وسترن خانوادگی
الان ديگر يادش نمي آمد كه چطور شده بود.انگار دويده بود كه جلوي در را بگيرد.مثل آدمهاي تبدار قدرتش چند برابر شده بود.فاصله اتاق خواب تا دم در را با سرعت طي كرده بود.جوري كه وقتي فكرش را مي كرد،چشمهاي متعجب رضا از اين فرزي را هم مي توانست به خاطر بياوردو حتي مكث كوتاهش را. ”لعنتي چرا اينجوري مي كني؟ “ فكر كرد هم نبودنش خوب است هم بودنش.نعره هایش.وقتی صدایش بم میشد.مثل رعد وبرق. ”ساكت همسايه ها مي شنون. “ گوشش را يكبار چسبانده بود به كف خانه.پاركتها خنك بودند و هنوز بوي پلي استر مي دادند.زن همسايه گريه مي كرد.التماس مي كرد.چشمهاي سبز قشنگي داشت با هيكلي خوب.اما مال دهات اراك و آنطرفها بود.آمدنش به تهران برايش شده بود يه اتفاق گنده.روز اولي كه خواستند معاشرت كنند و اين حرفها، مهتاب نتوانست تعجب خودش را از اينكه زني سيگار مي كشد قايم كند.قضيه را با شوخي و خنده حل كرد ولي همش به اين فكر بود كه تا چند دقيقه ديگر كه رضا با بطري عرق نسكافه كه خودش انداخته بود و كلي مايه پزش بود،
كه خودش انداخته بود و كلي مايه پزش بود، مي آمد، چكار كند؟ هميشه توي رودربايستي مي ماند.با اينكه هميشه مي گفت كه آدم بايد راحت زندگي كند و رضا با تاكيد به مي گفت آدم!.ولي در اين موقعيتها تصميم گيري برايش سخت بود.بوي نسكافه بلند شد و چشمهاي سبز زن همسايه به روشني چمنهاي خشك شده زمين فوتبالي شد كه تلويزيون داشت بدون صدا نشان مي داد.صداي كوبيده شدن مي آمد. ”نه نكش تروخدا موهامو کندی“ و رعد وبرق میزد. قهرمان فيلمهاي وسترن پايش پيچيده بود دور افسار اسب با وفايش.ردش روي خاك مي ماند."اين فيلما رو چه جوري مي سازن؟"و پدر نگاه شيطنت آميزي انداخته و گفته بود"اينا رو نمي سازن اينا هستن فقط به ما نشون مي دن.الان كه بريم توي خيابون اين آقاهه رو با اسبش مي بيني."چقدر در خيابان چشم چشم كرده بود تا آخر پدرش او را به باشگاه اسب دواني كه با رفقايش مي رفت برده بود و با خيال راحت دور از چشم مادر سيگار كشيده بود و با دوستانش گپ زده بود. و او مات اسبها بود و دنبال هنرپيشه فيلم وسترن مي گشت.اينجا بود.زير اين لايه هاي تيرچه بلوك و بتني سقف و فحشهای کریه.زير اين پاركتها.توي دلش مي گفت برم نجاتش بدم.ولي در اين نجات دادن رگه اي از بدجنسي بود.انتقام.انتقام وقتي كه مهتاب از وسايل جديد خانه اش حرف مي زد.يا مي گفت شوهرش مي خواهد براي او ماشين بخرد.با خودش گفته بود دختره ي دهاتي.چه گنده گوزيا.شايد فردا برود پيشش.يك سيگار دستش بدهد.وبگويد اين از ماشيني كه شوهرت برايت مي خرد بهتر است.موهاي نرم و صافي داشت كه حتما الان به خيسي عرق كف دستهاي مرد سيبيلو چسبيده بودند و بدنی که روی زمین کشیده می شد.چقدر از سبيل بدش مي آمد.يكبار هم به كنايه به مهتاب گفته بود كه به شوهرت بگو اگه مي خواد جوون بمونه و با كلاس باشه سيبيلاشو بزنه.شايد اگر شوهر سيبيلهايش را زده بود.آنهمه صداي گرومب گرومب نمي آمد.و او گوشش آنطور يخ نمي زد.مهتاب ندانسته دلش را خيلي سوزانده بود.هفته اولي كه آمده بودند.يك روز تعطيل با حالِ خراب صبح روز جمعه و كسالت ديدن هواي خوب و نور خورشيد از پشت پنجره خانه،توي دستشويي صداهاي خنده و شلپ شلپ آب شنيد.صدا از هواكش مي آمد.گوشش را اينبار به هواكش چسباند.باورش نمي شد آن تازه عروس خوشگل و مودب اين حرفها را مي زند يا آقاي سيبيلويي كه براي دادن شارژ پيش از موعد زنگ خانه را زده بود آن لحن محكم را ديگر نداشته باشد.وقتي صداهاي شلپ شلپ آب ريتم منظمي گرفت،از خودش خجالت كشيد.پاهاي برهنه اش را روي پاركتها كشيد و خودش را انداخت روي تخت و بالش رضا را بغل كرد.و خيره شد به كوهها و آسمان آبي.حالا حقش بود كه برود پيش مهتاب و بگويد گوشه چشمت چي شده؟
ولي خيلي تند دويده بود.رضا كوه مي رفت. اما او بسكتبال بازي مي كرد.فرز بود.جلوي در را گرفته بود.تا اينجا برنده بود.اما رضا كوه مي رفت.لابد توي آن باشگاه بدنسازي دمبل هم مي زد.این را از جای پنجه ها فهمیده بود.فكر كرد الان مهتاب صداي گرومب رو شنيده.و بلافاصله توي ذهنش ساخت" مي گم پام گير كرد به سيم جارو برقي."چي ميشد الان وسط اين گير و دار مي توانست به رضا بگويد برو اون عرق نسكافه تو بيار يه پِك با هم بزنيم.چي مي شد اگه رضا سبيل مي گذاشت.بايد به رضا مي گفت كه اين زنگ در را عوض كند.بدجوري مي پراند.دستگيره افتاده بود.كليدش را آورد.حدس زدن اينكه مهتاب است كار سختي نيست. ”گوشه لبت چي شده؟ “ اما فكر نمي كرد صورتش لاي موهاي مهتاب گير كند.بعد بگويد اينا هستن اما به كسي نشون نمي دن...
