August 10, 2004

سه شنبه, 20 مرداد 1383

عادت می کنیم(2)


*(قبل از پی‌گيری ادامه‌ی بحث٬ يک تشکر از دوستانی که بحث را دنبال کردند٬ بايد بگويم که تا جايی که توانستم در بخش نظرات متن قبل٬ در بحث شرکت کردم. قصد زياده گويی ندارم فقط اين‌که مقصود من از شناخت مولف٬ زمينه‌های فکری و خاست‌گاه‌های احيانن علمی و ... او بوده مسلمن نه زندگی خصوصی و جای‌گاه خانوادگی و ... او. که در نظرات پست قبل آمده و اين‌جا مجال پرداختن دوباره به آن نيست.)

صِرف سرگرم کننده‌گی يک اثر٬ نشان‌گر ضعف آن نمی‌باشد. حتا شاید در بعضی جوامع٬ وجود این‌گونه تولیدات لازم است. و بديهی است که نخبه‌گان٬ تعداد کمتری از جمعيت يک کشور يا يک قوم را تشکيل می‌دهند و رويه مخاطب‌نگر به سوی عامه‌ی مردم است.
در عادت می‌کنيم اِلمان‌های زيادی وجود دارند تا باور کنيم کفه‌ی نگاهِ رمان٬ به سوی مخاطب عام٬ حتا به جرات می‌توان گفت قشری خاص٬ سنگين‌تر است. پايتخت‌نگری بيش از اندازه آن و کاربرد اسامی و مکان‌ها به شيوه ای که حتا برای تمام کسانی که در تهران زندگی می‌کنند٬ نامانوس است. شايد ديگر دوره‌ی شعارهای برابری طبقاتی گذشته باشد٬ اما به زعم من بسيار دردناک است که مانند دوران کلاسيک داستان‌نويسی٬ ادبياتی ويژه‌ی ثروتمندان و اشراف‌زاده‌گان(که دست‌کم در ايران تجربه ثابت کرده که قشر مرفه و بازاری و بالاشهرنشين از هنرمندان و اديبان و متفکران و عالمان تشکيل نشده‌اند!) پديد آيد با کدها و ارجاعات بيرونيِ خاص.
نکته‌ی دیگر این‌که؛ اين روزها که هر اتفاق کوچک را به سياست ربط می‌دهند٬ سکوتِ رمان عادت می‌کنيم در برابر روي‌دادهای سياسی کمی سئوال‌برانگيز است. رمان٬ در زمان حاضر٬ تنها لبه‌ی کند انتقادش به سياست‌های برج سازی و تخريب منازل قديمی است که اين مضمون کهنه و دست‌مالی شده آدم را به ياد منتقدان کرباسچی در آن سال‌ها و فيلم سلطانِ کيميايی می اندازد٬ که گفته می شد در اثر فشار گروهی خاص برای تخريب گروهی ديگر ساخته شده!
"... مامانم فکر کرده اوناسيس و آلن دلون و مارکس رو يه جا زده تو رگ.(اين سه تا که خاله شيرين می‌گه مال جوونی‌های خودشونه. برای نسل ما می‌شه مثلا بيل گيتز و براد پيت و ـــــــــ جای مارکس هم خودتون يه بابايی رو بذارين.)..."
محافظه کاری از اين واضح تر نمی شود. البته سابقه‌ی اين رفتار پراحتياط در چراغ‌ها... هم بود.(کلاريس نهايتن به وضيعت پيش از بحران و اوج داستانی برمی‌گردد بی آن‌که آب از آب تکان خورده باشد.) ضمن آن‌که پيش‌تر هم گفته شد ٬ انتخاب زمان و مکان خاص برای رمان چراغ‌ها يعنی پيش از انقلاب و آبادان و شرکت نفت و ... دست نويسنده را در پرداختنِ هرچند اندک به اوضاع سياسی٬ باز می‌گذارد.

