March 16, 2004

سه شنبه, 26 اسفند 1382

اون لحظه ی نوشتن کجاست؟

يه نوشته هايي داشتم توي وبلاگ قبلي، توي اونا دنبال لحظه ي نوشتن مي گشتم. و یک بار منیرو بود که توی جلسه ی کولی ها رو به من پرسید: «کجاست اون لحظه ی نوشتن؟» و من شروع کردم به گشتن.فكر مي كنم همه چيز دريك لحظه است مثل يك نسيم كه مي وزه و ممكنه بازم نسيم بوزه اما ديگه اون نمي شه. مثل الهام. مثل وحي. ديگه هم برنمي گرده. بايد منتظرش بشيني. حكايت منم همينه. سر خودمو گرم ميكنم با اين نوشته ها تا نوبتم برسه. اون لحظه خيلي خوشحالم. وقتي يه داستان مينويسم روز برام قشنگه ته دلم يه ذوقي دارم كه مثل عاشق شدن مي مونه. وقت خوندنش تپش قلبي دارم كه مثل ديدار يار مي مونه. چي بگم كه حتي نمي شه گفتش. اما هنوز نتونستم اون لحظه رو پيدا كنم. راستي كجاست لحظه ي نوشتن؟ اون گوشه توي صندوق قصه هاي قديمي يا زير پل يه شهر يا توي صفحه ي حادثه هاي يك روزنامه رنگي… هنوز نفهميدم.

سپینود | March 16, 2004 08:00 AM
Comments

عجله اي در كار نيست . عطشش بياد تلاش براي رفع خود به خود مي جوشه . بايد دغدغه اون قدر قوي باشه كه آدم رو منفجر كنه ..( به قول بچه ها يه حرف هم از مادر عروس ) .

Posted by: MOHSEN at March 16, 2004 08:16 AM

هر جا که پيداش کنی

Posted by: آوات at March 16, 2004 09:52 AM

بايد اون لحظه خودش بياد . عجله كردن براي پيدا كردنش باعث ميشه خيليوقت ها پيدا بشه و تو نبينيش .

Posted by: امیر at March 16, 2004 01:06 PM

بستگی به حال و هوا داره، یه موقع تو اوج شادیه یه موقع دور قعر غم

Posted by: همشهری کاوه at March 16, 2004 03:04 PM

هر جايي كه باشي ... هر جايي كه بوش رو بفهمه آدم .

Posted by: sepideh at March 16, 2004 03:46 PM

بابا دو روز ما نبوديم چه خبر شده اينجا!! ده تا مطلب عقب افتادم. راجع به مهاجراني توپ نوشتي. منم باهات موافقم همين امروز فرداس كه آقايون سر مزار سگ جورج گل بذارن. شيوه برخوردتم خوبه. يه خورده كواليته رو كم ميكنه ولي تاثيرش رو كوانتيته معركه است. و اما يهو ديدي منم كارمو عوض كردم و رفتم دنبال يه بيزينس اين فرمي.فكر كنم استعدادم بد نباشه! راجع به ننه سرمام دلم ميخواد بنويسم: اووووه. به لحظه نوشتن گير نده. خودش مياد. زياد نازشو بكشي پررو ميشه. داري فكر ميكني لحظه نوشتن مذكره؟

Posted by: بابک نادعلی at March 16, 2004 03:54 PM

لحظه نوشتن همين لحظه ايه كه من الان توشم . هزار تا چيز تو ذهنمون هست و همشون بي سر و سامونند و دارن دائم به سر و كله هم مي زنن. همين كلمه اولي كه مي نويسم مثل يه سوت مي مونه كه يكي از اون چيزا رو از ميونه اون شلوغي مي كشه بيرون و بعد ادامه داره. يكي يكي . خيلي هاشون ميان بيرون و بقيه هم مي ايستن تا بازم تو سر و كله هم بزنن. ولي اونايي كه اومدن بيرون مرتب مي شن . شكل دار مي شن. مي شه فهميدشون. مي شه ازشون نتيجه گرفت. همين باعث مي شه كه آدم ديگه هوس نكنه كه از شلوغي اونا بره سرشو هي بكوبه به ديوار . مي دوني اين راه توئه و راهيه كه منم پيدا كردم تا از شر اون سر و صداها راحت بشم. ولي اين كه تنها راه نيست. لحظه نوشتن براي من و تو ، لحظه حل كردن يه مسئله رياضي براي يكي ديگه س. لحظه تلفن حرف زدن براي يكي ديگه، لحظه دعوا كردن براي يكي ديگه، لحظه نوازش يه بچه براي يكي ديگه، لحظه پول شمردن براي يكي ديگه، لحظه بخشش كردن براي يكي ديگه س. لحظه تحريك شدنه.

