پردهي نارنجي يك پنجره
انگار دگمهي آسانسور را اشتباه زده بودم. كفشهايم هم دستم بود. فرصت نكردهبودم بپوشمشان. طرح اندام زني را كه ديدم، بُراق شدم. زَنَك داشت لباس ميپوشيد. هرچه هم خوشبين بودم، نميتوانستم دليلي براي اينكارش پيدا كنم. اين بود كه چاي توي ليوان را پاشيدم به طرف پنجره و پردهي ليمويي را لك كردم. اگر روبرويم بود، يك سيلي هم ميخواباندم توي گوشش، روي گونههاي نرم و هفت تيغه و ادوكلن مالي شدهاش. ميترسيدم برود و من باز هم ساكت بمانم. چندبار دگمهي همكف را فشار دادم. خم شدم كفشهايم را بپوشم. همينطور زير لب بد و بيراه ميگفتم“ شب دير اومدي، گفتم خستهاس. روتو برگردوندي، گفتم حوصله نداري. بيمحلي كردي.. بازم.. اين تو بميري از اوناش نيست. خيلي وقيحي. وقيح..”
از پلههاي ورودي كه پائين آمدم زنك را نديدم. لابد زودتر رَدش كرده بود. خيلي به كارش وارد بود. نايلون سياهي دستش بود و آورد گذاشت كنار درخت. سرش را كه چپ و راست ميكرد موهاي سرخپوستياش را باد تكان ميداد و دل من آشوب ميشد. روي بلوز چسبانِ بيآستيناش يك پيراهن زيتوني كمرنگ روي شلوار انداختهبود. ماشينها بين ما رد ميشدند. باسرعت. بوق ميزدند. توي سربالايي زور ميزدند و دود ميكردند. بازهم دست و پايم سست شد. جرات نابود كردن اين پرده را نداشتم.
مثل هميشه بود. انگار كه ميخواستم دزدي كنم يا دروغ بگويم. گوشهي پرده را خيلي آرام كنار زدم، يك شكاف به اندازهي چشم راستم. چشم چپم ضعيف است. بوي خاك و دودهي پرده كه به مشامم رسيد، عطسه كردم و پرده آمد پايين. به همين سادگي. مثل فيلمهاي كمدي. اما من فقط به آنطرفِ خيابان و پرده نارنجي كنار رفته نگاه كرده بودم. مرا ديد. عاقبت ديد. بعد از اين مدت خيلي ساده وضع عوض شد. حالا ديگر هردو تماشاچي بوديم. حالا كه پردهام افتاده. ميخكوب شدهبودم، درست وسط قاب پنجرهي بيپرده. ماندهبودم او چه ميكند. دستهايش را باز كرد و دو طرف پنجره را گرفت و سينهاش را جلو داد و انگار نفس عميقي كشيد. يعني ديده بود؟ مغز تحليلگرم ميگفت اگر يكباره پردهي يك پنجره سقوط كند و از بين برود حتما بايد يك پَرشِ بصري مقابل ديد ناظر ايجاد شود. هرچند كه او بي اعتنا به آن باشد.پس عدم ارائه واكنش، همان عكسالعمل او است. خيلي مغرور بود. شناختهبودم اش. از قدم زدنهاي پياپياش. از حركت دستها ميان موهاي آشفتهي بلندش، كه مرا ياد سرخپوستها ميانداخت. از دو دلياش، وقتي به طرف گوشي تلفن ميرفت و دوشاخهاش را از پريز ميكشيد. انزوايش. تمام اينها برايم نشانه بودند. و مهمتر از همه اينكه حتي در خصوصيترين لحظاتش هم باوقار بود.
