April 22, 2004

پنجشنبه, 3 ارديبهشت 1383

این هم روشی است.

نمی شود کتمان کرد که وبلاگ نویسی ربطی به روزنگاری ندارد، به خاطره نویسی و یا گزارش دادن. اینجا هم مستثنا نیست از این قاعده. روزنگاری بخش عمده ای از مغزم را اشغال کرده. خصوصا بیان مشکلات. وقتی دردهایت را می گویی، یا بهتر از آن، می نویسی، خالی می شوی و کیست که از این تخلیه ی روانی استقبال نکند.

نمی خواهم از من بگویم. پس ناچار زن را انتخاب کردم. زن خیلی جنبه ها دارد. زن شاغل، زن خانه دار، زن نویسنده( با پوزش از حضرات که خودم را قاطی آنها کردم!) زن مادر، زن زن. نمی توانم توضیح بدهم. چندتایش را که خواندید دستگیرتان می شود.( یک تقاضا: بی دلیل جلوی مثلا زن خانه دار گارد نگیرید. چون بعدها متوجه خواهید شد که زن خانه دارهم می تواند به زن نویسنده کمک کند)
زن نویسنده گوشه ای دارد پشت کانترآشپزخانه(فرهنگستان زبان، به داد برس!) که البته زیاد وارد حریم زن خانه دار نمی شود. پز روشنفکری اش یک لیوان قهوه تلخ و جاسیگاری و اگر شب باشد شمع و از این قرتی بازی هاست. از چند روز پیش که رمان چاه بابل را خوانده و خوشش نیامده ذهنش درگیر است. فهمیده که باید بنویسد. چرا بدش آمده را از او نباید پرسید. شاید جوابش ریشه در افکار بقیه زن ها داشته باشد خصوصا زن زن. زن نویسنده با آنکه زیاد هم خودش را قبول ندارد( حالا درست یا غلطش بماند) ولی موقع خواندن این کتاب بعد از هر صفحه پرسیده «که چی؟ من چی رو نفهمیدم؟» و با انگشت مغزش را فشار داده و سئوالاتی از خودش کرده. سئوالاتی که لابد همه ی شما حین برخورد با یک اثر هنری متفاوت و پیچ در پیچ درگیرش بودید. نبودید؟!! خب لابد اشکال از گیرنده های زن نویسنده است!
ببخشید انگار وقفه ای افتاد. آهنگی شاد و ریتمیک بود که هرکسی را به تکان خوردن وامی داشت. حالا چه زن مادر با دخترکش را و یا آن آدم متفکری که آرام آرام پایش را تکان می دهد ولی در دلش غوغاست!
زن خانه دار کاهوها را خیسانده. احساس سالاد دارد برای زن زن که می خواهد کمی در خوراکش تجدیدنظر کند وبلکه ام کمی لاغر شود! زن مادر هی به زن نویسنده می گوید نکش این سیگار سگ مصب را و زن نویسنده درگیر است یا کیبوردش که چرا نیم فاصله نمی زند! خلاصه که محشری است.
حالا اینها را داشته باشید تا زن نویسنده کارش را در چاه بابل تمام کند، بیرون بیاید و هم آورد بطلبد.« کی میاد به جنگ من؟!»
توصیه من این است که روی زن نویسنده را کم کنید وبرای این کار، اول چاه بابل را روی سایت دوات بخوانید.

سپینود | April 22, 2004 11:59 PM
Comments

نميدونم، هر وقت در مورد شخصي به نام زن قكر ميكنم هزارن سوال بي جواب توي مغزم مياد. زن موجود غريبي هستش، نمي خوام كه فكر كني دارم توهين ميكنم ولي به شخصه با تمام انسانهاي غير هم جنس خودم كه برخورد داشتم، شخصيت متضادي داشتن، البته اين در مردها هم صدق ميكنه. ما ايراني ها كلا متعادل نيستيم. يا هميشه دوست داريم يا متنفريم. اين مسئله در خانمهائي كه من در تمام زندگيم اعم از خانواده و غريبه اين شخصيت دوگانه (شايد برداشت درستي نباشه ولي من اين عبارت رو ميتونم نام ببرم ) خمراه اونا بوده و هست. فكر ميكنم زن نويسنده هم ا اين قاعده مستثني نباشه.

