يكي بود يكي نبود. زني بود. زندگي ميكرد در كوهستاني. نميخوابيد و راه ميرفت و راه ميرفت و راه ميرفت. چهكار ميكرد؟ نهري بود. زن جوي آبي ميكَند با دستهايش و آب را به درختي آن سوتر ميداد. دستهايش مانند بيل شده بود و ناخنهايش بسان خنجر. موهايش بافت خشني بود، كه از آنها لانه ميساخت براي پرندهها روي شاخه. با پستانهايش به بچهيوزپلنگاني كه مادرشان شكار شده بود شير ميداد. وقتي پاي كوه در رودخانه تن به آب ميداد، جنگلیان دورش را ميگرفتند، خیره نگاهاش میکردند و اينگونه بود كه سلطان جنگل عاشقش شد. او در غار شير زنداني شد و در زايشي دردآور كودكاني با سر انسان و دل شير ساخت.آنها وقتي بزرگ شدند تكههاي مادرشان را به نيش كشيدند. و قصه ما راست بود.
حكايت قشنگي بود...يادقصه هاي مادربزرگامينداخت ادمو...باهمان طعم لذت بخش...والبته حرف هم داشت كه هركسي چيزي برداشت خواهدكرد....
wow .....wow
چقدر دلخراش بود... يه جوري شدم اينو خوندم
:(
آن دستان بيل شده و آن ناخن هاي خنجري چه شدند؟ به نيش كدام فرزند آمدند؟ آن بچه يوزپلنگاني كه از پستان هايش شير خورده بودند چه شدند؟ مگر همان ها نبودند كه انتقام را آفريدند در جنگل؟ چرا راستي هاي قصه ي شما نيمه تمام است؟ چرا از پرواز زن به ماه نگفتي كه باعث شده پلنگان شب ها به ياد پستان ها روبه قرص كامل ماه زوزه بكشند و گاه در جهشي به سوي ماه از بالاي صخره پلنگيدن را صرف كنند در زبان؟ اين قصه با همه راستي اش نيمه است. رها شده در خلا. اين رسم اش نيست. هست؟
آخرش سخت بود . من نفهميدم!!! اما اون شير دادنو خوب فهميدم!
راست گفتی که راست بود
حتما ناخنهاش از بس كه كار كردن شكستن! خيلي خوب گفتي .
سلام سپينود خوبي؟
اي بابا ترسيدم آخرش حسابی
حکایت مظلومیت زن بود. همان زنی که قرار است دهنده باشد: موهایش لانه ی پرنده گان، دست ها و ناخن هایش قربانی در راه رسیدن آب به... و پستان هایش تغذیه کننده ی یوزپلنگان و دست آخر زندانی قفس و خوراک کودکان خودپرورده شدن. و بی هیچ اعتراض. مظلوم و سربراه و بخشنده. همان مادری که قرار است پدرش درآید فقط برای این که وعده داده اند که کلید بهشت را در اختیارش خواهند گذاشت. اما زن مدرن گونه ای دیگر است. زنی ست آگاه و اگر می بخشد، در مقابل چیزی هم می طلبد. اگر هم توی قفس بیفتد آن قدر دوام نمی آورد که خوراکِ یوزپلنگان شود، چرا که آزاده است و در آزادی می تواند نفس بکشد و پستان های پرشیرش را به فرزندش ببخشد. سپینود عزیز، زن ای جوری خیال می کنم زیباتر است از آن زنی که تو حکایت کرده ای. راستی چه شد آن فیلم نوشت، ها؟
سپينود خوبم ممنونم بابت تبريك.روي گل صبا رو ببوس.
از اوركات ديدمش ..اينجا را مي گويم .. و تلخم شد .. دردم شد وقتي خواندم .. اگرچه راست است و واي بر ما كه با راستها درد مي شويم و با دروغها اوج لذتيم ... هدا.
سلام...بروزيم ومنتظر...حق
ما يه تريپ داريوش بياييم؟ دلم مثل دلت خونه شقايق ...چشام درياي بارونه شقايق ...مثل مردن مي مونه دل بريدن ...ولي دل بستن آسونه شقايق ...(آبروي اسلام و مسلمين و غروب و طلوع و اين حرف ها رفت ولي خدايش من حالم خوبه فقط گفتم يه آشنايي زدايي در جهان كامنت داني كرده باشم!)
سلام سپينود .....
داستانتو مي رم مي خونم و سعي مي كنم نظرمو بدم
در مورد "مطلب سینمایی" هم ، یه مطلبی به عنوان نمونه در مورد "داگویل" توی وبلاگم گذاشتم ...... خواستی یه نگاه بنداز و ببین چه جوریه ......
بابای
اگر او كوهي نبود شير عاشقش نمي شد. آنوقت قصه ما دروغ بود.
راست و دروغ نسبيه... موافقي؟
اما دلم ميخواد اين دروغ باشه
سلام سپينود .
شبيه اين افسانه هاي قديمي بود.
سلام سپينود عزيز و درست است در اين جنگل همه دريده مي شوند و اول از همه آن كه فداكاري كند يا طبيعتش باشد و انكه مي برد مي خورد و مي درد هميشه قدرتمند تر است... نيچه اي شد
سپينود عزيز داستانت عين واقعيت بود. پايي كه راه مي ره به سنگ مي خوره. دستي كه مي كنه بيل مي شه و خنجر. دلي كه داغ مي بينه مي شه سنگ.
من حالم خوب بود ولي الان ديگه نيست...يه جورايي دلم گرفت!
وااااااااي! اين ديگه چيه نوشتي! از كجا آوردي اينو! معركه بود.