ورود به داستان يعنی فصل ابتدايی رمان٬ آرزو صارم را به بدترين وجهی معرفی می‌کند و يک‌باره آدم را در فضای بنگاه و کارمندهايش و برخورد ان‌ها با آرزو صارم قرار می‌دهد با اشاره‌ی بسيار بزرگ‌نمايانه و نمایشی به ارتباط آرزو با کارمندان‌اش٬ کارمندانی که با وجود تاکيد اوليه دست‌کم از دوتای شان ٬ يعنی آقای امينی و ناهيد خنده‌رو ديگر نشانی نمی‌يابيم و محسن هم در يک ماجرای آبکی دزدی از بنگاه کمی به او در سطح پرداخته می شود.
نقش خواننده و مخاطب برای کامل کردن(اگر ديگر چيزی برای کامل کردن وجود داشته باشد) داستان حذف شده. خواننده بايد آرزو را در نقش باور نکردنی زنی مدير٬ مدبر٬ مهربان٬ دست‌گير٬ مادری نمونه٬ دختری نمونه که خرج خانواده‌ای پر ريخت و پاش را می‌دهد که داستان مدام از خسته‌گی او و فشار زندگی می گويد تا اين‌که شاهزاده‌ی زرجوی مهربان سوار بر اسب سپيدش ظاهر می شود. سهراب باشی٬ زرجو باشی٬ پول‌دار باشی٬ مهربان و نيکوکار باشی٬ عاشق باشی، عارف باشی و از نعمت زبان چرب و نرم و لطيف برخوردار باشی٬... برای آرزو خانم بهترين چيزها رخ می دهد.(يادتان هست که به ورِ سرگرمی‌طلب و رويايي خواننده اشاره شد٬ خود بخوانيد حديث مفصل از اين مجمل). از آدم‌های خاکستری کم‌تر خبری هست. فصل کمک آرزو و سهراب برای ترک دادن اعتياد برادر تهمينه اوج ابتذال و شعاری بودن رمان است. و پس از آن کمک سهراب زرجو به آن خانواده و تعمير خانه شان ديگر اغراق است. ضمن اين‌که به شکلی کاملن رو خانواده‌ی تهمينه از سه برادر تشکيل شده بود؛ يکی اعدامی(دل اپوزيسيون را نسوزان) يکی شهيد(...) و ديگری معتاد(نسل جديد بيشتر با مشکلات اجتماعی دست به گريبان اند).

اما و اما زمان آن رسيده که به يک کلمه‌ی مورد تاکيد ديگری اشاره کنيم؛ کشف( يادتان هست؟) ور ديگر ما که تشنه‌ی يادگيری و گشايش معماهاست٬ آن سو که اگر نبود شايد تا کنون به جای کشف نیروی گرانش زمین٬ از افتادن يک سيب درختی٬ در پی کسب لذت و سرگرمی‌اش(ور تنبل و عیاش!)٬ گاز محکمی به آن می‌زد٬ گیرم خيلی زياده‌خواه و پرتوقع است٬ چرا که از پس ساده‌ترين جملات هم معانی ديگر می‌طلبد. و عادت می کنیم انتظارات او را برآورده نمی کند.
يکی از خصوصيات خانم پيرزاد ساده نويسی اوست. حتا تلويحن در رمان(بخش‌هايی که از زبان آيه در وبلاگ‌اش بيان می‌شود) ساده نويسی در زبان فارسی و پرهيز از پيچيده نويسی و پيچيده گويی٬ ستايش می‌شود. که اين به‌خودی‌خود بد نيست٬ به شرط آن‌که درپی برآورده‌کردنِ انتظارات فرمی مخاطب٬ در پس سادگی٬ ژرفايی از معنا باشد.(نمونه‌ي بارزش آثار ريموند کارور است) اما عادت می‌کنيم٬ کمتر از اين ويزه‌گی سود می‌برد. تمهيدات داستانی٬ عناصر و فرم‌هايی که بتوان با آن مخاطب را در هزارتوهای داستانی شگفت‌زده کرد و لذت کشف و درک مفاهيم را به او چشاند٬ در عادت می‌کنيم نقشی ندارند. شايد اين عيب نباشد٬ اما برای جلوگيری از خطر درغلتيدن به ورطه‌ی ابتذال و سطحی‌گويی٬ کمک بزرگی است. اين‌گونه آثار روی لبه‌ی بسيار نازکی حرکت می‌کنند و چه بسا کوچک‌ترين حرکتی( حتا يک جمله يا يک صحنه يا يک ديالوگ) برای تعيين مرز آن‌ها کافی‌است.

***

کتاب در حالی در آستانه‌ی چاپ سوم قرار دارد که هنوز يک‌ماه از تاريخ انتشار آن٬ در تيراژهای ۵۰۰۰ جلد٬ نگذشته. حيات اقتصادی ادبيات، سينما، تئاتر و ... در گرو آثاری اين چنين است. منطقی که ببينيم بازار توليدات فرهنگی شور و هيجان خود را مديون اين دست محصولات است.
اگر آن زن خانه دار و مادری که شب ها با خواندن رمان ها و کتاب هايی ر.اعتمادی وار و دانيل استيل مآب(همان گونه که در خود رمان عادت می کنيم به آن ها اشاره شد) سر بر بالين می گذاشت، اکنون با نمونه‌هايی مثل بامداد خمار٬ سهم من و عادت می کنيم به خواب رود٬ شايد پيروزی خوبی برای رشد فرهنگ جامعه باشد. بايد آن را به فال نيک گرفت. و آرزو کرد تا در سمت ديگری از اين حرکت اقتصادی و فرهنگی٬ توجه‌ای به جريان‌ها و جرقه های نو و متفاوت شود و اين دو در کنار هم به حيات خود ادامه دهند.


