من الان عصبانی هستم. از اينکه بايد به حکم جبر انشايی بنويسم که موضوعاش: علم بهتر است يا ثروت؟ شايد در دنيای عدم قطعيت، در دنيای پسامدرن کنونی پاسخ به اين سئوال احمقانه و بیمورد باشد٬ ولی میبينم که بارها و بارها عملن در زندگی بايد پاسخگوی اين سئوال باشيم. درد است که میبينم کسی ساعتها به اينترنت وصل است تا سکسچت کند يا بازی کند يا بخواهد جواب دندانشکنی به کسی بدهد٬ زيرآب کسی را بزند و يا هزاران ايميل و آگهی و تبليغ بفرستد تا يکنفر بازديدکننده اضافهتر بيايد و بخواند. خب هرکسی يکجور است. ولی لک و لک ادبیاتی که توی وبلاگ ها راه افتاده، همیشه چرخ اش بلنگد.
این چند روز سکوت ام از اعتراض نبود. منتظر بودم کسی از دوستان نزدیک یا دور، از خیل مشتاقان و علاقه مندان، چه می دانم متنی چیزی، پیشنهادی، هرچه باشد برای خوابگرد(و نه سیدرضاشکراللهی) داشته باشد رو کند. ولی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. گله ای دارم از گرداننده ی خوابگرد: چرا زودتر با خوانندگانت مطرح نکردی؟ شاید دوستان و یاران موافق یا حتا کسانی که تو دست شان را گرفتی و پا به پا بردی توی این فضای مجازی، هرکدام یک گوشه ی خوابگرد را می گرفتند تا همه باشد و نه هیچ. دست کم از لحاظ فنی و تکنیکی که می توانستی روی کسانی حساب کنی. گاهی ما اجازه نداریم در قبال جریانی که راه افتاده، هرچند بوجودآورنده اش باشیم، سرخود عمل کنیم. خوابگرد دیگر فقط مال تو نبود. حالا گذشته. اما کارنامه ی یک سال و چندماه خوابگرد(بعد از اینکه سایت شد و جدی تر از قبل به کارش ادامه داد) به حق کارنامه ی درخشانی بود(نه آن درخشان!). معرفی کتاب، غلط-نامه(که این یکی برای من کلی کلاس درس بود)، پایگاه مسابقه ی ادبی بهرام صادقی، برنده شدن در بخش ادبی وبلاگ ها و هزاران مطلب به درد بخور دیگر که هرکدام لینک لینکدانی های وبلاگ من و شما شدند.
يک بار کسی به من گفت خانم ناجيان شما انگار هنوز حرفهای نشدهايد. گفتم من اينجور حرفهای گری را نمیپسندم. من اولين منتقد خودم هستم. نمايش هم نمیدهم. اين طور که نمی شود تا خواستی از جايی دوستی سايتی و ... انتقاد کنی فوری عَلَم بردارند و بخواهند زمينات بزنند. شايد نخواهی محافظهکار باشی٬ میخواهی حرفات را بدون رعايت مصالح و منافعات بزنی٬ اصلن آقا جان اين منفعت مال من است. ها؟ نمیخواهماش. به کسی چه مربوط. باز گر گرفتم. دو روز است میخواهم بنويسم در باب اينکه ديگر خيابانهای مجازی اين دنيا شبها صدای سوت خوابگرد را نمیشنود. گوشها پرشده از صداهای نعرهوار و گوشخراش مستان.
اين روزها وقتی وصل میشوم٬ تمام وقتم صرف پاک کردن ايميلهای تبليغاتی از اين سايت و آن سايت در باب يک شعر منتشر نشده٬ يک داستان ديده نشده٬ يک نويسنده ی به دنيا نيامده و ... می شود. حالا بماند که لابد میدانيد که اين وصل شدنها برای هرکداممان چه بهای سنگينی دارند(قابل توجه دوستان خارج از کشور!) شايد لازم است توضيح دهم: با هزار بدبختی دنبال کارت يا سرويس دهندهای میگردی که فيلتر ملايمتری دارد تا بلکه بتوانی مثلن شعرهای يداله رويايی همراه با فروغ فرخزاد را از طريق دوات بخواني. بعد با کلی پشت خط ماندن و حساب شدن پالسهای مخابراتی وصل می شوی اول گيجی از کجا شروع کنی. چند آدرس محکم و معتبر ادبی که بيشتر نداری. منجمله دوات و خوابگرد و آدم و حوا و با شما نيستم و قابیل..(جای نقطهچين ديگر چه گزينههايی داريد؟!) با زور سرعت پائين و حجمهای محدود صفحات باز میشوند. اگر به سراغ ايميلها و آفلاينهايت يا کامنتهای وبلاگ خودت، که برای بعضی از آنها پاسخندادن به منزله ی پايان یک دوستی يا بیاحترامیاست٬ نرسی٬ قطع می شوی. حالا در آف لاين همه را میخوانی بعضی را ذخيره میکنی برای بعد. حالا بايد بنويسی و آنهايی را که با ارزشاند را به دوستان معرفی کنی. دوباره همان پروسه را طی میکنی تا... می بينيد چندان آسان نيست. بهويژه برای کسی که بخواهد همه باشد تا هيچ.
