اینروزها گرفتاری زیاد است. زن مادر باید برود اسم دخترک را بنویسد کلاس اول. دخترک دارد اولین قدم هایش را برمی دارد که از مادر دور شود. همینکه شبها برایش قصه نخوانی و به ذوق سواددار شدناش احترام بگذاری، دلت می گیرد. زن مادر روزهای شلوغی دارد. بدتر از همه زن نویسنده و کارمند و زن زن اصلن وقعی به دلمشغولیهایش نمیگذارند. بیاعتنا کار خودشان را میکنند. نگرانی موج میزند در فضای این خانه. خانه ی کوچکی که هر گوشهاش یک ساز میزند. گرمای تابستان هم کلافه میکند. خیلی چیزها بد است. کاش می شد آبی ریخت بر سر دنیا و شستاش. کیسهاش کشید. یا رفت جایی دور...خیلی دور. آنقدر که آدمها مورچه شوند. آنوقت کلاهات را بیندازی بالا تا چرخی بخورد و میان سرخی شقایقها توی زمینهی سبز بنشیند. دراز بکشی و دستهایت را باز کنی و به ابرهای سفید چاقی که دنبال هم میدوند، خیره شوی و از خنکای نمناک سبزه زیر پوستات حظ کنی...
----
گلهای میکرد دوستی، که دیگر صمیمیت نوشتههای قبل را نداری. آنیکی میگفت چرا کار جدی نمی کنی و فعال نیستی. خودم هم مانده بودم که روی مرکب بنشینم یا بگذارماش دوشم و راهم را بکشم تا بروم.
سلام سپينود عزيز واقعا شرمنده كه روي تمام گرفتاري هايتان افزودم و بسيار ممنونم خيلي لطف كرديد خدا را شكر بازم ممنونم خيلي خيلي خيلي........
چرا دلتنگي؟ اگر مي توانستي به جاي تصوير ابرها و چمن ها لحظه اي درنگ كني و غم ها و شادي هايت را با خود ديگرت تقسيم كني آنگاه ديگر خنكاي نفس يك همدم و مونس و نمناكي اشكش را با خنكا و نمناكي هيچ سبزه اي عوض نمي كردي.
تو حتی کوچکترین نوشته هات که می توتن دو خط اطلاعی باشن پر از صمیمیت و خلوصن ... دیگه چه برسه به بقیه
ajibe vaghty telephony baahaat harf mizanam ... vaghty vaght o by vaght miyaam khooneato mishinam poshte pish khoone aashpaz khoonato to dar haaly ke daary zarf mishoory baa hosele be hazunaaye man goosh midy ... vaghty to cafe blog sigaar dodd mikony o sar be sar in o oon mizaary ... vaghty zendegy mikoni ... hich maloom nist ke in ghadr khsteyi ... khaste nabashy 3pnoode aziz ... az zende boodan khaste nabaashy
می دونی با وجود تموم این درگیریها ی وجودیت آنچنان خوب به همه چی سرو سامون می دی که خیلی ها باورشون نمی شه! لطفا مراقب خودت باش. خاصه تو این فصل گرما...
اون مسابقه ي داستان نويسي جودي آبوت رو يادته . عجب چيز رديفي بود . ما خاك پاتيم به خدا هزار جور.
گنجشك ...پر! صبا ...پر! زن كارمند ... پر! مادر.... نپر!
اونقدر خوشم مي آد، وقتی اين زنا با هم درگير می شن
زن بيچاره هم مركبه هم..نه هيچ وقت سوار نيس
سلام..
صبا خانوم هم ميره مدرسه امسال ؟(-:
سلام .من رو تصور كن با دستهاي باز ونگاهي ملتمسانه ... حالا .. تو قلبم تو رو دارم اگه خونه بدوشم/ من اين عالم عشق و به عالم نفروشم .. در ضمن ما همين جوري هم مورچه هستيم ديگه اگه از ما دور شي كه هيچي ازمون نمي مونه ....
من دارم جي ميل دار مي شم .
ديشب شب رويايي بود . دقيقه ي 91 و 93 .بريتانياي كبير به چه گه خوردني افتاد . واي ي ي ي ي ي...
چه ايرادي هست كه گاه آدم سكوت كند. اين قلم كمي در خودش غور كند و نگاه بيشتر در انگاره ها و نگاره ها بگردد؟
adam in chizaro mibine doost dare saresho bekoobe be ye jaye nesbatan seft...manam ke hasas..
سلام . خداحافظ .
زن بودن خيلي سخته!