سپینود | August 10, 2004 02:28 PM
Comments

با علم به اينكه ميدوني كي هستم و با علم به اينكه دوست نداري نشاني از من ببيني با اين اسم مينويسم.
شايد برات جالب باشه كه بدوني خانم پيرزاد قبل از چاپ اين كتاب يه دوره كوتاه وبلاگ نويسي رو تجربه كرد. تو همشهري بطور اتفاقي در مورد اين وبلاگ نوشته شد كه لينك اون مطلب همشهري اينه:
http://www.hamshahri.net/vijenam/tehran/1381/811030/INTERNET.HTM#internet2
نوشي هم تو يكي از پستهاش به اين موضوع اشاره كرده. لينك مطلبش هم اينه:
http://nooshi.blogspot.com/2004_08_01_nooshi_archive.html#109205690058752320

حالا همه اينا رو نوشتم. اما در كل با نظرت موافقم و قول ميدم كه ديگه اين ورا نيام!

Posted by: هیولای آشنا at August 10, 2004 07:01 PM

صحبت از اين نيست كه:
" عادت مي كنيم" داستان بلند عامه پسندي است كه نويسنده اي حرفه ايي آن را نوشته . داستاني ساده و نگاشته شده با اسلوب و روش فني و تكنيكي كه در جذب مخاطب عام موفق عمل كرده آن هم با ادغام و برجسته نمودن وقايع روزمره همراه با تصوير سازيهاي جذاب. تمام طول داستان خواننده طوري پيش مي رود كه گويي فيلمي گيشه اي از كارگردن هاي وطني را مي بيند با همه ي لوكيشين هاي معمولش.( مناظر دريا درشمال، ديس هاي چلوكباب و…) ونيز سرگرم تماشاي سريال دكتر مايك است كه اين بار در يك بنگاه معاملات ملكي كار مي كند. جا دارد كه صنف محترم دلاالان ايران نامه تشكر آميزي براي نويسنده ارسال دارند و درآن براي تبرئه ي اين صنف شريف( كه تاكنون اين ملت قدر نشناس دلالي را با صفاتي ازقبيل متقلب و زبان باز و منفعت پرست و كلاهبردار شناخته است ) قدرداني به عمل آوردند. و نيز تهيه كنندگان ايراني مي توانند اميدوار باشند كه در صورت ساختن سريالي بر اساس اين داستان به موفقيتي بالاتر از موفقيت سريال پزشك دهكده دست مي يابند.كما اينكه آروز بسيار مهربانتر و مردمي تر و صبورتر از مايكلا است .درد بي مسكني اين مردم را به راحتي درمان كرده و تازه به كمك رستم نه ببخشيد سهراب كه او كم از ژان والژان ندارد به ياري محرومين و مغضوبين مي شتابد.اين كتاب از آن نمونه ها ي در برگيرنده خواستگاه همه ي اقشار ، طبقات و طيف هاي مختلف مي باشد ( منهاي سياسيون البته كه با لحني نازك و ملايم به اشاره اي بسنده كرده) .جواناني كه پنهان از چشم والدين در وبلاگشان خاطرات شخصي و درد دلهايشان را مي نويسند. زنان تنهاي بيوه كه به راحتي قادر به انتخاب زوج و يا معشوق و دوست پسر نيستند. زنان فمنيست مرد گريز.(ترجمه ي وطني از جنبش معاصر زنان) مادران مستبد مانده درشكوه كپك زده ي عصر قجر. بيكاران . تازه به دوران رسيده ها. معتاداني كه قرباني شرايط حاكم ( اقتصادي – سياسي- اجتماعي و فراوان ييييييييييييييييي هاي ديگر) و … خلاصه بانوي نويسنده هيچ احدي را از قلم نينداخته و به خلق فضاهايي متنوع و پركشش با تصوير پردازي هاي خيره كننده در رستوران ها ، آريشگاه ها، كوچه پس كوچه هاي قديمي، كنار دريا، سفره ي هفت سين، عروسي هاي افسانه اي ، دنياي مجازي( اينترنت) اشاره به شايعات و وقايع صفحات حوادث روزنامه ها ، ( شايعه ديدن آدم كوتوله ها درمترو كرج) و…….