حالا پشت قضايا: ما آدمها گاه بیچشم و رو میشويم. برنخورد بهمان٬ اما راست است. يادمان میرود که که بوديم و کی هستيم و چه میخواهيم. ما جاهطلب هستيم. تائيد ديگران برایمان حکم عسل است و میخواهيم سر به تن آن کس که نقدمان میکند نباشد. يارگيری ميکنيم. توجه کنيد اين يارگيری حکايت غريبی دارد در وبلاگستان. مواد لازماش هم سهل و ممتنع است. عدهای نوچه. گوش مفت برای ساعت ها ثابت کردن اينکه برحقايم. تريبون آزادی مثل وبلاگ که تا توانستيم ديگران را خراب کنيم و هرچه پربينندهتر و مخاطبمان بيشتر باشد برخلاف آنکه بايد احساس مسئوليت بيشتری کنيم و مراعات٬ از ابزارمان برای تخريب ديگران استفاده میکنيم. من هيچوقت نمیگويم که چرا فلان وبلاگ و بهمان سايت که آمار بازديدکنندههای نسبتن بالايي هم دارد٬ حرفهای خالهزنکی مینويسد؟ چرا مطالباش عمق ندارد. و یا برعکس چرا از سطح سوادم بالاتر است. من به عنوان خواننده فقط انتخاب میکنم و انتخابم اين است: روی نامشان کليک نمیکنم.
رقابت یعنی چه؟ یعنی من آن قدر شانه ی تو را فشار بدهم تا بیشتر فروبروی یا آنکه در کنار رشد تو، من بیشتر رشد کنم؟ به ویژه در شرایط خاص گرفتاری و مشکلات.
حکايت انسانيت حکايت غريب ديگری است: وقتی يک بلای همگانی نازل میشود مثل زلزله يا قحطی يا ... اين خاصيت را دارد که انسانها را به هم نزديک میکند. داستان تپلی گیدوموپاسان را خوانديد؟ نخوانديد؟ پس فيلم دليجان جان فورد را چه؟ ديديد؟ حکايت اين است که شرايط مشترک و مشکلاتی که برای يک عده آدم متفاوت از سطوح مختلف جامعه رخ ميدهد آنها را به هم نزديک میکند٬ چهرهی واقعیشان را مینماياند. این جاست که باید دید هرکدام چند مرد حلاجیم.
ولی ما به راحتی از کنار هم گذشتیم. به همین سادگی. به سادگی یک کلیک. به آسانی یک دیلیت. و با چاشنی دروغ و فریب دنیای مجازی.
من در حال نوشتن داستانی بودم که شايد در دوره بعدی مسابقه داستان نويسی شرکتش بدم تا شايد به نوعي به دست آقای خوابگرد رسيده و خوانده شود.
اما آن شبی که این ایشان بدون هيچ مقدمه ای سايت را تعطيل کردند
تنها خود را از روی این دنياي مجازی حذف نکردند بلکه بسياری از كساني که عادت به خواندن مطالب ایشان را داشتند را حذف کردند.
براستی آقای خوابگرد تکليف این داستان نصفه نيمه
که من نوشتم تا شايد روزی شما نقدش کنيد
چه ميشود ؟
عجب رك و راست و خوب و هر چه كه بايد
سپينود عزيز من در مورد اين مطلب شما حرف خاصي ندارم چون يه جورايي به اين يكباره تصميم گرفتن ها عادت كردم.من يك خواهش و يك سوال دارم .يكي از بستگان من كه علاقه مند به اتفاقات ادبي و سياسي ايران هست پس از سالها از آمريكا به ايران اومده و من براش از جلسات داستان خواني گفتم خيلي مايل هست كه به يكي از اين جلسات بياد .مي خواستم در صئرت امكان منو در جريان قرار بدين كه كي و كجا ميتونيم بيايم .يت اصلاُ اجازه داريم شركت كنيم يا نه.متشكرم
دوست عزیز شما می تونید به آدرس غروب سه شنبه ها که در لینک های بغل صفحه هست مراجعه کنید و آدرس و روز تشکیل جلسات و خبرنامه ی اون رو بخونید. شرکت برای عموم آزاده و ایضن دوست شما و شما. پس خوش آمدید.
