براي زن آبي
همهي زنهاي ميرزا كوچيك
شبِ جمعه كه ميروي قبرستان، اگر گلسو را ببيني كه با همان گرد و قلمبگياش و گونههاي دان دان سرخاش، لباش را هم قرمز كرده، تعجب ميكني. گيرم، نه براي اينكه لباش را قرمز كرده، بلكه چون بعد از چلهي حسينآقا خدابيامرز، ديگر هيچكس تا آنوقت گلسو را نزديكهاي خاك نديدهبود. چيزي فرق كرده. چشمان خيرهي اهالي روستا ميگفت اين را. اما گلسو مثل هميشه ميخنديد. گرد و قلمبه. گويي گوشتاش دارد پوست را ميتركاند. تا آنوقت كسي گلسو را اينطور نديده بود.
- گلي جون فردا كلاس فوقالعاده دارم. بعدِ كارت باش، پنجكيلو سبزي خريدم، پاك كن تا ليلي از مدرسهاش بياد.
- باشه خانم جان.
- پيرهنات هم خيلي چرك شده. يادت باشه فردا عوضش كني.
به روي چشم. اين روزها تنها جملهاي بود...
اين روزها تنها جملهاي بود كه به كارش ميآمد و خندههاي زيرزيركي. وقتي ميخنديد رديف دندانهايش پيدا بود. به بيخيالي و جنون ميزد خندههايش. بچهها هم ميچرخيدند دورش و“گلي ديوونه هي هي” راه ميانداختند. گلسو ميخنديد و پيرهن نخنما را در تشت چنگ ميزد.
- حسينآقا!… حسينآقا بيا پيرهنمو ببين. شيكمم ميافته توش نميفهمن ديگه چن ماهمه.
و دستهاي حسينآقا كه زير شكماش را گرفته بودند، آن روزها. لرزَش گرفت. مثل شبهايي كه وول ميزد و وول ميزد و آخر، متكا را لاي پاهايش جا ميداد. و خوابِ بازوي حسينآقا را ميديد و دست خودش را كه حلقهشده بود دورش و خيره به چيتهاي رنگارنگ و گلدار، در بازار قدم ميزنند. حسينآقا ميگويد اين. گلسو ميگويد آن.
آنوقتها بيالگو، يك ساعتي ميكشيد تا پيراهني را دربياورد. دگمه بزند و اتوشده، بفرستد در خانهي مشتري يا بزند بالاي كمدش و يا بپوشدش تا حسينآقا از جلسههاي “ شاعري” و “حرف زدنِ” رشت بيايد و او را كه گرد و قلمبه، در پارچههاي رنگارنگ گم شده بود پيدا كند و بغل بزند.
يادش بود كه يكيشان زمينه سياه داشت با ستارههاي زرد رنگِ كوچكي كه زنگولههاي رنگي بهشان آويزان بود و نمكِ پارچه شده بودند. حسينآقا گفته بود تيره و دلگير است. گلسو اما خواستهبود براي كسي ديگر كار كُنَدَش، كه حسينآقا چاقو خورد و پارچه ماند تَه صندوقخانه. زيورننه نگذاشته بود، اگرنه يك ساعته ميدوختاش، براي شام غريبان. ميگفت گلدار است و اصلا شگون ندارد سوزن زدن. و تف به حياي زني كه شبِ اول قبرِ شوهرش، پاي چرخ خياطي فكرِ زلم زينبويش باشد.
يك روز قبل از چلهي حسينآقا بود. مي گفتند بچه گير كرده در چاه خلا و گلسو گرفتداش. زيورننه به بهانهي اشك، گوشهي چادرش را روي پوستِ ضمخت و خشكاش ميكشيد و ميگفت، خدا غضب كرده وگرنه بچه تنها ماندگار حسينآقا بوده.و گلسو بايد مراقبتاش ميكرده. ولي گلسو انگار نه انگارش، حتي يك دانه شن بر سر خودش نريخته و چشم سفيدي كرده، ضجه هم نزده. زنها سر خاك با مرثيههاي زيورننه به اين طرف وآن طرف تاب ميخوردند. تا گلسو خوابزده آمد. گونههايش از كمخوني به سفيدي ميزد. اما هنوز خنده كه نه، لبخند روي لباش بود. چادرش را كنار زد. بستهاي را كه چيت خوشرنگِ گلداري پوشانده بودش درآورد. ديگر كسي به حرفهاي زيورننه گوش نميداد. قبرستان ساكت و هواياش از دم و رطوبت، سنگين بود. صداي كاويدن خاك و النگوي دست گلسو بود، فقط. بسته را با همان پارچهي خوشرنگِ روياش، درخاك پنهان كرد. درست كنارِ پايِ حسينآقا. كارش كه تمام شد، روي خاك تكهاي چيت گذاشت. نگاهي به اطراف كرد. لبخندي زد و راهاش را كشيد و رفت.
- شانس نداريم كه. تو مركز، به فرهنگيا سكه ميدن. به ما 6 متر قوارهي پارچهي چادري اونم با اين گلاي درشتِ دهاتي. گلي چارچوب در پنجرههارم بكش… اگه بالاخره از اين پيرهنت دل كَندي، بده قاب دسمالش كنم!
