July 18, 2004

يكشنبه, 28 تير 1383

نوشته ای در جایی دیگر

نقطه ی پایان بر لذت

من عاشق شده‌ام. نه نخنديد. من عاشق شده‌ام. گفته بودم که دیگر به عشق اعتقادی ندارم، یادم هست. اما داشتم به آخرين لذتی که بردم فکر می‌کردم، که يادم بيفتد بعدش احساس گناه داشتم يا نه، يک‌باره يافتم که عاشق شده‌ام. پس اين حالات عجيب‌ام افسرده‌گی نيست. درد فراق است. درد هجران. دوری يار. همه از عشق است ... از عشق... از عشق*. اين روزها حالم زياد خوب نيست. بغض عجيبی از صبح علی‌الطلوع بيخ گلويم را گرفته. با اين‌که عينکم را فقط هنگام مطالعه می‌زنم، اما اين روزها برای پوشاندن پف چشم‌ها و سريع پاک کردن اشک از آن‌ها خيلی به‌کار می‌آيد. ناز و ادا نیست. همه ما اشک ريختيم. اما دست‌کم يک دليل منطقی داشتيم. دليل منطقی و تلخ. القصه. به قول زن آبی روزهای شنبه‌ی عزيز، عرض می‌کردم(!) موضوع بحث اين‌جا باعث شد با نااميدی شروع به گشتن، دنبال آخرين لذت‌ام، کنم. و فهميدم. خوب هم فهميدم. ياد لحظه‌ای افتادم که نقطه‌ی آخر و پايانی را در انتهای آخرين داستانی که نوشتم گذاشتم**. يادم هست آهی که از سر رضايت کشيدم تو گويی نفس عميقی بود که پس از يک هماغوشی گرم و دلچسب، وقتی دنبال خنکی بالش می‌گردی و پيدای‌اش می‌کنی و سرت را می‌گذاری تا آرام، توی گرمی بازوهایی عاشقانه چرتی بزنی، می‌کشی. کسی به من چه‌کار دارد. من برای خودم چای نعنای داغ می‌ريزم و گوشه‌ی خودم را پيدا می‌کنم و می‌خزم آن تو و می‌نويسم و لذت‌ام را می‌برم. این از من. از سپینود.

***
حس گناه را عرف و جامعه بر دوش‌مان گذاشتند. می‌توانیم نپذیریم و گوش‌مان را بگیریم تا نجواهای اطراف‌مان را نشنویم. کار ساده ایست. می‌توانیم عاشق شویم. عاشق. عاشق. و لذت ببریم. لذت. لذت. و شاید که لذت ما حتا اگر ممنوع، طعم دل‌چسب‌تری هم داشته باشد. مثل شکلات دزدکی برداشته شده‌ی کودکی‌هامان که هنوز مزه‌ی شیرین‌اش زیر دندان‌مان است.


-----
* فروغ فرخزاد
** "..وقتی داستانی زيبايی را خلق کند٬ هيچ لذتی بالاتر از گذاشتن آخرین نقطه‌ی پايان بر داستان نيست." مندنی‌پور، شهريار، کتاب ارواح شهرزاد، نشر ققنوس، تهران

سپینود | July 18, 2004 10:17 PM
Comments

سلام سپپنود خانم. الوعده وفا: در سايت خانم هاله.كلي فيلترشكن هست.

Posted by: nasser ghiasi at July 19, 2004 12:48 AM

تو عاشق مي شوي.... او......وخدايي كه شرافتش تكفير مي شود.... و من همچنان... وتو .... و او............

Posted by: dadarkk at July 19, 2004 02:24 AM

سلطان ! عاشق شدي ؟ مي سوزونتت.

Posted by: MOHSEN at July 19, 2004 10:39 AM

داشتم به ياد عزيزتريني در ديوان شمس - كه اين روزها زياد سراغش مي روم - گشت مي زدم اين غزل هم خوانده شد اما بيت اش در ذهن ماند:
ايهاالعشاق عاشق گشته چون استاره ايم/ لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ايم.

Posted by: فرهاد at July 19, 2004 06:12 PM

مي داني سپينود 0سهم ما از اين دنيا سخن آمد.. اين جمله را قابوس وشمگير به فرزندش مي گويد اما حالا به گمانم خيلي گذشته از زمان قابوس و امثال او ولي مي نويسيم هنوز .اما عشق هم شايد زدگي داشته باشد و توي روزها وشبهايي كه مدام در پي آن هستي وآبرفتن خودت را توي آيينه نظاره مي كني شايد به اين فكر بيفتي كه رها كني اين جدال مسخره را .. كاش دوست بوديم باهم باهمان نوشته ها كه به قول گلشيري ديوار و سقف خانه مان است ...

Posted by: آرین دین آزاد at July 19, 2004 07:30 PM

به به ... به به ... بهتر از این نمیشه

Posted by: نیلوفر at July 19, 2004 09:43 PM

اون روزمثل اينكه جمله بعدازازفردااينجاپايان است رابعدن پست كرديد...درسته؟بخاطراين كامنت من يه كم نامفهوم بود...

