سلام ... عزیز
میدانم که اینجا را میخوانی. نامه ات را خواندم و نمی دانم چرا دوست دارم مثل سیاق گذشته بگویم: مرقومه تان واصل شد. ملالی نیست جز دوری شما و اگر از احوالات من خواسته باشی، خوبم و در سفر بودم و مهمان ماه. و تو میدانی که پیشِ ماه که باشم چقدر بعدش خودم را پیدا میکنم و مثل باتری شارژ شده٬ تقویت میشوم. قلم با دستهایم آشناتر میشود و میل و شوقی عجیب سراپایم را میگیرد. خاصه که زیرِ باران شلاقی هم پیاده روی کنی و ... اما میدانی که همیشه نمیشود که همهچیز خوب باشد و خوب باشی و خوب باش. و میدانی و میدانم که جهان به لانهی ماران مانند است.
این خیلی بد است که من از سفرکی میآیم و بلافاصله این دستگاه لعنتی را روشن میکنم. اینها شاید نشانهی تنهایی باشد یا افسردهگی یا مرگ و در همهی این احوال نشانهی خوبی نیست. باز هم بد است که من نخوانم و نخواندنم را گردن روزگار بیاندازم. و وقتی هم که میخوانم از نازکم توقع داشته باشم که بفهمد مادر دارد ایتالو کالوینو میخواند و چون سناش بالا رفته سخت میفهمدش پس نازک باید ساکت باشد. پس گوشهای کز کند. پس وقتی جایی میرویم هنگام رفتن بیتابی کند چون باید به انزوایش برگردد. پس...
این بد است که همهی ما ناراحت باشیم. این خیلی بد است. گاهی که فکر میکنم٬ چیست که میخواهم (و به خدا که ادعا نمیکنم) زنی باشم در روستایی دور، یاد زنی دیگر میافتم که میگفت«کجائید ای زنان سادهی خوشبخت». چه رازی است در سادهگی و بی ریایی و استنشاق هوای پاک و کار سخت و نفهمیدن رازهای فلسفی و پیچیدهی هستی است٬ که به خوشبختی میرساندت؟ چراست که ما میخواهیم روز به روز پیچیدهتر شویم و ببالیم از این بههمتنیدهگی و (راستی چرا من دارم از این الفاظ مشگل استفاده میکنم؟!) بخواهیم که درک نشویم و فهمیده نشویم؟ آنوقت شقِ دیگر ماجرا آشکار میشود؛ وقتی که به اندازهی کافی دور شدیم، تنها میشویم. میشویم بلای جان خودمان. افسرده٬ نافهمیده٬ درک ناشده. عشق را از خود میتارانیم. برای اثبات خودمان دست به هرکاری میزنیم. اما سبوی ریخته شده را شاید بشود چسباند ولی با آب دروناش که در این خاک تفزدهی خشک محو شده کاری نمیشود کرد.
آری همین است. دردِ تو و من همین است. اینکه بروی توی یک بحثی غرق شوی و از آسمان ریسمان بافتن و حرفهای خانباجیگونه دور شوی، به تو لذت میدهد، اما دورت میکند از آن. از آن. از آن دیگر٬ که یکبار به تو گفتم. روال، جریان، مناسبت را می گویمات.
حالا باز هم به تو میگویم. این را که من نگفتم. آن زنی گفت که دنبال زنان سادهی خوشبخت میگشت. چرا که خفه شده بود. یادت هست گفتم برایت. توی خیابان بودیم گمانم. به تو گفتم که او میگفت «این حسِ خارج از جریانِ[روال] عادیِ زندگی بودن، دارد خفهام میکند...» یادت هست به تو گفتم. گفتم«بدبختی اینجاست که ماها داریم با این حس متفاوت بودن حال میکنیم. اینو بدون که اگر با این وضعیت حال کردی و راضی بودی راه اشتباه رو رفتی. میشی مثل اونا که قبل از هنرمند شدن موهاشونو بلند میکنن. باید زجر بکشی باید نفسات بالا نیاد باید احساس خفهگی کنی....» شاید کمی فاشیستیک باشد. نمیدانم فقط این را میدانم که مثل ثروت واقعی که با مشقت واقعی نصیب میشود، دانایی حقیقی هم میرساندت به حالی که هیچ حال خوشی نیست. آنجاست که برای درکِ نسیانِ این حالت٬ رو به خمر و شراب بیاوری٬ یا به افیون و یا سر به جنون بزنی و آواره شوی که هیچکدام از چون مایی ساخته نیست و اصلن هنوز به آن نرسیدهایم که بخواهیم تصمیم بگیریم که بعد چه؟ شاید آن بصیرت که پیدا کردیم٬ خودش ما را راهنمایی کند و قطعن اینطور است.
