* نام متن با احترام به دکتر استرنج لاو و کوبریک اش! که تازگی رویت شد.
پیشدرآمد:
یادت باشد که این نقد نیست این یک یادداشت است. یادت باشد که خواستی در ِ این جا را تخته و روی نامات قلم بگیری. یادت باشد که مدتها بود نمیخواندی و اگر میخواندی٬ بهدل نبود. یادت باشد که نقاهت میگذرانی. یادت باشد که تو آزادی و میتوانی هر آنچه میخواهی بگویی٬ بگویی. یادت باشد که چشمهایت را ببندی بر بددلان، بدنویسان، چاپلوسان، هرزهگان، نارفیقان، خودبزرگبینان و ایضن فروتنانِ بیمایه، مگسانِ گرد شیرینی و ... (و اینان را خود میدانم که کیستاند و بس. نجوئید چون یا نمییابید یا همه را یکجا در خود میبینید که درمورد آن هم٬ من بیتقصیرم!). یادت باشد که این جا دنیای مجازی و دروغ است. سر تا به پا.
پيش از اصلِ مطلب:
(برای خودم که میخواهم حرفام را آغاز کنم و برای آغازش بهانه میطلبم)
چند وقت پيش بود. نه خيلی وقت. کتابِ اتاقی از آنِ خود ويرجينيا وولف٬ که قبلتَرَش گرفته بودم از نمايشگاه٬ را گذاشته بودم در صفِ انتظار و شانس با من يار شد و ورقاش زدم. افسوس خوردم. اول از آنکه استاد قديمام٬ که سراپا گيرش بر ترجمه است و تا میرسی به او٬ از ترجمههای بد مینالد مرا از خواندن اين اثر وولف با ترجمهی(به زعم او) ناشناس٬ برحذر کرده بود. دومين تاسفام هم اين بود که چرا مثل وولف نداريم. به همين سادگی. ولی بسيار پيچيده. اتاقی ازآن خود٬ مقالهوار با شيوهی روايتیِ خاص وولف(واگویههای ذهنی) از زن و داستان٬ زن و ادبيات٬ زن در جامعه و ... میگوید. و میگوید زن نویسنده باید اتاقی از آنِ خود و لیوانی شراب داشته باشد. باور کنيد. اصلن بيائيد بگذريم. اينجا ما بايد عادت کنيم. يا بالاخره عادت می کنيم.
میخواهم اگر بتوانم به شیوهی خودِ پيرزاد بگويم که آدمها به عقيدهي من دو وَر دارند.(بيشتر از دو ور هم دارند و اين را با قطعيت در عالم عدم قطعيت میگويم... راستی شايد هم اصلن وری نداشته باشند.) دست کم در برخورد با آثار هنری دو ور دارند. ور تنبل و راحت طلب و سرگرمیطلبشان و ور تفکرطلب٬ متفاوتپسند٬ کوشا و کاشفشان. اين کلمهی کشف را به ياد داشته باشيد.
(بخشی که می آید را با لحن گفتارِمتن آنونس فیلمها بخوانید.)
عادت میکنيم٬ دومين اثر بلند از نويسندهای که دو سال قبل تقريبن تمام جوايز ادبی سال را درو کرد و بسيار حواساش جمع بود که با رئيس جمهور٬ هنگام گرفتن جايزهاش دست ندهد٬ که به سرنوشت عباس کيارستمی دچار نشود!(خوب است که من نويسنده نيستم. اگر غير از اين بود می گفتند از حسودی دارد می ترکد. حسادت زنانه و از اين حرفها ولی شما را به جان عزيزتان سوگند که تا آخر مطلب را نخواندهايد قضاوت نکنيد) او کيست؟ زويا پيرزاد؟
زويا پيرزاد٬ زنی با دو عکس٬ زنی ناشناس٬ عالیترين شقِ قضيه اين است که از حاشيه کنارهگيری میکند. به کارش میرسد. های و هوی ندارد. درعوض پشتکار دارد. نمیشود غيبتاش را کرد(چقدر بد!). درمورد او فقط میتوان روی آثارش حرف زد و بس. آيا او جروم سالينجر ايران است؟(شايد بله با کمی(؟) نه٬ زيادتر از کمی٬ تفاوت.)
