● نقطه ی پایان بر لذت
من عاشق شدهام. نه نخنديد. من عاشق شدهام. گفته بودم که دیگر به عشق اعتقادی ندارم، یادم هست. اما داشتم به آخرين لذتی که بردم فکر میکردم، که يادم بيفتد بعدش احساس گناه داشتم يا نه، يکباره يافتم که عاشق شدهام. پس اين حالات عجيبام افسردهگی نيست. درد فراق است. درد هجران. دوری يار. همه از عشق است ... از عشق... از عشق*. اين روزها حالم زياد خوب نيست. بغض عجيبی از صبح علیالطلوع بيخ گلويم را گرفته. با اينکه عينکم را فقط هنگام مطالعه میزنم، اما اين روزها برای پوشاندن پف چشمها و سريع پاک کردن اشک از آنها خيلی بهکار میآيد. ناز و ادا نیست. همه ما اشک ريختيم. اما دستکم يک دليل منطقی داشتيم. دليل منطقی و تلخ. القصه. به قول زن آبی روزهای شنبهی عزيز، عرض میکردم(!) موضوع بحث اينجا باعث شد با نااميدی شروع به گشتن، دنبال آخرين لذتام، کنم. و فهميدم. خوب هم فهميدم. ياد لحظهای افتادم که نقطهی آخر و پايانی را در انتهای آخرين داستانی که نوشتم گذاشتم**. يادم هست آهی که از سر رضايت کشيدم تو گويی نفس عميقی بود که پس از يک هماغوشی گرم و دلچسب، وقتی دنبال خنکی بالش میگردی و پيدایاش میکنی و سرت را میگذاری تا آرام، توی گرمی بازوهایی عاشقانه چرتی بزنی، میکشی. کسی به من چهکار دارد. من برای خودم چای نعنای داغ میريزم و گوشهی خودم را پيدا میکنم و میخزم آن تو و مینويسم و لذتام را میبرم. این از من. از سپینود.
***
حس گناه را عرف و جامعه بر دوشمان گذاشتند. میتوانیم نپذیریم و گوشمان را بگیریم تا نجواهای اطرافمان را نشنویم. کار ساده ایست. میتوانیم عاشق شویم. عاشق. عاشق. و لذت ببریم. لذت. لذت. و شاید که لذت ما حتا اگر ممنوع، طعم دلچسبتری هم داشته باشد. مثل شکلات دزدکی برداشته شدهی کودکیهامان که هنوز مزهی شیریناش زیر دندانمان است.
-----
* فروغ فرخزاد
** "..وقتی داستانی زيبايی را خلق کند٬ هيچ لذتی بالاتر از گذاشتن آخرین نقطهی پايان بر داستان نيست." مندنیپور، شهريار، کتاب ارواح شهرزاد، نشر ققنوس، تهران
سلام سپپنود خانم. الوعده وفا: در سايت خانم هاله.كلي فيلترشكن هست.
تو عاشق مي شوي.... او......وخدايي كه شرافتش تكفير مي شود.... و من همچنان... وتو .... و او............
سلطان ! عاشق شدي ؟ مي سوزونتت.
داشتم به ياد عزيزتريني در ديوان شمس - كه اين روزها زياد سراغش مي روم - گشت مي زدم اين غزل هم خوانده شد اما بيت اش در ذهن ماند:
ايهاالعشاق عاشق گشته چون استاره ايم/ لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ايم.
مي داني سپينود 0سهم ما از اين دنيا سخن آمد.. اين جمله را قابوس وشمگير به فرزندش مي گويد اما حالا به گمانم خيلي گذشته از زمان قابوس و امثال او ولي مي نويسيم هنوز .اما عشق هم شايد زدگي داشته باشد و توي روزها وشبهايي كه مدام در پي آن هستي وآبرفتن خودت را توي آيينه نظاره مي كني شايد به اين فكر بيفتي كه رها كني اين جدال مسخره را .. كاش دوست بوديم باهم باهمان نوشته ها كه به قول گلشيري ديوار و سقف خانه مان است ...
به به ... به به ... بهتر از این نمیشه
اون روزمثل اينكه جمله بعدازازفردااينجاپايان است رابعدن پست كرديد...درسته؟بخاطراين كامنت من يه كم نامفهوم بود...
