July 27, 2004

سه شنبه, 6 مرداد 1383

صدامو می شنوی؟

مي‌بيني .زمان رو كه بازم مي‌آد و می‌ره. مثل ما. مثل اون روز كه فيلم هامون رو ديديم. يادته تمام اتوبان تازه‌ساز صدر رو تا قيطريه و تا خونه‌ي ما پياده اومديم؟ يادته به من گفتي مي‌خواي بري يه جاي دور؟ جدي نمي‌گرفتم. فكر نمي‌كردم تو٬ كه برام اين‌قدر دم دست بودي، با يه تلفن، با دو قدم پياده، با يه بسكت رفتن، با يه زنگ تفريح كه از كلاسمون تا كلاستون يه راهروي كوتاه فاصله بود، ديگه نباشي. "و من براي خوردن يه سيب چقدر تنها بمونم".
چقدر بزرگ شدی؟ چقدر بزرگ شديم؟ من چی شدم تو چی؟ چی باقی مونده؟ خاطره٬ خاطره و بازم خاطره. تو يه طرف من بودی که هيچ وقت باورش نداشتم و الان خيلی کم دارم‌اش. شيطنت. زندگی. شادابی. شايد برای همينه که اين چند وقت اين قدر هوای بودن‌ات رو دارم. می‌دونی نيلوفر خوبی من اينه که اصلن فکر نمی‌کنم کسی داره اين جا رو می خونه. تصور من الان اون دست های نوچ و چسبونه که روبروی من و موهای لخت و لخت صاف. يه روزی بايد داستان ات رو بنويسم. می دونم يه روزی داستان ات رو می نويسم.

حتمن يه روزی داستان‌ات رو می نويسم.

سپینود | July 27, 2004 01:24 PM
Comments

thank you my dearest , love you very much ,bahat sohbat mikonam bezoodi merci az inke vojood dari

Posted by: nilou at July 27, 2004 01:34 PM

تولدت مبارك ؟
من كه فكر نمي كنم.
مي‌بيني .زمان رو كه بازم مي‌آد و می‌ره. مثل ما. مثل اون روز كه فيلم هامون رو ديديم. يادته تمام اتوبان تازه‌ساز صدر رو تا قيطريه و تا خونه‌ي ما پياده اومديم؟ يادته به من گفتي مي‌خواي بري يه جاي دور؟ جدي نمي‌گرفتم. فكر نمي‌كردم تو٬ كه برام اين‌قدر دم دست بودي، با يه تلفن، با دو قدم پياده، با يه بسكت رفتن، با يه زنگ تفريح كه از كلاسمون تا كلاستون يه راهروي كوتاه فاصله بود، ديگه نباشي. "و من براي خوردن يه سيب چقدر تنها بمونم".


Posted by: hakha at July 27, 2004 06:02 PM

سلام. چه دلتنگيه وحشتناكي داري. دارم تازه تازه اين حرف تو رو مي‌فهمم حالا كه داره «نياز» مي‌ره. اي بابا مهم نيست . شاد باشي.

Posted by: روهام at July 27, 2004 11:21 PM

قشنگ نوشته بودين... خوب بود... تولد دوستتون بود امروز؟ ( من چرا فكر مي كنم اسم اين آدم بايد نيلوفر باشه؟ ) تولدش مبارك...

Posted by: mehdi at July 28, 2004 12:17 AM

تولدش مبارک ...

Posted by: زن آبی at July 28, 2004 03:17 AM

خيلي ملايم و خوب مي نويسي. موفق باشي و شاد!

Posted by: بدون اسم at July 28, 2004 07:25 AM

و چه خوشبخته نيلوفر كه دوستي مثل سپينود داره...

Posted by: پدر at July 28, 2004 10:34 AM

من چون چيزي به اخر عمرم نمونده پس از اين امتيازم استفاده مي كنم و اينجا با خيال آسوده مي نويسم : شاعر مي گه : اي عشق مني زيبا نيلوفر من ...در خواب مني شب ها نيلوفر من ... در بستر خود تنها خفته اي تو ترك من و دل اي مه گفته اي تو ..اي دختر صحرا نيلوفر... آي نيلوفر آي نيلوفر ...در خلوتم بازا نيلوفر ...آي نيلوفر... آي نيلوفر ...حالا تو عاشقي يا من؟ نكن جور و جفا با من... روم در كوه و صحرا بلكه بين سبزه ها اي نو گل دير آشنا يابم تو را... يابم تورا... تويي نا مهربان يا من؟ مكن جور و جفا با من روم در كوه و صحرا بلكه بين سبزه ها اي نو گل دير آشنا يابم تو را يابم تورا ...آسمان اي دلبر من عشق من نيلوفر من ...ديگه بسه ...قودباي .

Posted by: MOHSEN at July 28, 2004 10:58 AM

بزرگ شدن و دور شدن از تمام چيزهايي كه قبلا داشتيم مشكل همه ماست ... و توي همه چيزهايي كه از دست ميديم معصوميت غمناكتره!

Posted by: Pini at July 28, 2004 11:59 AM

چقدر از دست می دیم با این 21گرم .. چقدر به دست می آریم بااز دست دادن این 21 گرم نمی دونم ... فقط می دونم کهخوب می فهمم چی می گی و تو چه حالی هستی

Posted by: آرین دین آزاد at July 28, 2004 07:16 PM