با خانم همسايه دو طبقه بالاترم دوست شدهبودم. آنجا وقتي دوست جديدم، برايم قهوه ميريخت به بهانهي كشيدن سيگار كنار پنجره ميرفتم. حالا ديگر ميتوانستم قالي زيباي زيتوني رنگ كف خانهاش را هم ببينم. سليقهاش خوب بود. كفشهاي راحتيِ حولهايِ زردِ خيلي كمرنگ داشت، كه وقتي با آنها روي قالي زيتوني راه ميرفت، يادِ ترشِ ليمو، آب توي دهانام جمع ميكرد. شلواركوتاه پوشيدهبود با يك بلوزِچسبان بدون آستين، كه صبحها بعد از ورزش آنقدر به تناش ميماند، تا برود دوش بگيرد. وقتي توي حمام بود،از پنجرهي كوچكي، فقط سرش را مي ديدم. دلم آشوب ميشد و نفسهايم تندتر. خانم همسايه پيازها را حلقه حلقه ميكرد. نميتوانستم دل بِكَنم. از طرفي پنجرهي آپارتمانِ خودم هم ديگر پرده نداشت. حالا ديگر هر دو تماشاچي بوديم. از همان لحظهي افتادن پردهام. ولي من اين را نميخواستم. بايد باز از پشت پرده و از ميان يك شكاف كوچك ميديدمش. به جاي پردهي قبلي كه افتاده بود، يك پارچهي توري با رنگ ملايمي مثل ليمويي يا زيتوني كمرنگ براي پنجره تهيه كردم، تا راحتتر بتوانم حركتهاي پشتِ پنجرهي او را ببينم. تا بتوانم وقتي روي صندلي نشستهام و مثل تاب تكان ميخورم و كتاب ميخوانم زيرچشم بپايماش. وقتي فكرش را ميكنم، ميبينم دلم ميخواست تا او هم سايهاي از من را ببيند.
من در مجتمعي زندگي ميكنم كه دو بخش شرقي و غربي دارد و آپارتمان من در بخش شرقي است. پنجرههايم از صبح زود نور خوبي مياندازند كف اتاقهايم. بنابراين غير از پاپيتال بقيه گياهها را با فاصله از پنجره ميگذارم. و پردهي توريام اگر هيچوقت كنار نرود، بهنظر نميرسد كه اشكالي در وضعيت گلدانها بوجود بيايد. اما پنجرهي او نور بيرمق غرب را ميگيرد. حتمن بايد پردهها را كنار بزند. منطقاش مثل دريچههاي داخل قرنيهي چشم است؛ وقتي نور زيادي بتابانيبه آنها، تنگ ميشوند و برعكس. براي همين او هميشه چند گلداني را كه داشت، ميآورد پشت پنجرهاش و پردهي نارنجي رنگش را هم كاملا كنار ميزد، طوريكه بعضي از آن شبهايي كه پرده را نمي كشيد، ميتوانستم برنامههاي تلويزيوناش را هم تماشا كنم. فيلمهايي كه ميديد، ببينم. بعضي وقتها دلم ميخواست كانال را عوض كند. اما او خيلي خودخواه بود. گاهي كه پشتاش به من بود و تلويزيون ميديد خستهام ميكرد. دندانهايم را به هم فشار ميدادم. دلم مي خواست من هم پشتم را به او كنم اينكار را كردم ولي يك شب رويم را كه دوباره برگرداندم او رفته بود بخوابد. اتاق خوابش سمت ديگر خانه بود كه من نميديدم. شايد هم خوب بود. حالا حتمن كمتر ناراحت ميشوم و دندانهايم را بر روي هم فشار ميدهم.
تازگيها دير ميآيد خانه. وقتي ميآيد تلو تلو ميخورد. ديگر دوشاخه تلفن را از پريز نمي كشد. كمتر ورزش ميكند. شبها تا ديروقت بيدار است. من را هم زابهرا كرده. كلافه شدهام. مدام با پاي برهنه روي كفِ سردِ سنگي خانه راه ميروم و سيگارم را با سيگار ديگري روشن ميكنم. درهردور رفت و برگشت، به ساعت نگاه ميكنم و دقيقهها و ثانيهها را ميشمرم. يك شب بلند شدم و ديدم پشت پيشخوان آشپزخانه نشسته و ليواني جلويش است. مينوشد و باز پرش ميكند. دلم خواست همراهاش باشم و در سكوت صداي برخورد لبهي ليوانام را به انتهاي ليوان او بشنوم.
ماشينها به سرعت از جلوي چشمم بالا و پائين ميرفتند. عينكم را نياورده بودم. هنوز ترديد داشتم، چون پايم به جدول پيادهرو گير كرد. ميتوانستم خودم را جلوي ماشيني بياندازم. ميتوانستم وسط بلوار بايستم. از افتادن پرده كه مشخصتر بود. ميتوانستم بروم جلوي او و كيسهي نايلوني مشكي را پاره كنم، تا خيابان پر از دستمالهاي كاغذيِ خشكيده و مچاله شود. وقتي برگشتم بازهم سراغ همان شكاف رفتم. انگار چشم راستم هم ضعيف شده.
