سيلويا،سيلويا
پاها را روي قيد چوبياي كه پايههاي صندليِ پشتِ پيشخوان را نگه ميداشت، جابهجا كردهبود و چرخي زدهبود و خودش را توي صندلي جا دادهبود، كه لابهلايِ بداهه نوازيِ عليزاده، تلفن زنگ زدهبود. اصلا دوست نداشت حالتش را به هم بزند و تلفن را بردارد. داد زد: تلفنو برميداري؟
يك نگاه سنگين تنها چيزي بود كه جواب گرفت و تا صدايِ آشنايِ بلهي كوتاه و مقطع، بعد خندهي كشدار دخترش را نشنيد و بسته شدن در اتاق را نديد، در وضعيتِ بلاتكليفي ميان ماندن و رفتن بود. حالا اول فنجان قهوه را بردارد يا درِ رواننويسِ جديدش را باز كند. فرقي نميكرد. ميشد يكي دوصفحه از خاطرات سيلويا پلات* را بخواند. عجيب رسوخ كرده بود. كتاب را كه باز ميكرد، مثل شربت آلومينيوم ام جي كه وقتي هم ميزنياش منتظر مزه شيرين و آشناياش ميشوي، بدجور احساس زنانهگي مشترك سراغاش ميآمد. بعد طعم آشناي “ منم كه همينو مي خواستم بگم! ” و ضربان سيع قلب.
“دستها را زير چانه گذاشتم. مثل بچهها و فكر كردم اگر دست در دست سيلويا ميرفتم مهماني و يا به يك بار چه ميشد؟
سيلويا خوشگل بود. شايد بيشتر خوش تيپ و جذاب بود. همه به سراغش ميآمدند. اين ديگر معلوم بود. ميدانستم كه تنها ميمانم و بايد سيلويا را نگاه كنم و برايش نگران باشم و به او غبطه بخورم. مردی كمر سيلويا را گرفته، ميچرخند و ميچرخند. گاهي سرش را دمِ گوش سيلويا ميآورد و زمزمهاي ميكند كه سرِ سيلويا عقب ميرود و خندهي سرخوشانهاي سر ميدهد. ميدانم الان در دل سيلويا آشوب است. قلبش تند ميزند. توي دلش يك هو خالي ميشود و نفس كشيدناش غيرعادي است. ميدانم كه حتي لباس زيرش نمناك و لزج شده. ميخواهم صدايش كنم اما حواسم پرت ميشود. انگار ورق برگشت. حالتي داشتم كه هميشه براي توضيحاش ميگويي “داشتم به سمتي نگاه ميكردم، اما گوشهي چشمم ميديد كه كسي نگاهم ميكند”. كدام احمقي دارد من را نگاه ميكند؟.. مگر كور است كه سيلويا را نبيند؟.. به بهانهي صاف كردنِ ژاكتِ مدلِ دهه شصت برگشتم و ديدماش. مردي با موهاي جوگندمي. جا افتاده. خيلي ساده. نه قشنگ. نه خوش تيپ. لابد اگر سيلويا به جاي من بود با خلقي تنگ رويش را برميگرداند. ولي من خيلي ساده جايم را با صندلي روبرو، جاي سيلويا، عوض كردم تا روبروي مرد باشم. لابد اگر سيلويا بود كمي يقه اش را باز ميكرد. اما من لرز كردهبودم و دگمه بالاي ژاكت را هم بستم. مرد نگاهم كرد. نگاهي آرام. از آنها كه اعتماد به نفس آدم را خرد ميكند. جابهجا شدم و در پيست رقص به دنبال سيلويا گشتم. كاش ميتوانستم فقط پنج دقيقه با او مشورت كنم. “سيلويا سيلويا كجايي؟”
مسخره است. مشورت با كسي كه خودكشي كرد. اگر سيلويا عقل داشت كه… ترديدم از همين است.اينكه نكند او عاقل بود و من ترسو…
نگاههاي مرد دوباره نگاهم را كشاند. اينبار دقيقتر. طرح لبها و چشمها. خطوط صورت. دستهاي ظريفي داشت. چه خوب كه سيگار ميكشيد. چه خوب كه هنوز امريكاييها از سيگار متنفر نشدهاند. حالا من هم روشن ميكنم. اما دستانم ميلرزند. سيگارگوشهي لبم هم. سيلويا كو؟.. زير نگاههاي مرد لِه شدم. عطر سيلويا را بو كردم. نسيمي از دامناش وزيد به من ولي مرا نديد. پسرك كمرش را خم ميكرد. ميدانستم كه دارد برجستگيهاي بدنش را ميدهد و ميگيرد. و ميدانستم كه عاقبت خوبي ندارد. مرد مسير نگاهم را جست. و به سيلويا خيره شد. تمام شد. ميدانستم. ميدانستم كه سيلويا همه چيز را خراب ميكند. چه كسي بود كه ميگفت هيچ مردي ارزش آن را ندارد كه با زني بجنگي؟ اما من دلم ميخواهد موهاي سيلويا را بكشم. اگر چادر داشتم هم دور كمرم محكم ميبستم. گيرم كه سيلويا اصلا در باغ نبود. همينطور ميچرخيد و ميرقصيد.
