April 25, 2004

يكشنبه, 6 ارديبهشت 1383

چرا اینقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی.

چاه بابل حکایت غریبی داشت. دوستی کتاب را هدیه داده بود به دوستی دیگر و آن دوست امانت به من و من آنقدر نخواندم تا دوست دیگری از من بردش به امانت و وقتی برگشت نزدم با هم کمی غریبه بودیم روی میز آنقدر جلد سیاهش را دیدم و آنقدر دست دست کردم تا کتاب آمد روی سایت دوات و رگ غیرت من هم سرجایش. جان کندنی بود برایم خواندنش،بعد از 4-5 ماهي كه ورسيون اصلي كتاب در دسترسم بود ولي نخواندمش. چيزي درونم به من مي‌گفت كه روياي همنوايي را كه خيلي از شب‌ها قبل از خواب ، خيلي روزها وقتي خيره مي‌شوي، ساز هماهنگ اركسترش را مي شنوي، را ويران مي‌كني. چيزي در گوشم داد مي زد كه اين ساز ناكو‌ك است.، صدايش گوشخراش است. نمي‌دانم چه بود. اما همينقدر مي‌دانم كه خرافاتي نيستم. مي‌دانم كه بنده‌ي نظركرده نيستم مثل آدم‌هاي زيادي كه ندا از غيب مي‌شنوند و خواب‌هاي راستين و همراه با پيام مي‌بينند. من يك آدم خيلي معمولي هستم با اطلاعاتي معمولي‌تر و… از خودم كه نمي‌خواهم بگويم. اما چاه بابل یک جوری بود...

اما چاه بابل یک جوری بود یک دافعه ای داشت و یک جذبه ای و بالطبع توقع را بالا می برد.
نمي‌دانم چندنفرتان اين تجربه را داشتيد كه در ميهماني جايي بنشينيد كنار يك آدم مسن كراواتي و او شروع كند از رضاشاه گفتن و يا شاه سابق و از دوره‌ي اقتدار و بنالد از اينكه بعد از انقلاب چنين شد و چنان شد و … معمولا مخاطبين جوان راانتخاب مي‌كنند كه تجربه‌ي كمتري از دوره‌ي پيشين دارند. به هزار و يك دليل. يكي آن كه اميدوارند اين نيروي جوان دوباره دوران پراقتدار سابق را احيا كنند. يكي ديگر اينكه شكست خود را نتيجه روند طبيعي‌ِ شكست حكومت‌هاي قبل مي‌دانند. يكي آن‌كه شناخت دقيقي از سنت و مدرنيته و دوره‌هاي گذر ندارند. من هم نميدانم. فقط مي‌دانم اين اغلب پيرمردها و اغلب نمي‌دانم چرا ارتشي‌هاي سابق و يا شكست خورده‌هاي سياسي اگر به خوبی مخاطبشان را می شناختند، این چلچراغ خوان ها ، این نسل اینترنت این نسلی که نخواسته اطلاعات در مغزشان تلنبار می شود نسلی که گاهی وقتی با ایشان هم کلام می شوی از خودت بدت می آید که چرا کم می دانی گرچه که آنها آگاهی شان زیاد هم درونی نیست- یاد می گرفتند چگونه درشان اثر بگذارند.

چاه بابل را دوست نداشتم. فكر كردم اگر قبل از همنوايي مي‌خواندمش چه مي شِد؟… نه همان مي‌شد. شايد اين اپيدمي نويسندگان خارج از كشور است؟ نه همنوايي، خنده در خانه‌ي تنهايي و دکتر نون و آثار گلی ترقی.. خيلي ديگر آنها را خوانده‌ام و عجب لذتي برده‌ام. چاه بابل غُر است. ذهنيات يك واخورده است به نام مندو. مندو که ریشه های نابسامانی های روحی اش همان است که از کودکی و دیدن صحنه های تکان دهنده و تجربه ی بریدن سر خروسی با او همراه است تا یک ایستگاه قطار. همان است که نایی را مادرش می بیند و زیر دامن او می رود تا راهی به امنیت بیابد.

به المان‌هاي پررنگ این رمان توجه كنيد: سياست، جنگ، عشق نافرجام كه به شدت به پورنوگرافي نزديك است تا به اروتيسم كه قاعدتن اين‌گونه آثار بايد از آن بهره ببرند، هنرهای چندگانه مثل ادبیات و نقاشی و موسیقی و آواز، سمبل ها و نمادها، اسطوره ها ، تاریخ نگاری ها، مهاجرت( بدون حس نوستالژیک وطن پرستی)و... آن ها مواد اولیه لازم برای تهیه یک رمان اثرگذار است.

خب ذهن من آشفته است. بهتر است کمی سامان اش بدهم. من یک خواننده ام. خواننده ای که به سراغ اثر دیگری از نویسنده ی محبوب ترین رمانش می رود. اول زبانم را ببخشائيد، دوم قصد خودنمايي ندارم، سوم اين متن ناياب نيست ديگر بلكه نسخه آن روي اينترنت به دو شكل موجود است، سوم وارد شدن به حوزه‌هاي سياسي و تاريخي و مذهبي جنگ های عقیدتی را می طلبد که همه ضعفِ ادبیات معاصر ما و پاشنه ی آشیل اش آنجاست و من وارد آن محدوده نشدم.
چاه بابل هفت پاره دارد. این هفت پاره توالی زمانی مشخص ندارند. برش های زمانی خیلی موفق اند و به رمزگشایی میان حوادث کمک می کنند. پاره ی نخست از تاریکی و معلق بودن میان چاه گفته می شود با جمله ی زیبای چرا اینقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی. حالا دلت می خواهد وارد فضایی وهم آلود و سراسر راز و رمز شوی که کلیدهایی که دستت داری را بکار ببری و درب ها را یکی پس از دیگری بگشایی. ولی نمی شود. نمی گذارند... وروایت گاه حتی به سوی مانیفست های فلسفی و اجتماعی می غلطد و تو خواننده ی نسل امروز دیگر این را نمی خواهی. ایده ی تناسخ ابتدای داستان درخشان است که به تدریج بی فروغ می شود. اینکه با رمانی سر و کار داری که شخصیت هاش از هاروت و ماروت و چاه بابل در چرخه ای می غلطند و تا روسیه تزاری و ایلچی دربار قاجار و قرن معاصر و جنگ و انقلاب تا می روند در پاریس و یادمان اتوال و خیابان های خیس از باران شانزلیزه مقر هنرمندان متفاوتی که بال و پر زیادی دارند برای پریدن.
و شمایل. شمایل فیلیسیا که می چرخد و می گردد در داستان یاد تصویر دوریان گری اسکار وایلد می افتی . شمایلی که عوض می شود برای من مثل خود فیزیکی حضور این کتاب روی میزم جوری بدیمنی داشت. شمایل فیلیسیا هیچ کجا دوام نمی آورد. از جایی به جایی و نهایتا در گوری کنار خالقش می آرامد.

