برادرم ميگويد دورهي نوستالژي و نوستالژيگري گذشته. يعني به زبان سادهتر ميگويد“ خودتو لوس نكن” اما دو سه هفتهي پيش پيشآمدهاي همزمان و جالبي هردومان را به فكر برد و ياد گذشتههامان انداخت.
يك سي دي يعني دو عدد لوح فشرده، دستمان رسيد، به لطفِ دوست علي(برادرم) حاوي تمام قسمتهاي نمايشِ تلويزيونيِ شهرقصهي بيژن مفيد به تهيهكنندگيِ هژير داريوش. بيژن و اردلان و بهمن مفيد را خيلي مبهم از شبنشينيهاي دوستان پدرم و هنرمندهاي آن دوران و ديد انتزاعيشان به ياد دارم. حتي دكوراسيون خانهها، احجام عجيب و گاه بيمعني، نقاشيهاي آبستره، مبلمانهايي كه شك داشتي مال نشستناند! و دامنهاي مينيژوپ خانمها( مثل همين خانم مفيد، قصه گوي شهرقصه) و ريملهاي غليظ و لباني بيرنگ و صورتهايي مهتابي… خلاصه در آن آشفته بازار بيايي بگويي“ ميگه يك دل مگه از فولاده، كه تو اين دور و زمونه، چشاشو هم بذاره، هيچ چيزي نبينه، يا اگر چيزي ديد، خم به ابروش نياره … نه ديگه، نه ديگه، نه ديگه اين واسه ما دل نميشه…”. از رمالي بگويي و از خراطي از آنطرف بپردازي به قانوني كه يادگيري زبان انگليسي را حتي براي متقاضيان شغل كارگري خانه، لازم دانسته، از بيكاري بگويي و از شتري كه چون ديگر كسي كلاه نمدي سر نميگذارد، نمدمالي را رها كرده و نقالي ميكند{غافل از آنكه نقالي هم چند صباح بعد افول ميكند و شتر بيچاره لابد بايد برود ديليوريِ(delivery) پيتزا كند!} قصهي “آقا فيله” كه “اومد آب بخوره و افتاد و دندونش شكست” را كدامتان براي كودكتان گفتيهايد؟ يا شعرِ “مادرم زينب خاتون/ گيس داره قد كمون.…”. تاپ تاپ خمير / شيشه پرپنير را يادتان هست؟
آن زمان هم مدرنيته و ديد ساختارشكنانه در هنر و ادبيات بود. حتا شايد بيشتر زيرا هيچ مانعي براي ورود و تداخل فرهنگها نبود. اما نميدانم چرا وام گرفتن و توارد، كمتر هنر و ادبياتمان را تهديد ميكرد.شايد مطلب بعدي، آهي را كه از ژرفاي دلم برآمد و حكايت بزي كه گمشد و برخلاف انتظار دختر كوچولوي گيس بافتهي آن زمان، هيچگاه پيدا نشد؛ بهتر بتواند گوياي مطلب بالا باشد.
نوستالژی آی نوستالژی..... آخه من قوربون اون چشات برم اگه هر نیگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه تا حالا باس تموم دنیا سوخته باشه ... یادته ؟
man oon ashaare royayi ro khoondam ... ma'areke bood .... raasty kheily sharmande kardan haaj mohsen baabate copy cd shahre ghese
حتما اين هم "پست مدرنيسم" به حكايت شهر قصه ايه!!
آي لاو كافكا . ونه گات . سلينجر . كامو . سارتر ...!
برادرت هم به سن من و تو برسه صاحب نوستالژي خودش ميشه...
من عاشق اون ترانه عاشقانه هستم كه ميگه (ديگه اين دل واسه ما دل نميشه....)
نیلوفر این که می بینم اولین نفر این جا حاضری برام خیلی ارزش داره. یک سال بیشتره که با من همراهی. شاید جلوی جمع نتونیم راحت حرف بزنیم. اما همیشه پشت خیلی از جملات ام به واکنش تو و حضور تو فکر می کنم. این متن رو به یاد ولگردی های خیابون سعدآباد و روزای مدرسه نوشتم. این معلومه که تو می فهمی. ساختارشکنی بهانه است. مهم اون روزهاست که هنوز قند توی دل من و تو آب می کنه... منتظرم ببینمت.
love you my sister........
مي گه هر سكه مي شه قلب باشه اما هر چي قلب شد دل نمي شه!... با ايمان به داستان های کودکی پا تو اين دنيا گذاشتيم. فکر می کرديم دنيا از اين بهتر نمی شه غافل از اينکه تا عمر داريم بايد صليب آوارگی هامون رو بر دوش بکشيم... راست مي گي. فعلا هري پاتر جاي همه اينها رو گرفته.