May 30, 2004

يكشنبه, 10 خرداد 1383

خوب يك بخشه. خ واو ب.

دلم لرزيد. الان هرچي فكر مي‌كنم يادم نمياد تا اتاقش چه‌جوري دويدم و چه جوري بغلش زدم. عجب ترسيده بود. فكر كن توي خواب ناز بعد از ظهرباشي، بعد يه‌هو خودتو توي حياط و پابرهنه توي بغل مامانت ببيني، كه داره مي‌لرزه و …
مسئوليت يه بچه عجب سنگين و سخته. تا صبح نخوابيد. دستمو گرفته بود توي دستش. منم گوشم به ناله‌هاي احتماليِ زمين بود. توي خواب و بيداري يه چيزايي جلوي چشمام مي‌اومد. عكس‌هاي بم. اون مادر خاك‌آلود كه بالاي جسد دخترش بود يا اون مادري كه با نوزادِ توي بغلش خشك شده بود. ياد حرفاي اون مردي كه خودش و خانواده‌اش رو كشيده بود زير تشك و سالم مونده بود و ياد اينكه بم خشت و خاك بود و بالاي سر من تير آهن. تشك كه سهله … ياد درساي دوره‌اي عمران. ياد بارگذاري افتادم. مهندس بديعي چه زوري مي‌زد تا تحليل سازه‌ها، همه رو بندازه. ياد آئين‌نامه زلزله و ساختموناي آجري. و سقف رو كه ديدم، خنده‌ام گرفت. سقف بالاي سر من و دختركم هنوز طاق ضربيه! ياد روزي افتادم كه اسلايد‌هاي يه كارخونه توي ژاپن رو نشونمون دادن، كه بدون تماس با سطح زمين، به يك ميله، توسط كابل‌هاي كششي وصل شده و موقع زلزله مثل گهواره با زمين تكون مي‌خوره، نه اينكه مثل ساختموناي بتنيِ ما، صُلب و سخت سرجاش بايسته. نمي دونم اينا رو چرا مي‌نويسم؟ هميشه وقتي ديگه هيچي قطعي نيست، حرف زدن مثل هذيون گفتن مي‌مونه. ديگه ادبيات كيلويي چنده؟! صبح كه اومدم سركار، ديدم يه يادداشت براي خودم گذاشتم كه بنويسم درباره‌ي كنزا بورو اوئه، فوتبال و برنامه‌ي نود ، شهرقصه‌اي كه فيلم‌اش رو تازه دوباره ديدم و يه داستان كه بازنويسي‌اش كردم و چندتا لينك و … دوم خردادي كه اومد و رفت و كسي نفهميد. مجلس ششمي كه تموم شد و كسي خيال‌اش نبود. هر روزمان شده عزاداري و اگر هم نباشه خودمان تبديل به عزاي ملي‌اش مي‌كنيم. همه چيز عالي است. در حد استانداردِ خوب بودن. مصائب مسيح هم اكران است مي‌توانيد برويد ببينيد و گريه كنيد به حال مارمولك كه رفت و داغ يك لبخند را گوشه‌ي لب من گذاشت كه با اين پلمب آي اس پي‌ها توي ازدحام آن‌ها كه مي‌آيند چت كنند و وبلاگ بنويسند و كامنت بگذارند و تحقيق علمي‌كنند و سايت‌هاي پورنو بروند يا براي تفريح زني را براي صيغه كردن پيدا كنند، هركار مي‌كنم نمي‌توانم صفحه‌اي را باز كنم و اين سايتي كه راه انداخته‌ام و بقول يكي از دوستانم ديگر خبري از نوشته‌هاي صميمانه در آن نيست، را به‌روز كنم. مي دانم زبانم يك‌دست نيست نثرم هم شكسته است هم فني. مي‌دانم كه درون‌مايه مغشوش است. فكر كنم اگر ابوالفضل بيهقي هم اينجا بود، عطاي زبان و لحن را به لقايش مي‌بخشيد.
من اينجام، صبا مهدكودك، پدر صبا هم نمي‌دونم، مادرم خانه‌اش، رفيقم كرج، خاله‌ام در حال احتضار توي بيمارستان، برادرم مثل هميشه كه خبر جنگ عراق و زلزله بم و … رو شنيده پريده با رفقاش توي يه اوتول با دوربين و دفتر و دستك و ژست‌هاي هنري كه سوژه‌ي عكاسي پيدا كنه. ديروز از كوه اومده بود و من احمق نگران بودم كه نكنه كوه روي سرش ريخته باشه اما اون به من زنگ زد و پرسيد: اوضاع چطوره؟
- يعني چي؟ ما حالمون خوبه
- نه مي‌گم زلزله‌جوري هست ما بريم عكس بگيريم يا الكي بوده؟
- اگه منظورت اينه كه بگم چقد كشته داده و مي‌توني از دست و پاهاي بيرون از آوار مونده عكس بگيري يا نه…
- اه خفه شو احساساتي. يه كم رئال باش؟!!!
- خدافظ

صداي آژير آمبولانس‌ها داره كم كم عصبي‌ام مي‌كنه. مي‌ترسم بگم كه برج ميلاد از اين‌جا پيداست اون‌وقت بگن وبلاگ نويسا همه از خودكشي حرف مي‌زنن و كمبود محبت دارن!
خب باشه همه چي خوبه. ما خوبيم. تو خوب باش. خوبي؟ …

سپینود | May 30, 2004 08:18 AM
Comments

همه چيز خوبه . مشكلي نيست. به به .

Posted by: MOHSEN at May 30, 2004 09:31 AM

عجب چيز خفنيه اين زلزله...