( خلاصه به قول سبزه فروش سر كوچه قديمي مان : بدو بدو سبزي ز همه رقم .بدو. ) اثري آفريده كه خواننده ي حتي جدي پسند نتواند به آساني از دنباله ي داستان دل بكند.هر چند شخصيت پردازي ضعيف بوده و با درك اينكه داستان الزاما نمونه بيروني ندارد و متهعد به چارچوب فضاي داستاني خويش است و بس و اتفاقا ايراد از همينجاست كه منش و وجوه شخصيت اصلي همطراز و همسازه با موقعيت او و دلالي گري نيست. چه آرزو كه خود دختر بنگاه دار بوده وبعد پيگير شغل پدر و چه سهراب زر جو كه از زرتشتهاي قديمي تازه مسلمان است با قرابت ها و اشتراك ضمني اش با پورياي ولي. و اينكه هر چه است رو است و در سطحي از لايه ي نازكي از روزمره گيها، مي گذرد . هر چند اسامي شخصيتها از نامهاي اسطوره ايي شاهنامه باشند و دو سهراب باشد و تهمينه .و اينكه جد سهراب (همان مرد اثيري كه قرنهاست زنهاي ما با باي پينه بسته پي اش مي گردند و يافت مي نشود)به چند قرن مي رسد كه از نزديكان سلطان بوده و پدر تهيمنه(كارمند بنگاه) نيز از خانواده ي اصيل!! كه به سبب پيوند با دختري از طبقه ي پست از خانواده رانده شده.
صحبت از اين نيست كه :
هر اثري خواننده ي خود را دارد و هر نوسنده اي در هر ژانر و با هر سبك وسياق و ساختارو زباني و… به نوشتن اثرش در نهايت آزادي از گزينش و سيلقه ي خاص خود پيروي كند و مرعوب هيچ تعهد و الزامي نباشد.اينكه اين نويسنده ي خاص چقدر فاصله گرفته از آخرين كارش و پس تر يا پيش تر رفته . اينكه از تكه هاي زيبا و درخشاني نيز در " عادت مي كنيم" چشم نپوشيم.( خوردن گنجشكها از كاسه ارزن و نگاه كبوترها به اين بزم و بعد كلاغي كه توي كاسه وارو مي شود و يا قرينه سازي بوسيله تصاوير و موقعيت شخصيت ها، كه بديع و خلاقانه بوده جاهايي) .و نيز رواني نثر و سلاست آن و انتخاب لحني مناسب .همه قبول و مطابق هر سليقه و نقد ونظر نگاه شود و مثل هر اثر ديگري به قضاوت در آيد و …
صحبت از اين است كه :
در زمانه اي كه ميانگين صرف وقت مطالعه هر نفر عددي است كه ذكر آن مرادف ريختن عرق شرم است و اين همه زم و شماتت و گلايه از عدم تربيت همين جامعه ريز و ميزه ي كتابخوان براي رغبت و استقبال از آثار جدي به هواست . در جايي كه هر نوع اثر تازه منتشره ايي با گزك هاي بافته از كرك حلزون و موي فك دريايي اندازه گرفته مي شود و سو و شيون پسا پشت مدرنيسم آقايون و بعضا خانومها ست . با قال و قيل و هلهله به پيشواز اين داستان رفته اند طوريكه خواننده ايي مثل من تا قبل از خواندن كتاب خواب جهاني شدن ادبيات ايران را بوسيله همين اثر مي ديد و داشت ذوق مرگ مي شد. و حالا هم مانده است كه شايد خودش درك درستي از خلاقيت و پارامترهاي شاهكاري را ندارد.شاهكاري تلخندآفرين با طنز زيركانه كه تاريخ روايت آن بنابه اشارات وقايع آن نشان مي دهد دركمتر از دوسال گذشته نوشته شده و اشاره اش به فروش كتابهاي دانيل استيل ، نمايش سريال دكتر مايك، و رواج ابتزال و سطحي نگري همزمان با رشد كاذب طبقه ي دلال و بيسواد متوسط در عرصه ي اقتصادي و سلطه ي سليقه ي اين طبقه در سياست و فرهنگ كه نگاه دلسوزانه و نوستالژيك نويسنده را در جاي جاي داستان مي بينم كه سوگوار اصالت از دست رفته عهد ماضي است .