آخرين پرتگويیام که ثابت میکنم چندان هم پرت نيست٬ ميهمان مامانِ مهرجويی(نه مامانِ مهرجویی! اثر مهرجویی) است که خواهيد گفت چه ربطی دارد و من هم حتمن پاسخ میدهم.
اين هم آخرین تکههای این پازل(رمانِ عادت میکنیم نه. بلکه نوشتهی من پازلوار است). خواهر همسر سابق من زنی بود مرفه. نمیدانم چرا دلم میخواهد بگویم بورژوا. اهل کتاب بود. رمانهایی مثل برف و شقایق. گاهی مارکز میخواند. ایزابل آلنده و آلبا دسس پدس را دوست داشت. در خانوادهی همسر سابق٬ کسی غیر از من و او و انگار یک نفر دیگر٬ اهل کتاب نبود. یادم هست که حرفها آنجا همه از مارک لباس و سفرهای خارج از کشور و تشریفات و تزئینات بود. اگر از کبوتران میدان پیکادلی لندن میگفتی٬ بقیه از مارکساند اسپنسر و وولورت میگفتند. و نمیدانستند معبد پانتنون یا کیلیسای فلورانس کجاست ولی بارها از جیورجیو آرمانی و گوچی خرید کرده بودند. این وسط میخواهم از خواهر همسر سابق بگویم که بورژوا بود. عاشق فیلمهای مهرجویی تا پیش ار بمانی و کيکهای شکلاتیِ بیبی و شيرينیهای شيرينخانم الهيه و بوسينی و گپ و رستوران گولدن دراگُن و بهويژه سوئيس بود. دوست خوبی بود. زن خوش قلبی بود. هميشه لبخند برلباش بود(البته اينها همه الان هم هست. اما من نمیبينم). پاک کردن نقرههايش از سرگرمیهای عزيزش بود. و کتاب خواندن. از کتاب که با هم حرف میزديم٬ میگفت "کتاب ايروونی دوست ندارم." يک روز آمد با کتابی لاغر با عنوان جالبِ طعم گس خرمالو. گفت کسی برايش آورده. يکی دو داستاناش را خوانده(زياد اهل مجموعه داستان نبود. زياد که چه عرض کنم٬ اصلن) خلاصه که میدهد به من. نويسندهاش اسم جالبی داشت: زويا پيرزاد.
مَخلص کلام آنکه٬ عادت میکنيم را که تورق میفرموديم ياد آن خواهر همسر سابق افتاديم که بهبه. عجب خوراکی است برای او. درست مثل فيلمهای سابق مهرجويی پر از ملاحتهای بورژوازی امروزيِ پايتخت ايران عزيز. چه معناهای ارجاعیِ لذتبخشی. چقدر برای خواهر همسر سابق و دوستان دوره ايِ دکترشان و خانمهای زيباشان جالب و هيجان انگيز خواهد بود خواندن اين کتاب.
پیش تر:
چراغها را من خاموش میکنم( يا بقولی چراغها) را خواندهايد ديگر. به اینها دقت کنید؛ زمان: ايران پيش از انقلاب. مکان:آبادان. آدمها: ارمنی.
