گاهی بعضی لحظات در زندگی را میگویند که از عمر انسان حساب نمیشود. تحقیقن برای من هم اینطور است. گاهی میخواهم تمام ساعات زندگیام را بدهم برای دیدن دوبارهی صحنههایی از سینما.
گاهی میخواهم سوار بر ماشین کروکی تلما و لوئیز پرواز کنم بر آسمان گراند کانیون و فکر نکنم که بعد از این که ماشین منفجر شد یا به صخرهای برخورد٬ من یا تلما و یا لوئیز سالم میمانیم یا نه. فقط به این فکر میکنم که چه زنانی اشک در چشمشان حلقه میزند و دیگر نمیخواهند آن زنانی باشند که بودهاند.
گاهی هم میخواهم غرق شوم در آن لحظاتی که کلنل(آل پاچینو)ی نابینا با آن دختر زیبا، دونا، تانگو میرقصد و موسیقی بینظیری که مرا در فضا معلق میکند. امشب روی مبل همیشگیام کنار تلفن، جاسیگاری روی دستهی مبل و حاکسترهایی که باد کولر میبردشان، نبودم. امشب کارخانهی رویاسازی مرا با خود به سرزمینی برد که نمی دانم خدا را شکر کنم که از آن سفر٬ جان سالم بهدر بردم، یا نه؟
زمانی میشود که همراه با خانم ماریا آواز سربدهم که «دو دو شب نخوابیدم...» و گاهی با رانندهی تاکسی فریاد بزنم «با من حرف می زنی ؟ آیا تو با منی؟ هی آیا تو داری با من حرف میزنی؟»
گاهی هم با جین کلی زیر باران میرقصی و آواز می خوانی... اما وقتی دستهای ژولی روی دیوار سخت زخم میشوند دیگر نه خندهات میگیرد نه به تنهاییات فکر میکنی.
راه دور که نروی، داوود را می بینی که وقتی محبوبه از آن دالان زیر زمینی بیرون میآید در چشمهایش عشقی غیرقابل وصف نهفته. یا پا به پای نایی زار میرقصی وقتی باشو مینالد«مادر مریض است». و فکر میکنی هامون را چه کسی از آب بیرون کشید؟ واقعن او علی عابدینی بود؟
ضربهی آرام کونهی فشنگ جاج کاظم میپراندت. دلات نمیخواهد کامران قبل از اینکه نفس عمیقی بکشد، دیگر نفس نکشد.
چقدر خوب است همه ی اینها. چقدر راحت است. چقدر سهل. از نوشتن چند خط داستان خیلی بهتر است. خیلی.
كولي شكلات كه رفت دلم التماس مي كرد كه نره ولي عقلم مي گفت كولي كارش رفتنه ، وقتي برگشت ديدم التماس هاي دلم بيخود نبوده... همراه با استاد شبهاي روشن منم از اون زندگي چهار روزه زندگي كردم ، درسته كه دختره عاشق يكي ديگه بود ولي مي شد دوست داشتن رو ازش ياد گرفت... دلم مي خواد منم بتونم مثل اسكارلت افكار مسموم رو به فردا واگذار كنم... فيلم ديدن يه طرف سينما رفتن يه طرف ديگه. سينما از اون جاهاييه كه وقتي مي رم توش واسه دو ساعت يادم مي ره دنيا دست كيه.
آخ كه گفتي رقص محلي... گاهي اون قدر دلم براي پرده ي سفيد چرك مرد سينما تنگ مي شه كه گريه ام مي گيره. اون وقته كه بدترين فيلم سينما هم كه باشه مي رم و مي بينم... چقدر خوب كه تو هم با اونا زندگي مي كني.
با عرض سلام . خانم سپينود به شما توصيه ميكنم همانطور كه جلوي آينه مي ايستي و به انسان گونه بودنت چشم مي دوزي . حداقل رفتار و كردارت را هم به انسان گونگي شبيه كن . من به دليل بسته و محدود بودن فكر شما كه بيشتر ياد بچه هاي دبستاني مي اندازدم به خاطر جامعه ي ادبيات داستاني متاسفم . با شما حرفي ندارم كه كردارتان نمايانگر چگونه بودنتان هست . اين مطلب بر خلاف افكار بسته ي شما كه تمام هويت زن را زير نفوذ مرد ميدانيد و دم از استقلال و شخصيت فردي ميزنيد و پرچم هوا ميكنيد و باز هم به بربريت خود اعتقاد قلبي داريد توسط شخص خودم با اسم و آدرس خودم و با استقلال واقعي كامل در زندگي كنار يك مرد واقعي نوشته شده اميدوارم مطلب را درك كني . و از كارهاي صبايي دست بر داري.
