آنجا٬ دورترها٬ گوشهی دل يک زن٬ يک زن تک افتاده٬ يک زن جدا افتادهی تنها٬ چمدانیاست.
"يک بار ديگر بچينشان٬ بلکه جا شوند. تا کن. هرغم ريزی را ميان بزرگترهاشان جا بده. لابهلایشان فضای خالی باقی نگذار. ديگر جايی نيست. مانده آن غده. توی گلويت جا بدهاش٬ جوری که راه نفسات را بگيرد. حالا دستهايت بیکارند. آويزان شان کردی؟ در باد پيچ و تاب میخورند. بايد بروی برشان داری و بخواهی ازشان. ازشان بخواهی که برايت کار کنند. بگو آن تودهی عضلانی کوچک را بيرون بکشند. جلوی چشمان حالا ديگر ريز شده و ضعيفات بگيرند تا خوب نگاهاش کنی. فقط تو نگاهاش کنی. میتوانی يک اعلاميه برداری بچسبانی سردر اينجا و بگويی تا يک ماه ديگر که نه از کولی خبری هست و نه از داستان و نه از عشق و نه از رفاقت و نه از ...٬ تو را در اين خلاء رها کنند تا بچرخی و تاب بخوری و از هیچ٬ از بیوزنی٬ که آرزویاش را داری٬ لذت ببری. هرچه بخواهی٬ قلب تنگات٬ را بگويی. هيچ را در دستات بگيری."
پس٬ از فردا٬ اينجا٬ پايان است. پایان هم یک آغاز است. آغاز تو. آغاز خلاء. شروع غوطه وری.
يعني چي ازفردااينجاپايانه؟شوخي ميكني؟من كه درست منظورت رامتوجه نشدم...
منو باش که میخواستم بیام خونه تون مهمونی...
درود بر تو در بلاگ دوستم "هزار حرف نگفته " بودم که نام آشنایی به چمم خورد, سپینود , نام دختر عموی من است.بسیار زیبا نوشته بودی ... تا درودی دیگر بدرود.
سلام
پايان هم يك آغاز است؛ آغاز تو، آغاز يك جهان فرصت محبت و ايثار...آغاز زنده بودن...فرصتها، فرصتها، فرصتها...
آه از فرصتهاي بر باد رفته...
لینکت را در بلاگم وارد کردم ... دختر عمو (:
سلام . اينجا نباشه جاي ديگه هست براي نوشتن . هميشه جايي براي بودن هست . اگر تو بخواهي و اگر در مقابلت بايستند و بگويند بودن ديگران در كنارت با خواست تو هم همراه است . آدمها هميشه هستند . و سلامها هست و جوابها كجا هستند ؟!
گر ابرهاي تيره سفر كردند و نور روشن فردا را ديد، از ما به مهرباني ياد آريد .از ما كه تمام شب عمر در جستجوي نور سحر پرسه مي زديم . در خاطر آرزوي ما را بسپاريد .از ما به مهرباني ياد آريد .(حميد مصدق - نمي دونم دقيقا درست نوشتم اش يا نه . ) راستي اين متن چقدر ضمير ملكي داشت!(فحش نديد لطفا)
سلام سپينود عزيز. خوبي؟ با اين متنت گيج تر شدم!
بی خيال چمدون
سپينود خيلي وقت ها پايان خوبه براي آغاز چيزي بهتر از اون چه كه به پايان رسونديش! اين پايان قراره آغازه چي باشه ؟ من هر وقت نوشته هاي تو رو خوندم نتونستم چيزي برات بنويسم ولي تا مدت ها فكرمو مشغول مي كرد . هميشه حرفي براي گفتن هست اگه گوشي براي شنيدن باشه . فكر مي كنم خيلي لذت بخش باشه كه آدم جايي رو داشته باشه براي نوشتن حرفاش جايي كه مي دوني كساني كه به اونجا ميان فقط براي خوندن نوشته ها و حرفاي تو ميان. اميدوارم بازم بيام اينجا براي جوندن حرفاي قشنگ تو
خنده مسري است همانطور كه اندوه و ياس.. در سرزميني كه بي دفاع است در برابر هجوم ويروسهاي نااميدي _ ياس_ خلا و.. زهر فراوان و پاد زهر ناياب....
سلام .... چقدر همين بي موضوع بودن جالب و خواندني بود انگار انديشه اي ژرف در پس آن به كمين نشسته است ....زيبا بود موفق باشيد و بدرود .
اين تابستان انگار تابستان نااميدي هاست. اما نه! دلم نمي خواست اين صفحه خردلي را پاياني باشد.
تكراري است اما جواب اين حس را سهراب داد سالها پيش داد ... زندگي خالي نيست!