پاره صفر تا اواسط پاره سوم خوب است ریتم و کشش روایتی و معماهایی که می آیند و می روند و ته ذهن باقی می مانند. اما از اواسط پاره ی سوم روایت بهم می ریزد. پاره چهارم که سلسله مقالات ادبی و فلسفی و روانکاوی است که شکسته شده در پاراگراف هایی که در دهان اشخاص به مثابه دیالوگ گذاشته می شود. پاره ی پنجم ناگهان روایت بسیار سطحی و مبتذل می شود در حد داستان های مجلات خانواده. اما پاره ی کوتاه ششم. کاری می کند که دچار تردید می شوی. باید بازگردی و از اول بخوانی چاره ای نیست . پاره ی ششم می فهمی که مندو امنیت و آرامش را در زهدان زن می جوید. اگر پیش از این کلافه می شدی از آویزان بودن مندو به فیلیسیا. از اینکه دستان را لمس می کند، لبان را می خواهد، لب را لمس می کند، سینه های فیلیسیا را می خواهد، به انحنای ظریف پستان می رسد، به دنبال مثلث برمودا است!( و خشمگین می شوی از این رویکرد به زن، زنی مثل فیلیسیا که نماد آشکار زهره یا ناهید است و حس می کنی این زن ستیزی برای چیست؟)، با خواندن پاره ی ششم می فهمی که مندو مردی منحرف جنسی نیست بلکه او به دنبال گوشه امن، تاریکی رحم، بازگشت به دوران جنینی و یا ماروتی است که برای بازیافتن جایگاه قبلی خود تلاش می کند. مثل وقتی که آرزو می کنی کاش زمان به عقب برگردد و تو معصوم شوی. در پاره ی شش قطعیت به صفر می رسد.
نمي‌دانم مي‌توانم خودم را سرزنش كنم يا نه؟ نمي‌دانم اصلا مي‌شود يك رمان را باارزش دانست چون دو صفحه‌ي آخرش به تمام اتهامات وارد شده از سوي ذهن پريشان جواب مي‌دهد؟ نمي دانم آيا مي‌شود اين جملاتي را كه بلافاصله بعد از اتمام چاه بابل نوشتم را در يك تحليل ساده از يك خواننده حرفه‌اي بگنجانم؟ اينها را مي‌گذارم عجالتن كنار و كتاب را ته چاه پرت مي‌كنم. عقلم را در‌مي‌آورم جلويم مي‌گذارم. از هر شنيده‌اي از هر قضاوتي از هر حسي پاكش مي‌كنم. مي روم سراغ چاه.
قصه روايتي است پيچ‌در پيچ، مدور، از پاره‌ي صفر شروع و به پاره‌ي ششم ختم مي‌شود. با اين حساب عدد هفت را نشانه‌بگيريد.و ايمان داشته باشيد كه شما اين كدها و نمادها را به متن نسبت نمي‌دهيد كه سمبل‌ها و روايات و ارتباط آنها بديهي است. از روايت كهن خود چاه بابل و هاروت و ماروت تااسماعيل و آركي تايپ قرباني، تناسخ و گردش و متوالي و زنجيروار ارواح در كالبد‌هاي گوناگون، شمايلي كه دوپاره آست و مي چرخد و موتيفي مي‌شود از روسيه تزاري تا فرانسه‌ي معاصر و اين بين قاجار را مي‌بيند و انقلاب ايران را و جنگ و زندان و مشتي وقايع تاريخي كه در نهايت در فضاي موهوم و خيال‌انگيز و ناكجا آبادِ يك ايستگاه قطار ، قطاري كه همواره نمادي از حركت زمان و تاريخ و… بوده( آنقدر كه كليشه شده) و برگشت به نقطه‌آغاز، رحم مادر و تاريكي،‌
گفتم تاريكي. پاره‌ي صفر را ببينيد با چه جملاتي شروع مي‌شود:
چرا اينهمه فرق مي‌كند تاريكي با تاريكي؟.. چرا تاريكي ته گور فرق مي‌كند با تاريكي اتاق؟ .. فرق مي‌كند با تاريكي ته‌چاه؟.. فرق مي‌كند با تاريكي زهدان؟
اين رمان تاريك است. و خودش اذعان مي‌كند. تلخ و تيره و تار. برجسته‌ترين نكاتي كه يك ذهن معمولي آنها را اشتباه و بد مي‌پندارد و حتما به شكل ايراد وارد مي‌داند بر يك متن داستاني را دارد.
اگر نخوانده بودم همنوايي شبانه را، به يقين فكر مي‌كردم با رماني طرفم كه به اسلوب رمان‌هاي پيشين به قصد روايت يك عشق، عشقي نامتعارف ميان مردي میان سال و هوسران با دختري جوان كه تا حد ابتذال جنسي نويسي مي‌غلطد كه با اروتيك فاصله‌ي بسيار دارد. اروتيسم دست‌كم در ادبيات( با وجود عدم قطعيتي كه اين روزها باب شده) بهره ای از هنر و تفكر برده است و با پورنوگرافي توفير دارد.* اما چيزي درونم درون ناخودآگاه‌ترين لايه‌هاي ذهنم به من مي‌گفت كه اين رو بودنِ حس، اين زن ستيزي آشكار ، اين سياهي و تاريكي به شدت تاكيد شده، اين صحنه هاي دلخراش، عمدي است. (اگر مثالي از سينما بياورم خيلي پرت شده‌ام؟ دو فيلم دسپرادو و كشتن بيل را كه ديدم فريب خشونت و لجن سطح رويي و خوني كه مثل فواره از صفحه نمايش مي‌زد بيرون و انگار در حلقم فرومي‌رفت را نخوردم. از ابتدا ساختار آن‌ها را ترفندي دانستم براي نقد و هجو و محكوم كردن خشونت) اما نمي دانم چرا چاه بابل ابتدا فريبم داد. چاه بابل در نگاه نخست تلخ بود. بد بود. سطحي بود. مبتذل هم بود.پاره‌ي چهارم كه اصلا به فلسفه‌بافي و صدور حكم و مقالات جامعه‌شناختي و روانكاوي ادبي و .. پهلو مي‌زد. طوري كه يك روز كامل رغبت گشودن صفحات كتاب را از من گرفت و تمايل شيطنت باري براي جا انداختن آن صفحات و پرش از آن به ذهنم رسيد!( باز اگر بشود از سينما و از كيارستمي مثال مي‌‌آورم كه خانه‌ي دوست كجاست را ساخت و ميان شيوه‌ي كلاسيك و سنتي روايت فيلم بخشي آورد ظاهرن بي‌ربط درباره‌ي درب و پنجره‌هاي ماسوله و گشتي ميان كوچه پس‌كوچه‌ها كه هيچ ربطي به يافتن محمدرضا نعمت زاده نداشت!)
پرگویی ها زیاد است جایی که کمال مست شده و از دوران بازداشتش می گوید از شکنجه. کلا فلاش بک های سیاسی و دوران زندان و شکنجه و اعدام، یا جبهه رفتن مندو و «برادر حداد» شدن او که با صوت داودی اش جوانان را روی مین می فرستاد و شخصیت آقا به اصطلاح گل درشت است و خیلی به ابتذال غلطیده. پرگویی و زیاده گویی دارد و سطحی بیان شده. مفاهیمی مانند جنگ و جبهه و بعضی اشخاص سیاسی در حالِ اکنون، برای تمام قشرهای جامعه بار معنایی خاص دارند. برای برخی مقدس، برای برخی تابو، برای برخی ( با گذشت زمان ) بی معنی و محلی از اعتنا ندارد. آن تفکر سال های 57 دوره اش سر آمده و ادبیات ما دارد از سیاسی بودن به شکل نامحسوسی فاصله می گیرد که نه این جبر زمان و رژیم ها بلکه تکرار مکرراتی است که نه نانی و نه آبی به همراه دارد. سلیقه ای جمعی است که مضامین اجتماعی را می پسندد و درد را در آن ها می بیند. داستان های کارور، رمان های فمنیستی ایتالیایی آلبا دسس پدس و رئالیسم جادویی مارکز( ونه دغدغه های سیاسی اش) و نخبه ترها بارتلمی و استر و ... بیشترین خوراک مطالعه را فراهم کرده. دیگر کوندرا و کوئیلو هم برای این نسل جذاب نیستند. دیگر لقمه هایی که دور سر می گردند اشتهایی برای بلعیدنشان را برنمی انگیزانند.

