امشب ماه میهمان من است. برق انداخته ام همه جا را که عاقبت آمد، با دست پر هم آمد.
***
مرده ماهي ها ي هوش خواب ماه
حالا ديگر نزديك به توست زهره.هر جا كه باشي هست. اگر كه نبوده اين همه سال. خوابت پر مي شود از بيداري او و بيداريت پر از خوابهايش. اينجاست حالا، پيش از آنكه خوابت ببرد، بوده. صداي زنگ تلفن عاقبت تورا خواهد پراند. سرگيجه گرفته اي آنقدر، كه در اتاق ها راه رفتي و به ساعت نگاه كردي. كنار بخاري، عاقبت مست از خوابي ناهنگام دراز مي كشي. رفته بودي پنجره ي رو به باغچه را باز كرده بودي كه پوي به راصدا كني. باد ابر تيره اي روي آسمان مي كشاند . فصل برداشت نيشكر است. پر سوخته هاي ني، در هوا معلق اند. لانه ي گنجشكي از درخت كُنار را باد توي كَرت ريحان انداخته. پوي به نيست رفته كنار تپه. سوار اسب چوبي اش است و يورتمه مي رود. موهاي لَخت زيتوني اش خيس به پيشانيش چسبيده. جايي است كه اولين بار قرص ماه را به او نشان دادي. از پنجره جنبش شاخه هاي درهم كُنار پيداست. مهرزاد گفته بود هيچ مردي حاضر نيست، كُناري توي حياط بكارد. چه برسد به زني حامله. و تو حاضر بودي هر روز آن همه، ريخته برگها را...
هر روز آن همه، ريخته برگها را جمع كني تا زير سايه ي پهن وخُنكش بنشيني. نيم شب باشكم برآمده نشسته بودي روي تاب و با مهرزاد و مرد كه، به خاطر تو هسته ي كُناري را در باغچه مي كاشتند حرف مي زدي.مهرزاد سرحال بود آن شب . گفته بود مي خواهد براي همه ي گنجشكان جهان لانه بسازد. صداي خنده ها كه بلند مي شد، نگران به حياط همسايه اشاره مي كردي. پنجره را بستي .دلت مي خواهد امروز هم مثل تمام بعد ازظهرهاي خسته از كار و زنگ تلفن هاي نيم شب ،به طرف تپه برويد.مرد سبد را از تو بگيرد، كه فلاسك چاي؛ جعبه اي شيريني ،سه ليوان و كتابي سنگينش كرده. اگر سر حال بودي از تنه ي درخت روي عرض كانال با دستهاي گشوده راه بروي و مرد نگران ؛كه پرت نشويد توي آب. تو بخندي به او . و پوي به را صدا كني كه او هم روي تنه راه برود و تا از تپه بالا مي رويد ترس مرد موضوع خنده تان باشد. گردش جمعه ي پيش مثل هميشه نبود. پوي به دنبال لانه ي خرگوشها مي گشت. مرد روزنامه اي از لاي كتاب تو برداشت و به طرف نهر پايين تپه رفت. روي نرماي علفها دراز كشيدي. كتاب روي سينه ات بود.چيزي نگرانت مي كرد انگار؛ كه گاه پوي به را صدا مي زدي گاه مرد را. ديروز هم كه از تپه بالا مي رفتي براي مرد، خواب ديشبت راتعريف كردي. مرد شك كرد، شايد بيدار شده بودي ازصداي زنگ تلفن. گوشي را كه برداشت صدا را شناخت.
