وبلاگ نويسي شغل نيست و هيچكدام از ما تعهد نكردهايم كه تا پايان عمر وبلاگ بنويسيم. وبلاگنويسي فرآيند تنهايياست يا يكي از دلايلش ميتواند اين باشد. وبلاگ نويس كسي است كه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد يا دستکم خود اينگونه فكر ميكند. وبلاگنويس شخصي است حقيقي كه در دنياي مجازي گاه خود را پس نوشتههاي مجازيش پنهان ميكند. قصر خيالي و دنيايي فانتزي ميسازد و در اين رويا شناور است و با ديگراني كه نوشتههاي او را ميخوانند همراه و هم مسير است تا آنجا كه گاه فراتر از مجاز دوستان و همفكراني پيدا ميكند. وبلاگنويس سلايق و عقايدش را فرياد ميكند و گاه در اين گذرگاه دشمناني هم پيدا ميكند و كساني كه بياعتنا از برابر فرياد هايش عبور ميكنند.
بعد از اين مقدمه كه همه ميدانستيد، ميخواستم از نوشي وبلاگها بگويم. همان مامان نوشي مهربون با جوجههاي كمابيش آشنايش آلوشا و ناشا. من نوشي را نه بعنوان نوشي دوستم بلكه بعنوان يك زن با شرايط و مشكلات و بغرنجيهاي خاص خود تحليل ميكنم. در اين گذر ميخواهم عادلانه و بيطرفانه قضاوت كنم.
نوشي را تقريبا همه ميشناسند. برخي دوستش دارند و برخي كه تخصصيتر به وبلاگستان مينگرند گهگاه ميخوانندش و عدهاي هستند كه خارج از فضاي وبلاگها نوشتههاي او را ميخوانند. نوشي زني است با تخيل بالا. زني كه با دو بچه كه با فاصله 2 سال متولد شدند با همسري كه در حقيقت گويا هيچگاه نبوده با خانوادهاي كه نيستند.( پدر و مادري كه به رحمت خدا رفتهاند و خواهر و برادري كه خارج از كشور هستند) زني است بيشك با گرفتاريهاي فراوان.اما نوشي ذهني فعال دارد و زنياست پر جوش بنابراين با موقعيت شناسي تصميم ميگيرد از شرايطش كه چندان هم عادي نيست كمال استفاده را برده و بنويسد. و نه هر نوشتني كه خود ما اعضاي وبلاگستان ميدانيم كه كمتر وبلاگي روندي يكدست جذاب و خطي و تخصصي دارد. اينكه ميگويم تخصصي براي اين است كه خود من شاهد آن بودم كه پدران و مادراني هستند كه وراي داستانهاي آلوشا و ناشا اهداف تربيتي براي فرزندانشان ميجويند. در يك ميهماني يكي از دوستانم كه مادر پسربچهي شيطان و به اصطلاح هايپر است با وجودي كه كاربر اينترنت نيست و براي نمونه حتي يك آدرس ايميل ندارد، توسط كامپيوتر شوهرش به اينترنت وصل ميشود و خيلي ساده صفحه نوشي و جوجههايش را ميخواند و تا ساعتها علاوه بر سرگرمي نت برداري ميكند تا راههايي براي كنار آمدن با نيماي شيطان خود از لابلاي جملات نوشي بيابد. نوشي از لحاظ صميميت گفتار و زباني كه صد البته ادبي نيست، يكي از گرمترين وبلاگهاست. زبان پاكيزه او و احترامي كه حتي به دشمنانش ميگذارد ما را به اين فكر واميدارد كه آيا شخصيت خود او چنين است؟
براي همين گاه گله ميكند كه آخر من هم آدمم، من هم عصباني مي شوم، من هم فحش ميدهم، من هم گريه ميكنم.
فضاي شاد نوشتههايش اين باور را از ما ميگيرد. كه حتي زني با شرايط خودش را به سئوال واميدارد كه تو چطور اينهمه زيبايي در پيرامونت ميبيني؟
پيغامها و نظرات نوشي همه مملو از تعريف و تمجيد است. و دوستان مجازي آلوشا و ناشا كه مدام قربان صدقهشان ميروند و لپهاي لطيفشان را نيشگون ميگيرند و اندام كوچكشان را ميچلانند.
اما همه چيز خوب پيش نميرفت. خارج از دشمنانش در اين دنياي مجازي كه او شايد زياده از حد به آنان بال و پر داده بود و حملاتي كه گاه و بيگاه به او ميشود، اشتباه بزرگ نوشي شايد دم به دم بحرانها دادن بود كه فضاي وبلاگش را تلخ و مسموم ميكرد، بزرگ شدن آلوشا و ناشا و شايد تمام شدن و تكراري شدن موضوعات بود و يا درگيريهاي اين مادر كه فوكوس او روي فرزندانش را كم كرد. هرچه بود تلخ بود كه نوشي بخواهد حتي موقتا خداحافظي كند. جاي شكرش باقي بود كه او در وبلاگ زنان به انتها نرسيده هنوز مينوشت چه آنجا دغدغههايش را در كسوت يك زن بيان ميكرد و ناشناخته بودن متنش آسيبي را به او وارد نميساخت كه در كمال ناباوري از جمع دوستانش هم كنارهگيري كرد و اين درحالي بود كه بحثهاي وبلاگ زنان هفته پررنگ و پرطرفدار شده بود. بايد گفت كه نوشي چه از لحاظ فني و چه از لحاظ مديريتي نقش عمدهاي را در وبلاگ زنان هفته داشت كه اين نقش داوطلبانه و فارغ از اعمال نظرهاي شخصي بود.
