شيدا شيدا!
الان اصلن وقتش نيست.
شيدا شيدا!
بچهها بيرون بازی میکنن. صدای سابيده شدن توپ پلاستيکيشون با اسفالت داغ کوچه میآد. اون قدر داغ و نرم که میترسم بچهها رو بکشه تو خودش.
شيدا شيدا!
گفتم وقتاش نيست. ديرم میشه. اين صدای ساعت چيه که مثل چکش میخوره توی مغز سرم؟ مثل وقتی که زودتر از زنگ ساعت بلند میشی٬ فکر میکنی خيلی وقت داری. يک هو ساعت زنگ میزنه. تو فقط داشتی صدای ضربههای ثانيهها رو میشمردی.
شيدا شيدا!
بچهها که بيان تو نوچ میشم از عرق تن شون. الهه زير گردناش٬ پشت موهای فرفریاش خيسه. خدا کنه باز پای عروسکاش کنده نشده باشه. رضا...رضا چرا اين روزا دماغاش خون میآد٬ از آفتابه؟
شيدا شيدا!
مرتضا امشب زود میآد. کاش يه پيرهن میگرفتم. بلند. تنگ. وقتی راه میرفتم باهاش اين ور و اون ور تاب میخورد. بازوهام معلوم بود. موهامو جمع میکردم بالای سرم. چندتا حلقهشو میکشيدم بيرون. روی گردنم. کنار گوشم. صندل میپوشيدم با بند لای انگشت. ناخنهامو لاک میزدم. رضا و الهه میاومدن از کوچه. ديگه جرات نمیکردن نوچام کنن.
شيدا شيدا!
صبرکن خیلی زود صدام کردی. گاهی با شلوار جين میرم پيش کلوپاترا. تعجب میکنن. دورم جمع میشن. بهشون يه چيزايی ياد میدم. دستور غذا. مد لباس. آرايش. زندگی. عشق. خوابيدن. میشم مشاور ملکه. مارک آنتونی دلاور. مرتضا اومد.
شيدا شيدا!
مامان بسه اين قدر صدام نکن. چرا بهم ياد ندادی کوفته تبريزی بپزم؟ اگه پخته بودم مرتضا سر سفره سرفه میکرد. سر سرفه هم نيگا به من. چقدر از کوفته تبريزی میترسيدم. از چشمهای باباقوری مامانبزرگ هم. از لپهی کوفته که صاف بين اين همه جا پريده بود تو چشماش. راستی اون شب آقابزرگ کوفته تبريزی رو خورد يا مامان بزرگ رو برد درمونگاه؟
شيدا شيدا!
خستهام خسته. کاش دو وَر داشتم. يه وَرَم بیدار. يه وَرَم میخوابيد. يه ورم مرد يه ورم زن. يه ورم مادر يه ورم پدر. يه ورم حرف يه ورم سکوت. يه ورم مرگ يه ورم زندگی.
ور... لغت مورد علاقه زويا پيرزاد...
و همه ما سرگردان اين اين ور ها هستيم...اينقدر كه كم كم داريم خود واقعيمون رو هم گم مي كنيم!!
درد همگاني!
سپینود عزیز حالا که برای اولین بار متنت رو خوندم ( می دونی که به شنیدن خیلی عادت ندارم ) دو تا نکته ی جالب دیدم یکی این قسمت :
وقتی راه می رفتم باهاش این ور و اون ور می رفتم ... این همون رگ پنهانی است که همیشه توی قلمت هستم و من دوستش دارم ... اشاره به دنیایی از معانی با حذف چند عبارت و حتی چند خط توضیح ... کلمات تو صدای فاصله ها را دارند .. فاصله هایی که به جای این که دور کنند آدم را نزدیک می کنند به معانی . همان سکوت بین نتهای موسیقی که خود مکمل هارمونی نتهاست .
نکته ی دوم که قبلن هم گفته بودم این چند خط آخر است که خودش داستانی است برای خودش و مرا یاد آن داستان کوتاهت می اندازد : زنی . شاید ماده شیری بود که در غاری زندگی می کرد ... یادت آمد ؟ اما باز می گویم بیشتر جا داشت کار کنی روی این مطلب این به نظرم طرحی است برای آفرینش داستانی ... منتظرم
اون جمله ي آخرت توش خيلي چيزا داشت. خيلي چيزا.
راستي اون طرح نيمه تمام كه صحبتش رو كرديم به كجا رسيد؟ چند بار تماس گرفتم پيدات نكردم.
سلام نميدونم شما مرد هستي يا زن بهر حال اين متن شما باعث شد دچار دلشوره بشم نميدونم چرا هم قشنگ بود هم باعث شد بفهمم چقدر اين افكار ضد ونقيص كه نوشتي تو طول روز از مغز من هم ميگذره .كاش ميشد آخرش مي نوشتي غير از دو وجهي بودن چيكار كنيم كه خودواقعيمون باشيم واز اين حالت اي كاش بياييم بيرون . بهرحال خوشحال شدم از آشنايي با شما.
يوكابد
سلام سپينود من توي هزارو يك روزم داسسستان ؟؟؟!! با اين تعريف هاي جديد گذاشتم بيا بخوان .... فقط خواهشا بعدش نگي حالا اين مساله باعث شد كه حداقل بنويسي .نه نوشتم كه بگم از اين دست عمري به سر برده ايم .بس است ديگر... 1001 روز . پرشين بلاگ .كام....
ولي من آرزو ميكنم فقط يه ور داشته باشم تا نگران آمدن شير يا خط!
سلام ... فقط بگم خط آخر شبيه اون بيانيه هاست كه به من مي گفتند زيادي اين كاره ام . و يا شايد جاي نادرستي براي تحليل اين شخصيت داستاني باشه . اگر داستن باشه .چون اين خط ميتونست شخصيتش باشه ولي حالا پايان بندي داستان شده . داستان داريم سر بزنيد به كوچكترها بابا . حتما بايد بيام يقه بگيرم .
چرا وبلاگهاي موردعلاقه ات خاليه ؟ شايد من فيلتر دارم نميتونم ببينم. يه سرفصل جدا براي لينك وبلاگهاي مورد علاقه ات درست كن به اسم ( آخر وبلاگ ، بهترين ، جنجال بر انگيزترين ، توپ ترين وبلاگ، بزرگترين وبلاگ نويس قرن ، ...و اگر صحت داشته باشد كه وبلاگ نويسي مرده است يا رو به احتضار است بياييد همگي برخيزيم و به اين آخرين وبلاگ نويس سلام كنيم ) بعد اسم منو بذار زيرش ! ...با سلام