پرده نارنجياش ديگر كمتر كنار ميرفت. گلدان سانسِوِرياش را آوردهبود و نميدانم چرا كنار آپارتمان ما گذاشتهبود. شايد هم براي آفتابگير بودنِ آپارتمان ما. گلدان را كه بغل كردم، كودك نارسي بود كه ميخواستم به فرزندي قبولش كنم.
كمي بي ارتباطم با اين موضوع و حسي كه در پس پشت اين كلمات مي تواند نهفته باشد. و همه اين روايت همين حس است و اشاره ي پر ايهامي كه در انتها به آن گلدان مي شود. انگار ميكنم كه آرامش دريايي را روايت مي كند كه تك موجي بر آن مي گذرد پراز معنا. شايد هم در اين واگويه چيزهايي از قلم افتاده باشد. ممكن است؟
سپينود عزيز تقصير من نيست ... بايد چند بار بخونم تا بفهمم ... اجازه بده باز بخونم و نظرم رو بگم ... احتمالا فردا ...ممنون
سپينود عزيز خوندمش ... مثل هميشه .... بهم بگو كي نوشته بوديش ... منو ياد آپارتمان خودت انداخت ... راستي اونجا كه جمله ايي رو با يك مكث دوبار تكرار كرده بودي خيلي فوق العاذه بود .. بهش چي مي گن ؟ فاصله گذاري ؟
ما كه چيزي نفهميديم شما لا اقل بياييد سايت ما زبانش ساده تر از اين حرفهاست.
آره دلتو به اين خوش كن كه من ديوونه ام . ولي از اين واقعيت كه تو كاسه ليس پادوهاي توپ جمع كنهاي بازماندگان رويزيونيستهاي ورشكسته هستي چيزي كم نميشه . براي كي داري خودشيريني مي كني عفريته ؟ مي خواي پرونده ي تك تكشونو اينجا رو كنم تا بفهمي با كيا دم خور شدي ؟ هر چند تو خودتم مثل اونايي .
وقتي از دغد غه ي زني كنار پنجره گفتي كه مدتي است ذهن ات را درگير كرده . منتظر بودم ببينم آخر آن زن؛ كنار آن پنجره چه مي كند؟ مي بينم بقيه اين زن را نمي شناسند و نمي توانند به او نزديك شوند. خب من يك بار شنيدم و يك بار هم خواندم اين داستان را. خيلي راحت بود برايم. درك او وتنهايي و آن پرده حائل. اگر درست خوانده باشم داستان اين است: زني از كنار پنجره بازندگي مردانه اي در آن ور خيابان خودش را شريك كرده. اينكه زن كيست ؟ نامش چيست؟ چرا تنهاست ؟ پرسشهايي است كه من خواننده به دلخواه به آن پاسخ مي دهم. مهم اين است كه تنهايي او در انتظار و تعقيب زندگي ديگري كه از قضا مردي است با موهاي سرخپوستي و جذاب كه سخت توجه تنهايي اندوه زاي زن را پر كرده . اما زن بيشتر مي خواهد. خودش را در او غرق كرده از طرفي آن جمله هاي قصار و دخالت شقه ي منطقي ناشي از كاركرد ذهني اصول گرا ، هم هست و مرتب هشدار مي دهد. مانع هاي وصل داستان را بلوار مي سازد و پرده و ماشين هايي كه در سر بالايي زورمي زنند و دود مي كنند و اين زيباتر است وداستاني تر ؛ تا آن جملات كه آخر سر هم با سمبه ي پرزور وجوهي ديگر از ذات پاردوكسيال ذهن ناكار آمد مي شوند. چرا كه زن همچنان در تب و تاب مشاهده گرانه اش كنار پرده مانده حتي به نيت نزديكتر شدن به زندگي آن ور پرده طرح دوستي با همسايه بالايي را بنا مي نهد.تنها برداشتي كه من خواننده مي توانم با اطمينان داشته باشم و زمينه ي آن در مرجعيت به متن داستان است ؛ تنهايي و ستروني زن است وقتي گلدان را بغل مي زند و آن را بعنوان كودكي نارس در آغوش مي گيرد. حسرت بي پاسخي به طبيعت زايش خواه زنانگي كه واكنش زن را توجيه مي كند . من اين داستان را به همين شكل دوست دارم. مرا درگير مي كند . وادارم مي كند شريك لحظه ها ي او باشم. برايم مهم نيست نامش چيست ؟ چرا پرده با يك عطسه مي افتد كه معمولا" خيلي نادر است و به صحنه اي در فيلم كمدي مي ماند. اما زيبايي آن در همين است . پرده اي كه زني و تمام شور و اشتياق اش در پس آن پنهان است و او را به سمت بازسازي يك زندگي خيالي سوق داده ؛ مي تواند نباشد و با يك عطسه تنها يك عطسه مي تواند فرو بريزد. خب آيا اين امكان دارد. زن سرانجام عطسه خواهد كرد ؟ و .....