اين كيه كه اومده اينجا از شوهرش تعريف كرده: مرد واقعي!! بالاخره خوبه كه لااقل يه مرد از نظر زنش مرد واقعي باشه. اند بچه مثبت رو اومدما! آره بابا چيه ما گير داديم به داستان و داستان بازي. يه خورده حرف راحت بي خيال راوي، بي خيال بزنگاه ! بي خيال پايان طوفاني. راستش من هم ديشب يه چيزي تو اين مايه ها نوشتم. ميخواستم داستانش كنم ولي ديدم حيف ميشه .ميذارمش تو وبلاگ. گود لاك ليدي!
هامون رو دلم میخواست با هم یه بار دیگه میدیدیم.. ویا english patient
salaam 3pnood ... delam kheily gerefte ... havaaye baaraany shomaal o ...too cafe blog jaaye mano jedan khaaly kon va be hame salaam beresoon
خانمي كه مرد واقعي دارد:
جوجه را آخر پاييز مي شمارند جونم!!!
با من حرف مي زني؟ You, talkin to me? وقتي كه لئون را مي بيني كه سعي مي كنه هميشه خودش را تو اوج نگه داره... حتي با وجود يه دختري كه دوستش داره... - زندگي هميشه اينقدر سخته يا فقط وقتي بچه اي اينطوره؟ Always like that
از بد حادثه بود انگار که در سال های دور به دنبال صحنه و تصویر متحرک سراز تصویر ثابت درآوردم و درسی و مابقی... اما هنوز هم فکر می کنم وسعت جادوی کلام چه نقش بسته براین کاغذهای مجازی و چه جوهری قابل لمس برصفحه ای کاغذ، به مراتب عظیم تراست. تصویر در اوج شاعرانگی و یا حتی آبستراکسیون رنگ ها و نقش ها و گریز از پردازش طبیعت باز هم محدودت می کند به یک کادر به یک چارچوب و انگاره های خیال انگیز را هم محدود می کند به روزنه ای که چشم می نامیش. اما کلمه نقش می بندد با این شکل درهم و برهمش در ذهن و می توانی از چشم و گوش خلاص شوی و در سکوت با پلک بسته یا خیره به دوردست غرق کنی خودت را در معنا. دیده ای حتمن که گاه مفسران جادوی کلام ، دنیایی را در تک واژه ای می گنجانند. ( مثل آن فیلم ویل اسمیت که کهکشانی در حلقه جاسوئیچی در حیات است) تفسیر می کنند. معنا و مفهوم بیرون می کشند. تاویل می کنند. هزاران سال تاریخ را در تک واژه ای روایت می کنند با اتیمولوژی و تازه همه این ها جدای از صناعتی است که حالا متن می تواند با این واژگان ایجاد کند...... نه! جادوی واژه را و عمق انگاره هایش را ترجیح می دهم به جادوی این قوطی بگیر و بنشون!
چقدر عوض شده اينجا از آخرين باري كه اومدم. الان مي خوانم...
سلام . من الان فقط به شنبه هاي سينما فكر ميكنم .
دورود / مثل همه آن جمعه هاي باراني كه توي جوبها ي امين سلطان و كوچه اقاقيا خون براه افتاده بود ...
مثل همه نوكرتم گفتنهاي سيد ....
مثل همه ميمچه خانومهاي درخت نابارور گلابي ....
دير وقت آمدم و زود خواهم رفت ، فقط يادت باشد هرگاه پرده نقره اي را به دست مادر سپردي تا از خون رضا پاكش كند من را هم بياد داشته باشي ..
آخر رضا هم مرا از ياد برده بود ......
دير آمدم ..زود هم رفتم .
شاد باشيد ./././././././.