- ميخوام باهاتون حرف بزنم.
مرد خيلي محكم و قاطع گفت. انگار معلمي به شاگردش بگويد “بعد از كلاس با شما صحبتي دارم” اين لحظه و اين جواب سازنده بود.لابد بايد با صداي كشدار ميگفتم“ درباره چي؟” يا خيلي مودبانه “خواهش مي كنم.بفرمائيد” و يك لبخند مصنوعي تحويل ميدادم.
- من هم خيلي ميخوام باهاتون حرف بزنم.
- شما درباره چي ميخواين حرف بزنين؟
- من؟… ام… مي خوام بدونم كار من درستتره يا سيلويا؟
- اين يه سئوال تاريخايه.براي جواب دادنش هم بايد به تاريخ مراجعه كرد. زنها در عين اينكه به هم شبيهاند، رفتارشون متفاوته.
- شما چي ميخواستين بپرسين؟
- ميخواستم بدونم حقيقت داره كه سنگهاي تخت جمشيد و پاسارگاد همه يكپارچهاند؟
- خب ميدونيد. اونا واقعا اينطورند. من با چشمِ خودم بَستهاي فلزي كه از پشت ديوارهي اونا ميگذره، رو ديدم.
.. ما حرف ميزديم و حرف ميزديم. سيلويا ميچرخيد و ميچرخيد. من نفهميدم چطور با مرد قدم زنان درباره تاريخ شرق و غرب و اسطوره و المپ يونان حرف زديم و در سرما كنار يك ديوار روي يك سطل زباله دستهاي گرم او سينه هاي من را چنگ زدند.
بعد كه يك سيگار برايم روشن كرد، من كه ديگر نميلرزيدم، توي چشمهايش خيره شدم و از روي سطل زباله پائين پريدم.
- از اطلاعاتي كه به من دادين خيلي ممنونم. من به كشورهاي شرقي علاقه زيادي دارم.
و رفت.داشت دور ميشد كه رويش را برگرداند و گفت كه درباره سئوال، من فكر ميكند كه سيلويا روش بهتري دارد و اگر بخواهم، دفعه ديگر ميتوانم با سيلويا به خانهاش بروم، تا تفاوتهاي روش من و سيلويا را عملا نشانم بدهد. از او خيلي تشكر كردم. و فكر كردم اين فرنگيها چقدر مبادي آدابند. واصلا حق داريم كه جور ديگري بهايشان نگاه كنيم. شعور دارند. فرهنگ يعني همين ديگر.
همهجا ساكت شد. يكباره ترسيدم. كوچه خلوت بود. من تنها بودم. چرا تنها شدم؟ صداهاي نامفهومي ميآمد. يك صدا نزديكتر از بقيه بود و وقتي فهميدم صداي پاشنهي كفشهاي سيلوياست كه عصبانيتش از فشار دادن دندانهايش بر هم كه صداي چندش آوري ميداد،معلوم شد. بايد ميپرسيدم چه شده. اما ورق كه زدم، نوشته بود“ پيش از آنكه جسمم را بدهم، بايد افكار و ذهنيات و روياهايم را ميدادم و او هيچكدام از آنها را تاب نميآورد…”
عرقم سرد بود. اما نه روي پيشانيم. زير گردنم. دهانم خشك شده بود. دست سيلويا را گرفتم. مست كرده بود و سنگين بود. ژاكت دهه شصتام را روي دوشش انداختم. گوشهي خيابان بالا آورد. اما گريه نميكرد. خانه كه رسيديم، روي همان صندليهاي پيشخوان نشستيم. دخترم نبود. لابد با دوستانش رفته بود گردش، مهماني، يا… شب را هم جايي ميماند يا نميماند. هنوز دستهاي سيلويا را رها نكرده بودم. انگار كه بترسم فرار كند. ميلرزيد. از غيض. ميدانستم چه ميخواهد. كاغذ را از گوشهي تقويم كَندم. رواننويسي كه تازه خريدهبودم هم روي ميز بود. و سيلويا نوشت و من هم.”