من خوانندهي نوشي بودم. اگر او را نشناسم هم دلم نميخواهد زن موفقي در شرايط او از نوشتن و بودن در صحنه كنارهگيري كند. چرا اينچنين با سكوت رفتن او را نظاره كرديد؟ شما كه همه دوستانش بوديد؟ جز آنكه بياييد و ظهار تاسف كنيد نمي توانید كاري كنيد؟
ميدانم كه نوشي ميآيد ولي بهتر آن نيست كه حافظه فراموشكار ما نوشي و جوجههاش را از دست ندهد كه خداي ناكرده فراموشش كند؟
قسم ميخورم به خاطر دوستي با او نيست كه روزهاي دلگير آخر اسفند و تعطيلات شاد بهار فكر ميكردم نوشي چه آرام آمد و چه آرام رفت و هيچ خبري هم نشد. و آلوشا و ناشا كه مثل كارتونهاي محبوب تلويزيونيمان كه ديگر پخششان نميكنند گهگاه بسان خاطره ياد شوند. تلخ نيست؟
يه نمه بي انصافي كردي بابا، من يكي كه فراموشش نكردم، پريشبا هم باهاش چت ميكردم ميگفت قراره بنويسه ..... هنرمند كه اصلا فراموش نميشه سپينود
اينم اولين كامنت اينجانب در دات كام شما .بابا با كلاس ! دات كام ! خاله ي همه ي سايتها !
فكر مي كنم نوشي نوشته بود كه تنها براي مدتي نمي نويسد...و خوب اين يعني چيزي تمام نشده است...مگر غير از اين است ؟ راستي رييس ما رور اه مي ديد اين سه شنبه بيايم داستان بخونيم ؟
سلام، ممنونم سپینود جان که یادی از نوشیِ عزیز کردی، من هم امیدوارم نوشی برگرده، امیدوارم کتابش به زودی چاپ بشه.. امیدوارم نوشی چه با اسم نوشی و جوجه هاش .. و چه با هر اسم دیگر در هر جایی که می نویسه باز هم شوق و ذوق رو به خواننده هاش برگردونه... باز هم ممنونم که به یاد دوست عزیزمون هستی...
متشكرم سپينود تو يه مادر نمونهاي . سه شنبه ميام كافه بلاگ تا در بارهاش با هم حرف بزنيم.
منظورم اون كامنته كه براي حامد گذاشتي .
سلام
منم ميخواستم واسه نوشي يه چيزي بنويسم .. هي گفتم نكنه اين بچه هاي سيبيلو و ابرو نازك شيرخوره بهانه به دست بيارن...
اما مينويسم...
حافظه هاي فراموشكار انسان ها !! اي بابا ...
چه مي شود كرد؟ جز آن كه در انتظار روزها را ديد يا خطي به يادگار بر ديوار خانه اش گذاشت؟ اين دنياي مجازي، اين آدم هاي مجازي، اين من و تويي كه جز امواج و الكترون ها و اين صفحه ها خاطره و انگاره اي از هم نداريم چه مي توانيم بكنيم؟ مثلن توي اين روزها هرچه به آدرس 3 پينود مي آمدم تنها يك صفحه خالي مي آمد بي هيچ نشاني از هيچ كلمه اي! حالا من چه حدس زدم و چه در ذهنم رفت چندان مهم نيست. ولي فكر مي كردم واقعن اگر اين صفحه همينطور سفيد بماند من چه مي توانم بكنم؟ حالا من كه ابهامي گم شده در حاشيه ي اين فضاي مه آلود هستم اما آن ها كه چهره هاشان روشنتر و واضح تر است چه مي كنند. تنها مي ماند نوستالژي و خطي به يادگار. مگر نه اين است؟
منم امیدوارم نوشی زودتر برگرده ولی خدا وکیلی چرا باید اینهمه فشار روی یک زن باشه که حتی نتونه کار به این سادگی(وبلاگ نویسی) رو که انصافا خوب از عهده اش برمیومد رو ادامه نده؟چرا زنای ما اینقدر تهدید می شن. حالا از بحث جنسیت که بگذریم نوشی یک جریانه.
برای دوستای عزیزی که اینجا کامنتای یه کم بیربط میذارن بگم که حفاظت اطلاعات اینجا خیلی قویه ولی من نمی خوام مجبور به استفاده از اون بشم.