big brother فكر نميكنم توهين به يه خانوم تو وبلاگش به خاطر نوشته اش خيلي نيازبه جرات و تفكر و انديشه و مطالعه داشته باشه..
big brother فكر نميكنم توهين به يه خانوم تو وبلاگش به خاطر نوشته اش خيلي نيازبه جرات و تفكر و انديشه و مطالعه داشته باشه..
سلام
اینجا را تازه کشف کردم . به نظر نزهتگاه جالبی می آید . به من هم سر بزن . بد نمی گذرد
الهه كولايي- يا لثارات-شواليه ناموجود-ويكنت دو نيم شده - سپينود داستان رو تو جاداستاني استادش كن.
داستان منو توي جاداستاني نميذاري؟
اگرچه ايميل و چت من با شما ،نشان دهنده ي حسن نيت من و كين جوئي شماست ، اگرچه شما اولين بار به من توهين كرديد و مرا ديوانه خطاب كرديد ، اگر چه از اول هم هيچ بحث و جدلي با شما نداشتم ، با اينحال من تسليم . از اين به بعد نه پايم را اينجا مي گذارم و نه اسمي از سپينود خواهم آورد. تمام.
داستان فوق العاده ضعیفی بود . میخواستی داستان بنویسی شدش .....بابا جون دخترم به زور نمیشه داستان نوشت .
195.219.148.97 شماره ي آي پي كامنت بالايي!! چشم آقاي ... و خانم ... كه با هم كامنت مي ذارين!!
خسته شدم دموكراسي به درد ما نمي خوره. بگذار من هم ديكتاتور كوچكي باشم. از امروز كامنت هاي بي نام را با شماره ي آي پي شان و اسمشان اديت خواهم كرد و اينجا خواهم گذاشت. از ترسوهايي كه جرات رودررو صحبت كردن را ندارند متنفرم!
مرسي سپينود ...
هادي گل زاده، رامين گرفتار، مسعود آرين. اينا فقط هويت هاي مختلف يك آدم در عرض سه ماه هستند، قبل از اين سه ماه كه افتخار آشنايي با ايشون به سر بنده نازل شد، چي بودي و كي بودي و بعد از اين چه كسي خواهي بود، نمي دونم. پسر لالي كه توي كلاس داستان نويسي آقاي چهلتن، در مورد خفه كردن زنها در آرايشگاه داستان نوشته بود، فقط حس ترحم در وجود من بيدار مي كرد. نه، لال بودن، حقه خوبي براي جلب توجه كردن نيست. مخصوصا وقتي طرف حسابت، آدم تيزي مثل آقاي امير حسن چهلتن باشه كه صد تا از اين جور داستانها براي همه مي نويسه، جنابعالي كه ديگه سهله. خوب مي فهممت، وقتي فهميد كه لال نيستي و تظاهر به لال بودن مي كني، ديگه روت نشد بياي سر كلاس. بقيه هم گفتند طفلي مريضه، يه روانشناس بره، درست مي شه. دلم خيلي سوخت، از اينكه روت نشد ديگه بياي سر كلاس. فكر كردم مريضي ولي ته دلت مي خواي آدم باشي. كافه بلاگ هم كه ديدمت به روم نياوردم كه قبلا چه بازي سر ما در آورده بودي. نمي دونم اونجا ديگه چيكار كردي كه بعد از چند جلسه ديگه پيدات نشد. ولي حالا كم كم دارم مي فهمم. يه مدتي اومدي اينجا و جاهاي ديگه، بدون اسم دائم به همه توهين كردي، كسي به روي خودش نياورد. بعدش برادر بزرگ شدي. الان ديگه دلم براي كسي كه تو برادرش هستي، مي سوزه. از اينكه بياي تو كامنتها به همه فحش بدي و مسخره كني و توهين و تحقير كني، بزرگ نمي شي. هيچكس هم از توهين هاي