دوشاخه را درآورد.رفت توي پذيرايي دهانش را به گوشي چسبانده بود و آرام حرف مي زد. در خوابت مرد بود و مهرزاد. برهنه درازكشيده بودند كنار همين نهر. تو از پنجره ي خانه، آنها را مي ديدي. ساكت شدي به يك باره و خيره ماندي در چشمان مرد، كه او ادامه ي رودخانه را جاري مي ديد در چشمانت و تنها به لبخندي قناعت كرده بود و تارهاي موي ريخته روي پيشانيت را كنار زد. ديشب صداي ناله هايت را درخواب شنيده بود. مثل حالا كه پلك هاي بسته ات مي لرزند و مرد را كنار رودخانه مي بيني. ماهي هاي درشت كپور از آب مي جهند روي شن، و نزديك برهنگي پاهايش مي افتند. مرد ايستاده و به ماوراي قوس تيره ي موجي نگاه مي كند كه از لايه ي سطح آب به طرفتان مي آيد. تو رو برمي گرداني با وحشتي كه درنگاهت ريخته. مي بيني مرد ماهي كپوري است در دهان سگي گريخته. دهانت قفل است و از ته حنجره مي نالي. چشم باز مي كني. تكيه بر دستها مي نشيني .عرق كرده اي و تنت در رخوتي سنگين روي بالش مي افتد. چشمانت بسته مي شود. ماهي هاي مرده تو را مي ترساند و سگها... در دايره سگها روي تپه نشسته بودي. مرد با شنيدن فرياد تو و پوي به بالا دويد. گفت بنشينيد. تو پوي به را بغل زده بودي. مرد ايستاد. سگها را شمرد. پنج سگ با دندانهاي تيز و بُزاقي كه از دهانشان مي چكيد. به نوبت پارس مي كردند. زانو هاي مرد مي لرزيد. از او خواستي كاري بكند. سگها مانده بودند و رو به تو و پوي به پارس مي كردند. كمي بعد مرد ديد كه يكي شان از تپه پايين دويد و بعد بقيه. خرگوشي از پشت بوته اي گريخته بود. تا آن روز هيچ سگي اطراف تپه نديده بوديد. مرد روي زانو نشست و حال همان روزي را داشت كه تو را بازيافته بود، وقتي از اداره آمده بود. صدايت كرد. پاي تخت افتاده بودي. از دهانت كف مي ريخت و توي دستت تكه كاغذي بود. بغلت زده بود و زير شليك توپها رسانده بودت به زير زمين درمانگاه. بالاي سرت مانده بود تا چشم باز كني. چيزي بخاطر نمي آوردي؛ و مرد هم نگفت كه تكه كاغذ را ديده و هنوز درخاطره اش مانده. چشمان نسترن.چشمان هنوز بازنسترن.پلكهام را مي بندم. معلق مي مانند در شيشه ي شير پوي به. صداي آژير توي محوطه ي كارخانه كه پيچيد، مرد توي دفتر كارش بود. صداي انفجاري در دوردست را شنيده بود.خودش را رساند به ساختمان بهداشت محل كارتو. ديده بود غرش غولي كه يكباره پشت ساختمان برخاست و پهناي تاريك سينه اش آسمان را فرو بلعيده بود. مثل هر بار با شليك توپها رفته بودي زير ميز. پوي به توي بغل ات بود.توحاضر نبودي او را ديگر مهد بگذاري. مردكه رسيد چيزي نمي ديد. دود به حلقش رفته بود. صـــــــــداي گريه ي پوي به را شنيد. ميز را بلند كرد. از نسترن فقط چشمهايش مانده بود. چشماني تيره ي سبز چسبيده روي ديوار نيم ويران پشت سر تو. مرد تــــــو رامي كِشانْد و تو خيره مانده بودي به ديوارفرو ريخته. كنار شيشه ي شيـــــر؛ چشماني از ميان غبار نگاه مي كرد. پنج سال روبروي آن چشمان نشسته بودي. درددل كرده بودي. مرد بي حوصله كه مي ديدت مي دانست امروز نسترن حتما نيامده و ميز روبرويت خالي مانده ازمهرباني نگاهش. شيشه را داده بودي به نسترن ببرد