به هر شکل چاه بابل یک سفر است. سفری است متفاوت سفری است به عمق تاریکی و تلخی. سفری است که در آن از بال رنگی پروانه ها و گل ها و بوی نسیم وخاک باران خورده و نوستالژی های غربت خبری نیست. طنزی که درلابلای سطرها هم گنجانده شده به نهایتِ گزندگی و تلخی و تاریکی درون چاه است. چاه بابل خود معلق است میان تاریکی سیاه چاله های فضایی ناشناخته که تجربه اش دست کم برای یکبار می ارزد.

----
* erotica , pornography اولي در لغت به معناي الفيه و شلفيه، نقاشي يا نوشته‌ي خارج از اخلاق درباه‌ي مسائل جنسي و دومي وابسته به عشق شهواني و erotica به معناي نوشته‌ها و اصطلاحات عاشقانه و ادبيات عاشقانه ‌آمده است.


پ.ن. خوانش دو سال بعد این‌جا را کلیک کنید.(+) فقط تاریکی فرق نمی‌کند، آدم‌ها هم فرق می‌کنند...

سپینود | April 25, 2004 04:50 PM
Comments

هنوزوقت نكرده ام رمان رابخوانم امانقدتان راخوانده ام وپسنديدم.يعني فني وجامع بودومعلوم بودبرايش زحمت كشيده ايد...

Posted by: ويكنت دونيم شده at April 25, 2004 05:11 PM

حيرتا!! بعد از مدتها آمديم و باز.. راستي عمو نوروز آخرش جطور از شر كفشهاش خلاص شد!؟

Posted by: mahzadeh at April 25, 2004 08:18 PM

سلام خانم سپينود ... راستش با نظرتان كاملا مخالفم . اين كتاب را همان وقت كه روي دوات آمد ساعت 12 يك شب دانلود كردم و تا 4 صبح يك نفس خواندمش . وقتي تمام شد به خودم گفتم بالاخره ما هم يك ميلان كوندرا پيدا كرديم . سياست زدگي شما را خوب درك مي كنم اما نمي شود حكم داد كه فضاسازي با نشانه هاي سياسي هميشه بد از كار در مي آيد. به نظر من اين كتاب يكي از ارزشمند ترين اثاري است كه به زبان فارسي خوانده ام . ضمنا شايد ميلان كوندرا براي شخص شما جذاب نباشد اما خواهش مي كنم پسند شخصي خود را به يك نسل تعميم ندهيد.

Posted by: عليرضا بهنام at April 26, 2004 02:34 AM

خب الان من مي ترسم هر لحظه اكانتم تموم بشه ... صبر كن خوب مطلبتو بخونم و نظرمو بگم ...

Posted by: زن آبي at April 26, 2004 06:26 AM

سلام
چي ميشه هميشه از اين نقدا بنويسي منم بيام بخونم ؟ (-:

Posted by: پدر at April 26, 2004 07:20 AM

سپينود عزيز سلام . در مورد نوشته ات . چند چيز هست كه مي خواستم بگويم :
اول اين كه آيا اصلا ما حق داريم مرمرهاي ذهني خودمان را كه نه نقد هست و نه حتي نظر درست و حسابي در يك سايتي كه خب به هرحال خواننده هاي خاص خودش را دارد بنويسيم ؟ مي خوام بگويم يك جاهايي بعضي از اشاراتت در مورد اروتيك و پورنوگرافي . در مورد قضيه ي جنگ ... و بعضي اشارات ديگرت درست بود اما خيلي پراكنده و حسي و گذرا گفته بودي و زيرسبيلي رد كرده بودي . جا داشت حالا كه جسارت نوشتن در مورد اين كتاب را پيدا كرده ايي محكم سر حرفت مي ماندي . نه اين كه زنگ بزني و در بري !
دوم اين كه در پايان نوشته ام كوئيلو را با كوندرا مقايسه كرده ايي . اين مقايسه از چه جهت است ؟ دوره ايي ؟ آيا اينها هم دوره اند يا سبك نوشتاريشان مثل هم است كه گفته ايي دوران هردوشان به سر آمده ؟ چه عرض كنم اما كوندرا هنوز براي من جدابيت دارد . شايد هم به خاطر بي سوادي ام باشد كه تازه دارم دنياي كتاب را كشف مي كنم و از قافله بدجوري عقبم .
سوم : در تاييد فرمايشات شما خواستم عرض كنم من خيال نكنم بشود چيزي نوشت و گفت كه هدفم دادن پيام نبوده . اگر اين طور باشد كه مي شود هذيان . مي خواهم جسارت كنم و بگويم وقتي رضا قاسمي باشي ديگر نمي تواني بگويي و بگذري . با آن همه مخاطب و حساسيت كه نسبت به اين نويسنده وجود دارد . خيال كنم آقاي قاسمي كمي نسبت به ايران و ايرانيهاي داخل ايران كم لطفي كرده اند . يه كمي برخوردشان مثل تلويزيونهاي آن ور آب است كه راحت در مورد داخليها تصميم مي گيرند و حكم مي دهند و آدم خودش را با دسته ي گوسفندان اشتباه مي گيرد . البته زخم غربت و رانده شدن چيزي نيست كه بشود فراموش كرد اما مي خواستم عرض كنم ما هم اينجا توي خانه ي خودمان غريبيم . اما مانده اييم شايد بشود به خاطر شرافت و غيرتمان گاهي مورد لطف قرار بگيريم . ( خدا به خير كند با اين نوشته هايي كه از من سر زد !! ) خلاصه اين كه اگر همينهايي كه در جبهه تكه تكه شدند و رفتند فقط براي اين كه بميرند تا شايد فراموش كنند يا به ياد سپرده شوند نبودند معلوم نيست امثال من كدام قبرستاني بوديم و يحتمل فرصت خواندن شاهكاري مثل چاه بابل را نمي يافتيم . گفتم شاهكار چون نمي شود اين كلمات به هم بافته شده . يك دست و شعر گونه را به چشمي غير از اين نگاه كرد .
چهارم : در مورد مندو چه عرض كنم . اين كه مردي در رحم هر زني كه سر راهش است و احتمالا مثلث برمودايش تومني صنار با مثلثهاي ديگرش فرق مي كند دنبال آرامش مادرانه بگردد يه كمي زيادي غريب است . يا بايد مندو يك طور ديگري بود كه وقتي فيليسيا با اندوه از دكتري كه از آلتش تعريف مي كرد . مي گفت ... با اين زن همدردي مي كرد . نه اين كه خودش هم فقط به همان منطقه ي ممنوعه فكر كند و يا اين كه به كلي مندو را زنباره فرض كنيم و قال قضيه را بكنيم .
پنجم : ممنون كه حرفهاي پراكنده ي من را تحمل فرمودين . قبلا از بي سوادي و غلطهاي تايپي و املايي كه احتماا فراوان در كامنتم هست عدر مي خوام .