Posted by: mahzadeh at August 10, 2004 08:11 PM

سپينود جان من هنوز كتاب را نخوانده ام بنابراين فقط يك سوال درمورد حكمي كه در خلال مطلبت بيان كردي مي كنم.گفته اي كه دردناك است كه مانند دوران كلاسيك داستان نويسي ادبيات خاص ثروتمندان به وجود بيايد. سوالم اين است كه در كشور ما كه همه دورانهاي داستان نويسي همزمان دارد تجربه مي شود و از طرف ديگر به احتمال قوي خريدار چاپ دوم و سوم اين كتاب همان ثروتمندان هستند اگر چنين اتفاقي بيفتد چه اشكالي دارد؟
يك چيزهم درباره آنچه مه زاده نوشته بگويم. يك نويسنده اي سرخويش گرفته و كار خودش را مي كند احتمالا توقعش از خودش هم آنقدر نيست كه ديگران از او. حال اگر منتقدين و مطبوعاتي ها راه افراط يا تفريط مي روند و قيل و قال مي كنند نويسنده مسئول تصويري كه مطبوعات از اومي سازند نيست.خصوصا مطبوعات ما كه در زمينه نقد ادبي كمبود ها دارد و در زمينه داوري جوايز ادبي تازه كار است.يك زماني بود در سال 78 كه بعضي ناشرها شاكي بودند كه مردم با وجود اين همه روزنامه ديگر كتاب نمي خوانند. وقتي يك شبه روزنامه ها را بستند فروش كتابها هم افت كرد. معلوم شد روزنامه ها در تشويق مردم به كتابخواني نقش داشته اند. اينجا قضيه همان است. بعضي ها از اساس كتاب خوان نيستند اگر پيرزاد بتواند آنها را كتاب خوان كند و زمينه سازي كند براي تربيت خواننده چه اشكالي دارد؟ به هر حال آن كس كه كافكا مي خواند وقت زيادي صرف پيرزاد خواني نخواهد كرد. ولي آنكس كه پيرزاد مي خواند احتمال اينكه روزي سراغ كافكا هم برود كم نيست. كسي جاي كسي را تنگ نكرده است.تنوع رسانه اي ما براي رساندن صداهاي مختلف كم است. ضمن اينكه حتي در ممالك كتابخوان دنيا هم نخبه خواني و سخت خواني هرگز پر تيراژ نبوده است.

Posted by: maryam at August 10, 2004 09:12 PM

ولي از نويسنده اي مثل پيرزاد چنين مطلبي شايد ضعف باشد. سعي مي كنم كاملا ديدم رو تو وبلاگم بنويسم. كلا عادت مي كنيم رضابت بخش نبود!

Posted by: بدون اسم at August 10, 2004 09:33 PM

سپينود عزيزم من هنوز کتاب رو نخوانده ام. قرار است برايم بفرستند. يکي از دوستانم به من توصيه کرد که نقدتان را به دقت بخوانم.خيلي خيلي خوب مي بينيد. دست مريزاد.

Posted by: ناصر غياثي at August 11, 2004 03:36 AM

سپینود عزیز این کامنتدونی هم گاهی ادا دارد . یک بار عرض کردم باز هم عرض می کنم ، من حاضرم دست پیرزاد را ( با پیردوست اشتباه نشود ! ) ببوسم وقتی باز تو را وادار کرد تا چشم بچرخانی و قلم دست بگیری ...

Posted by: زن آبی at August 11, 2004 07:32 AM

چقدر زود عادت مي كنم. طاقت عادت نكردن را ندارم . مثل پنير پيتزا .

Posted by: MOHSEN at August 11, 2004 09:50 AM

سلام سپينود...بخش دوم مطلبت واقعن عالي بود...همه نكته هايي كه اشاره كرده بودي به نظرم درست اومد...وباهمه شون موافقم...تقريبن همه ضعفهاي اثرروكشيده بودي بيرون...ورودبدبه داستان...شخصيت هركولوارسهراب كه همه خوبيهاراباهم داردودرسرتاسررمان حتي يك اشتباه ياحركت ناصحيح هم ازاوسرنميزند!!!ترك اعتيادسهراب دوم برادرتهمينه...(كه واقعن انزجارآوربودازفرط كليشه اي بودن)...و....وهمانطوركه گفته اي عادت ميكنيم هم،هم سطح كارهاي دانيل استيل وفهيمه رحيمي ور.اعتمادي وغيره است...شايددفعه بعدي كه آرزووشيرين به شمال رفتندودرراه بازگشت تصمصم گرفتنددرمنجيل كباب بخورند،يكي ازكتابهاي پشت ويترين كتابفروشي جنب كبابفروشي!!!عادت ميكنيم بود!!!
معلومه كه براي اين متن خيلي زحمت كشيده اي كه اينقدركامل است...خسته نباشي...
درمورداون مرگ مولف وايناهم چون يه كم يه جورايي گفته بوديش!شبهه برانگيزبودوآدم رابه اشتباه مي انداخت...قربانت...

Posted by: جاويد at August 11, 2004 03:04 PM

سلام ....امروز تمام مدت كنار رودخانه سن و ...هر جا كه بودم به بر و بچه هاي انجا فكر ميكردم سلام مرا به همه اشان برسان
منيرو رواني پور

Posted by: moniro at August 12, 2004 03:41 AM

ما در خانه مي مانيم!

Posted by: MOHSEN at August 12, 2004 12:52 PM

نوشتن اين رمانها خيلي خوبه بخصوص فروش اونها ولي در نهايت رمان عادت مي‌كنيم همون رمانه چه نويسنده اش فهيمه رحيمي باشه چه زويا پيرزاد ... بايد براي پيرزاد دعا كنيم كه لااقل يه خورده نوشته هايي هم براي خواننده هاي جدي آثارش چاپ كنه تا نااميد نشن.

