May 09, 2004

يكشنبه, 20 ارديبهشت 1383

برداشت های فراوان از نمایشگاه کتاب!

برداشت يك
يك روز خوب با كتاب و رفقا
بوي كاغذ‏ و مركب مي‌بردت جايي كه تنها مي‌خواهي دست رفيقت در دستت باشد. صداي بحث و نقد و تحليل و خبرهاي جذابي كه دوست داري. ديدن چهره‌هايي كه مريدشان بودي و اولين الفباي كاغذ و مركب را پيش‌شان آموختي.
- سپينود! عين بچه‌هاي دبستاني هول شده بودي!
با محسن بحث نامه‌ي خاتمي است، الهه كولايي را كه مي بيني توي غرفه‌ي يالثارات خون مي‌دود به صورتت.
- بابا زنه يه زنه ميون اينا… لااقل پشتشو بگيريم.
از اصلاحات بايد ممنون بود كه امكان اين گفتگوي متمدنانه را ميان اين دو طيف مخالف بوجود آورده. …
- ببين به تب راضي شديم!
سال ديگر شايد اين فضا نباشد. نفس بكش. نفس بكش. عميق…

برداشت دو
لك‌لك‌ها بر بام
اٍ .. مامان ببين هركول!
- نه دخترم اين هركول نيست اين يه پهلوونه قديميه ايرانيه اسمش زالِ اينم كتاب قصه‌اشه. زال پدر رستمه و رستم پدر سهراب و …
- مامان مي‌شه برام كيف سارا دارا بگيري؟
- نه مادر جون. نه سارا دارا، نه باربي(بر وزن نه شرقي نه غربي!) من مي‌خوام برات قصه‌هاي شاهنامه بگيرم. از زال تا سهراب.
هيچي نمي‌گويد! چه بگويد؟ تك صدايي است ديگر.
- اٍ.. دخترم، ببين! اينا كتاباي كوچيكي‌هاي مامان بوده‌ها: گل‌هاي قالي، توكايي در قفس، آهو و پرندگان، گل بلور و خورشيد…
- مامان؟ گريه مي‌كني؟.. بابا خسته شدم ديگه، مگه كتاب گريه داره… اصلن نمي‌خواد برام هيچي بخري.
كمي ديگر دعوا مي‌شود.
- بيا بريم بستني بخوريم!
- آخ جون!

برداشت سه

قوزك پا
عجب درد دلنشيني است. ماهيچه هاي پشت پا و تاول‌هاي كف پا و درد بازوها. رد دسته‌ي كيسه‌ها روي بندانگشت‌ها.
قبض برق را زدند به اعلانات ساختمان. شير و ماست و نان براي فردا و ميوه براي مدرسه‌ي بچه و جوابِ“ مامان گشنمه!” و معدود كاغذ‌هاي سبز باقي‌مانده و 10 روز به آخر برج.
نه نه اين‌ها را نگو. مي‌ارزيد. مي ارزد هميشه. مثل همان تمدد اعصاب مي‌ماند مثل سفري كه مي‌خواستي بروي.
تازه از امروز شروع مي شود. خواندن. نكند نخواني و روي هم تل‌انبار كني؟!!

سپینود | May 9, 2004 02:56 PM
Comments

اولين يادداشت رو من نوشتم...اتفاقا من هم ار نمايشگاه نوشتم و زيارت شما درونجا مزيد خوشحالي بنده شد...روزبه

Posted by: روزبه at May 9, 2004 03:27 PM

سلام.بوي كتاب دوست داشتني بويي است كه تا به حال شنيده ام.ارزش همه جيز را دارد.

Posted by: درخت سرگردان at May 9, 2004 07:53 PM

داستان شما را خواندم و ببخشيد كه دير كامنت مي گذارم در واقع مطالب را نمي رسم با دقت بخوانم و بايد سر فرصت دوباره بخوانمشان باز شرمنده. سپينود عزيز آنچه به نظرم مي رسد اين است كه داستان خوب است و چرايش را مي گويم اما اول بگويم كه برخي جاها نوع زباني كه انتخاب كرده ايد مي تواند تغيير كند و البته اين شايد سليقه اي باشد به طور مثال ( حالا كه پرده ام افتاده ميخكوب شده بودم. درست وسط قاب پنجره بي پرده.) اين گونه نوشتن اگر در جاهاي ديگر هم بياد به حس كار و آواي كار كمك مي كند اما الان يك دست نيست مثلا ( ماشين ها بين ما رد مي شدند. با سرعت. بوق مي زدند. تو سربالايي زور مي زدند و دود مي كردند) خوب اين لغات يك جوري ريتم دارد اما اگر اين همه فعل نمي امد و از همان نوع نوشتن كلمه بودن فعل استفاده مي شد شايد بهتر باشد مثلا ( ماشين ها بين ما رد مي شدند. باسرعت و پر سر و صدا. تو سربالايي زور مي زدند . بادود . با خستگي. با خشم) خودتان در جاهايي اين كار را كرده ايد مثل ( شناخته بودمش. از قدمهايش. از دودلي اش. انزوايش...)
در پارگرافي كه راوي مي گويد( من در مجتمعي زندگي مي كنم............. ) نوع لحن راوي انگار عوض مي شود انگار از تك گويي روحي و ذهني حرف نميزند و مي خواهد كه زاويه ديدش نمايشي شود و به شرح صرف وقايع از ديد منطقي و غير توصيفي بپردازد اما باز لحن در پارگراف اخر كار باز به همان لحن كل داستاني برمي گردد. اما استفاده از اين آگاهي دادن با زباني غير داستاني از ديد منطقي و ذهن تحليل گر و علمي خيلي خوب بود البته در بار اول كمي نوع گزينش كلمات داستاني است(...... هر چند كه او بي اعتنا است.......) اين ربط داستاني را خود مخاطب مي تواند بيابد و خط داستان را با آن تحليل كند همان طور كه راوي خود اين كار را مي كند اين اجازه به مخاطب هم داده شود قشنگ تر است. البته سئوالاتي مثل اينكه چرا دستمالهاي كاغذي و خشكيده يك جوري قلقلك مي دهد .......

