واژهی فيلمفارسي٬ برای آشنايان به مقولهی سينما و بهويژه کارگردانها٬ دارای بار مفهومی منفی است. شايد دکتر هوشنگ کاووسی(يکی از قديمیترين منتقدان سينما در ايران) هنگام ابداع اين عبارت کوچکترين تصوری از کارکرد دشنامگونهی اين اصطلاح در اين زمان را٬ به ذهنش راه نمی داد. و من هم هيچگاه فکر نمیکردم که به راحتی بپذيرم که داستانِ «بيا برويم به مزار»ام٬ «داستانفارسی» خطاب شود! صادقانه میگويم: گريه کردم!
سپس افسوس خوردم که چرا به پيشنهاد دوستی آن داستان را به جای این داستان برای مسابقهی بهرام صادقی فرستادم.
اما بعد از آن کمی منطقی فکر کردم که اصولن آيا هنگام٬ هنگام داستان فرستادن من برای مسابقهای بوده يا خير؟ و پاسخ اين بود که خير. و وقتی مقالهی کوتولههای ادبی از رصا جولایی را خواندم مطمئن شدم. حالا فکر میکنم بايد بخوانم و تمرين کنم و باز هم و باز هم و اگر بازهم٬ باز هم کم است! و باور کنيد اين اصلن نصيحت نيست برای دوستانی که میخواهند داستان بنويسند و به مسابقات بفرستند. از آقای شهسواری عزيز هم تشکر میکنم که داغ دل من را تازه کردند! و بدم نمیآيد که يادی هم از فوتبال کنم٬ که ايشان اشاره کردند به آن. چه اشکالی دارد که در داستان نويسی هم راه مجيد جلالی سرمربی تيم قهرمان ليگ امسال را پيش بگيريم که فوتبال را با علم همراه کرد.(اين جمله فارغ از تعصبات آبی رنگم بود!!)
البته باز هم همین داستان در مرحله نهایی قرار گرفت! و این خودش خیلی جالب است. البته فقط داستان شما نبود. خیلی داستان های بی ارزش دیگر ، بخاطر آشنایی با نویسندگانشان در مرحله نهایی قرار گرفتند و من به شخصه داستان های خوبی را در مرحله اول خواندم(البته در سایت های دیگر این داستان ها انتشار یافته بود) که هیچ راهی به مرحله نهایی نیافتند (نگذاشتند).متاسفانه خیلی از نویسندگان و به ظاهر متفکران ما که از آخوند گرفته تا رئیس جمهور اوگاندا را مورد نقد قرار می دهند، وقتی نوبت داوری به خودشان می رسد ، برای یک مسابقه چنین بی ارزشی، حاضرند به هر کثافت کاری دست بزنند.
من هم سعي مي كنم فارغ از تعصبات آبي رنگ و شپينود طلبانه ام به فرمايشات شما فكر كنم
قصد من نقد داوری نیست. قصدم نقد خودم است برای بهتر شدن و پیش رفت .حالا هرقدر فکر کنید شعار باشد...
سلام. امروز رفته بودم پيش خدي . تحويلش نمي گيرم،راستشو بخواي بيشتر بخاطر خونه اش و چشم اندازي كه داره بعضي وقت ها مي رم پيشش.تا خدي رفت يه چايي بريزه از فرصت استفاده كردم و رفتم اين رفيقمون شين جون (آقاي مباشري نه ها ، اون يكي شين جون )رو ديد زدم .فك مي كني چي ديدم . يه قورباغه . از اونها كه مي گفت من فيلم و خودشو باد مي كرد. البته انگار گفته من گاوم (زيادم هم فرقي نمي كنه ) عجب چشم اندازي رديفي بود . بقيه اشو به تخيل خودت مي سپارم .به كوري چشم اين دوست عزيزت داستانت خيلي هم خوب بود .
در اون مقامي كه تو داري توش سير و سلوك مي كني، نه هنوز وقت داستان فرستادنت نرسيده . اما در مقام مقايسه داستانت يكي از بهترين داستانها بود. در ضمن مثلا اگه يكي بياد به من بگه قيافه ات مثل خربزه مي مونه من بايد برم گريه كنم؟!!
اينطور است ...آدم تورا كه مي بيند باور مي كند روراستي و صداقت و سادگي هنوز در اطرافت ديده مي شود و چقدر خوشحال مي شود كه تورا مي شناسد و مي تواند دوست تو باشد.
آره منم بعضی وقتها از همه ی شعر هام و هر چی نوشتم تو بلاگم حالم بهم می خوره ولی بقیه میگن خیلی قشنگن .
اما میدونم راه درازی هست.
لذت بردم ار خونه ی قشنگت پیش منم بیا.
علی ن
حافظ يه شعر شنگ داره يادت هست؟
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد.... (-:
شنگ يعني قشنگ ....