May 02, 2004

يكشنبه, 13 ارديبهشت 1383

پراکنده جات

بحث درباره‌ي چاه بابل براي من كه خوب بود. بگذريم كه خيلي‌ها كم لطفي كردند. بعضي هم كه خب ديوانه‌اند! بعضي هم پرت بودند. مثلا نمي‌دانم چطور مي‌شود به چاه بابل گفت جريان سيال ذهن؟! فرمتِ روايتِ داستان، يك راوي بود، سوم شخص و داناي كل و كاراكتر اصلي مردي به نام مندو. حالا باز من درب احتمال ايجادِ اشتباه را از سوي خودم باز مي‌گذارم. تا جايي كه شد هم به روز نكردم تا دوستان خودشان را برسانند. به هرحال تجربه‌ي بدكي نبود. بي شك ادامه‌اش مي‌دهم.

در طي اين به روز نكردن حرف‌هاي زيادي ماند و يك داستان كه مي‌آيد. گل آقايي كه رفت و متني كه نوشتم براي پوپكش كه ترديد داشتم بگذارمش اما از آنجا كه نمي‌شود انگار هيچوقت محتاط باشم مي گذارمش توي گيومه كه غير رسمي شود!
“آن شومينه‌ي پر از شمع
خيلي سال‌ها پيش بود. هنوز دختر كوچولو نبود. تولد زن بود. شلوغ بود و هياهويي. پوپك آمده بود نشسته بود بغل شومينه كه پر بود از شمع طوري كه اگر چراغ‌ها را خاموش مي‌كردي انگار مثل فيلم بري ليندون كوبريك سالن با جلچراغ‌هايي از جنس شمع روشن شده بود و با لنز ساخت كوبريك مي‌توانستي از اشك‌هايي كه پوپك از گوشه‌ي چشم‌هايش پاك مي‌كرد، تصوير بگيري. او هم دي‌ماهي بود و او و زن به بقيه تكه مي‌انداختند و كريِ دي‌ماهي بودن مي‌خواندند.. اما هيچ‌وقت دلِ زن صاف نبود با او. فكر دختر گل آقا بودن و اينكه خودش را مي‌گيرد مخصوصا وقتي مي‌رفتند جشنواره‌ي مطبوعات و در غرفه‌ي گل آقا مي‌ديدندش. حالا حسودي يا هرچه بود… اصلا اين‌ها را براي چه مي‌گويم!
خب هركسي مي‌ميرد. چه گل آقا باشد چه كيومرث صابري فومني چه خود پوپك چه من. فقط دلم گرفت. از اينكه پوپك تنها شد. پوپك با پدرش پوپك بود. حالا بايد تكاني به خودش بدهد و خيلي سخت است مي‌دانم. “ اما راستي پوپك! مي‌دوني دي ماهي‌ها زن‌هاشون چقدر قوي‌ان؟! خيلي مي‌خوام ثابت كني… خيلي.” ”

نمايشگاه كتاب هم كه شروع شد . زن خانه‌دار و زن مادر و زن نويسنده با هم سرنمايشگاه دعوا دارند! زن مادر مي‌خواهد دخترك را ببرد، زن نويسنده مي‌خواهد خودش برود با يارغارهايش و چشمش را ببندد و بخرد، زن خانه‌دار هم كه از حالا غر مي‌زند كه گوشت ومرغ واجب‌تر است يا كتاب!.. خلاصه تا ببينيم جدلشان به كجا مي‌كشد.

سپینود | May 2, 2004 03:02 PM
Comments

اي! اين لينكدونيت سمت راست نمي‌ذاره مطلبت رو بخونم. من تازه چاه بابل رو گرفتم. خيلي دوست دارم اين رو بخونم.

Posted by: homo at May 2, 2004 03:32 PM

واي خدا يكي منو ببره!

Posted by: MOHSEN at May 2, 2004 05:49 PM

ممنونم سپينود عزيز.دلخوشيم به همين دلداري هاست فقط! مي داني كه چه مي گويم...

Posted by: پدرام at May 2, 2004 10:12 PM

من فكر ميكنم زن مادر برنده بشه سپينود (-:

Posted by: پدر at May 2, 2004 10:25 PM

سپينود عزيز سلام ممنون از قبول زحمت به خاطر جا داستاني و ديگر اينكه به نظر مي رسه كتاب غذايي روحي است كه بدجوري معتادمان كرده شايد گاهي وقتها بايد زندگي كرد گرچه به حرفي كه زدم خود نيز اعتقادي ندارم / سر افراز باشيد

Posted by: sora at May 2, 2004 11:22 PM

عجب چیزی برای پوپک نوشتی! ..

Posted by: محمد جواد طواف at May 3, 2004 01:58 AM

سلام سپیوند عزیز. خوب مینویسی و انگار خیلی هم دلت تنگه، چون دلم گرفت از حرفهات و دلم گرفت از رفتن گل آقا. و دلم ... سپیوند عزیز، هوای اینجا خیلی سنگینی می کنه رو سینه م. امیدوارم یک روز صدای خنده هات رو بنویسی برام.

Posted by: امیر مهاجر at May 3, 2004 02:25 AM

براي من كه نمايشگاه تنها تفريح سالانه است كه مدتي از خود بيخودم مي كند. حالا هم كه به شدت تصميم دارم يك روزش را در نقش مرد پدر جوجه ها را ببرم. روزي هم حتمن بايد خودم بروم و بگذارم كه از خود بي خود شوم .
منتظر آن داستان كه گفتيد هستيم

Posted by: فرهاد at May 3, 2004 05:17 PM

سلام به سپينود هميشه فعال . مرتب مي آيم و سر ميزنم ........ بله صابري هم رفت اما حتما به پشت سرش نگاه ميكند و راضي ست . .... نمايشگاه هم كه امروز افتتاح شد مبارك باشد .

Posted by: azar kiani at May 3, 2004 07:00 PM

جواب كامنت پست قبلي رو نگرفتم !!!! ... ممنون از همكاريتون ...

Posted by: يك فنجان قهوه تلخ at May 3, 2004 08:57 PM

همگي با هم بيائيد نمايشگاه. به اندازه همه جا هست. براي زن خانه دار گوشت و مرغ هست. براي زن مادر و بچش هم كتاب داريم ( مخصوصا من كه براي بچش هم يه مجموعه كتاب خوشگل كنار گذاشتم. اگه نياي هم براش حتما ميارم ). براي زن نويسنده هم كه ديگه معلومه.

Posted by: Fredrik at May 5, 2004 03:21 AM

سلام. ادب و ارادت.مدام ميآيم.

Posted by: علی قانع at May 6, 2004 06:36 AM