بشورد. گناهي كه انتظار عقوبتش تو را مي سوزاند. مرد هر بارخانه مي آمد تو را مي ديد كنار پنجره رو به مزارع و مي شنيد ، زير لب مي گويي. جهنـــــم سبز. حالا باغچه است و بازتابي سرشار از حضور مرد؛ كه پيازهاي نرگس را زير پنجره ي آشپزخانه مي كارد. همان روز كه تو از بستر بلند شده بودي كاشته بود. بخار تن مرد پوستت را گرم مي كند. لبخند مي زني و گردنت نرم روي بالش مي لغزد. شيلنگ آب را گرفته اي كه روي خاك پيازها ي نرگس بريزي. يك لحظه مرد را مي بيني خوابيده توي كَرت ريحان. ريشه هايي سينه ي او را جر مي دهند. صداي آسمان قرمبه در سرت مي پيچد. توده اي يخ حنجره ات رامنجمد كرده. خاكستر ني ها مثل برفي سياه مي ريزد روي مرد و تيغ برگهاي نخلي از سينه اش بالا مي رود. با ناله نفس مي كشي . تو نهاي حادثه مي گريزي. نها رفتن تو هميشه مرد را مي هراسانْد. همين بود تا خبر را شنيد، زنگ زده بود و برايت چند روز مرخصي گرفته بود. تمام شب مراقب بود كه تو چيزي نفهمي. گفته بودند به مرد كه تا صبح چيزي نگوید به تو؛ كه هنوزه هنوز چشمان نسترن را مي ديدي. براي مرد همان روز اول ازمهرزاد گفته بودي؛ كه يك جان در دو قالب بوديد هميشه. از پچ پچهاي درگوشي تان. و از هسته ي كُناري كه به دور از چشم مادر توي خاك باغچه چال مي كرديد. همينكه نوك مي زد ، مادر با وحشت از ريشه درش مي آورد. مرد او را از قبل مي شناخت و مي دانست مهرزاد وقتي نيست كجا است و چرا. اين يكي از آن همه چيزي هايي است كه تو نمي دانستي ازمرد. مهرزاد نيمه شب مي آمد و سحر نشده مي رفت؛ و تو تا چند روز بعد از او مي گفتي. به مرد گفته بودي در چشمان او نگاه مهرزاد نشسته. تمام شب مرد بيدار بود.ناله هاي تو را از ته حنجره مي شنيد.نفس نفس هايت را. خواب نبود و وانمود مي كرد كه خواب است.از خواب پريدي با صيحه اي كه مرد را لرزاند.اما او برنگشت و همانطور رو به ديوار ماند. تو از تخت پايين آمدي. تقه ي صداي در مرد را از جا بلند كرد. از شيشه ي در ديد كه بازوهايت را دور درخت گره زده اي و صورتت را به تنه ي آن مي سايي. چيزي نمانده بود به زانو در بيايد. مانده بود و به اندام پيچيده ات دور تنه ي كُنار نگاه مي كرد مرد؛ مردي كه وقتي در آغوش مادرت ضجه مي زدي ؛ سنگ خطابش كردي. توي دفترت نوشته بودي مرد سنگي. بعد از آن بود كه نام او را هرگز بر زبان نياوردي. ديده بود نوشته هايت را مرد، خواسته بود بداند از آن همه، كه در دلت پنهان بود؛ و بـــه روي خودش نياورده بود. و گاه كودك هم مرد صدا كرده بود و نه پدر. مرد لب گزه هايت را مي ديد رو به كودك.وانمود مي كرد نشنيده است.بعد ها هم به تو نگفته بود كه دكمه هاي آن پيراهن را در صندوقچه ي چوبي كوچك تو ديده. واولين دانه هاي كُنار را. صبح پيش از آنكه مرد چيزي بگويد خوابت را تعريف كرده بودي. به صورت مرد نگاه نمي كردي همانطور كه چاي پوي به را هم مي زدي مي گفتي .مهرزاد ارّه را پاي تنه ي كُنار گذاشته بود . تو از دستش گرفتي. دوباره شروع كرد به بريدن ؛ با ارّه ايي كه به جاي دست از شانه اش آويخته بود.پيراهن، به گوشت ِ له شده ي سينه ي مهرزاد چسبيده بود.دكمه ها را لاي گواهي فوت پيچانده بودي.