Posted by: زن آبي at April 26, 2004 07:41 AM

فضا سازی با اندیشه سیاسی بد نیست به شرط آنکه خوب درش بیاوری.این کتاب هم مثل هر کتاب دیگر ضعفها وبرجستگی هایی داشت .برای مثال از دست رفتن زیبایی واصالت نثر در طول داستان .....ویا بازگشت خوب قاسمی به گذشته ...

Posted by: آرین دین آزاد at April 26, 2004 10:40 AM

هم داستان رو هم نقدت رو بعدا مي خونم

Posted by: فرشته at April 26, 2004 11:33 AM

ما كه نخونديم اين چاه بابل شما رو. ولي در مورد چاه زنخدان دوست يه چيزايي شنيديم. با هم فرق مي كنه نه؟ يه كاري كن بي سوادا نتونن برات كامنت بذارن. خودمو ميگم.

Posted by: babak at April 26, 2004 12:14 PM

اول ببخشيد من آدرس پستي نزده بودم مطلبم نرفت . چون اصولا آدرس پستي ندارم مجبور شدم از آدرس همين سايت استفاده كنم. ببخشيد. مي خواستم به زن آبي بگويم كه هر كسي حق دارد نظر خودش را در هرجايي ابراز كند و به خلاف نظر ايشان كه انگار زياد با حسن نظر هم نبوده بگويم اين نقد يا نظر يا هر چي بسيار هم پخته نوشته شده و دقيق است. من اين رمان را خواندم و به خيلي از نظرات خانم سيپنود همراهم با اندكي تفاوت . دستتان درد نكند . موفق باشيد

Posted by: simin at April 26, 2004 12:49 PM

راستش مي خواستم بعد از خواندن اين رمان و اثري كه بر من گذاشته بود؛ فاصله بگيرم از آن. اما اين خود رمان است انگار با چنين قراري كنار نمي آيد!.
انگار تو هم جورايي درگيرش شدي ! اين خاصيت يك اثر برجسته است. اما خوانش تو ونگاهت به بافت اين رمان و فضايي كه اينقدر به نظرت تلخ و سياه آمده تماما" متعلق به توست وبرمي گردد به گرايش وتوقع خودت از اثري كه مي خواني. اما دو مطلب است كه مايلم مطرح كنم.يكي اينكه اشاره داشتي به موضوع عشق و بازتاب آن در ادبيات داستاني . و ديگر رويكرد زن ستيزي درپاره هايي از بافت اثر . اول؛ من هيچ ربطي ميان مسائل جنسي ومسائل اخلاقي نمي بينم.برجسته كردن اوريتك و يا پورنويي كه تو از آن در اين رمان يا شايد به طور كلي در هنر اشاره كردي ، در اين مورد خاص به نظر من برمي گردد به درونمايه اين اثر ؛ و لزوم آن دركل ساختار آن .
پورنوگرافي مورد نظر تو ؛تاكيد تعمدي است كه در بخش هاي مربوط به روابط جنسي ايلچي و مندو و تمناي مندو به زنهاو شرح دقيق و صريح اين روابط جنسي شخصيتها داستان است. اين تاكيد به عقيده ي من به منظورتاكيد بر بازتاب بيروني ي رفتارها جنسي متاثر از زيستن در جامعه تابو مدار است. عرياني و صراحت در بيان اين بخش كه آزارنده به نظر مي رسد دقيقا آشكار شدن بخش پنهان و دنياي زيرزميني و خيال باف ماست، كه واكنشي چنين را برتابيده. اين ضربه اي كه فرود مي آيد به قصد نشان دادن سايه ها ي ضمير مشرك قومي ماست. كنار رفتن «پرده »هايي كه قرن هاست ما در پشت آنها پنهانيم.اين هم برمي گردد به بافت فرهنگي – مذهبي اقليم ما و تابو باوري ها ي ما از موضوعاتي بديهي مثل عشق و شهوت و امور جنسي .همانطور كه براي بيان واكنش هاي ديگر از اشارات صريح بهره مي گيريم (مثلا لباس پوشيدن شخصيت داستان ويا غذا خوردن و...) و اين به نظر امري كاملا بديهي و عادي است و مارا آزار نمي دهد. اما براي بيان كيفيت روابط جنسي تمهيدات غير مستقيم و لفافه اي از جملات مبهم و پوشيده بكار مي بريم. اين طور هم توجيه مي كنيم كه اين عدم صراحت به زيبايي نهفته در اثر برمي گردد نه چيز ديگر! موضوع اين است كه ما داراي آن جسارت وصراحت نيستيم و آمخته و تربيت شده براي درك و دريافت آن بدون هر گونه احساس ناخوشايند.تعاريف ارائه شده ي در بطن جامعه ي ما از قديم تا به امروز سنخيتي با پارامترهاي امروزي دنياي نو ندارد. اين فاصله پيموده نشده و هر نوع تلاشي براي پيماش آن خودبه خود واكنشي بر مي انگيزد حتي ميان قشرهاي برخي روشنفكران جامعه .
مطلب بعدي در مورد زن ستيزي و نگاه جهت دار اين رمان به زن است. اتفاقا من نظري كاملا متفاوت ومغاير تو دارم. زن ها ي « چاه بابل» كه مي توانم بگويم همه پاره هايي از وجود هم و به نوعي مكمل هم اند؛ در بكارگيري تشبهاتي ظريف مثل ماهي؛ كه نشانه اي از حيات و سياليت است و الماس و عمق درياچه ي نامسكون واشاره اي كه خودت داشتي در مورد نقش نايي در آخرين پاره جهت دهنده ؛ هدايت كننده و بسيار جسورتر و پيش رو تراز مردان داستان ساخته شده اند. نگاه كن هيچكدام از اين زنها در نمي مانند. منفعل نيستند. حتي ناهيد كه سنگنسار مي شود با شهامت پذيراي مرگ است و هنوز در آخرين دقايق عاشق است . اما اين مندو است كه محتاط و ترسو جانش را دربرمي برد و باز در آخر نيز گرماي آغوش نايي است كه پناهش مي دهد. حتي” آن لور" كه خانه دار است و وابسته به" نادر "در آخر تصميم به جدايي مي گيرد و خودش را خلاص ميكند. نگاه انتقادي اين اثر اين بار تا حد زيادي متوجه مردان است. مرداني كه داعيه ي هنرمند بودن هم دارند و روشنفكرند اما مدام بايد با ذهنيت موروثي و سنتي مردسالارانه شان در ستيز باشند . دغدغه هاي " مندو" آنجا كه فليسيا خيلي صريح و راحت از روابطش با ديگر مردها مي گويد و واكنش مضحك ناشي از مرد پنداري و مرد مداري او كه حاصل پرورش و رشد در فرهنگي بسته و بغايت سنتي است قابل توجه است. او زن را مايملك خود به حساب آورده. در اينجا اين زن است كه جلوتر از او گام نهاده هر چند فليسيا متعلق به سرزميني است كه مندو براي تطبيق خود با مولفه هاي تثبيت شده ي آن بسيار رنج ها را بايد به جان بخرد.
اگر حوصله اش بود و فرصت مي توان در باره ي سياهي و تلخي رمان چاه بابل هم
.حر فهايي زد. جا دارد از تو تشكر كنم كه با دقت و علاقه محيطي فراهم كردي كه بشود در مورد اين رمان و يا شايد بعدها ديگر آثار ارزشمند به گفتگو نشست.