میبینید که برخلاف رمان جدید٬ بنمايههای تازه و جذاب و قابل کشف و نسبتن ناشناختهای در چراغها وجود داشت. من رمان را دوست داشتم فقط میخواستم کمی جسورانهتر٬ چطور بگويم چيزی مانند اسماش٬ باشد. آن تاکيدی که روی منِ کلاريس میشود به عنوان کسی که میخواهد چراغها را خودش٬ خودِ حودش٬ خاموش کند، نبود. دلم میخواست میرفت. آن زندگی٬ که برای او بیهيجان و يکنواخت بود٬ را رها می کرد. وَرِ خيلی زنانهام اين را میخواست. ديگر فرصتی نبود برای کلاريس. برای اينکه آنطور که میخواست زندگی کند و خودش چراغها را خاموش کند. که اين طور نشد و انگار برای چراغ ها بهتر هم شد. چونکه ارشاد نمیآيد به کتابی جايزه بدهد که شخصيتِ اول و قهرماناش٬ نانجيبی(!) کرده باشد. پس انگار همه کلاريس را آنجور میخواستند. خب. من هم به وَرِ زنانهام میگويم ساکت شود و بگذارد تا کلاريس چراغ ها را خاموش کند تا عادت کنيم. هرچه باشد من يک زنم و بايد خوشحال باشم از اين ستارهی مونثی که درخشيده و ماه مجلس ادب شده. پس خاموشی و انتظار. اما هرچه تقلا کرديم بدانيم زويا جان(میدانيد که ما ايرانیهای خونگرم زود صميمی و به قول آيه پسرخاله میشويم!) کيست و کجاست و چه شکلی است و چه زمينهها و پيش زمينه هايی دارد و اينکه مثل هرکسی که اين روزها به او میرسی میگويد شاگرد مرحوم گلشيری بودم٬ شاگرد گلشيری بوده يا نه٬ بینتيجه بود. ( برخلاف اين شهرنوش عزيز[!] که هرجا قدم میگذاری از خودش و روانکاویها و خصوصیترين مسائلاش بی پروا میگويد) يادش بخير کلاسهای تحليل فيلم و نقد خسرو دهقان. با همان صراحت لهجهی گاه تلخ و گاه با نمکاش میگفت"آقا جان برای نقد کردن و تحلیل یک فیلم٬ شما بايد برويد ته و توی زندگی خصوصی فيلمساز(حالا کلیترش میشود صاحب اثر) را دربياوريد." الان ونگوگ و ضربه های قلممویاش ديگر بحث فرم و سبک و دوره در نقاشی نيست٬ صحبت از روانکاوی فرويد و يونگ و لاکان و ... است. بههمین دلیل است که اشخاص رمانهای پيرزاد عمق ندارند. گاهی حتا درحد تیپ باقی میمانند(مثل ماهمنیر یا نعیم و نصرت و ...) و تنها اين نيست. ببينيد٬ منِ خواننده نمیتوانم اعتماد کنم به کسی که نمیشناسماش. به کسی که نمیدانماش. من٬ خواننده حرفهای٬ بايد بدانم پيش زمينههای اتود يک شخصيت از دل چه برآمده اند. بايد با تفکرات خالق اثر اشنا باشم تا زمينههای پديد آمدن آدمهای مختلف در ذهنم چيده شود. بايد با جهانبينی و ديد فلسفی نويسنده آشنا باشم. میگوئيد غلو میکنم؟ يک جا حق داريد. و آنکه اين رمان را درحد بحثهای فرامتنی و بينامتنی و بهقول دوستی٬ سفيدخوانی و شخصيت ها را با ظرفيتهای روان شناسانه و خاستگاههای ذهنی٬ ندانيد. شايد رمان عادت می کنيم را يک رمان کلاسيک با روايتی ساده و پر از اتفاقات سطحی و ساده میبينيد که نيازی به اين همه آسمان و زيسمان بافتن در اطرافاش ندارد.
اما من به جرات و صراحت میگويم که زويا پيرزاد قصهگوی بینظيری است. انگار روح شهرزاد در کالبدش دميده شده٬ اما با همان ويژگیهای کهن شهرزاد. او آنقدر تيزبين و نکته سنج و آدمشناس است که اين آخرين دستگلاش يعنی ورود به وبلاگها٬ با شرح و تفصيلی که دادهاست(دل ما وبلاگستانيون که غنج زد)ديگر جای هيچ اما و اگری را دراين باره نمیگذارد. پاسخی دندان شکن به منزويانی که در گوشه ی ۳-۴ متری خود با سيگار و قهوه شان مینشينند و میخواهند داستان روايت کنند ولی مدام غر میزنند.
*** موافق هستيد که اين بحث را دو بخش کنم که هم حوصلهی شما تاب بياورد و هم من نفسی و فکری تازه کنم و هم بقيه نخواندهگان کتاب عادت میکنیم به جمع ما بپيوندند؟ اگر بله که تا همينجا برای چند روز دست نگهدارم و اگر نه که باز يک نفس برويم؟
سلام سپينود....من كتابوخوندم....ولي نظرتوهنوزنه....ولي ميخونم برميگردم....