تو، كوچيك نمي شه. به اسم من كامنت مي ذاري، بعد خودت جواب خودتو مي دي كه منو بكوبوني، باشه، من ناراحت نمي شم. اگه عقده ت اينجوري خالي مي شه، اينكارو بكن. ولي يه آدمهايي هستند كه خيلي بزرگتر از اين هستند كه تو رو قابل بدونن كه باهات حرف بزنن و يا جوابتو بدن. تو حق نداري هر چي عقده داري به كثيفترين شكلش بيان كني و بهشون توهين كني. حق نداري موقعي كه توي دنياي مجازي اين آدما وارد مي شي، كلمه هاي كثيف و پوچ بنويسي. اينجا يه دنياي واقعي نيست ولي حريم داره، يه حريم لطيف و ضربه پذير. حالا كه اينجا هستي، حداقل قواعد بودن در اينجا رو هم ياد بگير. اينجا تهديد فايده نداره،حداقل موقعي كه تهديد مي كني، از پشت سرت مطمئن باش، بعد رو بجلو شليك كن. اينجا آدمها با رو شدن پرونده هاشون، چه خوب، چه بد، بزرگ و كوچيك نمي شن. آدما اينجا از رو نوشته هاشونه كه قضاوت مي شن. اميدوارم كه بفهمي. خدا پشت و پناهت باشه.
سلام سپينود عزيز، اول بگم كه داستانت رو خوندم، قشنگ بود. دوم مي خواستم معذرت خواهي كنم كه كامنت قبلي كه گذاشتم ربطي به داستانت نداشت. مي خواستم توي وبلاگ خودشون جوابشون رو بنويسم ولي ديدم كه همه كامنتها رو پاك مي كنن، براي همين اينجا نوشتم مخصوصا كه كامنت ايشون هم اينجا هست. هميشه خوب و خوش و در پناه خدا باشي.
1- شايد اگر تكراري كه در ابتداي داستان آمده و بر شي از ميانه ي قصه است را پر رنگ يا روان ترميكردي در يكدستي زبان كمك ميكرد. آنهم در ابتداي داستان كه حواس من خواننده كمي پرت شد.
2- شخصيت سازي مرد پنجره مقابل خوب بود. المانهائيكه ميشد از پس تاري آنها شخصيت ظاهري مرد را شناخت و البته شخصيت تنهائيش و فرديتي كه راوي را به او نزديك ميكند و يا اينكه راوي اين برداشتها را از اوضاع او و علائمي كه در او ميبيند انجام ميدهد.
3- خيال ميكنم بيان بهتري كه زير پوسته ي اصلي و حاشيه ي شخصيت پردازي مرد بود پرداختن به كاراكتر تنهاي زن كه همان راوي است باشد . زني كه از رفتار و تظاهرات بصري مرد پنجره ي مقابل براي خود دنيائي ساخته كه خلوت خود را با آن پر كند و حتي روزمرگي خانم خانه دار طبقه ي بالا كه رفتاري هميشگي دارد و مثلا پيازها را حلقه حلقه ميكند تا بكار رفت و روب زندگي برسد زن ماجرا را بخود نمي آورد و حتي از اين زن بي رنگ هم براي بازتر شدن زاويه ي ديد و نگاه پررنگ تر به مرد استفاده ميكند . بگذريم از استعاره ايكه به نظر من در بالاتر بودن زن و اينكه زاويه ي ديد بازتري به راوي ميدهد نهفته است. به راوي اهل مطالعه كه كنار پنجره و روي صندلي راحتي مينشيند و بيشترين نگرانيش تجسس زندگي مرد است براي ساختن دنيائي مجازي - خيال ميكنم راوي خواسته گريزي بزند به آدم يا زني كه دچار روزمرگي است اما سادگي او زن را به افق بازتري ميكشاند. حد اقل اينكه من خواننده دوست دارم خودم را اينطور در گير اين داستان كنم .
