جمعههاگم شده اند. بايد سياه شان کنی. هاشورهای يکنواخت سياه. يا با واژه ها و کلماتی که دوستشان داری. عاشقانههايی که عشق میورزی و برمیانگيزدت. شخم میزنی. اتاقی را که سرشار از بوی سبزينه است. زير برگي٬ تنها يک برگ٬ میخوابی.
چمعهها خيلی رقيق و آبکیاند. بینام و نشان. بیهويت. هيچ ندارند. و هرچه دارند را آدمها با آب دهان به زور بهشان چسباندهاند.
جمعهها انگار تمام نمیشوند. تمام شدن٬ همان بود که ترس به جان سريرايت انداخته بود. لابد یک روز جمعه بود که سریرا خود را انداخت در ماشین زباله ی شهرداری. بله حتمن یک جمعه بود. روز دیگری نمیتوانست باشد. از صبح جمعه که کلنجار بروی با خودت دیگر رمقی تا انتها برایت باقی نمی ماند و بعد از ظهر جمعه... در کش آمدنِ بعدازظهر آدينه گويی اضطرابی از جنسِ ننوشتن تکاليفِ شنبه نهفته است. آشوبی که تکانهای زمين برپا میکند. انگار که جمعه نفس آخرت را میکشی. ترس از بودن داری و آدينهای عزيز است٬ آن روز٬ که به گورستان دعوت شوی. جمعه را که با نيستی همراه کنی٬ دوستاش داری. گويی ذاتاش را يافتی.
داستانهای جمعه ناتمام میمانند و تو با غيظ ريزريزشان میکنی. تابستانِ نفرت انگیز است یا آدینه کسالتآور؟ هنوز نمیدانی. شگفتا که باز جمعهها را تبرئه میکنی. باز هم میگويی صبر کن شايد در آستانهی فصل سرد همه چيز بهتر شود.
منم شب هاي سزد زمستون رو بيشتر دوست دارم .
movafegham, bazi vaghtha injoori ehsas mishan bazi roozhaye tatil...grma ham khoobe amma na ziadesh sarmaha hamkhoobe onham na ziadesh...man inj abaraks montazere garma hastam hanooz....
چه قشنگ از جمعه نوشته اي
سلام و باز سلام انقدر اضطراب روزهاي جمعه و مشق هايي كه براي شنبه هست و نيست سنگين است كه هنوز كه هنوز است فكر مي كنم براي شنبه چقدر بايد زبان بنويسم نكنه ديكته باشد و خانم مدير نوري باز عصباني زل بزند تو چشمهاي شيطون ترين و اخمالو ترين شاگرد كلاس و باز من تب ديكته زبان بگيرم و تا هفته ديگر جمعه باز شيطنت كنم تا باز جمعه بيايد و روزي از نو......./ دستتان درد نكند كه خوب يادم انداختيد./ اميدوارم نسيم خنك پاييز روزهاي خوبي باشد
دلتنگي هاي عصر جمعه را پاياني نيست .........با یک بغض .... یک آه.... با هجوم یک ابر سیاه رخنه می کنند به چهارشنبه ها.... 5 شنبه ها...به همه شنبه ها....
جمعه ها خون جای بارون می چکه....
همیشه عصر روزهای آدینه همینگونه هستند و تو بسیار زیبا نوشتی گل من ...
و جمعه ها تلفنها بوق اشغال می زنن ؟ هوم؟
بله حتماَ در اولين فرصت توضيح كوتاهي مي زنم اما مي توانيد به مصاحبه ي تهيه كننده با جام جم هم رجوع كنيد به واقع فرهادي تصاوير جامعه را آنقدر كه مي خواهد منعكس مي كند يعني سمپل مي گيرد. به خاطر همين بيننده احساس مي كند خيلي واقعي است البته نه به معناي درست بلكه به صورت اغراق شده اش فعلاَ با اجازه!
يكي مي گفت جمعه غروب فقط واسه مردن خوبه !
كي بود مي گفت نوشتن ام نمياد؟
راست مي گهخ منم تكرار مي كنم جمعه ها تلفن اشغال مي زنن ؟؟؟؟؟؟؟
سلام خانوم ...ايرادي نداره آخه مي دوني قرار نيست كه همه ءجمعه ها اينطور بمونه بلاخره يه جمعه اون اتفاقي كه بايد بيفته مي افته - مي افته درست مث اون جمعه اي كه من و آقاي دومات بهم رسيديم ...مي فهمي كه ؟
سپینود عزیز، سلام. خیلی از دیدن کامنتت خوشحال شدم. یه احساس فوق العاده به من دست میده از اینکه سریرا زندس. نفس می کشه و یه کاراکتر خشک بی روح نیست. دلم واسه شما و غروب های سه شنبه تنگ شده. امیدوارم هر چه زودتر ببینمتون. مخلص همه. شاد باشید.
