May 17, 2004

دوشنبه, 28 ارديبهشت 1383

داستان واره

يك اتفاقِ نه‌چندان پيچيده

تمام تن‌ات بيرون ريخته بود. اول فكر كردم آبله‌مرغان است. اما بعد هرچه فكر كردم و پرس‌و‌جو كردم، دليلي براي گرفتنِ آبله مرغان در اين سن، پيدا نكردم. ذره‌بين آورده بودي. اين آخرها چقدر وسواسي شده بودي. مدام مي‌گفتم‌ات خيره نشو. خيره كه مي‌شدي، ترسناك هم مي‌شدي. ولي داشتي فكر مي‌‌كردي، مي‌دانم. آن‌قدر فرو مي‌رفتي، كه خارش‌ِ روي پوست‌ات را هم نمي‌فهميدي. قديمي‌ترها مي‌‌گفتند كه پوستِ سفيد حساس است. زود لك مي‌شود.كك و مك مي‌زند، مي‌سوزد، سرخ مي‌شود و… نه نمي‌خواهم بترسانم‌ات. مي‌دانم دكتر نمي‌روي. اصلن اگر اهل دكتر رفتن و اين قرتي‌گري‌ها بودي، كه من از تو داستان نمي‌ساختم. اما اين را ديگر كسي باور نمي‌كند، حتا كساني كه دنبالِ لحظه‌ي ناب نوشتن مي‌گردند؛ زيرِ ذره‌بين، خال‌هاي روي پوست‌ات، حروفي بودند كه كنارِ هم، داستان مرا ساختند.

سپینود | May 17, 2004 08:19 PM
Comments

زيبا بود. ممنون.

Posted by: zamini at May 17, 2004 10:40 PM

اي بابا...خيلي وقته نبودم انگار خيلي چيزا عوض شده....
مبارك باشه....
آفلاين همه مطالبت رو ميخونم...
موفق باشي...
يا حق!

Posted by: آبی at May 17, 2004 11:15 PM

شايد آبله مرغان لحظات باشد...

Posted by: baran at May 18, 2004 04:59 AM

...

Posted by: زن آبي at May 18, 2004 07:16 AM

قابیل دات کام شد...

Posted by: قابیل at May 18, 2004 07:58 AM

سلام عزيز . خيلي خوشمان آمد . آفرين كارت درسته يه سري هم به من بزن ممنون ميشم.....منتظرم فعلاَ باي

Posted by: شعيب at May 18, 2004 12:52 PM

مريض كه بودي... يك لحظه فكر كردم آبله مرغان گرفته اي... توي شيش و بش آمدن و نيامدن و زنگ زدن و نزدن بودم كه به آخرين خط رسيدم... خيال مريضي ات هم من را پريشان ميكند. مواظب خودت باش.

Posted by: نوشی at May 18, 2004 06:55 PM

بابا آخر ارتباط معنوي . كم اوردم . غافلگير كننده بود . البته اگر قصد شما همين بوده باشه .

Posted by: MOHSEN at May 19, 2004 10:04 AM

سلام بر سپينود عزيز ...... سوگوار جسد و دلتنگ تو ....

Posted by: mei_na_banafsh at May 19, 2004 04:57 PM

اي خدا!! شنيدي؟ تازه يه نمه است اين .انگار زياديمون مي كرد بيشترش!

Posted by: mah at May 19, 2004 10:57 PM

سلام سپينود عزيز اميدوارم حالتان زود زود خوب بشه جايلتان واقعا جالي بود خيلي..........

Posted by: sora at May 20, 2004 12:15 AM

سلام خانم سپينود ... چند روزي هست كه سئوالاتم را برايتان ميل كردم البته به آدرس hotmail ... اگر به دستتان نرسيده لطفا اطلاع دهيد تا دوباره بفرستم ... با سپاس بيكران ...

Posted by: جواد قاسمی at May 20, 2004 05:40 AM

سلام. جات حسابي خالي بود. جدا ميگما خيلي خالي بود.

Posted by: vahid at May 20, 2004 02:34 PM

باز هم سلام يادم رفت بنويسم كه چقدر آن روز از متن نوشته ماهزاده اگر اسمشان را درست نوشته باشم لذت بردم خيلي عالي بود گفته بوديد ولي تا به حال چيزي نخوانده بودم فكر مي كنم بتوانند به من كمك زيادي در كارهايم بكنند راستي ايشان هم وبلاگ دارند؟

Posted by: sora at May 20, 2004 10:43 PM

خر چسونه : حشره سياه به اندازه سوسك از راسته قاب بالان كه در جا هاي تا ريك زندگي كند و هنگام احساس خطر بوي بد از خود متصاعد كند.چه كساني در اين گروه جاي مي گيرند به نظر شما ؟

Posted by: at May 20, 2004 11:50 PM

سلام . منو تاكسيم آپديت شد.

Posted by: manotaxim at May 21, 2004 12:12 AM

خيلي كيف كردم...اصلا قابل پيشبيني نبود..

Posted by: يلدا at May 21, 2004 03:40 AM

سلام. نمیدانم عزیزی از دست رفته یا حال و هوای داستانکت اینجوریست. به هر حال به هم ریخت مرا غصه هایی که لای کلماتت بود. امیدوارم دفعه ی دیگر شاد ببینمت. موفق باشی خانم.

Posted by: امیر مهاجر at May 21, 2004 08:30 PM

غرق شده ای در حروف و واژگان و خوب داری به جادوی این پیچیدگی درهم خطوط راه می بری اما مینیمالیسمی که یک تکان جدی و احساسی به خواننده ندهد و مثل سر سوزن پوستش را حساس نکند کمی روی هوا ول می ماند.

Posted by: فرهاد at May 22, 2004 02:36 PM