Posted by: mehdi at May 30, 2004 11:17 AM

بازگشت. سالهاي 67. قبل ترش. بالش هامون رو از پر مرگ زير سر مي گذاشتيم. فعل ها رو كه صرف مي كرديم زمان حالش يادمون بود فقط . خوب بود. معلق بوديم. رفيق بوديم با مرگ. جون جوني.توي خلسه راه مي رفتيم. لنگه كفش هاي مونده را مي ديديم.لب ودندان هاي پريده رو دهان شكسته ي ديوار ها. اين چشم كيه؟ اين دماغ ؟. هم اكنون علامت قرمز ليكه مي زد و ما خنده خنده كنان مي پريديم توي عمق زمين. محل لانه ي زنبور ومارها. رفيقمون همان جا چشم وچا مارو مي بوسيد.جاي بوسش خوب نمي شد. همكاري مي كرد با دشمن.نامرد. از پشت خنجر مي زد اين نارفيق. اما شوخ بود. با حال بود. فرصتي مي داد همه چيز رو به سخره بگيري. سوار آلاكلنگش شده بوديم. حالا هم سواريم. چندين ده ساله كه سواريم. خوش مي گذره . نمي گذره؟ سقف به چه درد مي خوره آخر؟ آسمون به اين زيبايي. ستاره ها رو ببين. حق مونه. ما كه كوريم. ما كه اهل عبادت ونماز آيات و وحشت و شب و نيم شب و وووو نبوديم. نيستيم. ماترك جغله نوح پيامبريم. اون ور. بالاتر از سرخي اين روزهاي ابر ،چشمي بد جوري داره چپ چپ نگامون مي كنه. اي حق نشناسا. اي نافرمانهاي بي پير.نمي ترسين؟ ترس؟ اين يكي رو خوب شناختيم.مي شناسيم.اونم رفيق شده . نزديكتر از رگ گردن. طوريكه ديگه حسش نمي كنيم.سايه ازلي شده. هميشه ور دلمون. تجسم رنگ سبز . خاكستري. ريش و انگشتر و سياهي دنباله ي قبا.نگاه همسايه ، همكار،آشنا. حالاكف خانه مان پهن شده. غريبه نيست. داره شوخي مي كنه اين روزها رفيقمون. مرگ و دستيارش ترس. به بازي گرفتتمون. بيا بازي كنيم باهاش. كيف داره. لااقل از يكنواختي در مياييم. مي رقصونمون. بندري. از يادمون مي ره خيلي چيزا.چه لذتي داره فراموشي. بي خيالي. شوخي . وقتي اين ليندا قر مي ده. سر بسرت مي زاره.ميون گياهان ديگه بد جوري دلبري مي كنه . با اين لخته برگهاي رها بر دوشش.صوفي شده لكاته حالا. سرشو به راست وچپ تكون مي ده. مي پرم بيخ گردنش رو مي گيرم . نكنه چپ بشه رو نخلهاي مرداب و گندمي هاي بيچاره.اونا سور ويسادن .مثل من. وسط وسط . زير پهناي سفيد سقف.سومين معلق چهار طبقه.فرو بريز اي سقف ترك برداشته. منتظر چي هستي . تو هم برقص. همه اين روزها در سما ع اند. سقف .كف. ديوار. گلدونا. چه شوري. چه حالي. حال. مولانا كجايي كه جات خاليه. همين ديشب در دست دست شمس حسابي مي چر خيديم.چه كيفي داشت. جاي عين القضات خالي. جاي عطار و ابو سعيد. چرخ چرخ.چرخ بزن رفيق. چرخ بزن و نگران آهن و تير آهن و بتن و اين مزخرفات خاكي نباش. من كه نمي داني چه عشقي مي كنم با رفيقم.با هرم نفس هايش بيخ گوشم. دلم غنج مي زند و پيشاپيش سرم را به در وديوار مي كوبم. سالهاي 67 . سالهاي 76 . سال 83. معلقيم.سرخوش. خوش خوشانه.بي خيال رفيق. سبزه يار رو بزار و بچرخ. بچرخيم.

Posted by: mahzadeh at May 30, 2004 02:49 PM

خوب يه بخشه؟ بد هم يه بخشه. ترس هم يه بخشه. ولي تجربه ترس چند بخشه؟ يك ثانيه، در يك دم مي گذره، اندازه بخش كردن خوب. ولي توي يك ثانيه، وقتي پاهات مي لرزن و چشماي گريون عزيز هاتو مي بيني و نوري كه تلو تلو مي خوره، چند بار مي توني ترس رو بخش كني؟و با هر بار بخش كردنش، چه ترسهايي رو فراموش مي كني و چه ترسهايي رو ياد مي گيري؟ دلم مي خواست مي تونستم اون ثانيه هاي فوق العاده رو همون شكلي نگهشون مي داشتم و هر از چند گاهي مي رفتم بينشون و تمام ذراتشو لمس مي كردم. چقدر قدرت خاطره، در تجربه كردن حس اصلي يك لحظه كه گذشته، كمه. چقدر همه ترسها وقتي يه ترس بزرگتر مياد، رنگشون كم رنگ و بي حال مي شه و چقدر راحت مي شه بهشون خنديد.
كاش مي فهميدم كه فوق العاده گي اون لحظه ها ديگه چه رنگهايي داشت كه امروز توي نگاهم انقدر مبهم و محو هستند.

Posted by: no body at May 31, 2004 07:41 AM

رقص سبزه رو با ماه زیر باران با لرزش های زمین ...

Posted by: سپینود at June 1, 2004 09:06 AM

سلام.
ما ها كه موشك بارون ديديم...
دلم واسه نوشته هاي شخصيت تنگ شده سپينود

Posted by: پدر at June 3, 2004 07:45 PM

ذر

Posted by: at October 3, 2004 02:49 PM