Posted by: no body at March 16, 2004 10:09 PM

فكر كنم زير پل برلي باشه

Posted by: seLLuL at March 17, 2004 01:18 AM

salam sepinod haleton khobe?
khosh migzare? sepinod shomaraton avaz shode? mikhastam vase ye kari komak begiram azaton

Posted by: amin at March 17, 2004 04:33 PM

مي آيد، بي آن كه خودت خواسته باشي. الان هم در دستانت در وجودت غوطه مي خورد. حضورش همين واژگان بي آلايشي است كه سر ريز مي شود توي اين صفحات مجازي يا كاغذهاي حقيقي........... من عاشق آن لحظه ي حضورش در قلم و شتابش در رسم واژه و خلق حال هستم.

سال نو بر شما مبارك باشد. خيرپيش

Posted by: فرهاد at March 17, 2004 07:20 PM

جهان به لانه گنجشكان مانند است/ باد كه بيايد.

Posted by: mahzadeh at March 17, 2004 11:42 PM

اينجا!

Posted by: زن آبي at March 18, 2004 07:55 AM

اينجا!

Posted by: زن آبي at March 18, 2004 07:55 AM

اوووووووو .من اينجا رو نديده بودم حالا مي فهمم چقدر از شما ها كه اينطوري به هم وصل هستيد دورم...سلام عيدت مبارك ..به صبا ت هم اين رو بگو ..نه انگار بايد يه فكري براي خودم و اين تنهايي هام بكنم ....به هر حال به همه اون هايي كه مي بينيشون عيد رو از طرف من تبريك بگو....

Posted by: آرين دين آزاد at March 18, 2004 12:07 PM

سلام خونه و سال نو مبارك.سايتت خوشگله. اميدوارم سال 83 برا همه مون بهتر باشه. منم بدم نمياد دستي به سر و گوش اون كلبه ام بكشم اما حالش رو ندارم.بلكه ام اومد.حسش رو مي گم.

Posted by: فرشته at March 18, 2004 12:42 PM

اينكه مي گن بشين تا خودش بياد دروغ .....
كافي فقط به نوشتن موضوعي هر چه باشد فقط نوشتن فكر كني و بنشيني و بخواهي كه بنويسي.
اصلا منتظر الهام و لحظه و اومدن نباش كه اينا همشون فرصتها رو از دستمون مي گيرند .
هر وقت كه بخواهي مي توني بهترين داستانها رو بنويسي .
مطمئن باش.اكنون نهال گردو آنقدر قد كشيده است كه بتواند ديوار را براي شاخه هاي جوانش معني كند......

Posted by: bahareh at March 18, 2004 01:12 PM

به خویشان ، به دوستان ، به یاران آشنا
به همرهان تیز خشم که پیکار می کنند
به آنان که با قلم ، تباهی درد را ، به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد ، بهاران خجسته باد
و این بند بندگی ،
و این بار فقر و جهل
به سر تاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد
نگون و گسسته باد

Posted by: Mahshid at March 19, 2004 03:19 PM

سال نو مبارک........

Posted by: علی قانع at March 19, 2004 11:23 PM

سلام!صال نو مبارك متمئنم صال خوبي خاهدبود.اگر نياذي به تهديد اصلحه و...نيست سربذن!

Posted by: sarbaaz at March 20, 2004 02:43 AM

سلام.....من بازم اومدم..برام كامنت بذار..براي نوشتن خيلي بي انگيزم

Posted by: sanam at March 20, 2004 05:03 AM

سلام / بهارتان رنگ رنگ ...

Posted by: saloomeh pezeshkpour at March 20, 2004 03:14 PM

سال نو مبارک .. شايد اون لحظه ی نوشتن همين روزها باشه .... سپينود ! کجائی !؟

Posted by: اهورا at March 20, 2004 05:12 PM

سلام. من خيلي وفت بود كه به بلاگ شما سر نزده بودم. اول قالب نو مباركو دوباره اول اول هم سال نو مبارك

Posted by: at March 21, 2004 03:00 AM

سلام سپينود عزيز. سال نوت مبارك. دلم اينجا براتون تنگ مي شه.

Posted by: at March 21, 2004 11:16 AM

ببخشيد يادم رفت اسممو بذارم. من بودم ديگه. سال نوت بازم مبااااااااااااااارررررررررررررررككككككك.