گلسو ريز ميخندد.حالا او بود و قوارهي 6 متري پارچه در دستاش و خيابان و خندههايش. و بچه هاي محل كه اين بار مبهوت نگاهاش ميكردند. بس كه بلند بلند ميخنديد. آخر خيلي بود. ميشد چادرنماز، لچك ، پيراهن، شورت و از هر كدام دو دست. شبِ جمعه بود. شروع كه كرد، غروب بود انگار. آخرِ شب بود كه تمام شد. پوشيدشان. ميخنديد و قِر ميداد. پيراهن آهاردار به زور با گردش كمرش ميگشت. هنوز چِغِر بود. اما چادر روي سرش با پريدنهاياش ، هوا ميرفت و بازوي گرد و قلمبه با گوشتهاي افتادهاش پيدا ميشد. چقدر ميخواست بيرون برود، ببيند باز هم بهاش ميخندند؟ ميخواست داد بزند:“منو ببينين” اما دير وقت بود. كسي نبود. كجا برود كه همه باشند؟ چه فايده كسي نبيندَش. شب جمعه كجا ميرفت كه همه باشند، حتا آن نامرد، حسين؟ گفته بود ديگر به خاطر آمدن بچه جلسهي سخنراني رشت وحرف زدنْ، نميرود. آخر ديگر چه حرفي. خودشان بودند و بچه هم كه ميآمد. حسينآقا خنديده بود و گفته بود: “ اگه زن ميرزا كوچيك بودي، چي ميكردي؟” گلسو اخم ميكرد و پايهي چرخ را بيشتر فشار ميداد. وتوي دلاش ميگفت “من زن توام حسينآقا نه كس ديگهاي”.
حالا اگر شب جمعه، در قبرستان شهر، جايي كه همه هستند و حسين آقا هم. گلسو را ببيني با يكتا پارچه، كه هم چادر است و هم لچك و هم پيراهن، بازهم تعجب نميكني. بچه ها را هم ميبيني كه دورش ميچرخند و لبهاي خيلي قرمز شدهاش را هم. حتا اگر روان شدهباشد پشتِ سر مردي، سر به زير. و همه، مردههاشان را فراموش كرده باشند و او را نگاه كنند. همهچيز سر جاياش است. همه چيز. مگر خندههاي گلسو…
پايان
سپينود دي ماه 82
بازنویسی اردی بهشت 83
رگه هاي دادائيسم به شدت جلب نظر مي كرد.
خب من اين داستان رو خيلي دوست دارم. مي دوني سپينود يكي از خوبيهاي داستانهاي تو زنده بودنشونه. آدم هيچ وقت احساس نمي كنه مشغول خوندن يك كار خشك طبق اصول و تئوريهاي داستان نويسيه. روح داره. موفق باشي
سلام...خوبين؟عمه ام خوبه؟...همه خوبن؟؟من فكر كنم اگه در راه كامنت گذاشتن براي شما نمي رم هيچ وقت نمي ميرم...راستي ميبينم كه اين يگانه عمه ي آبي تنهاي ما حسابي معروف شده!!!راستي تا 25 چند روز ديگه مونده؟من مردم از حسادت..
بعض داستانهاي من نباشه و بلا نسبت قلم حسين جون و محسن جون ، قبلا هم گفته ام كه اين داستان رو خيلي دوست دارم . البته خواندنش براي زوج جوان فوق الذكر اكيدا ممنوع ! با سلام ...
راستي قبلا بهت گفته بودم كه ميدونم دلت برام تنگ شده !؟! خب چي كار كنم ديگه ، متعلق به همه بودن كم يابي مياره ! نه ولي از وقتي زلزله اومده دلم براتون تنگ شده ! برو خوش باش . مي بينمت و اينها . با سلام ...
راستي اينها رو ديگه راه نده ! بابا اينها در ديزي رو هم مي خورن كه هميشه باز باشه ! اينها ذاتا كنگر خورده اند ! حالا از من نصيحت با فصاحت و بلاغت . با سلام ...
در جهت روووشن شدن اذهان بايد عرض كنم كه : اين دوتا پيامي كه بعد از پيام من نوشته شده ، همان قلم شيواي من بوده . ولي من نميدانستم كه بايد دوباره اسم و آدرسم را وارد كنم . خدا ببخشه ! با سلام ...
سلام سپينود عزيز هنوز نخواندم حسابي خستگي اين حرفها فقط خواستم بگم برنامه روزنامه يادتان نرود. مي خونم بر مي گردم
عمرن اگه لنگمونو پيدا كني .
سلام خوبيد ؟
نمي دونم چرا با خوندن اين داستان به ياد همسايه ها ي احمد محمود افتادم
خيلي نوشته هاتون دوست دارم .
مگه ميشه داستان بابك رو نخوند. ما همواره ارادتمنديم. مشتاق ديدار
خوندمش .دوباره .
سلام ... خيلي مخلصيم ... به خدا جدي مي گم ... محسن مي گفت سپينود خيلي مهربونه ... من بهش گفتم محبتش هيچي رابطه ي سپينود براي من از اين جهت مهمه كه برام لازمه ... سپينود خيلي چيزا هنوز هست كه بايد ازت ياد بگيرم ... ببخش كه در مورد داستان چيزي نمي گم به خدا بلد نيستم نقد كنم ... فقط بلدم ازت تعجب كنم ... همين