ضربه ي مغزي. از قفل بازوي زنان رهانيدي خودت را و ديدي آخرين دم؛ در آن نيمه شبِ آميخته ي بوي كافور و سدر؛ استخوانهاي جدا شده ي شانه ي مهرزاد را كه مرد به پهلو ي او نهاد.چيزي نگفته بود مرد و سر را زير انداخته بود دشنام هايت را كه مي شنيد.مرد قول روز اولش به تو را زير پا نهاده بود. درگير شده بود او و مهرزاد هم . قبل از ديدن تو بودند. تو كه دلبسته ي بوي نرگس هاي باغچه بودي. مرد هم بود؛ و تو گمان مي كردي نيست. حالا صداي رويش ريشه ها در سرت پيچيده، و بلندتر شده. چشم باز ميکني. نورتندي، لحظه اي ازشيشه ها به اتاق مي ريزد. و لحظه اي بعد غرش رعد پشتت را مي لرزاند. به دنبال تلفن مي گردي كه مدتي است زنگ مي خورد. چهار دست و پا به طرف ميز مي روي و گوشي را بر مي داري. همسايه است. مي گويد كه پوي به پيش آنهاست. صدايت خش دارد و كنار لبت تب خال زده.دوشاخه تلفن رامي كشي. سبد روي ميز است. سه ليوان در آن مي گذاري. در را باز مي كني. چند لانه ي گنجشك جلوي در افتاده. هوي هوي باد است وجَرق جَرق سوختن ني و دود غليظي در كوچه. شاخه هاي انبوه درخت با شدت مي جنبند و تو دستهاي من و مهرزاد را آني كه تنه ي كَُُنار را اره مي كنيم مي بيني.
ارديبهشت 83
ماهزاده اميري
*كَُناردرختي است با شاخه هاي انبوه و مناسب لانه سازي پرندگان، كه در جنوب ومناطق گرمسيري مي رويد.در باور برخي بوميان جنوب، اين درخت مقدس است وخوابيدن زير آن جنون مي آورد و بريدن آن گناه است وبدشگون.
سپينود عزيز سلام داستان و مهمان بسيار با ارزشي داريد ممنون كه داستان را گذاشتيد من دوباره خواني كردم ماهزاده عزيز خسته نباشيد واقعا چينش كلمات در متن نوشتاري شما تحسين بر انگيز است مي خواهم درباره متن حرف بزنم و نمي دانم منطقم درست است يا نه به هر حال با توجه به تاويل گرايي و نسبي گرايي كه مرنيزم برايمان به يادگاري گذاشته جرات مي كنم حرفي بر داستان شما بزنم مي دانيد كه حرف هم باد هواست! نماد و اسطوره و استفاده ازآن براي ارجاع مخاطب به روايتها و بيرون كشي يا خوانش رمزگان اثر يكي از ويژگي هاي خوب اين متن است كه تا مخاطب را به چالش و تفكر كشاند اينكه نمادهايي مثل ماهي كپور. درخت كنار. اره آويزان به جاي دست دو مرد. شايد به نوعي اسب چوبي كودك. زير درخت كنار و سايه اش نشستن همه نمادها و ارجاعاتي است كه متن در خود دارد اين نوشته به نظر من داراي سه لايه است لايه اول اسطوره درخت كنار است لايه دوم نمادها هستند و لايه سوم خود متن و روايت متن است كه پيش مي رود. اسطوره ها به دليل نوع فرميكي خود با نماد تفاوتي جزئي ولي اساسي دارند كه باعث مي شود در نوع استفاده ازانها دچار يك ظاهر متناقض گردد در واقع اسطوره فرم و معنايش داراي پوشش و كنايه نماد نيست بنابراين در لايه اول قرار مي گيرد نمادهاي استفاده شده در اين داستان در لايه دوم پيچيده شده اند كه معناهايشان تا حدودي وابسط به روايت اسطوره اي درخت كنار است اما از لحاض فرميك معنايش پنهان تر