4- استفاده از عناصري مثل پرده ي نازك كه شكاف دارد ( هر چند توضييح غير لازم افتادن آن و تشبيه به فيلمهاي كمدي در كل زبان داستان سكته اي بوجود مي آورد) و مثلا تاكيد بر ضعيف بودن چشم چپ راوي كه من دوست دارم آنرا عقل گريزي بخوانم به واسطه ي استفاده ي آدمهاي ذهني از سمت چپ لايه ي خاكستر ي و البته متقابل آن قدرت نگاه در چشم راست كه ديدي فرا ذهني به راوي ميدهد . ديدي كه او را حتي دچار توهمي ميكند كه زندگي زن است. تخيلي از مردي كه آنسوي پنجره مقابل است و زن حتي با راه رفتن و فيلم ديدن او ارتباط ميگيرد. و زندگي گونه اي مشترك با آن آدم بوجود مي آرد. و يا فاصله اي كه ماشين هاي در حال حركت كه در سر بالائي هستند و دود هم ميكنند بوجود مي آرند. و يا گلدانهاي عجيب راوي و اشاره به پنجره ي اي رو به شرق كه من دوست دارم آنرا به اشراق متصل كنم و افق رو به غرب مرد كه نور بير مق - به تفسير راوي - از آن ميوزد . و منطق راوي كه حالت داناي كل بخود ميگيرد و بنابر آن قضاوت ميكند كه او بايد پرده را كنار بزند - چرا ؟ چون نمي خواهد مرد از نوري كه تا وسط اتاق او آمده محروم باشد. ويا استفاده از كيسه ي سياه و دستمالهاي چروك يا گذر از تصوير خوابيدن مرد و لباس پوشيدن زن كه بر خلاف داستانهاي قديم سپينود نوعي اروتيك كمرنگ آغشته به شرم به همراه دارد و اين حس براي من خواننده جالب است.
5- ايده ي پايان بندي داستان خيلي ظريف - جالب و تكان دهنده بود . استفاده از گلدان - گلدانيكه ثمره ي رابطه ايست و راوي آنرا كودك نارسي ميبيند كه بايد بزرگ كند و اين رشته ي اتصال را به هر قيمتي هست بند كند . كاري ندارم به كدام سبك ميخواسته ايد بنويسيد . اما براي من خواننده اين داستان در مقايسه به بعضي كارهاي قديم تر جالب و اثر گذار بود . هم فضا سازي قابل قبولي داشت و هم از ديناميك خوبي برخوردار بود.
6- از داستان كه دور شويم نظر ديگيري هم دارم در مورد قضاياي اتفاق افتاده : و اينكه براي بعضي آدمها ( نمي خواهم بگويم توي اين مملكت و اين چيزها ) دمكراسي و آزادي بيان مجالي است براي تخيله ي ناراحتيها ي درست و نادرست و به نظر من كشيدن دنداني كه درد ميكند و دور انداختنش اشكالي ندارد . زياد هم ناراحت حضراتي كه يقه ي دمكراسي را جر ميدهند نباش - حد اقل اين است كه از كارماي ديگران دوري ميكني و به كار حرفه اي ميپردازي - آدمها اختيار خانه شانرا كه ديگر دارند ؟-عزت زياد.
I loved it....... it was very good
ساراي عزيز. اول اينكه من به نه به جاي تو و نه به جاي هيكس ديگه كامنت نذاشتم. اخه با تو چه خصومتي دارم كه بخوام اينكارو بكنم. دوم اين كه هادي گلزاده يه شاعر و نويسنده ي معاصره. من شعرش رو چون حرف دلم بود گذاشتم تو وبلاگم و اسمشم نوشتم كه سرقت ادبي محسوب نشه . بعدشم رامين خودشو به لالي نزده بود. بعد از اينكه احساس كر آقاي چهل تن بهش مشكوك شده بعد از كلاس براش توضيح داد كه يه جور ويروس سرماخوردگي باعث شده كه صدا از گلوش در نياد و دكترشم بهش گفته بود مهم نيست بزودي خوب ميشه . اگه ديگه نرفت كلاس براي اين بود كه راهش دور بود در ضمن احساس كرد كلاس به دردش نميخوره و داره وقتش تلف ميشه . تو قيافه مسعود آرين يادت نبود ، خودش بهت گفت . حالا اين نامرديه كه از صداقتش سو استفاده كني . حرف آخر اين كه من قصد كوبيدن تو رو نداشتم . خب اين يك جدله و بايد ظرفيت داشته باشي.