Posted by: mahzhde at April 26, 2004 12:52 PM

سيمين عزيز سلام . والا چه عرض كنم مثل اين كه من باز زدم تو خاكي به هر حال جدا قصد بدي نداشتم فقط خواستم نظرمو بگم بي هيچ خصومتي ... حالا از اينها بگدريم و به بحث كتاب بپردازيم كه خوب مي دونم صاحب اين سايت هم چندان اهل حاشيه و حاشيه پردازي نيست . از سپينود عزيز هم عذر مي خوام اگه باز ايجاد سوتفاهم شده

Posted by: زن آبي at April 26, 2004 02:41 PM

بد نیست همینجا یک بحث کوچک درباره ی کتاب راه بیندازیم. خودم هم شرکت کنم نه به مقام دفاع از نوشته ام بلکه برای بحث درباره ی خود کتاب. اجازه که هست؟
اول آقای بهنام و بقیه دوستان کوندرا باز(!) که زمانی خودم شیفته ی آثار کوندرا بودم. شما درست می گوئید لحنم به مطلق نگری نزدیک شده. همینجا اصلاح می کنم که «برخی افراد نسل جدید.» کوندرا را به عنوان نمونه ای از تفصیل های روانکاوانه و کوئیلو را نمونه ی عارفانه اش گرفتم.
اگر موافق باشید درباره ی خود رمان صحبت کنیم نه حواشی.

Posted by: سپینود at April 26, 2004 04:00 PM

دارم مي خوانمش. ..........

Posted by: فرهاد at April 26, 2004 06:45 PM

اين كتاب تازه به دستم رسيده پس نقد ت رو نمي خونم تا تموم شه كتاب...روزبه

Posted by: روزبه at April 26, 2004 07:30 PM

سپينود عزيز كتاب جاه بابل را از سايت سيو كردم و پرينت گرفتم و توسط بهترين دوستم به كتاب تبديل شد . امشب به دستم رسيد هنوز نخواندم فكر ميكنم همچين نوشته هايي كه تقريبا ناياب شده با دقت زيادي براي آموختن بايد خونده بشه تا هدف نقد كردن . من سعي مي كنم اين كتاب فوق العاده را بياموزم بعد نظرم را حتما مي گويم.

Posted by: bahareh at April 26, 2004 09:35 PM

مثل اينكه آدم خيلي بدي هم نيستي سپينود. در يكي از داستانهاي آنتوان چخوف ، شيطان تصميم مي گيرد براي يك شب هم كه شده خوب باشد. نزد يكي از ساكنين معمولي زمين مي رود و از او مي خواهد كه آرزوئي بكند. ساكن معمولي از شيطان مي خواهد كه همه ي خصلت هاي بد را ا ز نهاد او پاك كند . شيطان هم دست بكار مي شود و هر بار كه دستش را در هوا تكان مي دهد يكي از خصلت هاي زشت مثل غرور، حسادت ، كينه ، خشم ، تهاجم ، موذيگري ، غيبت ، .... را مثل غده اي بيرون مي كشد. ولي با هر غده كه در مي آمد ساكن معمولي قدرت بيانش ضعيف و ضعيف تر مي شد تا جائي كه در پايان قادر نبود حتي يك جمله ي ساده را به زبان بياورد و فقط حروف و صداهاي بي معني از دهانش خارج مي شدند. داشتم فكر مي كردم براي اينكه سپينود از كلام تهي شود فقط يك حركت دست شيطان كافي است : خصلت زشت فمينيسم را از او بگيريد ، مثل بادكنك بادش خالي مي شود.

Posted by: big brother's still watching at April 26, 2004 11:27 PM

زن آبي ... و اما زن آبي : داشتم مي رفتم گفتم بد نيست زنگ شما را بزنم و در بروم چون انگشت روي جاي حساس من گذاشتيد. قدرشناسي از بسيجيان و ميهن پرستي و ناموس پرستي شما را مي ستايم ولي از پايه و اساس حرف آقاي قاسمي را نفهميده ايد . اينجا چيزي نمي نويسم چون نمي خواهم اين سايت را با سياست آلوده كنم كه مديون سپينود شوم . اگر خواستيد تشريف بياوريد منزل در خدمتيم .
درباره ي مثلث جادوئي هم ما به شما نمي گوئيم شبها سرتان را كجا بگذاريد و امنيت را كجا بجوئيد ، شما هم به ما نگوئيد كجا دنبال آرامش مادرانه بگرديم لطفا
حرف زياد است ولي چون مي دانم تا يك ساعت ديگر هر دو پيغام من پاك مي شود خودم را خسته نمي كنم .

Posted by: big brother's still watching at April 27, 2004 12:12 AM

ماهزاده : جسارت شما در پاراگراف اول تحسين برانگيز است . در فرهنگ ما هنوز روابط جنسي را بد مي دانند و مخفي مي كنند. در ست مثل زماني كه اگر به يك بيمار روحي توصيه مي كردند به روانپزشك مراجعه كند يك متر از جايش مي پريد كه : ديوانه خودت هستي !
پاراگراف دوم نمونه ي تاريخي كاملي است از هوش و ذكاوت زن ايراني. زيرا با زرنگي و مهارت تمام توانسته ايد اين پيراهني را كه آقاي قاسمي براي زنان دوخته پشت و رو كنيد و قضيه را درست بر عكس جلوه بدهيد . همان ترفند قديمي : با طرف همراه شو ، او را تاييد كن ، ولي تحريفش كن و ايده ي خودت را در قالب حرفهاي او بيان كن . اينطوري هم حرفت را زده اي هم هيچ حساسيتي را بر نينگيخته اي .

Posted by: at April 27, 2004 12:46 AM

سپينود ببخشيد كه زنگ در خونه ي همه ي خانمها ي اينجا رو زدم . هر كاري كردم نشد سا كت بنشينم چون نقد نقد چاه بابل بود و ما هم از مريدان آقاي قاسمي .