از لايه اول است به نوعي و تا حدودي اجازه تاويل به مخاطب را مي دهد در واقع گاهي ممكن است كسي تمام كدهايي كه شما در داستان داده ايد را بگيرد و گاه امكان دارد آن را كه به دنياي فكريش نزديك تر است انتخاب و درك كند. اما لايه سوم كه خود روايت داستاني بود به نظر من از همه زيرتر قرار داشت زبان نماد گر و استفاده از اسطوره خود متن را پيچيده كرده و استفاده از ايجاز و استعاره نيز متن را ثقيل تر كرده است به طوري كه داستان لايه ها و نماهايش را آشكار نمي كند حتي بعد از چند بار خوانش. خوب من فكر مي كنم بايد يك مقدار كمتر از اين زبان داستاني براي روايت و كنشها و واقعه داستاني استفاده مي شد در جاهايي شايد بتوان گفت كلمات ثقيل مي شودند و گاه فعلها از ماضي به مضارع تبديل مي گردند و يا ضماير حذف مي گردد بنابراين به دليل توالي و چرخش متن از لحاظ زماني ( به نوعي سيال بودن متن) و پرشهاي مكاني آن باعث مي شود اين جدا سازي روساخت از زير ساخت يا همان الگوهاي معنايي نهفته در متن حتي با توجه به رمزگان و كدهايي كه داده شده نظير ( زير نويس) كمتر به مخاطب كمكي نبراي دريابي روايت داستاني كرده باشد . به هر حال متن بسيار دلپذير و هدفدار پيش مي رود و نمي توان از ان به راحتي گذشت خسته نباشيد و عالي بود.
سپينود عزيز ... حق بده كه فرصت بخوام براي حرف زدن در مورد اين داستان ...
دوم شخص
نسل كشيه؟ قورباغه ي من كوش؟
دلم ميخواهد اين داستان را به يك جواهر ادبي به قول سورا چند لايه تشبيه كنم كه بسياري شايد براي ديدن آن هر از گاهي به موزه بروند اما من به شخصه هيچ گاه حتي فكر خريدن اشياي داخل موزه را نكرده ام. اگر هم كسي يك سكه عتيقه و البته بسيار ارزشمند را بخرد مطمئنا از آن براي خريد قوت لايموت استفاده نخواهد كرد. هر چه را بتوانيم از داستان حذف كنيم مطمئنا همراهي خواننده را كه لازمه آن فهم و البته وجود كشش است نميتوانيم نفي كنيم. اين تجزيه و تحليل به همراه پيغامي كه ناخوداگاه من مي فرستد فقط و تكرار مي كنم فقط منتج به اين است كه سليقه من اين داستان را تاييد نكند. متشكرم!
سپينود تو يه چيزي در مورد داستانهاي ازر اين قبيل گفتي كه براي من كه خيلي آموزنده بود ... اين داستان حداقل كاري كه مي كنه باعث مي شه ذهن خواننده در گير بشه ... حداقل كاري كه مي كنه اينه كه بعضي از عبارات و كلماتي كه فراموش شدن زنده بشه ... كمترين كاري كه مي كنه اينه كه به شعور خواننده احترام مي گذاره ... خيال كنم باز بايد بخونمش
نمی دانم که این نثر جنوبی است که در ماهزاده اثر کرده یا فضای جنوب است که وا می دارد نویسندگانش این نثر را انتخاب کنند اما به هر حال من این نثر را دوست دارم و صاحبان چنین نثری را تشویق می کنم . نثری که گاه قواعد دستوری در مورد ترتیب اجزا جمله در آن رعایت نمی شود و گاه حتی جمله ها بدون فعل یا فاعل آورده می شود .. با استعاره و صفت های زیبا واکثر اوقات کلمات واسم های ناآشنا ( مثل .. کنار .نها . مهرزاد . پوی به . و.. )حالا این که این نثر چقدر به ادبیات ایران کمک می کند بعد ها مشخص می شود .وفکر می کنم اصلا درست نیست که از زاویه دید مردمان پایتخت این نثر را نقد کنیم یا چون به کاربری یک لغت را در پایتخت نشنیده ایم(خاییدن )گمان کنیم در همه ایران منسوخ شده است ...