تازه از راه رسيدم هنوزم خسته ي راه ...همسفر تنها نرو بذار تا منم بيام.
سلام لطفا اگه اطلاع داري كه كلاس هاي داستان نويسي مندلي پور كجا برگزار مي شه به من اطلاع بده.
سلام سپينود . اومدم ببينم چه خبره توي اين دنياي مجازي !مثل هميشه اول به سراغ تو آمدم و كلي ذوق كردم كه نوشته ات رو ( با همه ي شلوغي متن و پراكندگي و شايد شتاب زدگي ) ديدم . بلاخره نوشتي!!. اما بعد رسيدم به خبر مرگ حسين پناهي و ذوق كور شدم و حالم خراب شد. تا يك نفسي بكشم و بغضم رو فرو بخورم پاشدم . اين آدم ساده و بي شيله پيله هميشه مجذوبم مي كرد حتي وقتي توي سريال هاي مزخرف بازي مي كرد زجر ديدن سريال رو به خاطر ديدنش تحمل مي كردم. يه بار ديده بودمش . خروجي شهر بهبهان. همانطور بود كه فكر مي كردم. ديوانه ي ديوانه. خيلي كم مي توان هنوز ديوانه بود وديوانگي كرد و او مي توانست . همين برايم حيرت انگيز و جذاب بود.خوشا به حالش . اما به حرمت قراري كه داشتم با تو " عادت مي كنيم" را دارم مي خوانم وگرنه انداخته بودمش گوشه اي . با قسمتهايي از حرفهايت موافقم. پير زاد نويسنده ايي است كه در اين كتاب انگشت بر نبض جامعه گذاشته كلي هم بازيركي. مخاطب جارو مي كند. به فضاسازي داستان و قراردادن شخصيتها در موقعيتها ي خاصي توجه كن ! هوشمندانه ، فرصت طلبانه و كاملا با احتياط. چيزي به پايان داستان نمانده اما با خودت مي گويي خب تمام شد و همه چيز را فراموش مي كني. اما اين شعر پناهي از سالها هنوز يادم مانده( به نقل از حافظه): بابونه سرنوشتت اينه / توي دهن پازن پير آب ميشي/ آفتابو از ياد مي بري / خواب ميشي/ آخر سرناغافل يه پشكل ناب مي شي!!!
دوست عزیز مندلی پور نیست و مندنی پور است.(فکر می کنم قبل از شرکت کردن در کلاس های استادی باید کتاب ها یا دست کم یکی از آثارش را خواند که انگار شما این کار را نکرده اید) باری تا آن جا که من می دانم اگر مجله ی کارنامه را گرفته باشید اعلامیه کلاس های داستان نویسی ایشان آن جاست.
ماهزاده جان... من هم تازه شنیدم و متاسف شدم. سادگی و صفا زود رنگ اش می پرد.
بقیه مطلب را آماده کردم. فکر کنم بار آشفته گویی هایم را بکاهد. روز به روز انگار حقایق تازه ای جلو چشمانم می آید...
