May 12, 2004

چهارشنبه, 23 ارديبهشت 1383

وقتي با رايانه مي‌نويسي نوشته‌ات خيس نمي‌شود.

امروز مي‌روم يك ريمل مي‌خرم تا وقتي آب به‌شان مي‌خورد، آبروي صاحب چشم را نبرند. تا وقتي دارم دسته های سار را اديت مي‌كنم و دگمه‌ي شيفت و فاصله را مي‌گيرم تا نيم‌فاصله هاي لعنتي را بچپانم بين كلمات، مجبور نباشم سوزش گوشه‌ي چشم‌هام را تحمل كنم. يادت است آن‌وقت كه بچه نداشتيم، برايم از مردي گفتي كه گنگ و خواب‌زده آمده بود توي كوچه‌ي جواني‌ات و مرد همسايه را به زور از پله‌ها بالا برده بود و توي آشپزخانه ديگي نشانش داده بود كه داشت مي‌جوشيد. يادم هست كه مي‌گفتي مرد همسايه ديوانه شد بعد از ديدن موهاي نرم و لختي كه وِلو توي آب جوش بودند و بدن‌هاي خون آلود كوچكي كه…. مي‌داني كه نمي‌توانم بنويسم. كه نمي‌توانم حتي به‌شان فكر كنم. مي‌داني كه افسوس آن دو جنين كوچك را كه كُشتم … كه من كشتم‌شان. با كمك تو. با آمدنِ تو و با دستت كه در دستم بود. و با آن قورمه سبزي كه صبح‌اش درست كرده بودم و انگار مي‌رفتم شهروند خريد كنم با آن جاروي برقي ساده‌اي كه لب‌هاي آن كوچولو را از ديواره‌ي رحم مادرش جدا مي‌كند. كثافت، كثافت. همين اشك‌ها بودند. نه كمي رقيق‌تر بودند. آن‌وقت كه نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد را مي‌خواندند. اوريانا بود يا من بودم. وقتي موهاي حالا لخت شده و صافش را مي‌بينم از خودم مي‌پرسم آن ديگري‌ها چه شكلي مي شدند. مثل مامان چشم سبز و آذري‌گون يا مثل پدرت چشم بادامي و كشيده و تيره؟ بايد برگردم بايد دسته‌هاي سار را اديت كنم بايد آماده‌اش كنم. بايد ياد بگيرم فراموش كنم. سنگ دل كه نه، ولي كمي سرد باشم. اين روزها فكر آدم‌ها، آدم‌هاي يك نفس آن‌ورتر بدجور توي سرم افتاده. بدجور قلبم را فشار مي‌دهد. تو بدت مي‌آمد. تو از خيلي چيزهاي من بدت مي‌آمد. ولي حق نداشتي. اگر بدت مي‌آمد بايد رد مي‌شدي. آن‌طوري كه من رد شدم. تند. نه اينكه به آدم‌هاي توي ماشين بغلي فحش ركيك بدهي، و خواهران و مادراني را كه نديدي‌شان را بدراني و من شيشه را پائين بكشم و داد بزنم توي خيابان كه:چگونه مي‌شود به كسي كه مي‌رود اين‌چنين صبور سنگين سرگردان فرمان ايست دهي
و مزه‌ي خوني كه بپرد توي حلقم و موهاي آن‌وقت فرفري و چشم‌هاي آن دم خيس با ابروهاي نگران، كه ياد بگيرند به ما، من و تو نگاه كنند و بترسند از شعر‌خواندن. چند سال بعد غقلتا كنار هم توي ماشيني بنشينيم و يادمان برود آن قبلن‌ها، اما دو دست كوچك با موهاي حالا لخت و صاف شانه‌ي هردومان را نوازش كند.
چقدر ما اينجوري هستيم. چقدر ما عجيب هستيم. بروم ساعت يك و ربع است و من دسته‌هاي سار را اديت نكردم. وحيد حتمن به من اجازه مي‌دهد. نه؟

سپینود | May 12, 2004 08:32 AM
Comments

اجازه وحيد هم دست شماست

Posted by: روزبه at May 12, 2004 09:37 AM

فراموش کردن بدون بخشیدن خود و دیگران فایده ای نداره چون بعد از مدتی اون چیزی رو که میخواستی فراموش کنی, دوباره به سراغ آدم می آد ...
باید به خود و دیگران فرصت انسان بودن داد. انسان بودن یعنی اشتباه کردن, یادگرفتن و پیشرفت کردن ... نظرت چیه در این مورد؟

Posted by: نیلوفر at May 12, 2004 12:50 PM

روزبه عزيز در نقش پدر عروس ظاهر شدن و منم شدم عروس.... اين جمله اذيتم كرد....نكنه؟....بي خيال. سپينود خيلي خيلي عزيز ممنون بابت اديت داستان. شاد باشي

Posted by: vahid at May 12, 2004 04:40 PM

يه سلام ديگه. سپينود عزيز ميشه واسه اين داستان لينك زير رو بذاري؟ اوني كه تو غروب سه شنبه هاس بازنويسي نشده.
http://koodakaneha.persianblog.com/1383_1_22_koodakaneha_archive.html#1687411

Posted by: vahid at May 12, 2004 04:49 PM

چه بگويم كه لابد شكمم سير است. اما بعضي حرفها خوب بلدند راه خود را پيدا كنند.