Posted by: روهام at August 13, 2004 12:00 PM

بايد جالب باشه...مخصوصا تضادي كه بين اعضاي خانواده است.....معتاد ،شهيد،اعدامي...يعني دونفرشون كه مردن هركدوم يه جور خيلي متفاوت تري از اون يكي كشته شدن

Posted by: تنهايي ماه؛تنهايي من at August 13, 2004 03:05 PM

سلام خانوم ...نقدتان را خوانديم دست مريزاد ...وبلاگ خوبي داريد اگر موافقيد به يكديگر لينك بدهيم !

Posted by: lale at August 15, 2004 11:18 AM

در فرصت مناسب مي خونم . به جان حسين . با سلام ...

Posted by: yekallepook at August 15, 2004 08:36 PM

سلام و سپاس به خاطر نوشتاري كه مي نوسيد كتاب را نخواندم اما برايم جالب بود ميدانيد كه كجاها! اما نوع برخوردتان را با چراغها را من خاموش مي كنم ( اگر اسمش را درست به ياد داشته باشم) جالب و تامل اميز بود فكر مي كنم ديدي خوب به داستان داشتيد با نكته هاي ظريف تحليل كرديد./ درباره نخبه گرايي و طبقات گرايي در رمانها نيز بايد بگويم چون كتاب را نخواندم نمي دانم اما بحث بسيار خوبي است كه مي شود بسيار رويش مانور داد مثلا ادبياتي كه بعد از مشروطيت در ايران پديد امد و نوع نوشتاري و گفتاري قبل آن و باز تفاوتهايش با حال بررسي طبقاتي يا بهتر بگوييم جامعه شناسي رمانهاي ايراني كار بسيار پر شكوهي خواهد بود كه ناگفته هاي زيادي را در بر خواهد داشت/ بدرود و شادكام باشيد

Posted by: sora at August 15, 2004 10:18 PM

آره؟

Posted by: ماهي دودي at August 16, 2004 02:13 AM

سلام و ارادت . باور كنيد نويسندگان ايراني همه يك كتابي هستند . عادت مي كنيم رو نخوندم . البته قصدش رو هم نداشتم چون نويسندگان ايرانيه ديگه اي هستند كه بايد براشون تامين بودجه كنم . ولي مطمئن هستم هر نويسنده اي كه چيزي خوب نوشت بايد دوباره متولد بشه . البته اين در ايرانيها صدق مي كنه . اينم مثل همون بحث خودمون ميمونه كه چرا من علاقه ي فراووني به خارجيها دارم . اونها به خودشون كه مي رسند داراي يه چيزايي ميشن كه اون بهشون ارزش ميده . نويسنده ي ما به خودش نمي رسه به داستان خوب مي رسه . و خب چون خودش نيست پس نمي تونه ادامه بده . مگر اينكه دوباره تلاش كنه و به داستان خوب برسه و اين هميشه يك پروسه رو طلب ميكنه . فكر كنم در مورد داستانهاي مهيار يه چيزي بنويسم . البته نظري نه نقدي . راستي موفق باشيد .

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at August 16, 2004 08:24 AM

خدا اين شاهزاده را شفا بدهد .آمين.از خودش تز در و كنه!!!

Posted by: alahe at August 16, 2004 01:30 PM

سلام. من بي گناهم. باور كنيد... دلم تنگ شده...

Posted by: vahid at August 17, 2004 02:02 AM

خدا هم به الاهه چيزي براي گفتن عطا كنه . با ارادت ...

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at August 17, 2004 09:05 AM

دوراس را آشنايي؟ تغيير فاز خوبي است

Posted by: فرهاد at August 17, 2004 01:02 PM


سلام سپينود جان خيلي خيلي خوشحالم كه باز هم مي نويسين…به خدا همين حضورتون يه انرژي خاصي به آدم ميده..راستي كاش يه جوري بشه منم ببينمتون چو احتمالا منم تو اين چند روز اخير مي آم ..عمه ام كه خيلي خوشحال بود…صبا رو ببوسين!

Posted by: يلدا at August 17, 2004 03:20 PM

سلام ... چند وقت پيش با دوستي صحبت ميكردم در مورد داستانهاي كوتاه مرجان شير محمدي ، كه خشمگينانه اين جمله را گفت : ( آخر تب كارور نويسنده هاي ايراني رو خفه ميكنه ! ) ... با دوست ديگري در مورد فيلم مهمان مامان حرف زدم و ديدم فيلم و فيلمساز ايراني را از ريشه ميزند و از پشت سنگر تاركوفسكي و برگمن بيرون نميايد ، آنجا بود كه ياد همان جمله خشمگينانه آن دوست افتادم و همان خشم را تجربه كردم ... متاسفم از اينكه نفي هنرمندان ايراني و مقايسه بي دليل آنها با همنوعان خارجيشان ، به بزرگنمائي سطح آگاهي ما كمك ميكند ! ... بايد " عادت كنيم " كه هوشمندانه تر ببينيم و بخوانيم ... پيروز باشيد ...