فرهاد عزیز ممنون از لطفت.
پدرام خان حتما منتظر داستانت هستیم ولی میشه قبلن اونو برای جاداستانی بفرستی برای این می گم که خونده بشه و بهتر بتونیم راجع بهش حرف بزنیم. افتخار می دی آقا
و ...
سلام سپوند گرامي من بسيار از شما چيز ياد گرفتم فروتن بودن خوشحالم كه با شما آشنا شدم و ممنون كه دلگرمم مي كنيد سپاس سپاس و اميدوارم دوست خوبتان به نوشتن ادامه دهد و بازگردد
نگاهی به داستان نویسان لاغر نویس جوان
دل آشوب ها، دغدغه ها و سردرگمي ها
گزارش دو قسمتی درباره نویسندگان جوان
بخش اول: نظرات محمدعلی سپانلو، صفدر تقی زاده، حسن میرعابدینی، علی خدایی، محمدرضا صفدری، فتح الله بی نیاز، ساعد .ا . احمدی، فیروز زنوزی جلالی و ...
بخش دوم: نظرات یعقوب یادعلی، ناتاشا امیری، مهسا محبعلی، رضا زنگی آبادی، حسن محمودی، رسول آبادیان، محمدحسن شهسواری، محمدرضا بایرامی و ...
نسخه پی دی اف این دو گزارش درباره نسل جدید نویسندگان .....
سلام گل گلی خانم. ديشب خواب نوشی رو ديدم و جا خوردم وقتی ديدم ازش نوشتی. کی گفته نوشی از ياد رفته؟ من براش هم کارت تبريک عید فرستادم و هم ايميل احوالپرسی. خوشگلم ... مساله اينجاست که اين وسط بايد ميزون رو هم نگه داشت. گاهی با پيگيری زياد دوستی ممکنه تصور کنه داری تو زندگيش فضولی ميکنی. به هر حال منم مثل همه علاقه مندان نوشی منتظرم با کلی حرف برگرده و میدونم هم که حتما" برمیگرده.
خواب ديدم با نوشی و آهو رفتيم مهمونی. از عقب ماشين نوشی يه دسته عکس داد دستم که ببينم (يادم نيست کی رانندگی ميکرد ولی هيچکدوم از ما سه تا نبود). تو عکسا ولی پدر خودم بود و دخترم. تو مهمونی هم رو زمين کنارش نشسته بودم. ديگه بعد از اون همه اش قاراشميش بود. :)
مراقب خودت باش و از دريای مهرت ممنون. بازم نياز به مثل تو دارم امروز. xxx
سیینود چرا به من نگفته بودی که اطلاعاتی هستی ؟
جون آبجي گريه مونو در آوردي. هر چند اين فراموشكاريها تو ذات اين ملته كه من هم البته جزوشونم. حالا چيكار كنيم نوشي برگرده؟ اگه مثلا به مدت يك ماه منوي مجاني كافه بلاگ بهش بديم حله؟ (چيكار كنيم ما از دار دنيا همين يه كافه زپرتي رو داريم)
دات كام به كامت شيرين.
مباركه خانومي ... هم سال نو ، هم سايت ... هر چند براي هر دوش يه كم دير شده اما بازم مباركه (:
مباركه خانومي ... هم سال نو ، هم سايت ... هر چند براي هر دوش يه كم دير شده اما بازم مباركه (:
از لطفت ممنونم سپينود جانم. همين دوستيهاست كه دل آدم را گرم ميكند. زخمهايم كه التيام پيدا كند قطعا برخواهم گشت. راستي تا يادم نرفته از سخاوت برخي دوستان هم، كمال تشكر را دارم...
تنها آدرسي كه در ليست من است آدرس وب نوشي است و هميشه از طريق اون وب لاگ به وب لاگ هاي بقيه مي روم .
و اين خيلي برايم عجيب است كه نوشي داشت قالب وب لاگ را عوض مي كرد اين خود يك نداي خوبي بود ولي بعدش يهويي رفت ؟!!
اميدوارم كه هميشه موفق باشد .
مامان نوشي يه مامان قهرمانه ! من خيلي دوستش دارم و اينو به خودش هم گفتم ... به شمارنده وبلاگ مامان نوشي نگاه كنيد ! هر روز تعداد زيادي از دوستانش سر مي زنند تا نوشته تازه اي از او ببينند ... مامان نوشي مي دونه ما منتظرش هستيم حتي اگه نخواد از شيرين كاري هاي بچه هاش بنويسه و بخواد از وارونه بودن دنيا و گرفتاري هاش بنويسه من باز هم مي خونم و باز هم طرفدار وبلاگش مي مونم ! من نوشي رو دوست دارم نه براي اينكه قصه هاي كوتاه و با مزه مي نويسه ... بلكه به اين دليل كه نوشي يه مامان قهرمانه ! اون جلوي دوتا جوجه هاش پرهاشو باز كرده و داره از اونا دفاع مي كنه ... من منتظر برگشتنش هستم