Posted by: babak at May 12, 2004 04:53 PM

گاهي فكر مي كنم اين طبعت آنها است يا جامعه از مردان اين گونه مي سازد نمي دانم چقدر اين قدرت طلبي مفتشان را درك مي كنم ولي اين توهم براي آنها توهم نيست بيماري است چگونه مي شود تند گذشت؟؟؟؟؟؟ كاش ... ولش كن مي دانيد سپينود عزيز جنگجو باشيد باشيد باشيد سخت است اما جنگجو باشيد .......

Posted by: sora at May 12, 2004 07:20 PM

سلام
خيلي سعي كردم تا آخر بخونمش اما نتونستم...اشكال از خودم ميدونم

Posted by: پدر at May 12, 2004 09:34 PM

سلام سپينود عزيز...و مگر جز اين چيز ديگري هم مي توان نوشت ؟

Posted by: پدرام at May 12, 2004 11:50 PM

وقتي تو را پرتاب ميكنند به ميان دريا...مي خواهند كه دستي ديگر تو را از آب بردارد.

Posted by: baran at May 13, 2004 12:29 AM

لحظه/ واحد/ عكسهاي ديواري سابق / ثانيه/ از /حيات / موهاي لخت/ چشم هاي دورانديش/ تنها/ شاعر /.

Posted by: MOHSEN at May 13, 2004 09:18 AM

انگار مادرم گريسته بود آن شب آن شب كه من به درد رسيدم ونطفه شكل گرفت .....باقي كلمات ميماند توي دهانم كه هر جور بگويمشان فرقي نمي كند يا لابد فرق هم كه داشته باشد ... به جايي نمي رسد تا تو توي آن دمي راحت بماني وما انگار درد مشتركيم ..

Posted by: ariyan at May 13, 2004 10:37 AM

بايد مادر باشي تا بفهمي اين دختر عاشق ديروز و اين مادر تنهاي امروز چي نوشته... بگم خدا لعنتت كنه كه دلم نميايد... خدا چكارت كنه دختر كه آتش زدي دلم را...

Posted by: نوشی at May 13, 2004 02:04 PM

اشک رازی است سپینود. و ما هم نمی دانيم که با این دسته های سار که هر وقت به رنگی زنده می کنند گذشته را چه کنیم.اشک رازی است سپینود. لبخند هم. اما برای ما با این روزگاری که گذراندیم اشک مانده تنها. هرچه هم تف می کنیم مزه ی خونی که ناشی از سیلی آن روزهاست از دهانمان نمی رود. همین می شود که ساز نارنگ صدایش همیشگی می شود در کلماتمان. همین است که تلخی چون عشقه می پیچد در تاروپود ذهنمان. همین است که تاریکی می شود ماوایمان. اشک رازی است سپینود. راز سربه مهری که تقدیر برگرده مان گذاشته . و هرچه روزها را بیشتر می گذرانیم بیشتر می شود حجم سنگین یادهای تلخ. من مدام قهوه می خورم. غلیظ و تلخ و خالی. می خواهم تلخی ذهن را شبیه درمانی کنم. اما می دانی و می دانم که نمی شود. چرا که اشک رازی ست. و خون واقعیتی عریان . و نوشتن می خواهد مفری باشد ......آخ که نوشتی و چه زخم کهنه و دردآوری را با نوشتن و ویراسته کردن نوشته ی دیگری زنده کردی.

Posted by: فرهاد at May 14, 2004 04:53 PM

چرا نگذاشتي ؟

Posted by: MOHSEN at May 15, 2004 09:20 AM

در روايت است كه سه چيز آرامش را به انسان باز مي گرداند . اول حضور در كافه بلاگ ( يا موارد مشابه آن ) ، دوم نوشتن و نوشتن و نوشتن ، و سوم زدن پنبه داستان هاي ديگران...چشم به راه اقدام سوم هستم ...يا حق !

Posted by: پدرام at May 15, 2004 01:39 PM

من تا به حال نديدمتون اما نوشته ها تون اينقد نزديك و قابل لمسه كه انگار صد ساله ميشناسمتون شاد باشيد

Posted by: سميرا at May 15, 2004 02:13 PM