Posted by: big brother's still watching at April 27, 2004 12:54 AM

آقا اين عادلانه نيست ..يه چيز بنويس ما هم بازي باشيم..آخر تا به كي مار بودن؟ يك بارهم با ما بودن .

Posted by: MOHSEN at April 27, 2004 08:05 AM

زن آبی درباره ی مندو و زن.من فکر می کنم از ابتدای داستان مندو تمام حس های انسانی اش اغراق شده بود اگر تصور کنیم که مندو یکی از فرشتگانی است که به کسوت انسانی درآمده، گویی با این دنیا آشنا نیست حسادت هایش، عشقش، روی کرد جنسی اش. راستش شاید هم برادر بزرگ اینجا را درست می گوید که این اخلاق بد فمنیستی را باید کنار گذاشت. اعتراف می کنم با اینکه به قول ماهزاده زنان این رمان مکمل یکدیگرند اما فیلیسیا ، با تشبیهاتی که به او نسبت داده می شود گویی الهه ای است میان این همه سیاهی و پلشتی. وقتی مندو از چشمانش دو الماس بی طاقت و یا دریاچه نامسکون یاد می کند، وقتی عاشق او می شود من نتوانستم منطق مثلث برمودا و یا التماس مندو برای رسیدن فقط به نهایت کامجویی را دریابم.
درابره ی اروتیک من فکر می کنم لذتی که از انکشاف یک حس زیرپوستی می بریم بسیار تفکربرانگیزتر باشد بسیار ماندنی تر باشد و این ربطی به تابوها ندارد. راستش با جامعه ی فعلی ما و رشدی که کرده( که حتی بعضی جاها از غربی ها جلو هم افتاده!!!) خصوصا در حیطه های جنسی، خست در بیان اروتیک نه تنها از سانسور و تابوی برنمی خیزد بلکه برای نغلطیدن به ورطه ی ابتذال و تکرار مکرراتی که تا حال دجارش بودیم شیوه های بیانی زیباتر می طلبد ارجاع به متن می دهم هنگامی که فیلیسیا گربه سیاه را نوازش و ارتعاش آن به بدن مندو می رسد این ایده ی بکری برای بیان این ارتباط از طریق این گربه و برانگیخته شدن مندو بود که فکر می کنم با مستقیم اشاره کردن به آلت مندو و حرکتی که می کند و سیخ شدن تن گربه می توانست یکی از زیباترین بیان های اروتیک این رمان باشد اما...
و اما این چیزی که آزار می دهد و عنوان نشد موضوع جنگ و جبهه و کاربرد لفظ آقا در صحنه ای که برادر حداد یا همان مندو را تشویق به خواندن و رفتن روی مین جوانان و..می کند لابد اینجا هم مثل قضیه اروتیسم موجود درداستان نیازی به پیچیدن درلفاف نبود برای گریز از خودسانسوری اما به غایت آن را به زیاده گویی و سطحی بودن غلطانده اگر بخواهیم با همین شیوه برخورد کنیم که این ها تابوهای جامعه ما هستند، پس روح یک اثر هنری به چه می ماند؟ هنوزبرایم جای سئوال است. فعلن تا اینجایش باشد. بقول ماهزاده چقدر خوب است که آدم اثری تولید کند که اینقدر جای بحث باشد حتمن هنر والایی نهفته است پشتش...

Posted by: سپینود at April 27, 2004 08:09 AM

دخترم !از تو خوشم آمده چون نه شعر هاي بند تنباني مي سرايي و نه از رو دست شوهر فقيد من داستان مي نويسي . هرچند سن و سال براي دستانم رمقي نگذاشته ولي بازهم به وبلاگت خواهم آمد تو هم قبل ازين كه بميرم به من سر بزن !

Posted by: تس at April 27, 2004 04:04 PM

مي بيني ؟ ما بند تموني شديم ديگه ..فراق برادر استاده ..آقا ما دوتا رو كجا مي برين ؟

Posted by: MOHSEN at April 28, 2004 10:05 AM

salam sepinood
mamnoonam baraye dastan
vatariifet
thanx again

Posted by: amir ata at April 28, 2004 01:25 PM

وقتي قرار است راجع به اين داستان صحبت كنم . مايلم خوانش خودم را بازگو كنم . حالا اسمش تحليل است يا نقد يا هر چيز ديگر... به اين رمان از چند زاويه مي توان نگاه كرد ... عرفاني الهي.. فلسفي اسطوره اي .. ياسياسي
اجتماعي...
عرفاني الهي ... و آن اينكه حكايت جدايي ني از نيستان است .وحالا آدم ابوالبشر يا هاروت يا مندو يا من نوعي همه پر بسته وازگون شده ايم در چاه اين دنيا /ثريا چون منيژه بر سر چاه .. دو چشم من بر او چون چشم بيژن./ وهمه اين اتباط ها بين ايلچي ديگران بين مندو با كمال ونادر فيليسيا و آرنولد و بين فيليسيا با مندو و آإرنولدو كمالو نادر و... همه از روي درد مشترك است ../ ني حريف هر كه از ياري بريد.../ واينكه همه وهمه اسير ند و مهجور از قرارگاه خود وبراي همين است كه مدام ارتباط ها عوض ميشود و در تمام حركات مندو يا فيليسيا يا كمال اين بي قراري را مي بينيواينكه يك چيزي فراتر از اين ارتبا ط ها هست كه دل بايد آنجا قرار گيرد و هر چه كه توي اين دنيا هست... سيا ست عشق شهرت وحتي زندگي خانوادگي .. آرام وقرار را به تو برنمي گرداند . / .. سه درد اومد به يك بار غريبي و اسيري و غم يار .. غريبي و اسيري چاره داره .. غم يار و غم يار و غم يار../واين كه تا انتها به اين ميرسي كه / چه شكر هاست در اين شهر كه قانع شده اند .. شاهبازان طريقت به مقام مگسي../ واين كه بداني هرجا كه هستي ../ تو را ز كنگره عرش ميزنند سفير .. ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده ست ./
...فلسفي اسطورهاي ... داستان عشق در ضيافت افلا طون چنين است كه انساني وجود دارد با دو صورت وچهار دست وچهار پا وآنقدر قدرت دارد كه به ملكوت پرواز مي كند. خدايان خشم مي كنند و او را از ميان دو نيم ميكنند .و تهديد مي كنند كه اگر بار ديگر انسان قيام كرد بار ديگر او را دو نيم كنند . وحالا توي اين داستان هاروت ومندو و كمال و .. بال شان بر يده شده و توي اين ارتباط ها ي پيدا وپنهان دنبال آن نيمه گمشده خود ميگردند و هربار كه به نيمه خود نزديك ميشوند انگار توي اين تناسخ ها هر بار دو نيمه مي شوندو من وجودشان دو تا مي شود ( مندو توي ايران .. مندو توي فرانسه ..كمال توي ايران كمال توي فرانسه و... ) واگر جاي بال روي پشت مندو ميتواند ياد ؟آور بالهاي هاروت باشد ميل شديد همه انسانها به پرواز هم مي تواند دليل بال داشتن انسان وقدرت ما ورايي او ..و پس توي اين جهان هيچ كس خطاكار نيست و همه مقهورند... واين با شعر انتهاي كتاب كاملا مطابقت دارد ... چيزي شبيه.../اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم ..و ين يك دم عمر را غنيمت شمريم / ... ادامه