Posted by: جاويد at July 19, 2004 09:58 PM

آرین عزیز انگار فقط خودت فهمیدی و خودت که درد من درد عشق به نوشتن شده. درد کشیده ای انگار. این روزها فقط واژه است که به کمک ام می آید. و ماندنی ترین لذت است بقول مندنی پور.

Posted by: سپینود at July 19, 2004 10:40 PM

اميد وارم همه چيز خوب پيش بره.

Posted by: amir ata at July 20, 2004 09:09 AM

دنيايه ، اما پُر خطر

Posted by: آوات at July 20, 2004 11:46 AM

سلام سپينود عزيز ... با اجازه ات ... يعني ميتوانم كمي غبطه بخورم ؟... اين روزها حتي دريغ برا ي نوشتن... كجاست آرامشي كه دارد ديوانه ام مي كند؟

Posted by: nadia at July 20, 2004 02:05 PM

وبلاگ اختصاصی گروه ادبي کوليها راه اندازي شد.از كساني كه مايلند گزارش مشروح جلسات كولي ها را بخوانند به اين وسيله دعوت به عمل مي آيد.

Posted by: کولي ها at July 20, 2004 04:59 PM

عاشق و دور از اینهمه فریاد دلواپس؟ هنوز اول عشق است اضطراب نکن. ما احساس گناه نمی کنیم , من , تو, او ... اما با اینهمه وکیل مدافع باید چه کرد؟ کاسه های از آش داغتر؟ عاشق باش و از اهالی امروز

Posted by: باران at July 21, 2004 12:28 AM

عاشق و دور از اینهمه فریاد دلواپس؟ هنوز اول عشق است اضطراب نکن. ما احساس گناه نمی کنیم , من , تو, او ... اما با اینهمه وکیل مدافع باید چه کرد؟ کاسه های از آش داغتر؟ عاشق باش و از اهالی امروز

Posted by: باران at July 21, 2004 12:28 AM

به دور از نگاههای عاشق ندیده می توان بی احساسی از گناه دوست داشت. عاشق باش عاشق غریب قریب.

Posted by: باران at July 21, 2004 12:30 AM

هوس اولین گاز بر اولین و پنهاترین میوه ممنوعه داغ بر دل ما گذاشته است سپینود عزیز ، با این همه تنها گوشه انگشتان ورم کرده تو و چشمان پف کرده ات می داند عشق تو را و اینهمه تنهایت را

Posted by: ریحانه at July 21, 2004 04:40 AM

سلام چقدر ساده و بي‌تكلف مي‌نويسيد واقعا لذت بردم. چه خوب كه شما هم كتاب ارواح شهرزاد را مطالعه كرديد پس حتما از رنج نوشتن بي‌بهره نيستيد موفق و پيروز باشيد.

Posted by: شب پره at July 21, 2004 11:19 AM

سلام ..... از وبلاگ زن آبي به اينجا آمدم .... شايد تنها عشق است كه مي تواند آدم را از تكرار و روز مرگي خلاص كند ..... به اميد ديدار و بدرود .

Posted by: شبگرد تنها at July 21, 2004 02:57 PM

ميداني اين روزها سخت است عاشق شدن ... و به نظر من بستن گوشها و چشمها از آن هم سخت تر ... اما كاش نوشتن من و تو براي ديگران گناه نبود!

Posted by: Pini at July 22, 2004 05:59 PM

(همه باورها خفه کننده اند و همه سر سپردگی ها به تو کمک می کنند تا زنده واقعی نباشی ، آنها موجودیت تو را می میرانند. "اوشو" ) اونجا كه نوشتي (حس گناه را عرف و جامعه بر دوش مان گذاشته اند) ياد اين حرف اوشو افتادم. ما فقط مي خوايم خودمون باشيم. نمي دونم چرا اينقدر سخته؟!

Posted by: رقص محلي at July 23, 2004 12:43 PM

سلام ... جدا عاشق شدي؟ مبارك باشه ...

Posted by: مر مر at July 23, 2004 03:25 PM

متن 13 تير شنبه يه اعلاميه عاشقانه بود...يه چيزي تو مايه هاي محكم و شبيه به عالي....مجله فيلم و هفته نامه سينما و دنياي تصوير رو كه ورق ميزدم همچين دو سه چهار خط قوي اي نديدم از م ا ر ل و ن .... به هر حال موفق تر باشي....

Posted by: AM1R at July 25, 2004 01:13 AM

يه چيزي كه تو رو واسه خودش نخواد. يه چيزي كه باهاش راحت باشي. يه چيزي كه پل بزنه بين خود خود تو با خود خود بقيه. يه چيزي كه بمونه.يه چيزي كه هروقت خواستي باهاش بخندي هروقتم خواستي باهاش گريه كني. يه چيزي كه وقتي باهات راه نيومد پرتش كني بره شترق بخوره به ديوار ونيم ساعت بعد بلندش كني نازش كني دوباره باهاش يكي بشي. يه چيزي كه غير از خوردن و خوابيدن يه كار ديگه هم تو زندگيت كرده باشي.يه چيزي كه ...

Posted by: babak at July 25, 2004 11:29 AM