June 21, 2004

دوشنبه, 1 تير 1383

وقتی در رودخانه ی جنگل آّب تنی می کنی چشم ها تو را می پایند.

يكي بود يكي نبود. زني بود. زندگي مي‌كرد در كوهستاني. نمي‌خوابيد و راه مي‌رفت و راه مي‌رفت و راه مي‌رفت. چه‌كار مي‌كرد؟ نهري بود. زن جوي آبي مي‌كَند با دست‌هايش و آب را به درختي آن سوتر مي‌داد. دست‌هايش مانند بيل شده بود و ناخن‌هايش بسان خنجر. موهايش بافت خشني بود، كه از آنها لانه مي‌ساخت براي پرنده‌ها روي شاخه. با پستان‌هايش به بچه‌يوزپلنگاني كه مادرشان شكار شده بود شير مي‌داد. وقتي پاي كوه در رودخانه تن به آب مي‌داد، جنگلیان دورش را مي‌گرفتند، خیره نگاه‌اش می‌کردند و اين‌گونه بود كه سلطان جنگل عاشقش شد. او در غار شير زنداني شد و در زايشي دردآور كودكاني با سر انسان و دل شير ساخت.آن‌ها وقتي بزرگ شدند تكه‌هاي مادرشان را به نيش كشيدند. و قصه ما راست بود.

سپینود | June 21, 2004 01:41 PM
Comments

حكايت قشنگي بود...يادقصه هاي مادربزرگامينداخت ادمو...باهمان طعم لذت بخش...والبته حرف هم داشت كه هركسي چيزي برداشت خواهدكرد....

Posted by: جاويد at June 21, 2004 01:58 PM

wow .....wow

Posted by: نیلوفر at June 21, 2004 02:46 PM

چقدر دلخراش بود... يه جوري شدم اينو خوندم

Posted by: shirin at June 21, 2004 02:51 PM

:(

Posted by: آهو at June 21, 2004 02:57 PM

آن دستان بيل شده و آن ناخن هاي خنجري چه شدند؟ به نيش كدام فرزند آمدند؟ آن بچه يوزپلنگاني كه از پستان هايش شير خورده بودند چه شدند؟ مگر همان ها نبودند كه انتقام را آفريدند در جنگل؟ چرا راستي هاي قصه ي شما نيمه تمام است؟ چرا از پرواز زن به ماه نگفتي كه باعث شده پلنگان شب ها به ياد پستان ها روبه قرص كامل ماه زوزه بكشند و گاه در جهشي به سوي ماه از بالاي صخره پلنگيدن را صرف كنند در زبان؟ اين قصه با همه راستي اش نيمه است. رها شده در خلا. اين رسم اش نيست. هست؟

Posted by: فرهاد at June 21, 2004 04:02 PM

آخرش سخت بود . من نفهميدم!!! اما اون شير دادنو خوب فهميدم!

Posted by: MOHSEN at June 21, 2004 04:15 PM

راست گفتی که راست بود

Posted by: زن آبی at June 22, 2004 03:48 AM

حتما ناخنهاش از بس كه كار كردن شكستن! خيلي خوب گفتي .

Posted by: انجل at June 22, 2004 10:57 AM

سلام سپينود خوبي؟

Posted by: امير عطا at June 22, 2004 11:22 AM

اي بابا ترسيدم آخرش حسابی

Posted by: آوات at June 22, 2004 03:16 PM

حکایت مظلومیت زن بود. همان زنی که قرار است دهنده باشد: موهایش لانه ی پرنده گان، دست ها و ناخن هایش قربانی در راه رسیدن آب به... و پستان هایش تغذیه کننده ی یوزپلنگان و دست آخر زندانی قفس و خوراک کودکان خودپرورده شدن. و بی هیچ اعتراض. مظلوم و سربراه و بخشنده. همان مادری که قرار است پدرش درآید فقط برای این که وعده داده اند که کلید بهشت را در اختیارش خواهند گذاشت. اما زن مدرن گونه ای دیگر است. زنی ست آگاه و اگر می بخشد، در مقابل چیزی هم می طلبد. اگر هم توی قفس بیفتد آن قدر دوام نمی آورد که خوراکِ یوزپلنگان شود، چرا که آزاده است و در آزادی می تواند نفس بکشد و پستان های پرشیرش را به فرزندش ببخشد. سپینود عزیز، زن ای جوری خیال می کنم زیباتر است از آن زنی که تو حکایت کرده ای. راستی چه شد آن فیلم نوشت، ها؟

Posted by: امیر مهاجر at June 22, 2004 07:25 PM

سپينود خوبم ممنونم بابت تبريك.روي گل صبا رو ببوس.

Posted by: آهو at June 23, 2004 10:42 AM

از اوركات ديدمش ..اينجا را مي گويم .. و تلخم شد .. دردم شد وقتي خواندم .. اگرچه راست است و واي بر ما كه با راستها درد مي شويم و با دروغها اوج لذتيم ... هدا.

Posted by: Hodak at June 23, 2004 02:03 PM

سلام...بروزيم ومنتظر...حق

Posted by: این لباس نقطه چین at June 23, 2004 06:31 PM

ما يه تريپ داريوش بياييم؟ دلم مثل دلت خونه شقايق ...چشام درياي بارونه شقايق ...مثل مردن مي مونه دل بريدن ...ولي دل بستن آسونه شقايق ...(آبروي اسلام و مسلمين و غروب و طلوع و اين حرف ها رفت ولي خدايش من حالم خوبه فقط گفتم يه آشنايي زدايي در جهان كامنت داني كرده باشم!)

Posted by: MOHSEN at June 23, 2004 07:46 PM

سلام سپينود .....
داستانتو مي رم مي خونم و سعي مي كنم نظرمو بدم


در مورد "مطلب سینمایی" هم ، یه مطلبی به عنوان نمونه در مورد "داگویل" توی وبلاگم گذاشتم ...... خواستی یه نگاه بنداز و ببین چه جوریه ......

بابای

Posted by: همشهری کاوه at June 23, 2004 11:26 PM

اگر او كوهي نبود شير عاشقش نمي شد. آنوقت قصه ما دروغ بود.

Posted by: baran at June 24, 2004 05:05 AM

راست و دروغ نسبيه... موافقي؟
اما دلم ميخواد اين دروغ باشه

Posted by: پدر at June 24, 2004 08:40 AM

سلام سپينود .

Posted by: amir ata at June 24, 2004 10:48 AM

شبيه اين افسانه هاي قديمي بود.

Posted by: arash at June 24, 2004 12:22 PM

سلام سپينود عزيز و درست است در اين جنگل همه دريده مي شوند و اول از همه آن كه فداكاري كند يا طبيعتش باشد و انكه مي برد مي خورد و مي درد هميشه قدرتمند تر است... نيچه اي شد

Posted by: sora at June 24, 2004 10:07 PM

سپينود عزيز داستانت عين واقعيت بود. پايي كه راه مي ره به سنگ مي خوره. دستي كه مي كنه بيل مي شه و خنجر. دلي كه داغ مي بينه مي شه سنگ.

Posted by: رقص محلي at June 25, 2004 01:51 AM

من حالم خوب بود ولي الان ديگه نيست...يه جورايي دلم گرفت!

Posted by: يلدا at June 25, 2004 04:13 AM

وااااااااي! اين ديگه چيه نوشتي! از كجا آوردي اينو! معركه بود.

Posted by: babak at June 26, 2004 11:27 AM