June 12, 2004

شنبه, 23 خرداد 1383

از سر دلتنگی

این‌روزها گرفتاری زیاد است. زن مادر باید برود اسم دخترک را بنویسد کلاس اول. دخترک دارد اولین قدم هایش را برمی دارد که از مادر دور شود. همین‌که شب‌ها برایش قصه نخوانی و به ذوق سواددار شدن‌اش احترام بگذاری، دلت می گیرد. زن مادر روزهای شلوغی دارد. بدتر از همه زن نویسنده و کارمند و زن زن اصلن وقعی به دل‌مشغولی‌هایش نمی‌گذارند. بی‌اعتنا کار خودشان را می‌کنند. نگرانی موج می‌زند در فضای این خانه. خانه ی کوچکی که هر گوشه‌اش یک ساز می‌زند. گرمای تابستان هم کلافه می‌کند. خیلی چیزها بد است. کاش می شد آبی ریخت بر سر دنیا و شست‌اش. کیسه‌اش کشید. یا رفت جایی دور...خیلی دور. آن‌قدر که آدم‌ها مورچه شوند. آن‌وقت کلاه‌ات را بیندازی بالا تا چرخی بخورد و میان سرخی شقایق‌ها توی زمینه‌ی سبز بنشیند. دراز بکشی و دست‌هایت را باز کنی و به ابرهای سفید چاقی که دنبال هم می‌دوند، خیره شوی و از خنکای نمناک سبزه زیر پوست‌ات حظ کنی...

----
گله‌ای می‌کرد دوستی، که دیگر صمیمیت نوشته‌های قبل را نداری. آن‌یکی می‌گفت چرا کار جدی نمی کنی و فعال نیستی. خودم هم مانده بودم که روی مرکب بنشینم یا بگذارم‌اش دوشم و راهم را بکشم تا بروم.

سپینود | June 12, 2004 09:57 PM
Comments

سلام سپينود عزيز واقعا شرمنده كه روي تمام گرفتاري هايتان افزودم و بسيار ممنونم خيلي لطف كرديد خدا را شكر بازم ممنونم خيلي خيلي خيلي........

Posted by: sora at June 12, 2004 10:58 PM

چرا دلتنگي؟ اگر مي توانستي به جاي تصوير ابرها و چمن ها لحظه اي درنگ كني و غم ها و شادي هايت را با خود ديگرت تقسيم كني آنگاه ديگر خنكاي نفس يك همدم و مونس و نمناكي اشكش را با خنكا و نمناكي هيچ سبزه اي عوض نمي كردي.

Posted by: وحید at June 12, 2004 11:27 PM

تو حتی کوچکترین نوشته هات که می توتن دو خط اطلاعی باشن پر از صمیمیت و خلوصن ... دیگه چه برسه به بقیه

Posted by: نیلوفر at June 13, 2004 01:40 AM

ajibe vaghty telephony baahaat harf mizanam ... vaghty vaght o by vaght miyaam khooneato mishinam poshte pish khoone aashpaz khoonato to dar haaly ke daary zarf mishoory baa hosele be hazunaaye man goosh midy ... vaghty to cafe blog sigaar dodd mikony o sar be sar in o oon mizaary ... vaghty zendegy mikoni ... hich maloom nist ke in ghadr khsteyi ... khaste nabashy 3pnoode aziz ... az zende boodan khaste nabaashy

Posted by: zaneabi at June 13, 2004 05:08 AM

می دونی با وجود تموم این درگیریها ی وجودیت آنچنان خوب به همه چی سرو سامون می دی که خیلی ها باورشون نمی شه! لطفا مراقب خودت باش. خاصه تو این فصل گرما...

Posted by: انجل at June 13, 2004 08:46 AM

اون مسابقه ي داستان نويسي جودي آبوت رو يادته . عجب چيز رديفي بود . ما خاك پاتيم به خدا هزار جور.

Posted by: MOHSEN at June 13, 2004 09:23 AM

گنجشك ...پر! صبا ...پر! زن كارمند ... پر! مادر.... نپر!

Posted by: babak at June 13, 2004 10:17 AM

اونقدر خوشم مي آد، وقتی اين زنا با هم درگير می شن

Posted by: آوات at June 13, 2004 05:10 PM

زن بيچاره هم مركبه هم..نه هيچ وقت سوار نيس

Posted by: mahasta at June 13, 2004 06:31 PM

سلام..
صبا خانوم هم ميره مدرسه امسال ؟(-:

Posted by: پدر at June 13, 2004 07:51 PM

سلام .من رو تصور كن با دستهاي باز ونگاهي ملتمسانه ... حالا .. تو قلبم تو رو دارم اگه خونه بدوشم/ من اين عالم عشق و به عالم نفروشم .. در ضمن ما همين جوري هم مورچه هستيم ديگه اگه از ما دور شي كه هيچي ازمون نمي مونه ....

Posted by: آرین دین آزاد at June 13, 2004 07:57 PM

من دارم جي ميل دار مي شم .

Posted by: MOHSEN at June 14, 2004 09:07 AM

ديشب شب رويايي بود . دقيقه ي 91 و 93 .بريتانياي كبير به چه گه خوردني افتاد . واي ي ي ي ي ي...

Posted by: MOHSEN at June 14, 2004 09:09 AM

چه ايرادي هست كه گاه آدم سكوت كند. اين قلم كمي در خودش غور كند و نگاه بيشتر در انگاره ها و نگاره ها بگردد؟

Posted by: فرهاد at June 14, 2004 07:11 PM

adam in chizaro mibine doost dare saresho bekoobe be ye jaye nesbatan seft...manam ke hasas..

Posted by: yalda at June 16, 2004 02:48 AM

سلام . خداحافظ .

Posted by: hosein at June 16, 2004 08:25 AM

زن بودن خيلي سخته!

Posted by: رقص محلي at June 29, 2004 10:37 AM