سلام سپينود عزيز ظهر نگاهي به نوشته هايتان كردم / حسين پناهي كه امروز مرد خيلي چيزهايي كه فكر مي كردم هم از يادم رفت دلم را بد جوري ماتم گرفت ديشب داشتم با سالومه حرفش را مي زدم/ نوشته شما برايم جذاب بود چون هيچ گاه پيرزاد را اين طوري نديده بودم جالب بود كه بايد حس كنجكاوي را با كندكاو كردن در زندگي شخصيت علايق و داوري هايمان قاطي كرد و راحت ليوان آب داوري كردن را قورت داد و با شادي فرياد كشيد: هورا عجب تشنه بودم من! / زحمت مي كشيد و خسته نباشيد
شرمنده من خودم نمي خام شركت كنم. دوستي به دليلي از من خواست كه تحقيق كنم والا من خودم خيلي علاقه اي ندارم. به هر حال خيلي خيلي لطف كرديد
سلام...تااينجاكه چيزي نبودكه رويش بشودبحث كرد!!!بيشتريه سري كليات رامطرح كرده بودي...بماندكه من اصولن ازپايه بااين جملهات مخالف هستم:بايدباتفكرات خالق اثرآشناباشم.....و...../يعني به نظرت هنوزبه جايي نرسيدهايم كه يك اثرادبي راجداازنويسندهاش بررسي كنيم؟يعني اگرمثلن بدانيم كه پيرزادازيك خانواده شبيه به خانوادهي آرزواست واتفاقاتي كه دررمان ميافتندياشبيه آنهاواقعن درزندگي خودپيرزاديااطرافيانش به وقوع پيوسته ويااصولن چه سيري درزندگي پيرزادگذشته تااوبه نوشتن عادت ميكنيم رسيده و...درقضاوت ماازرمان تاثيرخواهندداشت؟والبته شايدقضاوت من به همان دليل است كه اشاره كردهاي واينكه اصولن بحثهاي فرامتني درباره يك اثرهنري حالاهرچه ميخواهدباشدرازيادنميپسندم وبازهم همانطوركه گفتهاي عادت ميكنيم رايك رمان ساده وكلاسيك به دردنخوروعامه پسندميدانم....واين البته درحالي است كه تجربه چراغها...براي من يك تجربه تكرارناشدني است....هنوزهم گاهي برميگردم وفصلهايي ازچراغها...رابالذت ميخوانم...هيچوقت فكرنميكردم كه دومين رمان پيرزاد،يكدفعه اينقدرافت كيفي داشته باشدوبه تركيب ناموفقي ازكارهاي البادسس ونويسندگان عامه پسندبدل شود...هرچندهمان چراغهاهم نسخهي دوم دفترچه ممنوع البادسس پدس بود....امابااين حال پيرزاد خوب ازپس ايراني كردنش برآمده بودوفضاي نوستالژيكش ودنياي تازهاي كه براي كشف داشت براي من جالب بود...عادت ميكنيم كه درآمدباتوجه به تجربه اي كه ازچراغهاداشتم همانروزگرفتمش وتاشب يك نفس خواندمش...امابعدازخواندنش يكجورايي دلزده شدم...نميتونستم قبول كنم اين همان نويسندهاي است كه مجموعه ي مثل همهي عصرهارانوشته...طعم گس خرمالورانوشته وچراغهارا....درچراغهادروجودهمه ي شخصيتهاچيزي براي كشف وجودداشت وبه قول خودت تيپ نبودند...حتي آرتوش كه اينقدرحضوركمرنگي داشت شخصيت بودوميشدبااوارتباط برقراركرد...امادرعادت ميكنيم حتي شيرين كه اينقدرحضورش پررنگ است وبعدازآرزومهمترين شخصيت رمان است يكجورايي درسايه است وبهش پرداخته نشده...بقيه هم همينطور...ماه منيرونصرت ونعيم هم كه خودت اشاره كرده ايديگربدتر...حتي آيه...نميددانم چرانويسنده هاي ماوقتي يك اثرشان بااستقبال مواجه ميشود،كارهاي بعديشان راازروي دست خودشان مينويسند...والبته هم واضح است كه موفق نميشوند...ببخشيد...زيادبي ربط گفتم....منتظربخش دوم يادداشتت ميمانم...
كتاب را نخوندم هنوز. خوب شد كه آپديت كردي، يكي از بچه ها خيلي نگران بود...