Posted by: يك فنجان قهوه تلخ at August 19, 2004 03:14 AM

سلام.
دلمون تنگ شده برای وبلاگ سپینود...

Posted by: پدر at August 19, 2004 12:09 PM

آن سوي همه ي معادلات عدد صفر است . ولي ما براي يك صعود نقشه مي كشيديم .گاهي شكنجه ات مي كنند ولي گاهي نياز داري كه شكنجه شوي ..دوست دارم سرم را توي آب كنند و بيرون بياورند توي آب كنند و باز بيرون بياورند .بعد از پارانوييد اين يكي گمانم خطر ناك تر باشد شايد مازوخيست شده ام . وبعد هم بد نيست بگويم مي خوام برم دريا كنار دريا كنار هنوز قشنگه با اينكه فقط يكبار رفته ام شمال و آن يكبار هم خيلي خوش نگذشت . مخلصيم .خوش بگذره . زياد هم جدي نگير .

Posted by: MOHSEN at August 19, 2004 12:23 PM

سپينود خيلي مو به مو و ريز بحث كردي، من خیلی خوشم اومد. انگار تیغ رو گرفتی دستت و جراحیش کردی، من این رمان و هنوز کامکل نخوندم، ولی با خیلی از قسمتهای نظرت تا همین الآن موافقم.
از بدبختی n تا کتاب چیندم دورم و هیچکدوم رو کامل نخوندم، یه تیکه از این ، یه تیکه از اون ، قاطی کردم

این خانم پیرزاد با توجه به لینکی که "هیولای آشنا" هم داده یه ذره مشکوک می زنه، نه؟

Posted by: همشهری کاوه at August 20, 2004 07:55 AM

هنوز نخوندم.

Posted by: آوات at August 21, 2004 02:38 PM

سلام .چون نخوندمش پس حرفي نمي زنم...

Posted by: ارین دینازاد at August 21, 2004 07:07 PM

سلام. نقد جالبي بود قبل از خواندن كتاب! مي خرمش!

Posted by: شاهد at August 22, 2004 08:41 PM

bebakhshid mishe lotf konido adrese veblage khanome pirzado bedin.
man alan kharej az keshvar hastam va tahiye ketab barayam maghdor nist valy saro sedaye ziyady rah endakhte .delam mikhast bishtar bahash ashena besham.dar ine hal veblage khoby darid iz in bebad beheton sar mizanam age shona ham dost dashtid sary behem bezanid khoshhal misham
mamnoon

Posted by: khalepinedouz at August 24, 2004 03:41 AM

بگذارید در ابتدا موافقت خودم را با گفته ی دکتر حق شناس اعلام کنم : "عادت میکنیم رمانی کلاسیک-رئالیست است " . هر چند ممکن است به مذاق دوستان پست مدرن خوش نیاید ولی نوشتن رمان کلاسیک را نشانه ی تحجر یا واپس گرایی نمی دانم. اگر با گفته ی دوستان هم صدا شوم که این رمان اساسا برای طیف دوستداران دانیل استیل خوب است، یعنی اقشاری که خواننده ی جدی و حرفه ای ادبیات داستانی نیستند، به این نتیجه خواهم رسید که انتخاب سبکی زویا پیرزاد را باید نشانه ی هوشمندی اش بدانم. مگر نه این است که در سبد فرهنگی قشر وسیعی از ایرانیان سعدی و نظامی هنوز جایگاه ویژه ی خود را حفظ کرده اند؟ . اما از دید ابزارهای کلاسیک نقد، با چگونه رمانی روبروییم؟ بیاید مهمترین مولفه را در نظر بگیریم، نمودار معروف به شکل قله ی گره افکنی ، نقطه ی اوج ، گره گشایی. حالت پایدار نخستین (بعد از معرفی) با پیدا شدن ابر مردی به نام سهراب (که شاید مهمترین نقطه ضعف هم باشد) به هم می ریزد و این نقطه ی اتکای داستان تا انتها است. اما چیزی که جلب توجه می کند این است که تقریبا قله ی نوک تیزی به نام اوج نداریم .(به جز شاید فصل عروسی مرجان و یا نزاع انتهایی ماه منیر و آرزو ) در عوض با تپه هایی روبرو هستیم که به زیبایی جا عوض می کنند و در این میان حتی خط اصلی داستان به سرانجام قطعی ختم نمی شود. زمینه و فضا سازی نیز دقیقا همان نقشی را ایفا می کند که در داستان کلاسیک – نماد واره ای از طرح و کنش داستان - و شاید بحث بر انگیز ترین عنصر همان شخصیت پردازی باشد. در اطراف شخصیت مرکزی آرزو با چندین و چند تیپ نوعی (ماه منیر ، سهراب ، آیه و تا حدی شیرین ) مواجه هستیم که جدا از تمام اغراق ها عامل تحولات شخصیتی آرزو –به عنوان شخصیت محوری و پویای داستان- هستند که در چارچوب سنتی داستان میتواند قابل قبول جلوه کند. جدا از تمام کاستی ها و معایبی که برای خواننده ی حرفه ای ، رمان قبلی زویا پیرزاد را قابل قبول تر میکند ، نمی توانم اقناع خودم را از خواندن نثری که از متوسط اکثر نثر های فارسی چندین ساله ی اخیر بهتر است ، پنهان کنم . بیایید باور کنیم که در شرایط فعلی - که تعداد مخاطبان رمان فارسی اگر نه کمتر به اندازه ی تعداد نویسندگان است- علاقمند کردن طیف وسیعی از مخاطبان – که گویا چاپ سوم کتاب دلیل اثبات اش است- به خواندن رمان کار چندان ساده ای نیست . گیرم که ما دوستان پست مدرن راضی نباشیم.

