June 06, 2004

يكشنبه, 17 خرداد 1383

بيا با گچ لي‌لي بكشيم...

روي آب مي‌خوابم. با تكان‌ها، موج مي‌شوم و تاب مي‌خورم. آب مي‌‌آيد تا زيرِ بيني و آرام مي‌رود تا تويِ مغزم. با حركتِ سرم حركت مي‌كند و مي‌گردد در فضاي پر و خالي، تيره و روشن، سايه و نيم‌سايه‌ي جمجمه‌ام. زاويه‌هاش را مي‌كاود. گوش‌ام سنگين شده. روي يك پا لي‌لي مي‌كنم. نوبت من است. از ميوه: گيلاس آلبالو، خيار، سيب… چشم‌ام مي‌افتد سركوچه و سراپا مشكي مي‌بينم‌اش. گوجه‌سبز… شل شدم و پاي‌ام روي خط رفت و نوبت نازآفرين است كه نيم‌نگاهي به سركوچه دارد و لبخند مرموزي لب بي‌رنگش را كش آوررده. آفتاب داغ به پوست تيره‌ي پشت گردن‌هامان مي‌خورد. سايه‌ها راه مي‌روند اما ما كه نمي‌توانيم لي‌لي‌مان را جابه‌جا كنيم. حالا اگر كش‌بازي بود يك چيزي. پگاه لوس است و ليلا منطقي. من و نازآفرين با چشم اما بابك را مي‌پائيم. نازآفرين اما چابك بود. هميشه تا آخرش مي‌رفت. فهميدم كه خودش را سوزاند تا دستم را بكشد به خانه‌شان كه مادري هيچوقت توي‌اش نبود تا دعوامان كند چون با كفش‌هاي خاكي دويديم روي فرش‌هاي گل لاكي. ساكت بودم مي‌دانستم تا در صندوقچه‌ي كوچك را باز كند و گنجينه‌اش را نشان‌ام دهد، ساكت مي‌ماند. پنبه‌هاي رنگي و عطرزده‌اي كه توي‌شان ته‌سيگارهاي بابك صاف شده‌اند. وقتي كف دست‌ام مي‌گذاشت صداي قلب‌اش را مي‌شنيدم. نگاه‌اش كه كردم ته چشم‌هاي سبزش برق مي‌زد.“اگه لب‌اتو بذاري اينجا انگار كه بوس‌اش كردي”. لرز نبود توي آن تابستان بلند و تف‌زده. توي آن كوچه‌هاي ساكتِ ظهر. توي قار‌قار تك و توك كلاغ‌ها. يك نخ بود از نگاه من به نگاهِ ناز‌آفرين و يك چيزي كه حالا از تو داشتم كه برايم يك‌باره همه‌چيز آورد. بلوغ را، رفاقت را، جسارت را،... و بعدها رفته بودي سربازي، سرپل ذهاب، كجا بود و من كجا. بيايم جبهه با يك كيف پر از كمك‌هاي اوليه و تو را يك‌هو ببينم و از اين بازي دلم غنج بزند و بيافتم روي تختم با خنده‌اي كه نمي‌دانم از كجا آمده كه مي‌شود گريه. آن هم يك‌هو. چقدر مي‌خواستم دست‌كم دو سال بزرگتر شوم تا به تو بيايم و چقدر مي‌خواهم الان دو سه سال كوچكتر شوم و از نو شروع كنم. آن‌وقت‌ها اگر دو سه سالي بزرگتر مي‌شدم حتمن مي‌رفتم فاو. از اسم‌اش اول خوشم آمد. بعدها اما از خودش و مرام‌اش. اين‌ها را وقتي فهميدم كه توي تاريكي سالن خواهر و برادري همديگر را بغل زدند. بعد برادر كنار رودخانه‌اي فرياد زد: خدايا من شاكي‌ام. چرا اين‌جا؟ و چشم‌ام را كه باز كردم، تو از سرپل ذهاب آمده بودي ولي نبودي و من هم ديگر نبودم و فقط يك تابلوي مصالح فروشي بود اسم‌اش نوريان و در دفترچه‌هاي خاطراتِ دخترانه اسمت بود و ته سيگارهايي كه له كرده بودي آن‌وقت‌ها و نازآفرين كه آن‌قدر وراجي كردند، هم‌سايه‌هاي عزيز كه پدرش خانه‌ي بي‌مادرشان را فروخت و رفت تا خيلي سال بعدتر ببينم‌اش و ديگر دلم‌نخواهد باز ببينم‌اش.
چه حال خوبي‌است. وقتي قطره از گوش‌ات مي‌آيد بيرون و مغزت را شسته و برده روي حوله‌ي سفيد و حيران مي‌ماني كه چه سياه است. می توانی خوشحال باشی. باز جاي شكرش باقي است كه ديگر مي‌تواني عاشق نشوي.

سپینود | June 6, 2004 03:07 PM
Comments

منو ياد نوجوانيم انداختي .. ممنونم.