سپينود ناجيان -
بازنگري ارديبهشت 83
---
* Silvia Plath شاعرهي امريكايي، همسر تد هيوز، كه در سال 1932 به دنيا آمد و در 31 سالگي خودكشي كرد.
سلام تبت قطع شد؟ چون ننوشتي فرض مي كنم منظورت همون پنجشنبه اين هفته است.هان؟
می شه يه مهمون دعوت کرد؟
خواستم اطلاع بدم كه من پنج شنبه آتليه بايد باشم . نمي تونم بيام .
در ضمن چون جمع كوليها هيچ دستاورد ي در معقوله داستان نويسي براي من نداره از حضور در اين جلسه ها انصراف مي دهم .
آموختن تنها بهانه حضورم بود كه ..... چيزي نيامو ختم .
به شما هم توصيه مي كنم متا ثر از فرديت خودتون باشيد. تا حتي نوع طرز فكر به شما ديكته نشود...
سلام سپينود خوبم حالتان واقعا بد بود حالا خوب هستيد؟ تب آلود بوديد اما چه خوب حرف مي زديد خيلي خوبه كه مي تونيد تو مريضي هم مثبت باشيد و ديگر اينكه نگران آخرين داستانتان نباشيد من مي دانم كه اخرين داستان هيچگاه نخواهد امد چون شما پر توان و پر انرژي تشنه دانستن و دانسته شدن هستيد اين روحيه آخرينها را ندارد ... شما مي مانيد داستان مي نويسيد و خوب حرف مي زنيد تا ما از شما و شما ياد گيريم اميدوارم حالتان و هوا يتان افتابي شود گرچه ابري بودن هم دنياي خود را دارد / سر افراز باشيد و پر توان
سلام دختر جان -ديگه نبينم تب كني ها ...
شايد يك روز ازت يه كمك كوچك بخوام.ميدونم كمكم ميكني پس تا اون روز ايام به كام با دات كام....خودفظ
ببخشید جلسه همین پنجشنبه است!
آوات جانم شما صاحب احتیارید ما شما رو ببینیم مهمونتون که روی سر جا داره(از کیسه ی منیرو می بخشیم دیگه!!!)
بهاره جان درست گفتی سعی می کنم آویزه گوشم کنم. با اینکه تاحالا فکر کنم ثابت شده باشه که نذاشتم فردیتم به خطر بیفته در عین اینکه همیشه به جمع و نظرشون احترام می گذارم...
لاله ی با وفا ممنونم تو هم خوب باشی من که مجبورم بهتر باشم...
و pppnood کمکی از دستم بربیاد انجام می دم به شرطی که بدونم به کی کمک می کنم.
طي طريق در زماني كه از سلوك خبري نيست كاريست بس دشوار، هر قدر هم كه قوي باشي زانو ميزني. اين جبر زمان ماست.
ببين تو نمي خواهي آپديت كني ديگه ...؟ نكنه از تب تبخير شدي ؟ ... نكنه ما بي سپينود بشيم ... نه نه سپينود تو بايد زنده بموني ... اگه تو بميري اونوقت كبري رو كي آزاد كنه ؟
سپينود عزيز ، استاد نقاشي من باور نمي كرد نقاشي پيش رويش كار دختركي همسال صبا باشد . فكر ميكنم نقاش بزرگي را روز و شب در كنارتان داريد :) رنگارنگ باشد به پاكي دلش .
از «مجله ی شعر در هنر نويسش» ديدن کنيد.
http://www.parham.ir
سپينود عزيزم ....
1 سالي ميشه با هم هيچ تماسي نداشتيم و انگار خيلي خبرها بوده
تبريك : هم واسه سايتت و هم واسه سال نو
تآسف : هم واسه بي معرفتي من و هم واسه بي معرفتي تو !
دلم برات تنگ شده .....
جاري باشي مثل رود
پايدار مثل كوه
عميق مثل دريا
و بي انتها مثل آسمان
سارا
می دونی چيه وقتی تو رو می بينم يه حس خوبی بهم دست می ده، آدم خيلی مثبتی هستی (اين مونده بود تو دلم گفتم بگم لوس بازی می شه ولی گفتم:)،
سپينود ..محبوب قلب ها!