Posted by: حامد at September 5, 2004 01:28 PM

بگذارید در ابتدا موافقت خودم را با گفته ی دکتر حق شناس اعلام کنم : "عادت میکنیم رمانی کلاسیک-رئالیست است " . هر چند ممکن است به مذاق دوستان پست مدرن خوش نیاید ولی نوشتن رمان کلاسیک را نشانه ی تحجر یا واپس گرایی نمی دانم. اگر با گفته ی دوستان هم صدا شوم که این رمان اساسا برای طیف دوستداران دانیل استیل خوب است، یعنی اقشاری که خواننده ی جدی و حرفه ای ادبیات داستانی نیستند، به این نتیجه خواهم رسید که انتخاب سبکی زویا پیرزاد را باید نشانه ی هوشمندی اش بدانم. مگر نه این است که در سبد فرهنگی قشر وسیعی از ایرانیان سعدی و نظامی هنوز جایگاه ویژه ی خود را حفظ کرده اند؟ . اما از دید ابزارهای کلاسیک نقد، با چگونه رمانی روبروییم؟ بیاید مهمترین مولفه را در نظر بگیریم، نمودار معروف به شکل قله ی گره افکنی ، نقطه ی اوج ، گره گشایی. حالت پایدار نخستین (بعد از معرفی) با پیدا شدن ابر مردی به نام سهراب (که شاید مهمترین نقطه ضعف هم باشد) به هم می ریزد و این نقطه ی اتکای داستان تا انتها است. اما چیزی که جلب توجه می کند این است که تقریبا قله ی نوک تیزی به نام اوج نداریم .(به جز شاید فصل عروسی مرجان و یا نزاع انتهایی ماه منیر و آرزو ) در عوض با تپه هایی روبرو هستیم که به زیبایی جا عوض می کنند و در این میان حتی خط اصلی داستان به سرانجام قطعی ختم نمی شود. زمینه و فضا سازی نیز دقیقا همان نقشی را ایفا می کند که در داستان کلاسیک – نماد واره ای از طرح و کنش داستان - و شاید بحث بر انگیز ترین عنصر همان شخصیت پردازی باشد. در اطراف شخصیت مرکزی آرزو با چندین و چند تیپ نوعی (ماه منیر ، سهراب ، آیه و تا حدی شیرین ) مواجه هستیم که جدا از تمام اغراق ها عامل تحولات شخصیتی آرزو –به عنوان شخصیت محوری و پویای داستان- هستند که در چارچوب سنتی داستان میتواند قابل قبول جلوه کند. جدا از تمام کاستی ها و معایبی که برای خواننده ی حرفه ای ، رمان قبلی زویا پیرزاد را قابل قبول تر میکند ، نمی توانم اقناع خودم را از خواندن نثری که از متوسط اکثر نثر های فارسی چندین ساله ی اخیر بهتر است ، پنهان کنم . بیایید باور کنیم که در شرایط فعلی - که تعداد مخاطبان رمان فارسی اگر نه کمتر به اندازه ی تعداد نویسندگان است- علاقمند کردن طیف وسیعی از مخاطبان – که گویا چاپ سوم کتاب دلیل اثبات اش است- به خواندن رمان کار چندان ساده ای نیست . گیرم که ما دوستان پست مدرن راضی نباشیم.

Posted by: حامد at September 5, 2004 01:33 PM

عادت میکنیم رمانی بود که از خواندنش لذت بردم هر چند که سهرابی توی دنیای واقعی وجود نداره با انکه هم سن ایه هستم نقطه مشترکی غیر از دانشجو بودن ندارم

Posted by: سمان at September 20, 2004 11:18 PM

دوستت دارم عععععععععععععزيزم

Posted by: علي at October 16, 2004 04:02 PM