Posted by: آهو at June 6, 2004 03:27 PM

سلام. دنيايي بودها. من كه نمي فهمم . اما مي فهمم كه دنيايي بوده ها .

Posted by: MOHSEN at June 6, 2004 04:02 PM

اما من هنوز با عاشقی و عشق موافقم........

Posted by: نیلوفر at June 6, 2004 04:24 PM

عاشقي نظر كسي رو نميپرسه... بي هوا و بدون اجازه مياد.

Posted by: نوشی at June 6, 2004 04:54 PM

من بيلميرم سن نديرسن!!

Posted by: يلدا at June 6, 2004 04:58 PM

نميشه ديگه...ساعت فقط جلو ميره...من هنوز اين رو باور نكردم.

Posted by: vahid at June 6, 2004 07:38 PM

سلام..با دقت خوندمش...نمي دونم شايد شما درست بگين عشق تو اين سن يه رنگ و حس ديگه اي داره...آره مطمئا همينه كه گفتين..بدون دليل و منطق.... با يك نگاه...هزاران اميد در دل...رفتن به سر زمين روياها ....زندگي شايد همين باشد!!!!

Posted by: يلدا at June 7, 2004 08:34 AM

يادش به خير . " منت كشي كردم "

Posted by: hosein at June 7, 2004 08:48 AM

تا باد چنين بادا . منظورم منت كشيه حسينه ها . وگرنه ما از خدامونه فضا لاو بارون باشه . اصلا از در و ديفال لاو بباره . مي دوني بي لاوي خوب نيس منم كه حساس!

Posted by: MOHSEN at June 7, 2004 09:31 AM

ببخشيد چون من ديگه روم باز شده بايد يه خاطره تعريف كنم تا روي محسن كم شه . چون من حساس ترم . درست توي همون سن و سال متن اين پست شما . من به جاي لي لي داشتم پياز كوهي براي همون سايه ها مي كندم .تو باغ عمه ام . يادش به خير . دختر عموي دختر عمه ام بود . اسمش يادم نيست . چقدر براش گردو چيدم . ولي بر عكس دريغ از يه ذره توجه . آخي .... محسن جون برو خدا جاي ديگه روزيتو بده . مزاحم نشو . ببخشيد با عرض معذرت از صاب ملك . ديوار باغ كوتاه بود .

Posted by: hosein at June 7, 2004 11:49 AM

سلام!
آيارهايي همان فرار از زنداني به زنداني ديگر به قصد قرار نيست؟
شايد در همين فرارهاست كه جنون عشق بيقرارمان ميكند و رهايي عشقمان را با خود ميبرد به حسرت!
زنده گي جاري است وبايد رفت... از زنداني به زنداني دگر...وقفه مرگ است...وصل ممكن نيست...
...عشق؟!...نميدانم!
شايد فقط تمناي وصل است و ديگر هيچ...

Posted by: سينا هدا at June 7, 2004 12:22 PM

ميبينم كه با يه پست همه رفتن يه دوري تو گذشته ها زدن و اومدن...يكي رفت گردو چيد...يكي حساس بودنش رو ياداوري كرد ..ديگري عشق رومعني كرد...من چي بايد بگم پس؟شايد چند سال ديگه اومدم و براي اين پستتون كامنت گذاشتم...نمي دونم!!!

Posted by: يلدا at June 7, 2004 01:52 PM

سلام . ما خيلي مخلصيم . براي كامنت بالايي . گردو آخرش بود ولي بيشتر پياز كوهي بود . در مورد كامنت شما و متن خودم : فكر كنم ديگه نميشه كاري كرد . از دستمون در رفت . منظورم ديسيپلين كار بود . قهر و قهر كشي رو ميگم . بايد دعوا كرد . چون نميشه كه الكي آشتي كرد و بعد با حرفهاي وبلاگي موافق بود ؟ ميشه .... ؟ نه نميشه ديگه ؟ مامانم سبزي ميخواد بخره ..... ببخشيد شكلك قاه قاه .

Posted by: hosein at June 7, 2004 04:07 PM

راستش فرصت نداشتم دقيق بخونم ... فقط سلام .. واينكه بعد راجع بهش صخبت مي كنيم..

Posted by: آرین دین آزاد at June 7, 2004 06:10 PM

كشنده تر از سكوت ذهن سيال آدميست كه همه جا ميبردت اما هيچگاه به مقصد نميرساندت

Posted by: Fredrik at June 8, 2004 04:20 AM

خیلی دوست داشتنی بود... خیلی خیلی

Posted by: پدر at June 10, 2004 01:37 PM

اتفاقي از اينجا رد مي شدم. قبلا شنيده بودم كه نرم افزارهايي درست شده كه باهاش داستان هاي پست مدرن مي نويسن اما نديده بودم . به نظر نرم افزار جالبي مي ياد.

Posted by: وحید at June 11, 2004 08:20 PM

آی آی، آدمو می بری به سالهای دور و غريب

Posted by: آوات at June 12, 2004 08:55 AM