Posted by: Fredrik at April 23, 2004 12:30 AM

ببخشيد شما چند نفريد؟ هفت هشتايی يه نفريد ؟

لاغري هم بي خيال شو . هيچكاك و رنوار و روسليني هم بي خيال شدند و به يه جايي رسيدند .... اگه لاغري يا چاقي ويرجينيا وولف يا مارگريت دوراس ولي خبر ندارم


راستي کانتر همون شمارنده است؟ آره؟

Posted by: Citizen Kaveh at April 23, 2004 12:43 AM

سپينود عزيز سلام.سه شنبه جاي شما خالي خيلي خوب بود.هر چند كه به شما هم خوش گذشته.ميدوني همگي ما ها نياز به ديده شدن داريم.خيلي از كارها رو در طول زندگي انجام مي دهيم به همين منظور.مثل درس خوندن_دانشگاه_ مطالعه_ ازدواج_ بچه دار شدن_ نوشتن_ كتاب ناياب رو كردن و خيلي كارهاي ديگه.به نظر شما در اين مثالهايي كه زدم چقدر نفس خود كار برايمان مهمه؟ چقدر به محتواي خود اين واژه ها ميپردازيم تا به تشخص ظاهري اّّّّن؟ شما فكر ميكني ما ها چقدر با خودمون روراست هستيم؟ به نظر من زن اين متن دچار تناقض فكري شده و همين امر باعث عدم تصميم گيري مناسب براي وي گرديده است. تلفيق بين سنت و مدرنيته برايش سخت و دشواره.فكر كنم بايستي برگرده به اونجايي كه واقعا بهش تعلق داره.ارادتمند شما.

Posted by: shahram asadi at April 23, 2004 01:33 PM

سلام سپينود ..حيف حرف كه راحت حروم مي شه ..كاش بعضي ها !!! مي فهميدند.

Posted by: MOHSEN at April 23, 2004 07:40 PM

ببخشيد ..من واقعا متنفرم از اين حرفا ..ديگه تكرار نميشه ..از دستم در رفت ..

Posted by: MOHSEN at April 23, 2004 07:40 PM

به نظر من :اولا چون خيال ميكنم توانائي خيلي خوب نوشتن داري پس بجاي تعريف احساست و تصميمت اونها رو برامون نمايش نگاري كن دويوما روزنگاري اشكالي نداره اما اگر بشه بهترين استفاده رو از وقايع اتفاقيه در كار هنري كرد و تنها بيوگرافي و اتوبيوگرافي نباشه سيوما با بر رسي منتقدانه و غير مغرضانه چاه بابل موافقم بشرطي كه اصطلاحا خوبها و بدها رو با هم نشون بدي و تا ثير و تاثر اين دو گروه رو روي هم و روي ذهن خواننده مشخص بشه ... راستي اونهائيكه كتاب ناياب و سي دي مفقود الاثر دارند خريداريم با ذكر نام فروشنده جهت حفظ حق مطرحييت - عزت زياد.

Posted by: اهورا at April 23, 2004 10:11 PM

سلام زن شاغل صبح به خير . خانم خونه دار صبحانه ي صبا يادت نره . خانم نويسنده چاه بابل رو خوندم و آماده ام نه براي جنگ و شاخ به شاخ شدن كه هم تو و هم خودم مي دونيم كه قدرت همآوردي با تورو ندارم . اما منتظرم كه بنويسي و من بخونم و بدونم و ياد بگيرم و احيانا يه چيزاي پرت و پلايي بگم و در ضمن خانم روشن فكر كشيدن سيگار و خوردن چيپس و پفك سرطان زاست استثنا هم نداره ...

Posted by: زن آبي at April 24, 2004 05:58 AM

سلام خاله . شما بايد يه روز بياين خونه ي ما ، مثل مادرم دستتونو بزنين زير چونه تون و زل بزنين به كامپيوتر و هي نگاه كنين به اون نوار آبي پايين صفحه كه پر نمي شه و آخرشم يه صفحه ي سفيد مياد كه يه چيزاي پرت و پلايي روش نوشته و مثل مامانم صندليتونو هي تاب بدين و زير لب يه جوري كه من نشنوم كه ياد بگيرم ، فحشاي بي ناموسي به اداره ي مخابرات و سرور محترم بدين ، تا بفهمين ما ديد و بازديد سرمون مي شه اما اينترنت اينجا با اينترنت مركز تومني صنار فرق داره ... دست شمارو مي بوسم.