دخی عزیز من هم می گویم کاش خوابگرد را شورایی از دوستان اداره کنند تا مشکلات آقای شکراللهی مرتفع شود.
يه شعري هست كه ميگن سرزنش ها گر كند خار مغيلان و اولش داره گر به شوق كعبه خواهي زد قدم ... ///چاكريم!
تو درست میگی. فکر نمی کردم حکایت وبلاگهای ایرونی هم مثل حکایت تلویزیونهای خنده دار لس آنجلس شده باشد ... به خوابگرد بگو درکت میکنم.
نكته اي كه نبايد از آن غافل شد اين است كه هنجارها و رفتارهاي حاكم بر دنياي مجازي ايراني ها تفاوت آنچناني با دنياي واقعي آنها ندارد. صرفا برخي محدوديت ها كه به آنها اشاره كرديد موجب استقبال گسترده از دنياي اينترنت شده است. در واقع همانطور كه در خيابان يا محل كار مردم نسبت به زندگي ديگران بي اعتنا هستند در دنياي مجازي و فضاي وبلاگها نيز بايد همين انتظار را از آنها داشت. برخي اوقات تصور مي شود كه وجود يك فضاي جديد يا نا آشنا لزوما به اين معني است كه بايد هنجارها و ارزش هاي حاكم بر جامعه در چنين فضاهاي جديدي تغيير كند. احتمال چنين رخدادي صفر نيست اما دست كم درباره ايراني ها كه هنگام تغيير باورها و سبك زندگي شان بسيار كند عمل مي كنند، بعيد است. بنابراين نبايد انتظار داشته باشيد كه به غير از حلقه كوچك دوستان نويسنده سايت خوابگرد افرادي ديگري به مشكلات و به طور كلي سرنوشت حضور ايشان در اين دنياي مجازي علاقه مند باشند.
عجب... بيا، اين را نگاه كن... خوابگرد را با تلويزيونهاي مسخره لس آنجلس مقيسه مي كنه...
مقيسه = مقايسه
سپينود و عصبانيت؟
اين كه مي گويي بارها گفته ايم و از جاهاي مختلف من و تو يا امثال ما فريادش كرده اند. اما هيچكداممان نيامديم مستدل ريشه يابي كنيم. پيشنهاد بدهيم. ازمون و خطا كنيم و تازه بامزه اين جاست كه اگر هم مي خواستيم نمي شد. در يك جامعه اي كه مردمش امت هستند و روشنفكرانش گرفتار در نهادينه ترين وجوه استبداد در رگ و پي و انديشه شان..... مگر مي شود از تئوري بالاتر رفت. تازه درهمان تئوري هم مي شود امثال آقاجري. سياسي شد نه؟ مي داني سپينود؟ به يك نتيجه خيلي بامزه رسيدم. من در همين وجيزه اي كه لك لك كنان و جغدوار مي نويسم، هروقت به نظر خودم حرف حسابي زدم. يا وارد عرصه هاي جدي تر شدم يا پهلو به شرايط گه مملكت داري زدم ... همين دوسه ميهمان اندك هم سكوت كرده اند و ديگر خطي به يادگار بر در و ديوار ميهمانخانه ي جغدي نكشيدند! و هروقت كه زجموره هاي تنهايي و فردي خودم را ( همان ضجه مويه!) ريختم وسط فيدبك گرفتم. شما از اين چه برداشتي مي كني؟
كارما و شرايط سرزمين مان از آن زير زير ها خراب است كه گندش اين قدر همه جارا گرفته. حالا چرا و چطورش بماند كه من دل پري دارم و حرف بسيار در تحليل اين ماجرا........
رفتن خوابگرد رو اينجا خوندم. متاسفم. متاسفم... هر چند كه تاسف من چيزي از سنگيني اين موضوع كم نميكنه. رفتن ايشون براي منم گرون تموم شد.
خودت خوبي؟
بعد از چند روز نبودن اول از همه به تو سر زدم. اينه كه نوشتم رفتن خوابگرد رو اينجا خوندم.
فكر كنم گاهي بهتره اول وبلاگ خودم رو بخونم!!!! گاهي تلخيش كمتره. به خبرهاي تلخ كه ميرسي حداقل گزنده گي اون رو احساس نميكني.
اما بعد از همه اين تلخها و گزنده ها.... خودت خوبي؟
دنياي مجازي... كاش مي تونستم اون كسي كه اين لغت را كشف كرد و براي اين دنيا به كار برد، پيداش كنم. دنياي بيرون خيلي واقعيه؟؟؟
一群白痴