Posted by: no body at March 21, 2004 11:17 AM

سلام دوستِ خوبم، سالی همراه با آرامش، صلح و صفا، صمیمیت، موفقیت، شادمانی، بهروزی، رشد و تعالی رو برات آرزو می کنم. نوروز مبارک باد. اینم عیدیِ تو دوستِ عزیزم: http://www.3eidi.com/showmycard.asp?m=77 مردمِ بم رو از یاد نبریم... آسیب روانی زلزله خیلی زیاد است و آنها در ترس و عزا به سر می برند ... ولی زندگی ادامه دارد.. دوستانم الان در بم هستند به همراه تعدادی دکتر روان شناس... و برای بهبود مردم تلاش می کنند.. برایشان دعا کنی
سپینودِ عزیز، این خانه سپید و نو را به تو تبریک می گویم.. امیدوارم همیشه قلبت سفید باشد .. و دختر کوچکت را به خوبی پرورش دهی.

Posted by: محمد جواد طواف at March 21, 2004 05:49 PM

سلام. سال نو و خونه نو مبارك. آرزو مي كنم به همه آرزوهات برسي. شاد شاد باشي و هميشه خندون و قصه گوي يك دنيا قصه تازه مثل هميشه. از لينكي كه دادي ممنون. مي دوني احساس مي كردم (اگر چه يه كم بچگونه بود) كه از من دلخوريد ( بچه هاي گل غروب سه شنبه ها رو ميگم) ولي حالا ديگه اونطوري نيست. من جدا منتظر نظرت هستم. به همتون خوش بگذره. من همواره عضو غروبهاي سه شنبه خواهم بود. بازم شاد باش.

Posted by: Vahid at March 22, 2004 03:27 PM

بابا ! سپینود حالا درسته که سال نو مبارک ، ولی این تشکیلاتت واسه ما که سواد بید زده ای داریم ، یه مقداری ثقیل ل ل ل ! یعنی رو زبونمون سنگینی می کنه ! با سلام ...

Posted by: یه کله پوک at March 22, 2004 05:08 PM

سپينود عزيزم سال نو و خانه نو مبارك. اميدوارم سال خوبي داشته باشي. و سرشار از شور و نشاط باشي.

Posted by: فرين at March 22, 2004 05:19 PM

راستي كجاست اون لحظه؟؟؟

Posted by: صفورا at March 24, 2004 05:41 AM

سلام من تا به حال اين جا نيومده بودم.
تبريك.
10000000000 تا خوشگله!

Posted by: amir ata at March 25, 2004 09:42 AM

مخلصيم!

Posted by: MOHSEN at March 25, 2004 10:22 AM

مستانه استخدام مي كند
1) تعدادي خبرچين ترجيحا آشنا با الكترونيك براي انجام ماموريتهاي نفوذي در گروه سه شنبه ها ، كولي ها ، 78 ، كافه شوكا و غيره / 2) آدمكش حرفه اي براي جايگزيني مرحوم رامين گرفتار ( مهارت در قطعه قطعه كردن افراد با كارد و داشتن ارتباطات مشكوك با افاغنه الزامي است ) / 3) منتقد خشن و زشت و تنومند براي له كردن داستان نويسان مبتدي و زدن توي ذوق آنها طوري كه تا دو هفته از خشم و ناراحتي بلرزند.( بي اطلاعي محض از اصطلاحات داستان نويسي الامي است ) / 4) تعدادي مامور مخفي براي بر هم زدن نظم و آرامش و ايجاد جنجال ! و آشوب و بلوا در وبلاگهاي معروف ! و جلسات داستان خواني و بر اندازي حكومتها . /...

Posted by: مستانه استخدام مي كند at March 25, 2004 10:27 AM

.../ متقاضيان مي توانند درخواست خود را همراه با يك قطعه عكس خانوادگي به صندوق پستي baradarebozorg@yahoo.com ارسال نموده به حكم قرعه 15 ساعت اينترنت به عنوان جايزه دريافت نمايند ( اين همان 15 ساعتي است كه قرار بود در كافه بلاگ به مرحوم رامين اهدا شود منتهي ايشان بطور ناگهاني و بلافاصله پس از گذشت 6 ماه از مراسم قرعه كشي انتحار نموده و مسئولين كافه بلاگ فرصت نيافتند كه جايزه را تقديم كنند ) / اين آگهي در سه نوبت : صبح و ظهر و بعد از شام ، مسواك بزن مسواك ، تا دهان تو گردد، خوشبو و خوش طعم و پاك . / روابط عمومي مستانه ( قدس السره)