Posted by: sora at May 9, 2004 10:39 PM

آن كاري كه با پرده در اين داستان انجام شده كاركرد مفاهيمي پشت يك كلمه و قدرت تاويل در حين اينكه راوي به طور غير مسقيم همان چيزي كه مي خواهد بگوييد را در مخاطب ايجاد مي كند بدون اينكه دستش را بگيرد و به جلو ببرد بسيار قابل تحسين است پرده اي كه وقتي بر افتد همه چيز آشكار مي شود كمي تاويلي تر نگاه كنيم انسان شرقي كه در لابه لاي اين مدرنيسم پرده اي را پايين افتاده مي بيند اما آن را دوست ندارد و خود را به فكر وا مي دارد كه آيا همه چيز بيرون امده يا نه او يا ديگري نفهميده اين خود را به راه ديگر زدن و يا توهم اين خود را به راه ديگر زدن قشنگ است. حالا اگر طور ديگر هم نگاه كنيم سپينود عزيز آنجا كه راوي مي گويد( هر دو تماشاچي بوديم وقتي پرده ام افتاد. ) خط تقديري است كه انسان اگر ان را در زندگي ببيند و به آن ارجحيت دهد و آن را جاندار كند ما انسانها را تنها تماشاچياني مي داند كه در آن نقش خود را بازي مي كنيم مثل يك قطار كه بايد خط ريل خود را برود و سوزنبان مسيرش را تغيير مي دهد و زن آن را دوست نمي دارد.....
در پارگراف اخر داستان وقتي مي گويد( انگار چشم راستم هم ضعيف شده) در واقع گويا راوي به اينكه ذهن تحليل گر گاهي كمرنگ و كم قدرت مي شود، مي رسد و راوي نيز منطق دو دو تا چهارتايش را ازدست مي دهد و به حسش و منطق ديگري روي مي اورد منطقي كه به او مي گويد برود و كيسه را پاره كند و يا گلدان او را در آغوش گير و رابطه اي را مملوس سازد........
استفاده از بيانهاي مختلف داستاني مثل بيان توصيفي، بيان روايتي، و گاه بيان مباحثه اي و ترغيبي( كه در به مباحثه كشيدن مخاطب مي كوشد و او را سهيم مي كند وقتي درباره ذهن تحليل گر مي گويد) از نكات مثبت اين داستان است. سپينود عزيز اين خيلي خوب است خيلي خسته نباشيد

Posted by: sora at May 9, 2004 10:40 PM

و اما نمايشگاه ابوتراب خسروي را خواندم و ممنون از همه كه خيلي كمك كرديد حسابي چيزهايي يافتم كه در داستان كمك مي كند اميدوارم و اينكه سپينود عزيز تازه فهميدم خيلي از نوشته هايم تنها طرح است نه داستان ...... بازم مي بخشيد كه اين قدر طولاني كامنت گذاشتم/ سر سبز باشيد

Posted by: sora at May 9, 2004 10:42 PM

چي بگم والا اگه بخوام خياي انساني حرف بزنم بايد عرض كنم نوش جان !! ما كه دستمان كوتاه است دلمان خوش است به لطف شما در امانت دادن كتابهايتان ... راستي از طرف من از صبا بپرس كتاب بهتر است يا كباب ؟

Posted by: زن آبي at May 10, 2004 01:38 AM

ميدوني سبي اين روزا هر وقت تو دانشكده وقت مي كنم بيا توي سايتت دوست دارم قبول كنم كه زندگي همينجوري براي تو نمي مونه شايد من دارم به ..... بيخيال ....

Posted by: at May 10, 2004 01:23 PM

سلاااااااااام ... نمايشگاه امسال خيلي براي من هم خوب بود .... راستتتتي ..... امان از دست اين شاعرا ....

Posted by: maryam at May 10, 2004 01:26 PM

8 روز نمايشگاهم ها، اما تازه امروز رو برا خودم دارم می رم ، ديدن و خريد.

Posted by: آوات at May 12, 2004 10:48 AM