April 13, 2004

سه شنبه, 25 فروردين 1383

تب

هیچ چیز بهتر از حس داغی زیر پوستت نیست که موقع خنکای صبح حسش کنی... من هرکاری می کنم که اینجا نگویم که این روزها چقدر ابری ام، انگار نمی شود. هرچه می کنم بگویم پس یاران را چه شد؟، باز هم نمی شود. بیماری انگار که آخرین تیر در ترکش سرنوشت من، در ابتدای سال 83 بود. عجب سال بدی بود این سال از شروعش. دیشب میان تب و هزیان و نود با خودم فکر می کردم شاید قرار است من آخرین برنامه ی نود را امسال ببینم. آخرین داستانم را بنویسم...از این فکر خوشم آمد بالای کاغذ کنارم نوشتم آخرین داستان من.
بعد فکر کردم ادعای بزرگی است که بگویی این آخرین است و دیگر هیچ است. به خودم باید بگویم نمی توانم. شاید باید چند روزی می رفتم جایی دور. شاید باید نفسی به اندازه ی یک دشت یا یک جنگل یا یک دریا یا یک کویر می کشیدم و نکشیدم.
بروم دلم را خوش کنم به همین ذره هایی که رفیقی، یک ماه برایم از طبیعت آورده. خوشه های گندمی و بوی پونه ی وحشی و موسیر تازه...
راستی اشک ها داغ ترند یا تب؟

سپینود | April 13, 2004 08:07 AM
Comments

لینک گذاشتم

Posted by: همشهری کاوه at April 13, 2004 08:22 AM

بعضي وقت ها اينطوريه ديگه ... اما حله ..تو رو خدا خوب باشيد ..ما بايد تلاشمون رو ادامه بديم ..بايد مبارزه كنيم ..

Posted by: MOHSEN at April 13, 2004 10:35 AM

گفت : بيا عارف كه دنيا حرف مفت است / گهي نازك گهي پهن - گه كلفت است ... / ولي من جان عارف غير آنم / كه نامردي كنم با دوستانم .../ چرا هر جا كه يك بي ريش باشد / ترا في الفور قوم و خويش باشد ؟/ چرا بر روي يك خويش تو مو نيست ؟/ چرا هر كس كه خويش توست ..../ سپينود عزيز اميدوارم بهتر باشي . گفتم اول كامنتي سر به سرت بگذارم. گفت : غم نخور جانم تو تنها نيستي اينجا / .... و با ز گفت : چه اهميت دارد / گاه اگر ميرويند/ قارچهاي غربت ؟ ...... و باز گفت : مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد !؟:-) اميدوارم بهتر باشي و نود هزارمين نود رو تو نودو نه سالگيت ببيني و بقول محسن عزيز مبارزه رو ادامه بدي.. به زحمتهائي كه برا پيشرفتت ميكشي ادامه بدي و به زحمتهاي جمعيتون ( با تمام بر و بچه هاي 5/6 ماهه غروب سه شنبه ها) ادامه بديد- ما هم كنارتون هستيم- عزت زياد.

Posted by: اهورا at April 13, 2004 01:50 PM

به نظر من اشك داغ تره
مال من كه اينطوريه ؟ چون وقتي تب دارم مي دونم دواي دردم چيه ولي وقتي اشك مي ريزم نمي دونم دوام چيه ؟؟

Posted by: گلناز at April 13, 2004 03:06 PM

اشك داغتره سپينود .. اما اشك داريم تا اشك
راستي حال من كه خيلي بد ميشه .. وسط تب و هذيون يك شاهكار ميبينم.. مثلا دكتر ژيواگو

Posted by: پدر at April 13, 2004 09:14 PM

سپينود من خوب نيستم ... يه وقت نپرسي چراها ... چون خودم به وقتش بهت مي گم ... فقط مدام با خودم مي گم چرا نگاه نكردم ...

Posted by: زن آبي at April 14, 2004 02:23 AM

گاه نیاز به این مرواریدهای غلطان مثل سنگی می نشیند توی گلو و هرچه می کنی نفس بالا نمی آید. حالا داغی تب دیگر چه می تواند بکند در میان خنکای خالی شدن گلو از بار و جاری شدن سیلان داغ و شوری که خط می گذارد روی چهره. نرم و لطیف. گاه این سیلان صامت و بی حرکت چون رازی نهانی می گذرد و جز رد اشک اثری نیست و گاه چنان توفنده چون موجی در می نوردد که شانه ها را یارای ایستادن نیست. لرز سرمایی نیست این تکان ها داغند. و پاسخی به سیالان هوسناک هستی در گذر سختی!........... شما خواهید بود حتی بسیار بیشتر از عمر تمام نود ها ....... کاش که این بودن با شادی و همدلی باشد.

Posted by: فرهاد at April 14, 2004 05:38 PM

اين چيزاي خوشمزه و خوشبو رو دوست شهرستان نشينمون برات آورده؟

Posted by: نوشی at April 14, 2004 08:51 PM

سلام. خدا كنه كه هميشه خوب باشي. ابري بودن هم گاهي وقتا خوبه ولي وقتي هوا صاف شد مي شه فهميد كه اين دفه از اون گاهي وقتا بوده يا نه. --- ياد اون آدرسي افتادم كه يه دفه يكي بهم داده بود. گفته بود اين جاده رو بگير برو آخرين ميدون بپيچ دست راست. ولي تا به آخر جاده نمي رسيدم كه نمي فهميدم اون ميدون قبليه ميدون آخر بوده يا نه؟ همين. راستي آهنگ خيلي خيلي عالي بود. در پناه خدا باشي.

Posted by: no body at April 16, 2004 03:15 AM