از من نپرس نامهات چه ربطی داشت به این حرفها شاید نامهی تو برای حلقوم گرفتهی من که چندی است بسته شده، راه فراری بود و بهانهی فریاد. کورسویی که کمی هوا از آن به ریهی بیمارم رسید. شاید چشمهای که داشت خشک میشد را به آب بست. هرچه بود این ها جرقههاست. باید ازشان ممنون باشیم که هستند. باید این حداقل را محکم بچسبیم. شاید روزهایی بیایند که ما حسرت جدلها و بحثهای چندنفرهمان و داستانها و شعرها و همین دوستان مجازی را بخوریم. مثل همین کشور آخرینهای پل استر بشود. همه چیز را آخرین بار تجربه کنیم. چقدر آنوقت لذت خواهیم برد از همه چیز. حتی از آدمهای پست. شاید هم بتوانیم... ولی نه! دیگر دنبال هیچ اتوپیایی نیستم. تو هم نباش. بگذار فکر کنیم این بهترین است که روی میدهد.
هميشه بهترين روی میدهد.
سپينود- یکشنبه ۱۴ تيرماه ۸۳
يادته چي ميگفتم سر قضيه طالقان و خونه وسط باغ؟... ميدوني انگار ديگه اونم از ما ساخته نيست...
ساده نويسی هم جرات خود را ميطلبد چون در ميان جمعی که همه به الفاظ پيچيده عادت دارند ساده نگاری به سطحی بودن تعبير ميشود متاسفانه. ساده بگويی ساده تلقي ات ميکنند و هيچ آدمی نميخواهد که ساده وسطحی تلقی شود.
بارها و بارها وقتي دلم هزار تيكه شده به خودم گفتم كاشكي نمي ديدم ، كاشكي نمي شنيدم ، كاشكي نمي فهميدم ، كاشكي اينقدر بدهكار اين دنيا نبود... هر چقدر دنيايي كه واسه خودت ساختي وسيعتر باشه به همون نسبت كمتر سهم مي بري. خوش به حال اونايي كه دنياشون كوچيكه!
اين حس تو رو گريبون منم گرفته بود .يادته ..؟
سپينود عزيزم سادگي در روزگاري که همه ميخواهند بغرنج جلوه کنند کاري شجاعانه و البت!!! پيچيده است . شايد براي همين خجالت ميکشيم بگوييم : به قول سهراب
ساده باشيم ... ساده
چه در باجه يک بانک
چه در زير درخت ...
آخر ميداني ديگر سهراب هم کهنه و کليشه شده براي اين آدمهاي پيچيده
براي كسي ديگر نوشته بودی، اما من هم خواندم و لذتش را هم بردم
هم نفس
فقط يونان !
نمي دونم چرا بعضي وقت ها اتفاق هاست كه منو داره مي بره . انگار هيچ اراده اي ندارم .البته اين ها همه اش فيلمه . خودم مي دونم كه فيلمه ولي اين چيزايي هم كه مي نويسم ديالوگ هاي اين فيلمه . اره داشتم مي گفتم بعضي وقت ها يه چيزي اون ته مه ها يه تكون كوچيك مي خوره بعد اصلا از اين رو به اون رو مي شي . اصلا مزه اش مي پره . خل شدم به خدا . شدم مثل يه نوار ضبط شده . انگار نه انگار . شايد شدم همون عروسك كوكي . با دوچشم تيله اي . خيلي زحمت مي ديم . (كلا مي گم ) . خيلي با محبتيد .
سلام . اون موضوع ساده زندگي كردن در روستايي دور و تفاوتش با زندگي بعضي از ما تو يه شهر شلوغ، خيلي گيج كننده س. مطمئنم كه اونا خيلي بهتر از بعضي مسائل سخت سر در ميارن و دلايل ثابتي براي جوابگويي به سوالهاشون دارن. دلايل و جوابهاي خيلي ساده و خيلي عميق. شايد اونا از مسائل متعارضي كه ما صبح تا شب باهاش درگيريم چيزي سر درنيارن ولي يه مسيرهاي ديگه اي رو مي فهمن كه ما ازشون سر در نمي ياريم و اين مسيرها خيلي آروم و دلپذير هستن. شايد براي همينه كه اونا مي تونن خوشبخت باشن. نمي دونم كه ما مي خوايم اونطوري زندگي كنيم و نمي كنيم، يا اينكه اصلا اون حس خوشبختي با اون معني كه براي اونا تعريف شده براي ما معني نداره؟ فكر مي كنم تضاد تو باور هاست. فكر مي كنم كه تعارض از زياد نگاه كردن ايجاد شده، زياد نگاه كردن به چيزهاي متعارض كه در يك محيط روستايي وجود نداره. اونجا طبيعت همه چي رو تحت تسلط خودش داره و نظمي هم هماهنگ تر از نظم طبيعت نيست. خيلي متعاليه ولي اينكه چرا ما اينكارو نمي كنيم، خيلي گيج كننده س. هميشه در پناه خدا باشي.
