![]() |
![]() |
||||
از چی ناراحتام؟ هیچ ... باور کن هیچ چیز. از چیزی هم ناراحت باشم، به روی خودم نمیآورم. ما همه به روی خودمان نمیآوریم. ما میخندیم و میگوییم در یک مقطعی هستیم ... ســـــــــــــــــــــــوررئال -و این اُو را آن قدر کشیده بخوانید تا حق مطلب ادا شود- و حق هیچ مطلبی هم ادا نمیشود. خدا را شکر که مهرگان برگزار میشود، کاش کسی کراوات نزند، حالا بنشینیم به انتظار گلشیری، خود گلشیری ... نه او دیگر نیست، حتا نمیشود فکر کرد که یک روز مثل بهرام صادقی که غیباش زد، توی خیال ظاهر شود و فکر کنی که همه چیز خواب بوده. مثل من که خواب بودم، خودکشی ناموفق دوست را دیدم، که حتا شانس مردن توی خواب را هم دیگر نداریم، یا بارداری خودم را که به هر ضرب و زوری بود نمیشد فارغ شوم و خوابهای درهم دیگر. حالا زندگی فقط شنبهها و سهشنبههاست و توی خواب. مقروض و خالی، کتاب خریدن و خواندن. مثل آب نباتی که توی دست بچهای دیگر ببینی و مدام زبانات را بر لبات بکشی. چرا عصبانی میشوید؟ چرا خسته میشوید؟ دیگر چقدر دست توی عمق جیب، قدمزنان، سوت بزنیم که خبری نیست. نه! هیچ خبری نیست. یک زمانی یک عده گفتند چرا برای سنگ قبر شاعری ناراحتاید و سینه چاک میکنید، بروید شعرهایاش را بخوانید. خب... حرف حسابی بود که شنیدیم. حالا چه میشود اگر تنها سالن تئاتر شهرمان، کشورمان، محلهی بروبیای مترو شود و بلکه هم با این خرابکاریهای دور و برش یک جاییاش هم باز ریزش کند؟ دیگر کجا برویم همان دو سه نمایش سالانه را که به ضرب و زور اجازه گرفتهاند روی صحنه بیایند ببینیم؟ چرا عصبانی میشوید؟ دوست دارید اصلن کسی از این چیزها ننویسد و نگوید. میخواهید با هم سوت بلبلی بزنیم؟ میخواهید فقط بخندید؟ میخواهید بروید سینما و گلزار ببینید؟ سریالهای مغزخالیکن و روزنامههای ذهنزردکن و کتابهای دروغگو، داستانهای کوتاهی که نویسنده در آنها دست در عمق جیب و سر بالا گرفته و دارد سوت میزند، همان سوت بلبلی؟ زن و مرد و تلویزیون و خانه؟ و فکر کند «آه! من چه پَستِ مدرنام» و زن و مرد داستاناش آیا به هم محرماند یا نه؟ شاید هم زن داستاناش شالی به درازای مزخرفبافی سرش باشد. بیش از اینها... آه آری بیش از اینها هم میشود خاموش ماند... بله آقای عزیز! تئوری بسیار بهتر است. مینشینیم و کتابها را دورمان میریزیم. آن قدر میخوانیم که نظرگاه چیست و چند نوع شخصیت داریم و بینامتنیت کجاست که زیبا شویم. بعد هم که نمینویسیم! شما تصور میکنید تک داستانهای درخشان و افولشان حاصل ندانستن تئوری است! انگار این جا زندگی نمیکنیددوست عزیز. ادبیات و داستان خوب فقط جرقههایی بودند که چند سال قبل زده شدند. بقیهی ادبیات ما قالب مرد و زن و آپارتمان دارد که هر نویسندهای زیر بارش نمیرود. فکر میکنم که خیلی سادهتر از این چیزهاست: وقتی نمیتوانی بگویی چیزی را که میخواهی بگویی، اگر شکل ظاهری گفتن مهم باشد، موضوع را عوض میکنی. اما اگر چه گفتن مهم باشد؛ سکوت را ترجیح میدهی.(+)
|