Posted by: آريا شاعر شش ساله at April 24, 2004 06:03 AM

زن..زن كامل ..يعنب سپينود ديگه!!!زن بودن خيلي سخته من با همه مرديم در برابر آني زن بودن كم ميارم..با مطلبي در باره زن و تلويزيون به روز شدم...روزبه

Posted by: روزبه at April 24, 2004 10:38 AM

fredrik عزیز زن و مرد نداریم یعنی داریم اما اول آدم. فکر می کنم کمی شخصی کردیش. تجارب ما باید درباره ی آدما خیلی وسیع باشه. به هرحال تمام ما آدما حتی مدعی ترینمان چند شخصیت داریم، تضاد داریم، هارمونی داریم، کمپلکس داریم و من فکر می کنم چه زن چه مرد باید با خودمان دست کم صادق باشیم.
کاوه می دونی ایرادی که به هیچکاک وارده استودیویی بودن فیلما و گرفتن نماها به روش بک پروجکشنه؟ و می دونی که برای چی؟ برای چاقی مفرطش و اینکه حس لوکیشن های خارجی رو نداشته!!!! البته ایشون استاده. به جای کانتر هم بعدن یادم اومد باید می نوشتم پیش خوان.فرهنگستان سیارو می بینی تو رو خدا!
شهرام عزیز کاش همیشه کمی شفاف تر صحبت می کردی تا ... بگذریم اما اونی که من گرفتم اینه که منم مثل شما به دنبال یادگیری هستم. و قصد تظاهر و تفاخر ندارم. زندگی همه ی ما هم پیچ در پیچه ولی یکی می گه یکی نه. کتابی که اشاره کردی هم نایاب نیست و رو نشده به قصد show off تنها هدف اشنایی بوده و بس. من بی ادعام. شما چی؟
محسن عزیز بی خیال. خودت بهتر از هرکس دیگه ای اشاره کردی که اینا داره انرژی می گیره و منحرف می کنه.
اهورا جان ممنون. فقط همینو می گم. و حرفت درسته فکر کنم این قالب انتخابی نگارش هم درراستای اشارات تو باشه. ضمنن اقا اگه سی دی ناباب می خری بگو!!!
زن ابی ممنون گرچه نیازی به این همه توضیح نبود. من شرمنده.
آریا خان به مامان مراجعه کن!!
منم روی ماهتو می بوسم شاعرک.
روزبه عزیز هیچ کس کامل نیست مطلب زن و تلویزیون هم بعد از عید و نمایش های آن چنانی برای من شد مسئله حتما سر می زنمت.
نبود؟

Posted by: سپینود at April 24, 2004 03:09 PM

سلام سپينود عزيز من درباره متن قبلي شما را اجازه دارم يك چيز بگم؟ اجازه............ خيلي پرداختن به اين موضوع خوب بود براي من و همه ما چون فوق العاده درست است دايره اطلاعاتي ما در واقع با اين متد من درآوردي كه بدست آورديم به جاي وسيع تر شدن فقط دايره اش از ذهن استنتاج گر داشتن دور مي شه مثل درسهاي مدرسه و تربيت آموزشي كشورمان! مرسي خيلي كيف كردم و اما زن....... من درگيري كه در وجود شما يا وجود جنسي مثل خودمان به وجود را مي آيد درگيري سنت و مدرنيت نمي دانم زن در دسته بندي انساني قرار مي گيرد كه يك سري خوصوصيات و تقسيم بندي ها دارد كه هيچ كدام پارادوكس همديگير نيستند بلكه سنتز هم هستند و اين درگيري هاي مال انسان است مال كسي است كه مي انديشد مال همه انسانها چه مرد و چه زن است چرا كه وجود ما از روح و جسمي ساخته شده كه هر كدام اميالي دارد كه بايد لازم و ملزوم باشد وگرنه مي توان از آنها اب و اتش درست كرد ....... اين درگيري ها به واسطه پارادايم زماني هم مي تواند باشد پارادايمي كه همه ما انسانها را در خود گير مي اندازد و نوع نگاه ما در ان لحظه شايد با خواسته هايمان متفاوت باشد اما در نهايت يكي از ميدان به در نمي شود تا ديگري آيد................ ببخشيد پر حرفي كردم

Posted by: sora at April 24, 2004 03:54 PM

شما بعضي وقتا زيادي به خودت گير ميدي. روشنه؟!

Posted by: babak at April 24, 2004 05:51 PM

ای والله با اين خاله (ياد کسی افتادی؟) و اين نوشته که چسبيد

Posted by: آوات at April 24, 2004 06:31 PM

ميرم چاه بابل بخونم...

Posted by: safoora at April 25, 2004 05:00 AM

ببين من نميتونم اينجا كامنت بذار م چه كنم

Posted by: hamed at April 25, 2004 08:15 AM

جنگ؟

Posted by: نارنج at April 25, 2004 11:09 AM

واسه اين نوشته نظر دادن سخته... هر چقدر هم زور بزنم نمي تونم زن رو اونطور كه تو ميبني ببينم... چون زن نيستم...اما مي تونم درك كنم كه زن هم زن زن باشه هم زن نويسنده هم...

Posted by: vahid at April 25, 2004 03:43 PM

زن ها رو كه تقسيم بندي كردي يادت رفت از مادر زن هم يادي بكني...

Posted by: maaried man at April 29, 2004 07:19 PM