Posted by: ariyan.dinazad at April 28, 2004 02:06 PM

آرين ، با اينكه خيلي قبولت دارم و كوچيكتم هستم ولي اجازه بده كمي حالت رو بگيرم . اول اينكه خوانش ات كمي كج و معوج است ، فكر كنم كتاب را وارونه دست گرفته بودي . دوم بهتر بود اسمش را خوانش نمي گذاشتي ، مثلا مي گذاشتي :دنيا بهتر است يا آخرت . سوم ماجراي رمان به آن سختي هم كه نوشته اي نيست . چهارم اصلا نفهميدم چه نوشته اي و منظورت از اين حرفا چيست . پنجم ، مثل اينكه قضيه نقد كتاب جدي شد ، پس هيچكس از جايش تكان نخورد تا چاه بابل را بخوانم و برگردم !

Posted by: big brother at April 28, 2004 03:18 PM

ببين من كه به روز مي كنم اسمم تو ليستت جابجا نمي شه( از اين شكلكاي غمگين) پس خودت بيا ببين كه به پرسش هفته پيش پاسخ دادم.

Posted by: فرشته at April 28, 2004 09:44 PM

سلام خانوم سپينود ... اگر اشكالي نداره در مورد غروب سه شنبه ها چند سئوال داشتم واسه يه گزارش ... اگر تمايل به پاسخ دادن داريد لطفا اطلاع بديد كه سئوالها رو براتون بفرستم ... با سپاس ...

Posted by: Bitter Coffee at April 29, 2004 01:59 AM

ممنون كه تو اون ليست اسمم رو وارد كردي. من چاه بابل رو دانلود كردم ولي هنز نخوندم

Posted by: فرشته at April 29, 2004 09:31 AM

بر او ببخشاييد ...براو كه ..(يادم نيست بقيه اشو) /يه شعر درپيت الان اومده تو ذهنم ..ترجمه اس از اين در پيتي ها ..اما حسشو دوست دارم ..ميگه حالا كه همه چيز تموم شده ..آواز بخوون .تو كوچه ها با لب سوت بزن ..همه چيز تموم شده ..مثل يه مهموني كه به آخر مي رسه ..اواز بخوونو سوت بزن..نمي دونم اين در پيت چرا افتاده به جونم ..دلم مي خواد (لعنت به اين احساسي بودن ) برم يك جا سوت بزنم ..آهنگ پدرخوانده چطوره ؟ با تشكر از آقاي ضرغامي كه كلي حال دادند به ما .

Posted by: MOHSEN at April 29, 2004 01:04 PM

هرچي ملامتم كني / كمتر محبتم كني / من كه ازت سير نمي شم/اززززز تو دلگير نمي شم...........آقا ما دو تا رو كجا مي برين ؟

Posted by: big brother at April 29, 2004 10:41 PM

خوندم . چاه بابل رو میگم . یک سیال ذهن واقعی . راستش رو بخواهی کیف کردم . قدرت زبان و نوشتاری داستان اونقدر بالاست که غرق نوشته ها میشی و دیگه تکنیک داستان یادت میره . خدارو شکر نمردیم و یکی بلاخره چیزی نوشت.......

Posted by: bahareh_kh at April 30, 2004 12:36 PM

سلام ...بذا بخونمش اول ...

Posted by: lale at April 30, 2004 11:19 PM

به نظر من "چاه بابل" نه ضد زن است و نه ضد مرد. بيانگر حقيقت است! تا زماني كه مردان , زنان را تنها خلاصه شده در "مثلث برمودا"ي شان مي بينند و همه تلاش و هم و غمشان در ارتباط با زنان كشف و تصاحب مثلث برمودا است, زنان هم مردان را تنها "وسيله" اي براي رسيدن به "ثروت و شهرت" مي بينند و البته مثلث برمودا را هم با كمال ميل تقديم مردي مي كنند كه از ثروت و شهرت بيشتري بهره دارد. هيچ كس در پي آن نيست كه مرهمي باشد بر زخم دلي. در اين بازار سوداگري هردو بازنده اند. هم زن وهم مرد.

Posted by: nobody at May 1, 2004 08:42 AM

ك نابغه پيدا شد و همه ي ما از جمله خود نويسنده را كه در تفسير چاه بابل انگشت بدهان مانده بوديم از بلاتكليفي نجات داد . ساراي عزيز ، اين عاميانه ترين و تكراري ترين و ملال انگيزترين جمله را كه ( همه ي مردها مثل هم هستند ) ديگر دارد به طرز خنده داري كند مي شود . بهتر است به فكر اختراع جمله ي جديدتري باشيد. نويسنده از همان ابتداي داستان جنسي ترين اعضاي زن را تقديس مي كند. ( شارل كه موهاي طلايي اش را به پاهاي كت و كلفت مادر مي ماليد ، حالا داشت وسط پاهايش را طلا مي زد.) يا
( دو سينه ي نوك تيز از پايين قاب پنجره كشتي تفريحي طلوع مي كرد.) و همين جاست كه مي نويسد (كاش اقلا مثل اينها بودم) . يعني مي توانستم بدون عشق از جسم زني لذت ببرم . پاسخ اصغر قاتل به رييس دادگاه از همه گويا تر است :( آنان را مي كشتم چون از ساده لوحيشان و سهل الوصول بودنشان دلم به هم مي خورد. چهار تا كلام خوش به آنان مي گفتي بند ليفه شان شل مي شد.) بايد حتمن نگاه اثيري به زن داشته باشي تا بتواني اينها را بنويسي . حتي اگر كتاب را نخوانده باشيم نام رمان راهنماي خوبيست . چاه اساطيري بابل محل سقوط دو فرشته ايست كه سر انجام فريب زن را مي خورند و هر چهار جنايت را مرتكب مي شوند. و سر انجام در چاه بابل معلق مي شوند: ( آويزان ميان دو دنيا ) . مجسمه ي فرشته كه بال اش شكسته حكايت از شهوتي دارد كه قدرت پرواز را از مرد گرفته و ميان دو دنيا معلقش ساخته است . دقت كنيد كه اينجا زن عامل شيطاني هبوط انسان است . و پاداش انساني كه گناهان چهارگانه را مرتكب نمي شوند بيشتر از فرشتگان است چون عصمت آنها بدليل نداشتن شهوت است. اصلا چرا فليسيا ؟ چرا آن لور نه ؟ يا آن يكي خدمتكار ي كه داستان عمه تيفانا را مي نويسد؟ در فليسيا چيزي هست مافوق درك شما ! كه حتي شمايل سرگردان او جذبه و ترس را با هم دارد . بدون اينكه بخواهم روي تفسير خودم پافشاري كنم اين را هم اضافه مي كنم كه در اين رمان دو الماس درخشان درياچه ي نامسكون زنان ، از زنان يك بار مصرف گرفته تا فليسيا ، دير يا زود به شيشه تبديل مي شوند و جذابيت خود را از دست مي دهند. به نظر مي رسد كه اشتباهي در خلقت زن اتفاق افتاده ، چون درست بر عكس قانون جاذبه ي نيوتون هر چقدر كه به آنان نزديك مي شوي جذابيتشان را از دست مي دهند. از دور حسرتند و از نزديك ملال. حتي اين روزها فواحش كند ذهن هم به كارايي اين سلاح پي برده اند و تا جايي كه ممكن است وصل را به تعويق مي اندازند تا بيشتر تيغ بزنند. راستش را بخواهيد فواحش بيشتر از همه از اين نقص فني در وجودشان استفاده مي كنند. مندو به زني دل مي بندد كه دست نيافتني مي نمايد . هجران او درد و شكنجه مي آفريند اما ترتيبش را كه دادي بهتر است خداحافظي كني و در بيهودگي مكرر چاه بابل آويزان بماني .

