July 17, 2004

شنبه, 27 تير 1383

ساعت 21

هنوز چای‌ای که ريخته بودی برايم٬ روی ميز بود که رفتی. من هم رفتم و وقتی برگشتم٬ هنوز روی ميز بود. حلقه‌ای از رنگ قرمز تيره٬ که به قهوه‌ای می‌زد٬ دور سطحِ زرد رنگِ ليوانِ سفالی٬ ماسيده بود. صدای يک گربه‌ی نر٬ ناله‌ای مست و بی‌قرار٬ شهوت‌ناک٬ از لابلای سوراخ‌های ریز توری می‌آمد. ساعت نٌه می‌شود حالا. گربه‌ی مادر می‌آيد شکم گل‌بافالی‌هايش را سير کند و گربه‌ی نر بی‌قرار است. از اين خردک جلوه‌های طبيعت اطرافم راضی‌ام. غلو می‌کنم. پررنگ‌اش می‌کنم. روی سطح ظریف و ترد برگ بنجامين ريزه‌ام را٬ انگار که جنگل انبوه و سبزی باشد٬ با پنبه‌ای که به محلول آب و شير آغشته می‌کنم٬ سفيذ می‌کنم. دوست‌ام دارد. از آدمي‌زاد چه خيری٬ تا از تو با شرم سبز و سکوت سردت توقع باشد. راحت باش. این‌بار برای خودم نمی‌خواهم‌ات.
اگر حلقه‌ی قهوه‌ایِ دورِ سطحِ زرد رنگِ لیوانِ سفالی‌ام پاک نشود٬ می‌اندازم‌اش توی زباله‌ها٬ تا ساعت نٌه٬ لب گربه‌ را ببُرَد.

سپینود | July 17, 2004 07:56 PM
Comments

درود بر تو و سپاس که به دیدن کومه من آمدی و مرا خوشحال کردی....تا درودی دیگر بدرود.

Posted by: shahla at July 17, 2004 08:26 PM

حالا چرا گربه ي بينوا .. ؟

Posted by: Ahoo at July 17, 2004 09:04 PM

وقايع اتفاقيه توقيف شد.

Posted by: احسان عابدي at July 17, 2004 09:37 PM

نمي دونم... خيلي سخت بود اين نوشته ات، نفهميدم.

Posted by: mehdi at July 18, 2004 02:29 AM

می‌بينی سپينود من فونت ندارم . باور کن نه جايی را می‌بينم نه می‌توانم هيچ چيز بخوانم حتی وبلاگ خودم را ... و مجبورم برای نگه داشتن چرکنويسهام آن کار احمقانه را بکنم که خودت می‌دانی . اما اينجا که می‌رسم به تو ٫ همه چيز مرتب است فونتت خوناست و حتی می‌شود کامنت گذاشت ... حالا چطور بماند . خودت را رها کن . می‌بينی باز داری می‌نويسی رها کن اين خودت را

Posted by: زن‌آبی at July 18, 2004 02:34 AM

شايدبا اين متني كه نوشتي جايي براي تعارفات نباشد اما در مورد كامنت و نظري كه روي داستان آخر دادي به نظرم شما زياد تر از آنچه كه بايد احساسات به خرج داديد. به هرحال ممنون. راحت باش اين بار براي خودم نميخواهمت.... واااااي چه جمله چربي!

Posted by: babak at July 18, 2004 11:10 AM

salam weblage ghashngi dari be man ham sar bezan

Posted by: parisa at July 18, 2004 11:39 AM

سلام. ارادتمند همتون هستم. درسته به همه شاخه ها نميشه تاب بست. اگه ميشد شايد نميشد زندگي رو تحمل كرد. شاد باشي.

Posted by: vahid at July 18, 2004 03:54 PM

سلام سپينود عزيز و شما خسته نباشيد و ممنون سعي مي كنم از دكتر سجودي خوب ياد بگيرم / راستي من يك داستان فرستاده بودم جا داستاني نمي دونم رسيده يا نه؟/ و حتما من به پاك شدن قرمزي دور سفالم فكر نخواهم كرد مي اندازمش جلوي گربه تا حسابي شاد بشه! / سربلند و هميشه موفق باشيد هميشه

Posted by: sora at July 18, 2004 06:58 PM

سلام . هيچ چيزي رو دور ننداز !!!(من يك اسكاتلندي اصيلم!)

Posted by: MOHSEN at July 18, 2004 07:52 PM

هميشه همينطوره. اون چيزايي رو كه دوست داريم رنگ و لعاب مي ديم و اون چيزايي رو كه دوست نداريم اجازه مي ديم همينطور خاكستري باقي بمونن.

Posted by: رقص محلي at July 23, 2004 12:31 PM