من چیکار کنم که نرفتم این کتاب رو بخرم و بخونم
چقدر بده وضعیتم
سپینود عزیز . سلام ، صبحت به خیر ! راستش من هنوز کتاب ر نخوانده ام . این از طرفی بد و از طرفی خوب است . بدیش این است که از بحث عقبم و نمی توانم درست در مورد مطلبت چیزی بگویم باید سکوت کنم تا کتاب دستم برسد و بعد که آبها از آسیاب افتاد تازه من نظرم را بگویم اما خوبیش هم همین است . یعنی من وقتی آبها آرام گرفت و تب پیرزاد فرو نشست و همه عادت کردیم و فراموش ، تازه کتاب را می خوانم پس احتمالن با آرامش بیشتری برخورد می کنم با داستان . امادر مورد پیرزاد من او را نویسنده ای پست مدرن نمی بینم حتی اگر در نوشته هایش به پدیده های دنیای امروز مثل وبلاگ اشاره کند . این که ما دست شخصیت داستانمان جای جارو دستی ، جارو برقی بدهیم به این معنا نیست که داستان نو گفتیم . اما این ایراد که از نویسنده چیزی نمی دانی و این حق خواننده است که بداند با چه کسی طرف است ... نه من معتقد نیستم . وقتی به قول بچه های کافه بلاگ مولف مرده ... دیگر چه اصراری که تو از او بدانی . این تو هستی و اثر ... اثری که گاه کاملن مجزا از خالقش است . باز بر می گردم و انعکاس مطلب تو را در کامنتها می خوانم و همین طور منتظر قسمت دوم متنت هستم و خیلی خیلی خیلی خوش حالم که می نویسی . کاش همیشه باشی و بنویسی . اگر نه باور کن من یکی که گم می شوم در ازدحام این همه کلمه و خط ...باید سپینودی باشد تا دستم را بگیرد و با خودش ببرد از بین این همه سرکش و دندانه و نقطه های سر خط ...
خوب .. منم كتاب را هنوز اصلا نديدم! ...
آخه هركي كه از حاشيه دوري كرد سالينجر نمي شه كه... جروم استاده... استاد.
زن آبی جان فارغ از تعارفات و غیره و ذالک... زویا پیرزاد پست مدرن نیست! فکر نمی کنم خودش هم چنین ادعایی را داشته باشد. صرف استفاده از نام مثلن یک پدیده ی جدید نمی تواند مبنای مدرنیته یا حتا نو بودن و ... باشد. (ضمن این که کلی سر بچه های کافه منت گذاشتی که مرگ مولف رو از اونا دونستی نه رولان بارت بدبخت!)
مطلب دوم درباره ی شناخت مولف گفتم دوستان! مرگ مولف چیز دیگری است. مرگ مولف این است که توجیهات مولف، توضیحات، تفسیرات و ... مولف را پس از اثر، مرده بیانگاریم. جاوید عزیز منظورت را می فهمم. مقصود من این است که فرض کنید سالینجر در سکوت و انزوا زندگی می کند اما آثار منحصر به فردش و حتا همین زندگی منحصر به فردش بیانگر نوعی نگرش او که در داستان هایش هم منعکس است، می باشد. مقصود من زندگی خصوصی و خانوادگی و ... نیست. میزان آشنایی خالق یک اثر با بدیهیات و معلومات و ...خاستگاه های سیاسی، عقاید فلسفی... خصوصن درباره ی نویسندگانی مانند زویا پیرزاد که روی لبه ی باریکی راه می روند و امکان لغزیدن شان به سمت ابتذال می رود.
برای مثال کارور با تعداد زیاد مصاحبه هایش دست کم این روش ساده نویسی و لحن سرد و مینیمالیستی اش را صادقانه شرح می دهد که در اثر کثرت کار و مشغله ی معاش و فرصت کم ناچار است در این فرمت بنویسد. خب این خیلی راه گشاست برای منتقد و خصوصن تحلیل گر اثار او. چرا که نمی اید او را مثلن پیرو یک شاخه یا یک سبک اشتباه بداند و ...
فکر کنم همین ها را اگر به پست بعدی ام اضافه کنم کارسازتر باشد.
ممنون از همگی.
سلام . يك چيز جالب براي من در مورد عادت مي كنيم وجود دارد و آن اينكه تا به حال هر جا سر زده ام كه درباره اين داستان زويا نوشته اند اشاره اي هم به مهمان مامان مهرجويي شده . انگار اين دو اثر همزادهايي هستند كه به شكلي دلپذير و دوست داشتني روايتي را در برابر چشمان ما تصوير مي كنند كه به اين راحتي ها دست از سرمان بر نمي دارد .
سلام
اشكالي نداره اگه منو به قول آيه جواد فرض كنيد اگه بدونيد مني كه 19 سالمه دومين رمان عمرم كه خوندمش همين عادت مي كنيمه . مهم اينه كه از سومين رمان عمرم يعني چراغ ها بيشتر از دوميش خوشم اومد اگرچه من چراغ ها را از ژشت جلد عادت مي كنيم شناختم و طلبه خريدنش شدم .
يا حق