Posted by: at May 1, 2004 06:09 PM

سپينود حفاظت اطلاعات سايتت سوراخ داره ، مي بيني كه من بدون اسم و آدرس كامنت گذاشتم .

Posted by: big brother at May 1, 2004 06:19 PM

اينم يكي ديگه واسه اطمينان .

Posted by: at May 1, 2004 06:20 PM

سلام. سپينود عزيز. فقط مي خواستم بگم كه اون كامنت به اسم no body از طرف من نيست و متاسفانه من شخصا با نظر ايشون موافق نيستم. البته هر كي يه نظري داره و محترمه، و اينجا توي دنياي مجازي همه مي تونن no body باشن و خوبيش هم به همينه. ولي اينطور كه كامنتها رو خوندم، انگار سوئ تفاهم شده و اين no body رو جاي من عوضي گرفتن. مي خواستم بگم كه من اصلا كتاب چاه بابل و همينطور نقد تو رو متاسفانه نخوندم، براي همين هم هيچ نظري ندارم. راستي يه چيز ديگه، اگه وقت كردي لطفا MILL رو بخون و نظرتو بعدا بهم بگو. خودم ايده شو خيلي دوست دارم. شايد بشه يه خورده روش كار كرد. هميشه خوب و خوش و در پناه خدا باشي.

Posted by: no body at May 1, 2004 10:43 PM

من اين كتاب را خوندم و مي تونم بگم همين چيزهايي كه برادر برزگ مي گه درست همان نگاهي است كه برادر رضا قاسمي به زن دارد. اين نويسنده هميشه يكي از افتخاراتش اين است كه متعلق به مكتب تامل وتفكر ي است كه كوندرا به آن وابسته است . مي دانيد كه كوندرا يكي از نويسندگان ضد زن نويسان ااست . و برادر قاسمي هم دراين دورماني كه تاكنون نوشته ثابت كرده كه سخت مريد كوندرا است. اين برادر بزرگ نيز انگار بدجوري ...

Posted by: mehrnoosh at May 2, 2004 02:36 AM

چه جالب ! آپديت نمي كنيد؟ كل كله؟ پس منم آپديت نمي كنم.

Posted by: MOHSEN at May 2, 2004 01:18 PM

غم بدلت راه نده...

Posted by: ali at May 2, 2004 01:45 PM

فكر كنم بايد بيشتر توضيح مي‌دادي-بخصوص براي مثال من-.

Posted by: homo at May 2, 2004 03:47 PM

تا زنده هستيد خوشحال باشيد ، چون مدت طولاني خواهيد مرد.
انگار بدجوري لج خانم مهرنوش را در آورده ام. عبارت اين برادر بزرگ هم بدجوري ... مي توان با گزينه هاي مختلفي تكميل كرد. مثلا اين برادر بزرگ هم بد جوري تنش مي خارد . يا اين برادر بزرگ هم بدجوري عقده اي و ضد زن است . حتي مي توان جمله را كامل نكرد و آن را باز گذاشت تا خواننده بسته به خلاقيت خود هر بد و بيراهي كه دلش مي خواهد به برادر بزرگ نسبت دهد.
شايد كمي در نوشته ام تند روي كرده باشم ولي فقط برداشت خودم از چاه بابل بود . و حاشا كه من ضد زن نيستم و رضا قاسمي هم گمان نمي كنم كه باشد. قضاوتتان كمي غير منصفانه است .با نخبه ها همين رفتار را مي كنيد كه گروه گروه فرار مي كنند آنور آب . چرا با من مهربان نيستيد ؟ مگر جامعه اي مثل ايران ، در طول فقط هزار سال از خيام به اينطرف ، چند غول مثل برادر بزرگ مي تواند كه بزايد ؟ از كجا معلوم كه من زن نيستم؟ اصلا شايد خود رضا قاسمي باشم :)

Posted by: big brother at May 2, 2004 06:10 PM

..... ادامه ..خوانش سياسي اجتماعي ....با نگاهي حتي گذرا به كتاب همنوايي متوجه مي شويم كه حتي در آن كتاب هم گريز هاي اجتماعي از قلم نيافتاده و در اينجا هم مواردي را مي بيني مثل خودكشي زني در آب از هم ريختن زندگي نادر ويا بي هدف بودن زندگي كمال ... ودر موارد ي كه مسائل سياسي را دنبال كني گوشه و كنايه هايي را در ميان صحبت هاي پراكنده افراد ميبيني كه به نظر من خيلي هم خوب به داستان متصل نشده است ...وچندان هم سعي نشده كه در زير پوست داستان حركت كند.. وشايد اگر بخواهيم با اين نگاه كتاب را به خوانيم به مطالبي پراكنده در مورد ايران وجنگ و حقوق بشر عرف و هنجار دست مي يابيم كه شايد بيشتر سليقه شخصي نويسنده باشد تا نظر جمعي خوانندگان ......

Posted by: at May 3, 2004 09:54 AM

اين پيام بالا را من ( آرين دين آزاد ) نوشتم ولي يادم رفت اسم بنويسم .از بس هولم ....

Posted by: arian at May 3, 2004 09:57 AM

آرين خودت بيا سرتو بزن به دستم.

Posted by: big brother at May 3, 2004 03:45 PM

چه افاضاتی! این همه ادبیات شناس.
با این شما ها ادبیات جهان باید ایرانی بشود و نه ادبیات ایران، جهانی.
در میان .... بگذریم. اولین و آخرین بار است که سر می زنم.
گرداننده ی این سایت، در حکومت آینده حتما برود سانسورچی بشود، سوادش زیادی زیاد است. از سعدی و سنایی تا مهستی گنجه ای و عبید زاکانی و بقیه را بدون شک سانسور خواهد کرد.

Posted by: at May 16, 2004 04:28 AM

فارسي مثلث برمودا

Posted by: at September 14, 2004 03:27 PM

ما كه نفهميديم قضيه چيه كي به كيه خب تاريكيه ديگه
حالا كه(( زير لحاف كرباسي چه ميدونه كسي چه ميكنه كسي))
شما چرا بنده خدا گير ميدين هااااااااااااا؟

Posted by: nini at October 19, 2004 12:50 PM