July 16, 2004

جمعه, 26 تير 1383

بی موضوع

آن‌جا٬ دورترها٬ گوشه‌ی دل يک زن٬ يک زن تک افتاده٬ يک زن جدا افتاده‌ی تنها٬ چمدانی‌است.
"يک بار ديگر بچين‌شان٬ بلکه جا شوند. تا کن. هرغم ريزی را ميان بزرگترهاشان جا بده. لابه‌لای‌شان فضای خالی باقی نگذار. ديگر جايی نيست. مانده آن غده‌. توی گلويت جا بده‌اش٬ جوری که راه نفس‌ات را بگيرد. حالا دست‌هايت بی‌کارند. آويزان شان کردی؟ در باد پيچ و تاب می‌خورند. بايد بروی برشان داری و بخواهی ازشان. ازشان بخواهی که برايت کار کنند. بگو آن توده‌ی عضلانی کوچک را بيرون بکشند. جلوی چشمان حالا ديگر ريز شده و ضعيف‌ات بگيرند تا خوب نگاه‌اش کنی. فقط تو نگاه‌اش کنی. می‌توانی يک اعلاميه برداری بچسبانی سردر اين‌جا و بگويی تا يک ماه ديگر که نه از کولی خبری هست و نه از داستان و نه از عشق و نه از رفاقت و نه از ...٬ تو را در اين خلاء رها کنند تا بچرخی و تاب بخوری و از هیچ٬ از بی‌وزنی٬ که آرزوی‌اش را داری٬ لذت ببری. هرچه بخواهی٬ قلب تنگ‌ات٬ را بگويی. هيچ را در دست‌ات بگيری."
پس٬ از فردا٬ اين‌جا٬ پايان است. پایان هم یک آغاز است. آغاز تو. آغاز خلاء. شروع غوطه وری.

سپینود | July 16, 2004 03:13 PM
Comments

يعني چي ازفردااينجاپايانه؟شوخي ميكني؟من كه درست منظورت رامتوجه نشدم...

Posted by: جاويد at July 16, 2004 03:50 PM

منو باش که میخواستم بیام خونه تون مهمونی...

Posted by: نوشی at July 16, 2004 08:24 PM

درود بر تو در بلاگ دوستم "هزار حرف نگفته " بودم که نام آشنایی به چمم خورد, سپینود , نام دختر عموی من است.بسیار زیبا نوشته بودی ... تا درودی دیگر بدرود.

Posted by: شهلا at July 16, 2004 08:36 PM

سلام
پايان هم يك آغاز است؛ آغاز تو، آغاز يك جهان فرصت محبت و ايثار...آغاز زنده بودن...فرصتها، فرصتها، فرصتها...
آه از فرصتهاي بر باد رفته...

Posted by: سينا هدا at July 16, 2004 08:40 PM

لینکت را در بلاگم وارد کردم ... دختر عمو (:

Posted by: shahla at July 16, 2004 08:43 PM

سلام . اينجا نباشه جاي ديگه هست براي نوشتن . هميشه جايي براي بودن هست . اگر تو بخواهي و اگر در مقابلت بايستند و بگويند بودن ديگران در كنارت با خواست تو هم همراه است . آدمها هميشه هستند . و سلامها هست و جوابها كجا هستند ؟!

Posted by: noghte at July 16, 2004 11:08 PM

گر ابرهاي تيره سفر كردند و نور روشن فردا را ديد، از ما به مهرباني ياد آريد .از ما كه تمام شب عمر در جستجوي نور سحر پرسه مي زديم . در خاطر آرزوي ما را بسپاريد .از ما به مهرباني ياد آريد .(حميد مصدق - نمي دونم دقيقا درست نوشتم اش يا نه . ) راستي اين متن چقدر ضمير ملكي داشت!(فحش نديد لطفا)

Posted by: MOHSEN at July 17, 2004 09:09 AM

سلام سپينود عزيز. خوبي؟ با اين متنت گيج تر شدم!

Posted by: amir ata at July 17, 2004 10:25 AM

بی خيال چمدون

Posted by: آوات at July 17, 2004 02:00 PM

سپينود خيلي وقت ها پايان خوبه براي آغاز چيزي بهتر از اون چه كه به پايان رسونديش! اين پايان قراره آغازه چي باشه ؟ من هر وقت نوشته هاي تو رو خوندم نتونستم چيزي برات بنويسم ولي تا مدت ها فكرمو مشغول مي كرد . هميشه حرفي براي گفتن هست اگه گوشي براي شنيدن باشه . فكر مي كنم خيلي لذت بخش باشه كه آدم جايي رو داشته باشه براي نوشتن حرفاش جايي كه مي دوني كساني كه به اونجا ميان فقط براي خوندن نوشته ها و حرفاي تو ميان. اميدوارم بازم بيام اينجا براي جوندن حرفاي قشنگ تو

Posted by: mahshid at July 17, 2004 02:05 PM

خنده مسري است همانطور كه اندوه و ياس.. در سرزميني كه بي دفاع است در برابر هجوم ويروسهاي نااميدي _ ياس_ خلا و.. زهر فراوان و پاد زهر ناياب....

Posted by: #?*@ at July 17, 2004 04:06 PM

سلام .... چقدر همين بي موضوع بودن جالب و خواندني بود انگار انديشه اي ژرف در پس آن به كمين نشسته است ....زيبا بود موفق باشيد و بدرود .

Posted by: شبگرد تنها at July 17, 2004 06:02 PM

اين تابستان انگار تابستان نااميدي هاست. اما نه! دلم نمي خواست اين صفحه خردلي را پاياني باشد.

Posted by: فرهاد at July 17, 2004 06:29 PM

تكراري است اما جواب اين حس را سهراب داد سالها پيش داد ... زندگي خالي نيست!

Posted by: Pini at July 17, 2004 07:31 PM