معمولاعادت ندارم براي مطلبي چيزي بنويسم.امااينجا مواردي است تحريك كننده وكه نمي توان ساده گذشت. يكي در مورد خود اين داستان است يكي برخورد با آن است. خيلي غريب است كه كساني اين داستان ساده رااينقدر پيچيده مي دانند و يا نثر آن را متعلق به خطه ي خاصي دانستند ويا دنبال اسطوره ونمماد مي گردند. اين متاسفانه نشان مي دهد كه اين آدمهاي محترم تاكنون تجربه خواندن چينين داستان هايي را نداشته اند. داستاني كه خوابي را روايت مي كند و نمي كند. با زباني ساده. كاربرد افعال بستگي به زمان وقايع تغيير مي كند. فكر ميكنم مشكل برمي گرددبه رفت وبرگشت هاي زماني كه اتفاقا" در دو زمان صورت مي گيرد . حال و گذشته. جايي كه زهره خواب است و جايي كه بيدار بوده است در گذشته.زيرا اكنون خواب است و دارد خواب مي بيند. راوي هم مي تواند آن مرد مرده باشد. مرده است زيرا به همه چيز واقف است . از همان ابتدا مي گويد كه از اين به بعد حضور دارد. در خواب و در بيداري . البته فضاسازي آغازين داستان خواننده را براي پيش آمدن وقايع بعدي آماده مي كند. اين رفت و آمد هاي رويازده از وجوه بسياز خوب اين داستان است. اما فكر مي كنم اطلاعاتي رامفت در اختيار خواننده گذاشته و همه جا بوسيله زبان و آوردن تصاوير هشدار مي دهد.افتادن لانه گنجشكان كه نشان از ويراني يك خانه و خانواده دارد و يا آن اره ايي كه هم در رويا وهم در بيداري حضوري پر رنگ دارد.فكر مي كنم درگيري هاي كه اين نشان هاي تصويري و رفت وبرگشت هاي زماني در داستان براي خواننده بوجود مي آورد كار را سخت كرده براي خواننده ي مبتدي. شايد نبايد اين داستان اين جا گذاشته مي شد . معمولا خواننده هاي ومراجعه كنندگان اين فضا ( دنياي مجازي ) وقت وحوصله ي اين درگيري ها را ندارندو دلشان مي خواهد سريع وساده بخوانند و رد شوند. هر چند اين هم از آن نوع پيچيده و گنك و اصطلاحا متن هاي پست مدرن كه اين روزها باب شده نيست . فقط كمي دقت مي خواهد و تجربه ي بيشتر.
رو سر بنه به بالين فكر مرا رها كن...... ممنون از سپينود عزيز و همه ي آنها كه زحمت خواندن اين داستان را هموار كردند به خود.سپينود جان نمي خواهي بنده هاي خدا را ازشرش خلاص كني؟
دارم ميخونم ، و مزه مزه ميكنم ! خسته نباشيد !
سلام. داستان را ميخوانم و برميگردم. يك داستان هم برايتان ميفرستم حتما بخوانيد و نظرتان را بفرستيد. ممنون.
خواستم براي پست بالا كامنت بگذارم نشد ... اينجا مي گم ... جاي منو نگه دار كه اومدم
3pnood aziz daastan ro emrooz ba'ad az modathaa baaz khaandam ... charkheshe zamaan fogholaadeh ast (neveshtan in kalame be fingilish che ghadr sakhte ! ) kaash mishod mahzade ro bebinam ... taazeh mifahmam ... taazeh in daastan ro mifahmam ... in ke cheraa baayad bekhoonamesh va chizy ke baayad yaad begiram