فقط سلام . خيلي دلم ميخواد بگم بيچاره دختر دائي دانشمند . يادش بخير . روزگاري بود . اين متن هم خيلي جالبي بود . ايكاش ...
روح سرگردان وبلند پرواز را هيچي اروم نميكنه مگه مرگ.نه ده نه حتي غار همه احساس متفاوت بودن و يگانگي دارند چون بجاي درك متقابل سعي در روانشناسي همديگه دارن.
دلم ميخواست روحم انقدر وسعت پيدا ميكرد كه همه چيز وهمه كس رو در بر ميگرفت اونوقت ديگه مني نبود ومن همه بودم من كوه جنگل درخت مريم علي ارش فاطمه و....................بودم.
منم خيلي دوست داشتم يه جاي دور زندگي كنم..يه جايي كه آدماش نفهمن دورو برشون چي مي گذره...چند وقته حس مي كنم خيلي عقبم از ادماي اطرافم..اينقدر كه هر چقدر هم بدوم بهشون نمي رسم..نمي دونم شايد منم بايد مثل همسن وسالام يه دختر دبيرستاني باشم با همون مشغوليات ذهني..شايد چون اكثر دوستام هفت هشت سال از من بزرگ ترن من دچار اين دلهره ها شدم شايدنمي دونم واقعا...از من نپرسين كامنتت چه ربطی داشت به این حرفها شاید اين نامه برای حلقوم گرفتهی من که چندی است بسته شده، راه فراری بود و بهانهی فریاد.
اينكه نتوانيم از آوار زلزله و سيلي طوفان لذت ببريم و با سرعت سرسام آور اين ماشين كوكي لابلاي چرخ دنده ها تعادلمان را حفظ كنيم جاي اميد است، كسيكه از اين انزواي غير معمول نشئه ميشود شايد ناخودآگاه ميخواهد خودش را در اين تك افتادگي به رسميت بشناسد و باور كند كه اگر كرمي جاندار است خوشا كه هست و مهره اي بيجان نيست.
اما بهشت و جهنم معجوني آن پس و پشتها نيست همچنانكه زندگي.
ضجه اي هست كه در اين بي چارگي اگر از ناي دل برآيد چاره از راه ميرسد.
تا چاره اي هست، با اين پاهاي لاغر و جان نحيف ميدويم و به مقصد نميرسيم.
همه ي رنج ما از آنست كه شايد مقصد آن نباشد كه خيال ميكنيم.
شايد مقصد مسير راه است نه قله ي كوه.
چگونه بايد رفت؟
به خيال من،براي رسيدن به اين پاسخ بايد همه ي چاره ها را از دست داد.
از توجه و عنايتتان ممنونم.
اتفاقا هميشه بهترین روی نمیدهد ... اما باید در هر شرایطی آدم بهترین خود را ارایه دهد. حتی آدم ساده ای هم که در روستا زندگی میکند اگر بهترین خود نباشد ناراضی است ... هرکس به این دنیا آمده که همان شود که باید بشود. مثل دانه گل که گل میشود و یا هسته درخت سیب که باید سیب بشود. هسته سیب گلابی نمیشود ... اتفاقا همین گشت و گذار و پیدا کردن خود و یا جایگاه خود در زندگی کلی هنر زندگی کردن است ... ادامه بده به هنر زندگیت !
سلام. مدت هاست وبلاگتو مي خونم و لذت مي برم. خوشحال مي شم به وبلاگ تازه تاسيس من سر بزني... يك روز در ميون به روز مي كنم. منتظرت هستم.