آرین عزیز انگار فقط خودت فهمیدی و خودت که درد من درد عشق به نوشتن شده. درد کشیده ای انگار. این روزها فقط واژه است که به کمک ام می آید. و ماندنی ترین لذت است بقول مندنی پور.
اميد وارم همه چيز خوب پيش بره.
دنيايه ، اما پُر خطر
سلام سپينود عزيز ... با اجازه ات ... يعني ميتوانم كمي غبطه بخورم ؟... اين روزها حتي دريغ برا ي نوشتن... كجاست آرامشي كه دارد ديوانه ام مي كند؟
وبلاگ اختصاصی گروه ادبي کوليها راه اندازي شد.از كساني كه مايلند گزارش مشروح جلسات كولي ها را بخوانند به اين وسيله دعوت به عمل مي آيد.
عاشق و دور از اینهمه فریاد دلواپس؟ هنوز اول عشق است اضطراب نکن. ما احساس گناه نمی کنیم , من , تو, او ... اما با اینهمه وکیل مدافع باید چه کرد؟ کاسه های از آش داغتر؟ عاشق باش و از اهالی امروز
عاشق و دور از اینهمه فریاد دلواپس؟ هنوز اول عشق است اضطراب نکن. ما احساس گناه نمی کنیم , من , تو, او ... اما با اینهمه وکیل مدافع باید چه کرد؟ کاسه های از آش داغتر؟ عاشق باش و از اهالی امروز
به دور از نگاههای عاشق ندیده می توان بی احساسی از گناه دوست داشت. عاشق باش عاشق غریب قریب.
هوس اولین گاز بر اولین و پنهاترین میوه ممنوعه داغ بر دل ما گذاشته است سپینود عزیز ، با این همه تنها گوشه انگشتان ورم کرده تو و چشمان پف کرده ات می داند عشق تو را و اینهمه تنهایت را
سلام چقدر ساده و بيتكلف مينويسيد واقعا لذت بردم. چه خوب كه شما هم كتاب ارواح شهرزاد را مطالعه كرديد پس حتما از رنج نوشتن بيبهره نيستيد موفق و پيروز باشيد.
سلام ..... از وبلاگ زن آبي به اينجا آمدم .... شايد تنها عشق است كه مي تواند آدم را از تكرار و روز مرگي خلاص كند ..... به اميد ديدار و بدرود .
ميداني اين روزها سخت است عاشق شدن ... و به نظر من بستن گوشها و چشمها از آن هم سخت تر ... اما كاش نوشتن من و تو براي ديگران گناه نبود!
(همه باورها خفه کننده اند و همه سر سپردگی ها به تو کمک می کنند تا زنده واقعی نباشی ، آنها موجودیت تو را می میرانند. "اوشو" ) اونجا كه نوشتي (حس گناه را عرف و جامعه بر دوش مان گذاشته اند) ياد اين حرف اوشو افتادم. ما فقط مي خوايم خودمون باشيم. نمي دونم چرا اينقدر سخته؟!
سلام ... جدا عاشق شدي؟ مبارك باشه ...
متن 13 تير شنبه يه اعلاميه عاشقانه بود...يه چيزي تو مايه هاي محكم و شبيه به عالي....مجله فيلم و هفته نامه سينما و دنياي تصوير رو كه ورق ميزدم همچين دو سه چهار خط قوي اي نديدم از م ا ر ل و ن .... به هر حال موفق تر باشي....
يه چيزي كه تو رو واسه خودش نخواد. يه چيزي كه باهاش راحت باشي. يه چيزي كه پل بزنه بين خود خود تو با خود خود بقيه. يه چيزي كه بمونه.يه چيزي كه هروقت خواستي باهاش بخندي هروقتم خواستي باهاش گريه كني. يه چيزي كه وقتي باهات راه نيومد پرتش كني بره شترق بخوره به ديوار ونيم ساعت بعد بلندش كني نازش كني دوباره باهاش يكي بشي. يه چيزي كه غير از خوردن و خوابيدن يه كار ديگه هم تو زندگيت كرده باشي.يه چيزي كه ...