونه باشه. فقط کافیه آدمای دور و برمون رو یه نگاهی بندازیم. شاید خودمون. یه آدم معمولی، ساده و آشنا. فکر می کنم این جور شخصیت پردازی می تونه باشه. اگه این حرفم درست باشه، فکر می کنم که تکنیک جالبیه برای پرداختن به شخصیت همچین آدمی. ولی تیپ جمله ها و شروع کردن با "اما سالها بعد"، اونم وقتی که هیچ پیش زمینه ای نداریم بجز اسم داستان، این حسو به من می ده که این پاراگراف بعدا جابجا شده. همینطور که الان اینجاست، می تونست پاراگراف اخر داستان باشه. گرچه اینو هم بگم که تمام کردن داستان با کلمه خلاص و اون حالت بی قیدی و آزادی، خیلی به من چسبید.

Posted by: no body at August 27, 2004 10:11 PM

سوم: جمله هایی که برای من منطقشون حل نشد: "من بوی بنزين را با ولع می‌بلعيدم." و "اين را مي‌دانم كه به زن‌اش مي‌گويد خانم‌ام و نمي‌گويد "منزل" يا "مادرِ بچه‌ها" يا "بچه‌ها". و "فقط یک مدادِ سوسمار نشانِ هاش.ب. همراه‌ام بردم" و "خانم آقاي ميم كه ران‌هاي سفيد و گوشتالويِ لابه‌لاي پيرهن گلدار و گشادش از زير ميله‌هاي موازي و بدبختانه به‌هم چسبيده‌ي بالكن، باز هم پيداست،" و عوض شدن شکل هوا در بالکن خانه که نمی دونم برای نشون دادن زمان بوده یا حس و حال راوی رو می خواد نشون بده یا چیز دیگه: "پس دادن دود به هواي سرد و خشك بيرون خانه،- فوت مي‌كند به هواي خنك و بهاري توي كوچه‌ي باريك و دراز؟ - صبح‌های بفهمی‌نفهمی خنکِ تابستان، با کرختی بی‌خوابی‌های شب قبل، پشت میز لق توی بالکن می‌نشستم." و شعر وسط داستان. و "و ما در اين دنيا چيزهاي عجيب زياد مي‌بينيم." که حالتش به بقیه جمله ها نمی خورد.
چهارم: جمله هایی که خیلی دوست داشتم: "شايد می‌خواست بداند فردا هوا ابری‌است يا آفتابی" و "اصلن دقيق شدن در زندگي آدمي مثل‌آقاي ميم كسالت و بي‌هودگي‌ات را بيشتر مي‌كند" و "همه‌ی این‌ها را من، فکر می‌کنم" و "نسخه پيچيدن براي زندگي آقاي ميم خيلي ساده است. گشت و گذار با رفقا، دوره‌هاي قمار و بازي كه همراه باشد با يك دو شات عرق سگي. گاهي هرز پريدن با زني چيزي." و "کفش‌های هزار بار واکس خورده‌ام را به خاک و توپ سه لایه‌ی‌ پلاستیکی‌شان دادم و خلاص."

Posted by: no body at August 27, 2004 10:12 PM

پنجم: زمان روایت، سالها بعد از اتفاق انتخاب شده که کمک می کنه یه جاهایی جیزهایی که آقای میم 2 نمی تونسته ازشون خبر داشته بشه، پر بشه. مثلا چای پرملات یا پک های عمیق و ... که از طبقه پایین نمی شه دید، حالا می شه تصور کرد که خانم میم تعریفشون کرده.
ششم: نحوه تصویر کردن زندگی آقای میم، از ذهن راوی فوق العاده بود. 1- همه اینها را من فکر می کنم. 2- نسخه پيچيدن براي زندگي آقاي ميم خيلي ساده است. 3- بدم نمی آید فکر کنم ... . سه تا جمله ساده و دلچسب که همه سوالها رو جواب می داد.
هفتم: قسمتی که آقای میم از خونه گذاشت رفت، خیلی معمولی توضیح داده شده بود. مستقیما گفتی: دست آخر کار بزرگی کرده بود. نمی دونم شاید اصلا لازم نبود اینا گفته بشه و شاید هم لازم بود که به یه نحوی خودش بیان بشه. در هر حال اینجا نقطه عطف داستانه و فکر می کنم بهتر بود که مثل دو تا پاراگراف اول روش بیشتر کار بشه.
هشتم: تخم سگ از اون شخصیت های جالب این داستان بود که من شخصا دلم می خواست بیشتر اذیت کنه.
نهم: یه موضوعی هست که برای من عجیبه. ببین اگه نویسنده این داستان مرد بود هیچ کس در مرد بودن راوی شک نمی کرد. ولی حالا تو باید یه چیزی بیاری مثل: گپ های مردانه. که ثابت کنی راوی زن نیست. نمی دونم مشکل از کجاست. از ما خواننده ها؟ یا اینکه طبیعت ماجرا همینه؟
ببخشید که اینقدر طولانی شد. داستان دلچسب و تاثیر گذاری بود. همیشه موفق باشی و در پناه خدا.