سلام دوست من . امسال بعد از آنهمه سال ناپرهيزي کردم و يک مجموعه قصه منتشر کردم . اما رانت پخش کتاب اصلا اجازه نداد کتاب من پخش شود . من هم آن را روي همين دنياي مجازي منتشرش کردم . اگر دلت خواست به خانه ام بيا و دانلودش کن و اگر دلت خواست و وقت کردي نظرت را برايم بفرست ممنون
سپينود راستش نميدونم اين نامه به شخص حقيقي بود يا نه، ولی در خواننده (هر کسی که اینجا را بخواند) حس ایجاد می کرد
این شعره رو یادته که مهرجویی توی "دختر دایی گم شده" هی میخونه، اونم با همون فضاسازی رویایی و نوستالژیک مهرجویی توی اون فیلم
دختر دایی طعمه دریا شده
دختر دایی گمشده
...
نمی دونم یه حش عجیب غریبی توی اون فلیم و شعر بود که آدم رو بسبت به اونجا حسود می کرد، خیلی عجیب غریب بود
اونجا هم آخرش بهترین روی داد (آیا واقعا بهترین روی داد؟)
اصلا این کامنت ربطی به نوشته تو داشت، چرا من همه اش می زنم تو خاکی؟
che mazhakeye talkhy!!! bade se rooz oomadam ye charkhy bezanam too net ... mibinam khabgard jedy jedy rafte ... chy baatad begam ? tasliyat ?? ajibe
پا بوسيم
اتوپيا همينجاست. حاجي ديگه ريشهاشو زده. قالب داستانت كشش مفاهيم عميق رو نداره! ما كجاييم ... زندگي كجاست. حاجي نوكرتم . واستا كه بدجوري غاط زدم.
سلام. خوب هستين؟ ببخشين، اين پياميه كه حسين براي من گذاشته : سلام جناب يو۲ . ببخشيد من داستان شما رو در جاداستانی ديدم خواستم بگم دوستانی که داستان در غروب ميخوانند در جلساتش هم شرکت می کنند و برای احترامی که ديگران برای شنيدن داستانهاشون ميگذارند ارزش قائل هستند . شما هم ابتدا در جلسات شرکت کنيد و بعد نگران وقت خواندن داستانتان باشيد . و مطمئن باشيد روزی طبق همين ترتيب داستانها در جاداستانی نوبت شما هم خواهد رسيد
خب، من دوست دارم كه توي همه جلسات داستان خواني اونجا باشم... ولي الان وضعيتم جوري نيست كه بتونم بيام... خواستم ببينم اگر داستانم نقد مي شه، بيام اين هفته... قربان شما
اما در مورد نامه ات... خيلي نزديك بودم بهم. همين حس تنهايي، حس پيچيده شدن و فهميده نشدن و بعد تنها ماندن... نمي دانم چرا حتي باز هم دلم نمي خواهد مثل آن زنهاي ساده روستايي باشم.
سلام سپينود خوبي؟ ببين من فقط 15 تا داستان اول رو دارم چي كار كنم؟
بيچاره تو . بابا ول كنيد اين بنده خدا رو . هركي از ننه اش قهر مي كنه مياد مي گه سلام سپينود ببين من با ننه ام قهر كرده ام چاره ام چيه ؟ (البته من خودم استثنا هستم!)
ببین سپینود من در به در دنبال یه آنتی محسن هستم که تو حسین یه نفسی بکشید . قول می دم حتی تا ناصر خسرو هم شده برم . شما طاقت بیارید . یه کم دیگه تحمل کنید . با سلام ...
البته منظور راوی ( محسن ) از استثنا در اینجا احتمالا استثنایی بوده و اگر فرض کنیم که کیبورد راوی ( ی ) نداشته ، این می شه خط داستانی !
می بینمت . با سلام ...
ببخشيد چرا اين كلبه خراب شده من به روز نشده ؟ خدا ببخشه .
با سلام ...
3pnood azizam to baa lotfy ke dar jadastany be mankardy digeh doosty ro dar hagham tamoom kardy ... hamin farda daastane baznevisi shodamo mizaram too weblogam va linkesh ro ham mizaram too comment jadastany ... lotfet sharmandam kard be khoda va aslan nemidoonam che tor tashakor konam
محسن خيلي باحال بود موضوع ننه وقهر..اتفاقا من چند وقت پيش داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه چرا همه يه جور خاصي سپينود رو دوست دارن و اسم سپينود كه مي آد همه يه لبخند خاص تري رو لباشون مي شينه..حتي خود من قبل از اينكه سپينود رو ببينم و حا لا كه بماند چقدر دلم براي خودش و صبا تنگ شده ..نمي دونم واقعا...راستي دعا كنين برام!!