April 08, 2004

پنجشنبه, 20 فروردين 1383

گوشه هایی از یک نامه خیالی به یک آدم خیالی در عالم خیال

عزیز ِ نازکم...
صبح خیلی زودی است و کفترهای حیاط خلوتم آنقدر بی قراری کردند که آخر پلک های سنگینم را باز کردند. ولی هوای آن خواب تلخ هنوز در چشمانم بود و مزه ی آن زیر زبانم. شعر در دلم بود و هی به خود می گفتم «غم من لیک غمی غمناک است» و اینکه چرا هر سازی که می شنوم آهنگ بدی دارد و این جهان با آنکه صبح هایش صدای بال کفتران می دهد، لانه ی ماران را مانند است. هوای ریختن اشک هایی را داشتم که چندی بود پشت لایه ی شیشه ای چشمانم به این طرف و آن طرف می رفتند. و خاطره هایم از روپوش سرمه ای مدرسه ی فراست فراتر نمی رفت. گویی که در نقطه ی صفر بودم امشب و صبح زودی که هنوز سکوت شب درش کشیده شده. کاش بودی و از من می پرسیدی چرا گرفته دلم و نمی گفتی که فکر می کنی تنهایم و تنهایی را از زیر پوسته ی روتختی نازکم که گاهی روی تختم نمی کشمش، می خواندی.
من به تو می گفتم « آ. آ... راوی سوم شخص و مفرد. مفرد به ذات خودِ شخص...» و تو داستانت را می خواندی. نه درگوشم نخوان. کمی فاصله بگیر. بله بله .همان جا خوب است. مواظب باش تا مرا با پرتاب آب دهانت نشکنی.
می دانی دلم چه می خواست؟
دلم می خواست امروز صبح که با صدای بال های بی قرار کفتر های حیاط خلوتم بیدار شدم گیاهی سبز داشتم تا برگ هایش را با کمی پنبه و آب پاک می کردم و می نشستم به نگاهش. و جرعه جرعه چای گرمم می کرد. این هفته می روم بازار گل و گیاه. آنجا حتمن سبزکی، سبزینه ای، چیزی منتظر من است.

سپینود | April 8, 2004 09:18 AM
Comments

بعضي وقت ها هم لازمه ادم بخونه : هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي ..از اين زمانه دلم سير مي شود گاهي....

Posted by: MOHSEN at April 8, 2004 10:05 AM

سبز در سبز مي شود آن هنگام كه تو گوشت را پس مي كشي از شنيدن آنچه مشتاقانه ميل شنيدنش را داري و با چشمان بسته ولي باز دست روي برگ سبز سبزينه مي كشي به نيت حجر الاسودي كه آرزو مي كني به جاي هر آنچه در توست جاي بگيرد. ( گوشه هايي از يك پاسخ خيالي به يك آدم خيالي درعالم خيال!)

Posted by: at April 8, 2004 11:22 AM

صبحي كه با بال كبوتران گشوده شود نبايد صبح تلخي شود. (به هر حال بهتر از اينه كه با قارقار كلاغ بيدار بشي. )

Posted by: mahzadeh at April 8, 2004 11:52 AM

من جبران مي كنم.... درس لعنتي من بي موقع تموم شد... جمعه خوش بگذره...ممنون...

Posted by: وحید at April 8, 2004 07:00 PM

سلام سپينود عزيز من هم كه امروز بيدار شدم ديدم گياه زيبايم ( لاله ام) گلش افتاده است ديگر نه مي شد با پنبه آن را پاك كرد و نه ابي داد تنها به اميد انكه باز خود را بگيرد سرش را زدم و به باغچه منتقلش كردم اما فكر كنم دير به فكرم رسيد خودخواهي كردم .......... كاش مي شد به كمي عقب تر برگردم

Posted by: sora at April 8, 2004 09:44 PM

در مورد متن زیر باید بگم از معایب مطالعه همین چیزهاست دیگه سپینود جان

Posted by: همشهری کاوه at April 8, 2004 10:40 PM

(همون دختره) كجائي ؟ ...چقدر تو بي وفائي ...دربدر كوه شدم...همدم اندوه شدم...آواره دشت شدم...نرفته برگشت شدم ...مادر گم گشته توئي...بي ريا و رشك توئي ...آه توئي اشك توئي ....اشك دم مشك توئي ... زنبورك هاچ منم...تشنه يك ماچ منم...بهتر از مادونا توئي ... دشمن نادونا توئي...بچه بي حيا منم...آلوده ريا منم... شيطونك بلا منم... از دل و دين رها منم.... از همه كس رها توئي....منزوي و تنها توئي ... مامي بي نوا توئي .... درد مرا دوا توئي .

Posted by: برادر بزرگ at April 9, 2004 12:32 PM

اين موضوع آب دهان و راوي سوم شخص چرا اين وسطا اومده؟ توي شعرها زياد اين حالت رو مي بينم. مثل شعرهاي محسن و اهورا. نمي دونم اين كار تو هم از همون نوعه؟ معناي اين كار چيه؟

Posted by: no body at April 9, 2004 06:33 PM

مي دوني ، يه فضاي لطيفه كه داره منو مي بره، فراموش مي كنم. ولي يه دفه مي بينم كه هنوز روي يه صندلي تو يه دنياي واقعي نشستم كه روي پياده رو هاش جابجا آثار آب دهن داره،از توالت هاش بوي گند بلند مي شه، دود و فحش و كتك و پول و كوفت و زهرمار داره. حتي برگ سبزهاش به محض اينكه بخواي بياري تو خونه ت كه هر روز ببينيش، خشك مي شه.

Posted by: no body at April 9, 2004 06:43 PM

منم مي خوام يه نامه خيالي بنويسم ... شايد ...

Posted by: زن آبي at April 14, 2004 02:28 AM