Posted by: no body at August 27, 2004 10:16 PM

قشنگ بود.....نظرمونميگم كه تموم نشه برا سه شنبه!!!!

Posted by: جاويد at August 28, 2004 09:15 PM

سلام سپينود جان ...غرض از مزاحمت دلتنگي بود و بس ...من هم كه سواد نقد ندارم بايد سكوت كنم ...( آخر سر به خدا يكي از همين روزا اين زن قاسم آبادي رو مي كشم از بس كه تنها تو رو تحويل مي گيره ...به نظر تو مشكوك نيست رفتارش ؟)

Posted by: lale at August 29, 2004 11:39 AM

سلام. يه داستان نوشتم. ميشه لطف كني و بخونيش؟ من پيشاپيش گردنم رو آماده كردم.

Posted by: vahid at August 29, 2004 11:32 PM

ادامه ي حرفهاي حضوري در مورد داستانت... فكر كنم اين حلقه ي مفقوده اتصال كامل من به اين داستان در چرخش زماني اول و انتهايي آن است. داستان از انتها شروع مي شود : " اما سالها بعد..." يعني اينكه ازرخداد اين ماجرا زماني گذشته است.سير پديداري استحاله كه مضمون اصلي است سپري شده. راوي پايان روايتش را در شكل زماني گذشته ي فعل بازگو كرده.اما ابتداي ماجرا را به زمان حال ادامه مي دهد. مي داني كه من از شگردهاي تازه و چرخشهاي زماني در داستان كه درگيرم كند لذت هم مي برم . اما اينجا اين جا به جايي زماني خاصه در انتهاي داستان با پيرنگ داستاني تو منطبق نيست. وارونه شده . و فكر مي كنم اين غفلت مربوط به آن لحظه ي كشف وشهود و پيش رفتن غريزي لحظات نوشتاري است كه به جز اين موضوع زمان، با لحني مناسب و منطبق باشخصيت راوي و زبان پريش گوي او ( كه اين پريش گويي مي تواند ادامه بگيرد چرا كه از ويژگي هاي شخصيت رواي است) با فضاسازي هاي خوب ساخته شده .خلاصه اينكه دست مريزاد و مقايسه اي اگربكنيم نسبت به كارهاي قبلي ات مي بيني كه تعارف نيست و بنده هم كه مي داني به كسي باج نمي دهم حتي به تو كه آن ماه بزرگ و درخشان را به آسمان وبلاگم نشاندي!!!!!

Posted by: ماهزاده at August 30, 2004 12:06 AM

سلام
بازهم تلخ نويسي رو شروع كردي .
مگه نگفته بودم دنيا خودش به خودي خود تلخ هست .
دلت رو روشن كن و از سفيدي بگو همون كه اين روز ها ازبس كدر شده ديگه سفيد نيست .
ميدوني اونكه خواسته ما باشيم رنگ سفيد رو دوست داره و ميخواهد همه چيز روشن باشه مثل خودش زيبا و درخشان .
اگه يكي مثل من داره تلخي رو مزمزه ميكنه تويي كه با نوشته هاي سفيدت بهش كمك ميكني تا تحملش بيشتر بشه . نوشته هات بايد اميد رو زنده كنه ياري دهنده باشه درست مثل منش خودت همونكه باهاش ميدرخشي و چقدر جلويه زيبايي داره .
امروز دوباره برگشتم كه يادت بيارم . يادته ميگفتي تا سيب هست زندگي بايد كرد .
يادت باشه اونجا كه شب به سياهترين رنگ خودش ميرسه درست همون موقع كه تاريك تاريك شده همون موقع شروع فلق
قل اعوذ برب الفلق : (اي رسول ما ) بگو من بناه ميجويم به خداي فروزنده صبح روشن .

نديديد چگونه آنكه مرا ياد كرد و از من ياري خواست در روزگار سخت كه هيچ اميدي براو روشن نبود هدايتش كرديم تا به ساحل امن لنگراندازد و حال آنكه ما ميدانيم او دوباره ما را فراموش ميكند .

نوشته هاي تلخت هم شيريني چون خودت شيريني اگه شيرين بنويسي ديكه نور الي نور .

منتظرم .

Posted by: mehrdad at September 11, 2004 10:25 AM

خلاص؟
كي خلاص شده؟
داستانت؟
خودت! ؟
خواننده؟
مثل اينكه خيلي سختت تموم شده نوشتنش
من نقاد نيستم . فقط خوندمش . ي چيزايي سوال شده بود كه فكر كردم
چون نميفهمم اينطوري شده .
بازم خوندمش ! نشد كه نشد ! نميدونم چرا ولي ياد" همسايه ها "
افتادم . اونوقت بود كه ديدم نه! هالا شد!

Posted by: mehran at October 3, 2004 04:05 PM