Posted by: مستانه استخدام مي كند at March 25, 2004 10:30 AM

ناك...ناك....؟

Posted by: hamoon dokhtareh at March 26, 2004 01:24 AM

مي رسد پيش از آنكه رسيده باشد

Posted by: ilia at March 26, 2004 01:31 AM

... و قابيل هم بود

سال نو مبارک

دوستان مهربانم! مدت ها بود که از پرشین بلاگ کوچ نکرده بودم به جایی دیگر اما بگمانم این بار علی رغم فاصله گرفتنم از این محیط مجازی کوچم همیشگی باشد. به کارگاه رفته ام تا شاید بهتر بتوانیم با هم باشیم و حرفهایم را بنویسم . امیدوارم به زودی در سایت کارگاه وبلاگ ادبیات هم راه بیفتد تا به گونه ای پایگاهی بشود برای نویسندگان و شاعران و چون مجله ای ادبی اینترنتی فعالیت خود را ادامه دهد اما فعلا دعوتتان می کنم به :

وبلاگ شخصی خودم در کارگاه.

از تمامی دوستان هم خواهشمندم که

در صورت امکان لینک من را هم منتقل کنند به این آدرس:

http://weblog.kargah.com/youssef

Posted by: at March 26, 2004 01:51 AM

.. و قابيل هم بود

سال نو مبارک

دوستان مهربانم! مدت ها بود که از پرشین بلاگ کوچ نکرده بودم به جایی دیگر اما بگمانم این بار علی رغم فاصله گرفتنم از این محیط مجازی کوچم همیشگی باشد. به کارگاه رفته ام تا شاید بهتر بتوانیم با هم باشیم و حرفهایم را بنویسم . امیدوارم به زودی در سایت کارگاه وبلاگ ادبیات هم راه بیفتد تا به گونه ای پایگاهی بشود برای نویسندگان و شاعران و چون مجله ای ادبی اینترنتی فعالیت خود را ادامه دهد اما فعلا دعوتتان می کنم به :

وبلاگ شخصی خودم در کارگاه.

از تمامی دوستان هم خواهشمندم که

در صورت امکان لینک من را هم منتقل کنند به این آدرس:

http://weblog.kargah.com/youssef

Posted by: و قابیل هم بود at March 26, 2004 01:53 AM

سلام. چيز جديد ننوشتي. مي بينم كه اونجا خيلي بهتون خوش مي گذره. دلم براتون تنگ شده. در پناه خدا باشي.

Posted by: no body at March 26, 2004 05:00 PM

هنوز اين لحظه نوشتن نرسيده؟ خانم دلمون تنگ شده برات.

Posted by: tereza at March 27, 2004 06:27 PM

سلام... كجايي خاله...مرديم از غريبي

Posted by: vahid at March 29, 2004 10:28 PM

سلام ... لحظه نوشتن لحظه اي ست كه از رويدادي پند يا عبرت گرفتين و دوست دارين ديگران هم در اين تجربه با شما شريك باشن ... لحظه اي ست كه رويدادي رو از سر گذروندين كه غم يا شادي شگرفي رو به همراه داشته و مي خواين با بازگويي اون دل و جان را سبك كنين ... لحظه اي ست كه براي يه تصميم بزرگ به يه دوراهي رسيدين و راست راستي نمي دونين به كدوم سمت حركت كنين و تو فكرين كه شايد مخاطبان تون بتونن كمكي بكنن ... لحظه اي ست كه ......... مي بينين كه لحظات نوشتن كم نيستن ... مهم اينه كه چه كساني اونا رو بخونن ... پند و اندرز شما را به خاطر مي سپرن ؟؟ ... شريك غم و شادي تون هستن ؟؟ ... مي تونن در تعيين مسير راهنماي شما باشن ؟؟ ... اميدوارم پاسخ مناسبي به پرسش تون داده باشم ..

Posted by: Pedram Danesh at March 30, 2004 10:29 AM

سژينود عزيز
سال نو مبارك. آرزوي بهترين ها را برايت دارم.

Posted by: zamini at March 31, 2004 03:28 AM

سپينود عزيز
سال نو مبارك. بهترين ها را برايت آرزومندم. آن لحظه هم مياد بي آن كه در بزند .. منتظر باش :)

Posted by: zamini at March 31, 2004 03:31 AM

خواستم از اين كه ديروز در جلسه زياده گوييهاي من رو تحمل كرديد باز هم تشكر كنم...روزبه

Posted by: rouzbeh at March 31, 2004 05:26 PM