همه بار هفته انگار مي افتد روي پشت جمعه و جمعه هم تا غروب حاشا مي كند نكرده هارا و جاخالي مي دهد تا اينكه غروب ديگر نه گريزي هست و نه گذيري. سرد يا گرمش هم فرقي نمي كند. غروب جمعه بار همه خواسته هاي نبوده را از بهار تا بهار بر گرده مي گيرد. كاش خبري از بهار بشود...
سلام دوباره من يك مقدار زيادي درد دارم و نمي تونم درست ذهنم را معطوف به چيزي كنم اما شايد قياس براي درك بد نباشد مثلاَ فيلم دختري با كفش هاي كتاني و ترانه15 سال... حتي مهمان مامان ! اينها پرسناژهاش چقدر از جامعه الگو برداري شده؟ چند تا دختر در ايران خانه شان ونك است و باباشون آوازه خون! يا چند تا دختر به سرنوشت هچل هفت فيلم ترانه مبتلا مي كند؟ حتي مهمان مامان چقدر شخصيت پارسا پيروز فر قابل پذيرش است؟ يعني چند معتاد كه عاشق زنشان هستند در جنوب تحتاني شهر در آن خانه ... آنوقت بچه فرمانيه باشند؟؟!!؟!؟!. حتي اگر داستان واقعي هم باشد مي شود انتزاع! چون با عموم جامعه تطابق ندارد اما برعكس فيلم هور در آتش كاملاَ رئال بود يعني همه آدمها انقدر واقعي بودند كه خسته كننده مي شدند! خلاصه اگر تمايل داشتيد بيشتر گفتگو مي كنيم. البته دليل اين علاقه تان و آن شگفتيتان از نوشته من برايم هنوز مجهول است. اما ايميل نزنيد چون بسته شده
تا حالا ديده اي بعضي ها نيچه را ني چه مي گويند؟؟ چه ربطي داشت؟ هه! امان از جمعه و آه از اين سپينود...هه!
نه پیداته ؟ با سلام...
هميشه اين غروبهاي عريان جمعه كار دست من دادن!
ااااااااااااااییییییییی سریرای نازنین ، کجای برگه های سپینود ما جا خوش کرده ای و روسری ات را جا گذاشته ای ......که غمهایت رنگ می زند غروبهای دلتنگ جمعه سپینود را
جمعه ها سردرگم و حيران!
سلام. اين حرفا چيه. اختيار دارين. ممنون. به اميد ديدار
و این جمعه انگار با همه ی جمعه های دنیا فرق داشت. سخت تر, داغ تر, طولانی تر, غمگین تر, ...,سرد تر. من سردم است.
گمان كنم نوشتن هر دلتنگي هنري است ....................
مي گذرم از آستانه ي اجبار .
ميگن عمر جمعه به هزار سال ميرسه..............................
سلام... باز بنويس...
سلام..شما هم؟يه زماني خيلي دوست داشتم بنويسم...بنويسم...و باز بنويسم...ولي چند وقته تمام اين حس ها درونم كور شده...من نگرانم چرا به روز نمي شين.حوصله ي نوشتن ندارين حداقل يه نقطه تايپ كنين...بخدا من خيلي مي تر سم...نكنه شما هم...نه...
اين تابستون لعنتي دلگير كي تموم ميشه؟ اين اولين باره كه دلم مي خواد تابستون نباشه.
سلام دوست عزيزم!
"اگر نمي خواستي عاشق شوي، موهايت را چرا پريشان كردي؟"!
// راز اين جادو را بر من بگشاي،
اي ساحره سرزمين هاي باراني عشق! //
▪
كتاب شعر الكترونيكي " كريم شفائي " در آدرس:
www.jahanshahreman.persianblog.com
منتشر شد.
فقط كافي است وارد فضاي وبلاگ شده و روي اين سطر كليك كني:
اگر نمی خواستی عاشق شوی چرا موهايت را پريشان کردی شاعر کريم شفائی //
//
تا " تو را روي بال هاي بلندم بنشانم و
به آسمان هايي ببرم
كه گردن آويز خدايش ستارگاني است كه
نور از چشمان تو گرفته اند! "
▪
مي خواستم خواهش كنم سري بزنيد و با نقطه نظرات خودتان مرا راهنمايي كنيد.
من چشم انتظار عزيزان بزرگواري هستم كه از بيان نقاط ضعف و قوت كار من مضايقه نكرده و مرا مديون خود مي كنند.
سپاسگزارم.
سلام...خوبي...روزت مبارك...دارم وبلاگت رو كم كمك مي خونم..ا ز اول اول...وبلاگ نوشي رو تازه تموم كردم...
بسم الله الرحمن الرحيم . و هيچ گاه به خودمان زحمت حل ابهام جمعه ها را نداديم. بايد مشق ها را از نو نوشت. آدينه روز كسالت مان نبود. ياحق