سپينود عزيز سلام.داستانتو خوندم.متن در فضاي حديث نفس بود.روايت كمي مغشوشه.فضا خوب ساخته شده.اما شخصيت ها را نمي شه خوب فهميد.چون پرداخته نشدن و در عين حال تعدادشان زياد است.راوي داناي كل است.شخصيتهاي فرعي داستان كمكي به پيشبرد ماجرا نميكنند.كلماتي مثل متعجب داستاني نيستند و مانند كلمه رعدوبرق دو بار بي علت و با فرمهاي مختلف تكرار شده اند.تا حد امكان از زبان ترجمه پرهيز كن.كاركتر هايي كه به پيشبرد داستان كمكي نمي كنند سعي كن حذف كني و همينطور ماجراهاي اضافي.در ضمن سه شنبه كنفرانس يادت نره.خير پيش.
سپينود عزيز سلام.داستانتو خوندم.متن در فضاي حديث نفس بود.روايت كمي مغشوشه.فضا خوب ساخته شده.اما شخصيت ها را نمي شه خوب فهميد.چون پرداخته نشدن و در عين حال تعدادشان زياد است.راوي داناي كل است.شخصيتهاي فرعي داستان كمكي به پيشبرد ماجرا نميكنند.كلماتي مثل متعجب داستاني نيستند و مانند كلمه رعدوبرق دو بار بي علت و با فرمهاي مختلف تكرار شده اند.تا حد امكان از زبان ترجمه پرهيز كن.كاركتر هايي كه به پيشبرد داستان كمكي نمي كنند سعي كن حذف كني و همينطور ماجراهاي اضافي.در ضمن سه شنبه كنفرانس يادت نره.خير پيش.
تعلیق توی بلاگت درست میکنی تا مخاطب بره بخونه؟
سپنود عزيز!
گفتن نداره كه من مرتب اين جا را مى خونم. اگه كامنت نمى ذارم براى اينه كه چى بگم! خيلى خوب و عالى كه هر بار نبايد گفت!
موفق باشي كه مى دونم هستى.
اينطوريه كه وبلاگ چسبناك ميشه... ميخونم و برمي گردم...اكه برنگشتم صحبت به سه شنبه( سه شنبه كه جلسه هست؟)
سلام ... داستانت به لحاظ فضاسازي مشكلي نداره ولي يك مقدار در معرفي شخصيتها ضعيف عمل كردي ، رضا و مهتاب تا حدودي شناخته شدن ولي شخصيت اول داستان و اون مرد سبيلو كمي ناشناخته موندن ... به ( پدر ) و سيگار كشيدنش دور از چشم ( مادر ) هم خيلي سطحي اشاره كردي ... ببخشيد كه رك حرف زدم ... مطمئنن اگه داستانت رو دوست نداشتم انتقاد نمي كردم ... پيروز باشي و عاشق ...
یکی از کاربردهای دیالوگ تو داستان اینه که از یکنواختی متن جلوگیری میکنه. به خواننده هم فرصت میده تا اطلاعاتی رو که گرفته تجزیه و تحلیل کنه.داستانت به همین دلیل یه خورده شلوغ شده و شخصیتها گنگ به نظرمیرسن.پرداختن به روانشناسی زنانه از خصوصیات مثبت داستانهاته که باعث میشه قضیه یه کم بره تو عمق. از فرم که بگذریم که نقش ابزار کارو داره ارزش خود کار به اینه که چقدر بتونه بره تو لایه های عمقی. جسارتا این مسائل منظم مثل دایره و ریتم و اینام که برای خودش دنیاییه!
سلام سپينود عزيز داستانتان را خواندم اول اينكه اسم داستان خيلي با محتواي كار مي آيد ولي تصويري كه وسترن نمايشي تلويزيون داديد ادم را مي برد به اينكه اين جدال خانوادگي را با آن وسترن ها مقايسه كند هم فرمي هم مفهومي اما به نظر من بايد بيشتر رويش كار مي شد شايد نقطه تلاقلي دو روايت مي شد .......... نمي دانم شايد به كل داستانتان را عوض مي كرد .. اخرش هم به نظر من برخلاف كاوه كه گفته تعليق اصلا تعليقي نبود در واقعا من گيج شدم و درنيافتم چه شد بازگشتم و دوباره خواني كردم اما باز هم درنيافتم در واقع اين نقطه نگذاشتن نبود رمز هم نبود حتي گمراه كردن مخاطب نه من فكر مي كنم اخرش مشكل داشت اما نكات بسيار خوبي در آن بود و ان هم يك دست بودن نوع گويش داناي كل در داستان كه بسيار خوب روايات را در هم ادغام مي كرد و تا حدي مقايسه پيش مي آورد و دنياي زنانه خوبي به نمايش در مي آورد ........../ خسته نباشيد و سلامت باشيد
سلام . مي خواستم يه چيزي بپرسم . فكر نمي كرد صورتش لاي موهاي مهتاب گير كند، يعني چي. با معذرت من دو جمله آخر رو نفهميدم. در پناه خدا باشي.